هادی صبا
در میان ادیان الهی فقط اسلام که اولاً دارای اندیشۀ سیاسی بوده و ثانیاً این اندیشه روند تکاملی خود را در گذر تاریخ طی کرده است. اختلاف مذاهب و ظهور مشربهای فکری متفاوت نه تنها به عنوان یک مانع بر سر این روند عمل نکرده، بلکه زمینهای برای پویایی این فرایند بوده است. بررسی موشکافانۀ تاریخ اندیشۀ سیاسی اسلام نشان میدهد که اولاً شرایط در پدیدار شدن ایدههای نو و یا ظهور مشربهای فکری بسیار مؤثر بوده و ثانیاً جریانهای فکری مختلف اسلامی تأثیر و تأثر متقابلی بر یکدیگر داشتهاند. اندیشهپردازان خود نیز از این دو اصل تأثیر پذیرفتهاند. شرایط محیطی و همچنین تقابل و یا تعامل با اندیشههای دیگر دو عامل بسیار مهم در ظهور تفکرات اسلامی بودهاند. نمیتوان جریانهای فکری مختلف اسلامی را در یک مجموعه به شمار نیاورد، زیرا همواره دستاوردها و یا خسارتهای هر یک از آنها دیگران را نیز از خود متأثر مینموده است.
خیزشهای اسلامی و یا بهتر بگوئیم مجموعۀ آنچه در چارچوب جنبش بیداری اسلامی تعریف میشود، در دو سدۀ اخیر از چنین ارتباط ارگانیکی با یکدیگر برخوردار بودهاند. قدرتگیری جنبش بیداری در یک کشور اسلامی موجب میگردید تا در دیگر کشورها نیز توانائیهای نهفته به حرکت درآیند یا جنبش دیگری به صحنه درآید. جنبش مادر دچار افول میگردید لیکن حرکتی که از آن الهام گرفته است با قدرت در صحنه حاضر میشود و با اندک تغییراتی در مشی و یا توجه به عنصر بومی به حرکت خود ادامه میدهد.
نکتۀ جالب توجه در این روند آن است که علیرغم وجود حساسیتهای مذهبی، قومی و قبیلهای میان مسلمانان، هیچ یک از آنها در دو سدۀ اخیر به عنوان مانع در نقل و انتقال اندیشه عمل نکردهاند و الگو گرفتن از تجربههای موفق به عنوان یک عادت و اصل جاری در میان مسلمانان همواره برقرار بوده است. ناگفته نماند که رقابت نیز اغلب به الگوگیری منجر میشده است. بدین صورت که مثلاً برای گرفتن پرچم اسلامیخواهی و یا رهبری مسلمانان از دست رقیب، برخی جریانهای اسلامی دیگر ناچار همان شعارها را پیشه ساخته و گاه از آن فراتر میرفتند تا بتوانند مقبولیت خود در میان ملتها را تضمین کنند.
جنبش اسلامی در آستانه پیروزی انقلاب
از زمان صفویه تاکنون، ایران همواره به عنوان کشور مادر برای جهان تشیع عمل میکرده است. لذا بررسی جریانهای مختلف شیعی به ناچار ما را به بررسی شرایط در داخل کشور میکشاند که از نظر خوانندگان گرامی چندان پنهان نیست.
اما در مورد اهل تسنن میتوان گفت که قرن بیستم با دو جریان اصلی همراه است که اغلب در تضاد با یکدیگر ظاهر شد و هرگاه به عنوان دو جریان با برخورداری از پیشینهای که ادعای انقلابیگری دارد همسو و یا تکاملگر عمل مینمودهاند. «اخوانالمسلمین» و «سلفیها» که در وهابیهای عربستان سعودی تجلی مییافتند. دیگر جریانها و مشربهای فکری اسلامی سنی حتی اگر مستقل بوده باشند، الهام گرفته از این دو بوده و یا در فلک آنها در چرخش بودهاند.
وهابیت از آن روی در جهان اسلام قدرت گرفت که توانست به عنوان یکی از دو پایه حاکمیت در عربستان سعودی شناخته شود. تسلط بر مکه مکرمه و مدینۀ منوره به خودی خود کافی است تا یک جریان بتواند مشروعیت لازم برای تحرک در جهان اسلام را به دست آورد تا چه رسد به آنکه قدرت اقتصادی عظیم عربستان نیز امکان تحرک بیشتری را برای آن فراهم آورد. جریان وهابیت در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی گرچه در برابر ظلم صهیونیستها موضعگیری میکرد ولی به دلیل رابطه استراتژیک عربستان و آمریکا در یک همپیمانی مستحکم با آمریکا قرار گرفته بود. و سلفیگری مارکسیسم را دشمن اصلی به شمار میآورد و برای کمک به مسلمانانی که تحت ظلم متحدین آمریکا قرار داشتند، صرفاً به «دعا» اکتفا میکرد بیآنکه هیچ حرکت عملی را در دستور کار خود قرار دهد.
جریان دیگر یعنی «اخوان المسلمین» در حقیقت فراگیرترین جنبش روشنفکری اسلامی به شمار میآید که امتداد روند بیداری اسلامی است. اخوانالمسلمین که در نیمۀ اول قرن بیستم ظهوری پراقتدار داشت، به دلیل سرکوب از سوی جریانهای پانعربیست تا حد زیادی صحنه را ترک کرده بود. اخوان نیز همچون سلفیها، مارکسیسم را خطر اصلی برای جهان اسلام به شمار میآورد و همۀ فعالیتهای خود را بر این اساس برنامهریزی میکرد. جهاد مسلحانه بر علیه دشمنان که روزگاری در ابتدای اشغال فلسطین در دستور کار اخوان بود، به کناری نهاده شده بود و سیاست «کادرسازی» در جهت آماده کردن جهان اسلام برای یک قیام عمومی به استراتژی این جریان گردیده بود. متأسفانه باید گفت که این سیاست در بسیاری از موارد به یک توجیه بزرگ برای فرار از مسئولیت تبدیل شده بود.
