ریچارد فرای
ترجمه:حسین بکایی
هرچند این نوشته بیشتر از آن که شبیه متون تاریخی باشد، شبیه خاطرات شخصی است، اما به دلیل اشاره به شرایط آن روز ایران و خاورمیانه و به خصوص در بخش دیدار با مرحوم دکتر مصدق ، خالی از فایده نیست.
همه چیز با یک تلفن شروع شد. موزه «متروپولیتن نیویورک» از من خواست که برای یک مجموعه از نسخههای خطی فارسی کاتولوگ تهیه کنم. این مجموعه را شخصی به نام «هاگوپ کورکیان» که دلال اشیاء عتیقه بود ، به موزه ارسال کرده بود.
کورکیان برای فرار از مالیات دارندگان نسخههای خطی و اشیاء عتیقه بنیادی تاسیس کرده بود. و فکر میکنم در نهایت همین مجموعه مورد نظر را همین کورکیان به موزه متروپولیتن اهدا کرد.
خلاصه من مدت زیادی در نیویورک ماندم و این اقامت باعث شد که من و کورکیان به هم نزدیک شدیم، به طوری که او از من خواست برای جستوجوی اشیاء عتیقه و نسخههای خطی به شرق نزدیک سفر کنم. البته من تصمیم نداشتم که آن زمان به شرق سفر کنم اما پیشنهاد کورکیان به قدر کافی فریبنده بود، لذا قبول کردم و به عنوان نماینده موسسه او راهی شرق شدم.
این سفر فرصتی برای ارائه چند سخنرانی در اروپا بود. سخنرانی اول را در مدرسه مطالعات شرقشناسی لندن انجام دادم.
دومین سخنرانی را در دانشگاه فرانکفورت و آخرین سخنرانی را در انستیتو خاورمیانه و خاور دور رم ارائه کردم . وقتی وارد قاهره شدم تجدید خاطرات قدیمی مرا شگفتزده کرد. هتل «شیفرد» بستنی آمریکایی «گروپی» و ساختمانهایی که دیگر نبودند. ابن ساختمانها در آشوبهای سال 1952 که باعث سقوط «سلطان فاروق» شد، تخریب شده بود.
درقدم نخست من با فروشندگان کتاب که از قبل میشناختم، تماس گرفتم. اما فقط چند تکه پاپیروس به خط «گونستیک یونانی» پیدا شد . از آنجایی که نمیتوانستم درباره صحت و قیمت آنها قضاوت درستی بکنم، به طور خاص روی نسخهای خطی عربی و مینیاتور متمرکز شدم. اما فقط چند اثر کوچک و کم ارزش پیدا شد. در نهایت یادادشتی از اشیای عبتیه مکتوب که ممکن بود نظر کورکیان را جلب کند تهیه کردم و به دنبال کسانی که میشناختم رفتم. اما ارتباطهای قدیمی مثل «کرسول» قطع شده بود و باستان شناسان آنجا را ترک کرده بودند. همه منتظر بودند که دولت جدید مستقر شود و شرایط مطلوب سیاسی حاصل گردد، تا دوباره برگردند. مجموعههای شاهانه اشیای عتیقه در تابستان به حراج گذاشته میشد، اما من نمیتوانستم تا آن زمان در آنجا بمانم. در عوض دو تا انبار را که کورکیان پیش از جنگ اشیاء عتیقهاش را در آنها انبار کرده بود، کشف کردم و فهرستی از آن اشیاء تهیه کردم. اغلب این اشیاء سفالینهها و مجسمههای دوران «پاراونیک» بود، اما نه از آنهایی که ارزش موزهای قابل توجهی داشته باشد.
