لعب جوادی
سالها پیش از این دیوید بن گوریون اولین نخستوزیر اسرائیل در خاطرات خود در تاریخ 21 می 1948 در خصوص لبنان گفته بود.
«لبنان پاشنه آشیل اتحاد اعراب است. توفق مسلمانان در این کشور چندین فرقهای به آسانی قابل سرنگونی است. باید در لبنان یک دولت مسیحی مستقر شود که مرزهای جنوبی حکومتش رودخانه لیطانی باشد. ما تنها با این دولت قرارداد اتحاد امضا خواهیم کرد. سپس هنگامی که نیروهای لژیون عرب را درهم شکستیم، امان را بمباران میکنیم و ساحل غربی را زیر پا میگذاریم و بعد از آن سوریه را ساقط خواهیم کرد و اگر مصر هنوز تا آن زمان جرات و جسارت جنگ با ما را داشته باشد، پورت سعید و اسکندریه و قاهره را هم بمباران میکنیم و انتقام اجدادمان را از مصر و آسور و کلده میگیریم.»
از سخنان بن گوریون هر چند نیم قرن سپری شده است، اما رهبران و ایدئولوگهای اسرائیل همچنان با همان نگرش به لبنان مینگرند و استقلال و حاکمیت ملی این کشور را همچنان برنمیتابند؛ بویژه آن که اکنون در کارنامه لبنان با وجود پیشبینیهای رهبران صهیونیست، سابقه دو دهه مبارزهای ثبت شده است که اسطوره شکست ناپذیری ارتش تا دندان مسلح و مجهز اسرائیل را به رغم در اختیار داشتن سلاحهای متعارف و غیر متعارف درهم شکسته است و ضربهای نه سیاسی که حیثیتی را متوجه نظامیان اسرائیل کرده است. جالب اینجاست که این فضاحت سیاسی. نظامی که از زمان آریل شارون در سال 1982 و در پی اشغال لبنان آغاز شد، با ورود دوباره او به صحنه قدرت در اواخر سال 2000 همراه شد تا نخستوزیر پیر اسرائیل در سالهای آخر عمرش شاهد رخدادی مهم و ضربهای مهلک برای نظام اسرائیل باشد. بیتردید لبنان کشوری 17 فرقهای با احزاب سیاسی مختلف پس از 15 سال جنگ داخلی، در ماه می سال 2000 انفجاری در منطقه پدید آورد که عزای پاشنه آشیل را بر دل رهبران اسرائیل گذاشت. از این رو بود که آریل شارون وعده کرد تا آخرین لحظه از عمرش هم که باقی مانده باشد انتقام این شکست را از مبارزان حزبالله لبنان و مردم پشتیبان آن بگیرد.
در چنین شرایطی سناریوی بحرانآفرینی در لبنان کلید خورد.
با صدور قطعنامه 1559 شورای امنیت که با مداخله آشکار آمریکا و فرانسه، نوعی بدعتگذاری در تاریخ مصوبات سازمان ملل متحد به شمار میآمد، 3 مساله در راس توطئه اسرائیل و غرب قرار گرفت که پیامد آن حوادث دیگری را در این کشور رقم میزد.
نخست: رای به عدم انتخاب مجدد امیل لحود به سمت ریاست جمهوری لبنان
دوم: خروج ارتش سوریه از لبنان
و سوم و اصلیترین هدف قطعنامه: خلع سلاح جنبش مقاومت حزبالله لبنان
روشن است که این مجموعه و یا به عبارتی کلاف توطئه میبایست با ترور رفیق حریری کامل میشد. سرمایهدار معتبری که تابعه عربستان بود و 15 سال در شرایط نخست پس از جنگ داخلی زمام امور لبنان را به دست گرفته بود. هر چند موقعیت حریری از جنبههای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در لبنان و خارج از آن بسیار ممتاز بود. اما قطعا جایگاه او به گونهای نبود که با حذف وی از صحنه قدرت، فایدهای متوجه جامعه صاحب اقتدار لبنان شود. اما قطعا ترور حریری سود سرشاری را متوجه اسرائیل و حامیان آن میکرد؛ چرا که به بهانه ترور حریری، حاکمیت لبنان هدف قرار میگرفت و پیامدهای بسیاری را به دنبال میآورد.
با بررسی سرانگشتی سیر حوادث 14 فوریه سال 2005 تاکنون یعنی یکسالی که از ترور حریری گذشته است، حوادثی در منطقه رقم خورده که تمامی آنها به سرنخ کلاف ترور حریری بازمیگردد.
اکنون ارتش سوریه تحت فشار آمریکا از لبنان خارج شده است. مناسبات سوریه و لبنان پس از یک دهه تلاش آمریکا و اسرائیل بویژه در جریان مذاکرات اعراب و اسرائیل به سردبیری گراییده است.
سوریه از هر سو آماج حملات تبلیغاتی و شانتاژهای آمریکا قرار دارد و تحت فشار کمیته تحقیق و دو قطعنامه 1636 و 1644 شورای امنیت واقع شده است.
خط جنگ داخلی و رویارویی احزاب و فرق بار دیگر دامنگیر لبنان شده است. میشل عون، ژنرال شورشی پس از یک دهه به لبنان بازگشته است و سمیر جعجع، فالانژیست حزب کتائب از حبس ابد نجات یافته است.
و سرانجام جنبش مقاومت حزبالله لبنان در تیر رس آمریکا و رژیم اسرائیل قرار گرفته است.
طبل خاورمیانه بزرگ آمریکا همچنان در حال نواختن است و اصلیترین حلقه این توطئه ترور رفیق حریری بوده است که قربانی این توطئهها شد تا از قبال آن حاکمیت ملی و تمامیت ارضی لبنان هدف قرار گیرد و پاشنه آشیل موردنظر بن گوریون محقق شود؛ غافل از آن که قرن بیستم با انقلابهای کلان به انتها رسیده است و قرن بیست و یکم با نوید آزادیخواهی و انقلابهای مردمی در جهان. زمان و فرصت زورآزمایی با نظام سلطه را پیشرو قرار داده است.