با یک پرواز خطوط هوایی مصر وارد دمشق شدم. جایی که میشد با دلالهای واقعی دیدار کرد. در خیابانی به نام «استاریات» یک قصر واقعی متعلق به برادران «ده ده» قرار داشت. در این قصر برادران ده دهی یک مرکز اداری برای کسانی که اشیاء عتیقه و نسخههای خطی برای فروش عرضه میکردند، ایجاد کرده بودند. سختگیری دولت «شیشاکلی» مجموعهداران و فروشندگان را ترسانده بود، به همین دلیل آنها در هنگام دیدار با خریداران خارجی بسیار محتاطانه عمل میکردند. ساعتها نشستند و قهوه خوردند و حرفهای خوشمزه زدند، نتیجهای جز قیمتهای گزاف برای اشیای کم ارزش نداشت. تا آن جا که یک شیخ با نگاه جستوجوگر ظاهر شد. او لیستی از نسخههای خطی قدیمی و مهم عربی داشت. خوشبختانه «نیکیتاالسیف» در انستیتو فرانسه چشم مرا باز کرد و برایم توضیح داد که این شیخ به تازگی از زندان آزاد شده است. جرم او دزدیدن نسخههای خطی از کتابخانههای مساجد بوده است.
لیست جدید او هم شامل نسخههایی بود که در آن زمان در کتابخانههای مختلف قرار دارد . دستورالعمل من فقط گزارش اشیاء و نسخههای خطی بود، نه خرید آنها.
تصمیم گرفتم که با تاکسی به بیروت بروم، اما در سر حد ، نگهبانان نمیتوانستند قبول کنند که یک نفر خارجی بدون عبور از بیروت به دمشق رفته باشد. بعد از یک جر و بحث طولانی، بالاخره توانستم یک ویزا بخرم و به طرف بیروت حرکت کنم.
در بیروت کم مانده بود که از دست «اسفر» و«سرکیس» در مغازه خودشان کتک بخورم. آنها وقتی شنیدند که من نماینده کورکیان هستم، به طرفم حمله کردند، اما خوشبختانه آرام شدند و دلیل عصبانیتشان از کورکیان را گفتند.
درسال 1930این دو برادر یک مغازه عتیقهفروشی در دمشق داشتند. کورکیان از این دو برادر یک اتاق با وسایل کامل که گفته میشد متعلق به زمان ماملوک (قرن پانزدهم میلادی) است خریده بود. کورکیان این وسایل را برای خانه «دوریس دوک کرامول» در «نیوجرسی» خریداری کرده بود. وقتی وسایل به آمریکا رسیده بود و بستهها باز شده بود، کارشناسان نظر داده بودند که این وسایل متعلق به سالهای نخست قرن نوزدهم میلادی است. کورکیان هم از این دو برادر شکایت کرده بود. حکومت دستنشانده فرانسه تمام دارایی این دو برادر را مصادره کرده بود، به طوری که آنها ورشکسته شده بودند و مجبور شده بودند به بیروت نقل مکان کنند و به کار دیگری بپردازند. بعد از جنگ حکومت مستقل سوری عجلهای برای حل و فصل دعاوی حقوقی از خود نشان نداده بود و بنابر گفته این دو برادر گویا هنوز هم این سکوت ادامه دارد.
یک مجموعهدار ثروتمند بیروتی به نام «فرعون»، یک موزه شخصی در خانهاش راه انداخته بود. بهترین شیء این موزه کاغذی بود به خط کوفی که روی آن پیغمبر اسلام(ص) نامهای به کسری، فرمانروای ایران ، نوشته بود و او را به قبول اسلام خوانده بود. یک پژوهشگر محلی با نوشتن یک مقاله در روزنامههای محلی به این کاغذ اعتبار داده بود. من به صاحب این شیء که احتمالا قیمت گزافی برای این نسخه تقلبی پرداخته بود، چیزی نگفتم تا باعث ناراحتیاش نشوم. آن طور که پیدابود،ِ تنها نتیجه سفر من برقراری ارتباط با مجموعهداران و دلالان بودِ، و یک اقامت طولانی لازم بود که اشیایی که در محلهای فوق سری مخفی شده بود، بیرون آورده شود.
توقف بعدی من بغداد بود. جایی که بیثمری سفرم را بیش از سوریه و مصر به رخم کشید. نسخههای خطی و مینیاتورهایی که باعث میشد کورکیان به من دستخوش بدهد، پیدا نمیشد.
به خاطر آشفتگی اوضاع ایران در تابستان 1953 میلادی پرواز به تهران ممکن نبود. فصل زیارت عتبات هم بود و اتوبوسهای مسافربری شیعیان را برای زیارت به مشهد میبردند. بالاخره یک نعشکش تغییر کاربری داده شده که به تهران میرفت، پیداشد. من یک صندلی در آن برای خودم کرایه کردم. مسافران دیگر این نعشکش دونفر ارمنی بودند که بعداز سالها داشتند به وطن باز میگشت.
در آن اوضاع با گذشته فرق کرده بود. دیگر مردم ایران با آمریکا دوست نبودند و این را با نوشتههایی مثل « آمریکایی برو خانه» یا به طور دقیقتر «آمریکایی گمشو» ثابت میکردند.
ما با عبور از سرزمینهای پست عراق و رسیدن به کوههای بلند از قلمرو قهوه وارد قلمرو چایی شدیم. شب خنکی را در قهوهخانهای در پای کتیبه مشهور داریوش در بیستون گذراندیم. صاحب قهوه خانه به ما گفت که بعد از خروج بریتانیا از ایران ، حالا آمریکا هدف شعارهای انتخاباتی بیگانه ستیزانه کمونیستهاست. خبر خوبی هم بود و آن این که بحران خربزه که در سال 1951 آغاز شده بود، دیگر از سر گذشته بود. درآن سال مقدار زیادی تخم خیار و همچنین بوته خیار در جالیزهای خربزه کاشته شد و در نتیجه آفتی برای خربزه گردید.
نعشکش در قزوین بنزین تمام کرد و در نتیجه ما صباحی از شب گذشته وارد تهران شدیم و طبق معمول پوشیده از گرد و خاک بودیم. آمریکاییهای زیادی کشور را ترک کرده بودند، و آنهایی که هنوز در ایران به سر میبردند، از جانشان هراسناک بودند. در اصفهان شیشه جلو اتومبیل آمریکاییها را با سنگ خرد کرده بودند و در شیراز چهار کارمند آمریکایی به پلیس پناهنده شده بودند. در تهران سفیر آمریکا تجمع اتومبیلهای آمریکاییها را دریک جا که نشان از حضور دستهای آمریکایی داشته باشد، ممنوع کرده بود. ناتوانی ایرانیان در فروش نفتشان بعداز ملیشدن آن که در اثر تحریم بریتانیا پیش آمده بود، یک تورم چهارصد درصدی را درکمتر ازیک سال، باعث شده بود. تعدادی از تجار به خاک سیاه نشسته بودند و بیکاری از هر زمان دیگری بیشتر بود. در نتیجه ناآرامی و احساس ناامیدی در تمام سطوح جامعه به چشم میخورد. اغلب رانندگان تاکسی که ارمنی و یا آذری بودند، و تعداد زیادیشان از اتحاد شوروی به ایران مهاجرت کرده بودند، به طور قاطع وقوع یک انقلاب را پیشبینی میکردند.
به عنوان نماینده کورکیان با بسیاری از دلالان و جعلکنندگان اشیاء عتیقه ارتباط گرفتم. برای مثال در یک خانه در جنوب تهران که به وسیله زردشتیان اداره میشد، یک کارگاه کوچک ایجاد شده بود. در این کارگاه سفالینههای پیش از اسلام در یک اتاق و سفالینههای زیبای بعد از اسلام در اتاق دیگر ساخته میشد. آنها تکه سفالها را به شکلی که مورد توجه صادرکنندگان بود، به هم میچسباندند.
آنها به من گفتند: کار ما با کاری که در موزهها انجام میشود، فرقی ندارد. آنها هم سفالینه را بازسازی میکنند. اما با چسبی به رنگ سفید که خطوط شکسته را نشان میدهد . کار ما این مزیت را دارد که محصولی که انگار تازه و نو است، درست میکنیم. فضاهای سفید آنها را به حالت اول برمیگردانند و دلچسبتر میکنند. او همچنین گفت که آنها ظرفهای سفالین «آتریایی» برای فروشندگان ایتالیایی میسازند. این ظروف به ایتالیا قاچاق میشدند و در نزدیکی «سیتا و چییا» دفن میشوند. بعد حفاری شده و کشف میشوند. این بخش نشان میدهد که این وسایل چگونه در ایران تولید و به ایتالیا قاچاق میشود بدون آن که مسالهای پیش بیاید.
یکی از بزرگترین کپی کننده نسخههای خطی در ایران پدر مردی بود به نام فخرالدین ناصری. خود این فخرالدین ناصری یکی از دلالان مکار نسخههای خطی بود. او تعدادی نسخههای خطی واقعی در کتابخانهاش داشت. او یکی از نسخههای خطی جعلی قرن یازدهم را در میان نسخههای اصلی قرار میداد و یکی از کارشناسان فن مثلا مجتبی مینوی را برای ناهار دعوت میکرد تا جدیدترین نسخههای خطی را خریده است به او نشان بدهد. اگر مجتبی مینوی میگفت که او را مسخره کرده است و این نسخه جعلی است چون خطوط حاشیه دارد درحالی که نسخههای اصلی این خطوط را ندارد، ناصری به سرعت چهره عوض میکرد و خود را مغبون نشان میداد. بعد از رفتن مهمان او مشکل نسخه جعلی را رقع میکرد، یا در نسخههای بعدی گفتههای مینوی را رعایت میکرد.
مینیاتوریستها از روی نسخههای جعلی او تقلید میکردند. این هنرمندان واقعا در کار خود مهارت داشتند.
من برای احتراز از حملههای فیزیکی یا قانونی که ممکن بود متوجه من شود، سالیان سال از افشاء این نکات درباره نسخههای تقلبی که به چشم خودم دیده بودم ، خودداری کردم.
بشقابهای قدیمی، کاسهها و جامها به زیبایی در کارگاه های مختلف جعل میشدند. در اصفهان ادعا میشد که سکههای فلزی عهد ساسانی با استفاده از نقرههای قدیمی با هنرمندی و درحد کمال جعل میشود . در کارگاهی در کرج روی اشیاء به دست آمده از حفاریهای سطحی کار میشد. حتی کتیبههایی در کنارهها یا متن این اشیاء با قلم حک میشد. یک کارگاه مشابه برای تولید همین محصولات در شیراز دایر بود، اما بعد از مرگ استاد نقرهکار ، آن کارگاه تعطیل شد و هنر و مهارت استاد با او به زیر خاک رفت . یک مینیاتوریست اصفهانی به نام بهزاد، با استعداد خدادادی خود مینیاتورهایی به سبک هم نام مشهورش در عهد تیموری، تولید میکرد.
به این ترتیب ایران مرکز تقلبهای غیر قابل تشخیص است. همانطور که زمانی چین بود و شاید امروز هم این هنرها در چین احیا شده باشد.
مجلس ملی از برخی برنامههای مصدق حمایت نکرده بود. به همین دلیل مصدق تصمیم گرفته بود که به افکار عمومی رجوع کرده و رفراندم برگزار کند. او با این کار میخواست دست خود را باز کند. هر چند انحلال مجلس این امکان را فراهم میکرد که مصدق با دستور شاه برکنار شود، اما او این تصمیم را گرفته بود. تظاهرات خیابانی که هر روز برگزار میشد، قدرت سازماندهی کمونیستها را آشکار میکرد و به همه آمریکاییها هشدار داده شده بود که در محل جدید سفارت پناه بگیرند.
من در عوض پناهنده شدن به سفارت به دیدار دوستم، پژوهشگر معروف، علیاکبر دهخدا رفتم. او همان کسی است که به من لقب «ایران دوست » را بخشیده است. دهخدا به من اصرار کرد که با مصدق ملاقات کنم و درباره روابط ایران و آمریکا با او به گفتوگو بنشینم.
نخستوزیر قبول کرد که روز نهم آگوست ، یک روز پیش از برگزاری رفراندوم مرا به ملاقات کند. من تصمیم گرفتم یک کتاب کوچکم را به نام ایرانِ، به او هدیه کنم. در اهدانامه مصدق را ناجی مردم خواندم. عنوانی که با آزردن صاحب منصبان ایرانی و آمریکایی بعد از سقوط مصدق به اثبات رسید.
ساده زیستی حرف اول خانه مصدق بود. اما اتاق خواب او دستگاه تهویه داشت. وقتی من وارد شدم، مصدق پیژامه پوشیده بود و در رختخواب بود. او با گرفتن هر دو دست من که به طرفش باز شده بود، صندلی کنار تختخوابش را به من تعارف کرد. بعد از رد و بدل شدن تعارفهای معمول من کتابم را به او تقدیم کردم. او کتاب را روی قلبش گذاشت، بعد بوسید و روی پیشانیش چسباند.
مصدق به خاطر گفتههای مشاور رئیس جمهور آمریکا «دالاس» که گفته بود مصدق عمداً سیاست رها کردن افسار کمونیستها را در پیش گرفته است، دلگیر بود. او نامهای را که در پاسخ به این گفته تهیه شده بود، که ایرانیان هرگز تسلیم استبداد و یکسانسازی که باعث از بین رفتن آزادیهای فردی آنها شود، نخواهند شد. و هیچ خطری از طرف کمونیستها متوجه ایران نیست. همچنین مصدق نامه آیزنهاور را که در آن حمایتهای مالی از ایران را به دلیل حمایت مصدق از کمونیستها رد کرده بود، افشا کرده بود. مصدق به من گفت که چگونه ممکن است شاهزاده قجری بتواند حامی کمونیستها باشد؟
ملاقات ما یک ساعت طول کشید و وقتی من ازاو جدا شدم، حس کردم با مردی ملاقات کردهام که خوب می فهمد و صادق است. هرچند شاید او در محاسبه میزان قدرت کمونیستها و یا لولویی که از انگلستان ساخته شده بود، بیتجربگی کرده بود. مصدق از راست بیش از چپ حساب میبرد که البته این حس او بعد از اتفاقاتی که افتاد، قابل فهم شد. مصدق مردی بیمار بود که شاید از واقعیتهای داخلی و بازیهای خارجی دور بود. درزمان او امور به دست ماموران او که برخی از آنها ناشی بودند، اداره میشد.
رفراندوم، هم برای آنان که میخواستند به نفع دولت رای بدهند و هم برای کسانی که در جناح مقابل و در کنار مجلس بودند، به یک اندازه بازیچه بود. این کار شبیه یکی از آموزشهای «رای مخفی» در زمان رضاه شاه بود. درآن زمان رای دهندگان برگه رای را پیش خود نگه داشته بودند چرا که میگفتند که رای به دلیل مخفیبودن نباید باز شود. بالاخره دستور آمد که رایها را در صندوق بیندازید. مجلس ملی منحل شد و آیتالله کاشانی که راه خود را میرفت، به تندی از نخستوزیر انتقاد کرد. این طوری فشارها از همه طرف افزایش پیدا کرد و آینده اصلا روشن نبود.
بالخره من با کمک مصدق نامهای دریافت کردم خطاب به یک شرکت مسافربری که به من اجازه میداد به طرف دریای خزر، بخشی از ایران که تا آن روز ندیده بودم، مسافرت کنم. درآن روزها خروج خارجیان از تهران ممنوع بود ولی آن نامه این امکان را برای من فراهم کرده بود که علیرغم تعجب راننده اتوبوس بتوانم یک بلیط اتوبوس بخرم.
در نیمه شب یکشنبه 15 آگوست تانکها به تهران هجوم آوردند و صبح شایعهای پخش شد مبنی بر این که شاه مصدق را عزل کرده است. بعد گفته شد که مصدق این حکم را نپذیرفته است و کسانی که برای دستگیری مصدق اعزام شده بودند، در بازگشت توقیف شدهاند. بعد از این رویداد شاه ایران را به مقصد بغداد و رم ترک کرد و خیابان ها پر از مردمی شد که با خودشان نوشتههایی به زبان فارسی و انگلیسی حمل میکردند با این مضمون که « مرگ بر امپریالیسمانگلو – آمریکا». یک راننده تاکسی مرا وادار کرد که کف ماشینش بخوابم تا تظاهرکنندگان خشمگین به من حمله نکنند. در این شرایط به طرز احمقانهای من تصمیم گرفتم که صبح فردا تهران را به مقصد شمال ترک کنم .
وقتی به اولین شهر بزرگ گیلان رسیدم، تصور کردم در بندر پهلوی (انزلی) هستم. امادر هتل به من گفتند که در رشت هستم و هیچ کس نمیتواند به بندر پهلوی برود. چون در طول شب گذشته شش نفر از مردم در آن شهر کشته شدهاند و اکنون شهر در دست کمونیستهاست. به من توصیه شد که شب را در رشت بمانم و صبح فردا به سمت شرق یعنی رامسر حرکت کنم. اما مسئول هتل در حالی که داشت تلفن رئیس پلیس رشت را میگرفت به من گفت که حتی از هتل هم بیرون نروم و جلو پنجره ظاهر نشوم تا کسی صورتم را نبیند.
وقتی رئیس پلیس آمد، گفت که در استان حکومت نظامی اعلام شده است و کمونیستها خیلی علاقهمند هستند که به بهانه حضور یک آمریکایی آشوب به پا کنند. او به صراحت گفت که از پذیرفتن مسئولیت جان یک خارجی در آن شرایط معذور است. بعد ما به همراه سه ژندارم از هتل خارج شدیم و با ماشین به قهوهخانهای در شرق شهر رفتیم. در آنجا یک وانت که به سمت شرق میرفت، به وسیله رئیس متوقف شد و او به یکی از مسافران وانت دستور داد که جای خودش را به من بدهد. به طوری که من در میان سایر مسافران قرار گرفتم و دیگر به چشم نمیآمدم. در دو شهر کوچکی که از آنها عبور کردیم، مردم در خیابانها جمع شده بودند و نوشتههایی با این مضمون به خودشان داشتند. «مرگ برشاه »،« مردم پیروز شدند، ما جمهوری میخواهیم».
در رامسر به من توصیه شد که با اتوبوس بعدی به تهران برگردم. در اتوبوس یک جوان کمونیست با ما همسفر بود. من به خاطر بودن یک ایرانی که مدتی را در استکهلم زندگی کرده بود، خودم را سوئدی معرفی کردم. جوان کمونیست در تمام طول راه مشغول خواندن سرودهای کمونیستی بود و هر وقت ساکت میشد، من و همراهم چند کلمهای با هم حرف میزدیم.
در تهران مجسمههای رضاه شاه را مثل مجسمههای پسرش سرنگون کرده بودند. در گاراژ قبل ازآن که تاکسی بگیرم، خودروام را از دست دادم و نتوانستم در مقابل تبلیغات کمونیستی ساکت بمانم. گفتم: میدانید این پدر سوختهها چی میگویند؟ میگویند خدا نیست اما لنین و استالین پیغمبر آنهاست . خدا لعنتشان کند.
در مرکز شهر، در مقابل هتل فردوسی، جایی که من در آن اقامت کرده بودم، پلیس برای پراکندن تجمع از گاز اشکآور استفاده کرد و اوضاع به هم ریخت. حدود هشت شب چند کامیون پر از جمعیت که شعار میدادند: جاوید شاه از خیابان گذشتند. و کمی بعد، جمعیتی که از بازار حرکت کرده بودند و به وسیله یک کشتیگیر به نام بیمخ رهبری میشدند، از راه رسیدند و کمونیستها را تاراندند. آیتاللهکاشانی و بازار پیروزی بر لیبرالها و چپها را جشن گرفتند.
باقی جریانات دیگر تاریخ است.
در پایان ماجرای روز بعد از سقوط مصدق من به زاهدان پرواز کردم و از آنجا با خطوط هوایی هیمالیا به قندهار و کابل رفتم. با ماشین به پیشاور رسیدم و با هواپیما به کراچی و از آنجا به بیروت و استانبول برگشتم. سفر من در پاریس به اتمام رسید و در نهایت در 10 سپتامبر به نیویورک برگشتم.