هر دو جریان گرچه خاستگاه متفاوتی داشتند، لیکن در یک نقطه با هم تلاقی میکردند و آن پرهیز از جهاد مسلحانه برای مقابله با خطرهای پیشروی امت اسلامی بود. دیگر آنکه به صحنهآوری ملتها به طور کلی به فراموشی سپرده شده بود. مسئله فلسطین به عنوان محوریترین مسئله مسلمانان که ماهیتی اسلامی داشت عملاً در دست جریانهای ملّیگرای عرب و چپ مارکسیستی قرار گرفته بود و اسلامگرایان به کار دیگری مشغول بودند. بدین ترتیب عملاً صحنه در اختیار جریانهای چپ مارکسیستی و پان عربیست قرار داشت. اخوان به تربیت کادری میپرداخت که معلوم نبود چه هنگام فضا برای ورود آنان به صحنه فراهم خواهد شد و همانطور که اشاره شد سلفیها نیز ضمن دعا برای فلسطینیان به ویژه در نماز جمعه همکاری با آمریکا را به عنوان یک دستور کار عملی و سودبخش در این برهه از زمان در پیش گرفته بودند.
در چنین شرایطی انقلاب اسلامی ایران به عنوان اولین تجربۀ انقلابی و اسلامی به ثمر رسید تا جریانهای غیراسلامی را از صحنه به در کند. لذا ملاحظه میفرمائید که افول اندیشۀ مارکسیستی که مآلاً با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و به حذف آن از صحنۀ مناسبات بینالمللی انجامید، دقیقاً از همین تاریخ ـ 1979 میلادی ـ آغاز میشود و جریان اسلامی با رشد فزایندۀ خود در عرصه ظاهر میشود و رفته رفته به جای جریانهای مارکسیستی و ملّیگرا، صحنه را در دست میگیرد. اما جریانهای اسلامی پیش از آن که بتوانند به صحنه درآیند با یک چالش جدی مواجه گردیدند. آنها میباید به افکار عمومی مسلمانان پاسخ میگفتند، و از موجودیت فکری خویش به دفاع میپرداختند. بدین ترتیب تطور در اندیشۀ سیاسی اسلام سنی در اواخر قرن بیستم میلادی آغاز گردید.
اما این دو هر یک به فراخور حال، صحنهای را برای ترسیم این تطور برگزیدند یکی افغانستان را به پایگاه اصلی فعالیت خویش تبدیل کرد که به اشغال شوروی درآمده بود، و دیگری فلسطین را به عنوان میدانی برای ترسیم نقش خویش در فرایند قدرتگیری جریان اسلامی برگزید.
اخوانالمسلمین گرچه حضوری فعال و پرثمر در جهاد افغانستان علیه اشغالگران شوروی داشت، لیکن به دلیل تعلقات تاریخی و گرایشات اکثریت اعضای مکتب ارشاد که عمدتاً از کشورهای همسایه فلسطین به ویژه مصر انتخاب میشوند، «فلسطین» را به عنوان نقطۀ تمرکز خود برگزید. حاصل یک بازنگری اساسی در رفتار سیاسی پیشین اخوان و هماهنگ شدن با شرایط جدید تولد «حماس» در فلسطین بود که اینک به عنوان مهمترین تشکیلات فلسطین عمل میکند. ظهور حماس که در واقع بازسازی شده همان تشکیلات تاریخی اخوانالمسلمین در غزه و کرانه باختری است، بیانگر تحول ریشهای صورت گرفته در اندیشۀ سیاسی اخوانالمسلمین و حضور نیرومند آن در صحنۀ تقابل با دشمنان امت اسلام است. تمام شاخههای اخوانالمسلمین در کشورهای مختلف عربی و اسلامی تا پیش از ظهور حماس ارتباط خوبی با آمریکا و دیگر کشورهای غربی داشتند، به حدی که بعضاً ـ البته ظالمانه ـ از سوی نیروهای چپ و ملی عرب به همکاری با آنها متهم میشدند، درحالی که حقیقت چیزی جز این بود. بستر فکری اخوان که پیش از این به آن اشاره شد، جهاد مسلحانه علیه اسرائیل و تقابل با غرب را در اولویت قرار نمیداد، و به جای آن کادرسازی و مقابله فرهنگی را در رأس برنامههای خود داشت. پس از ظهور حماس و حمایت همه جانبه شاخههای مختلف اخوانالمسملین از آن، روابط این جریان با غرب به تیرگی گرائید و بسیاری از شخصیتهای مهم اخوانی از سوی آمریکا به حمایت از تروریسم متهم شدند.
ما دیگر جریان پرقدرت در میان اهل تسنن یعنی سلفیگری که به دلیل گرایش عموم مسلمانان به مسئلۀ فلسطین، دلبستگی بدان داشت، لیکن فعالیتهای خود را صرفاً در صحنۀ افغانستان متمرکز کرد. جریانهای مختلف سلفی نیروهای خود را از کشورهای اسلامی عربی به افغانستان گسیل داشته و نقش بسیار مهمی در پیروزی بر شوروی سابق ایفا کردند.
پس از پایان اشغال افغانستان نیروهایی که پیش از آن در افغانستان میجنگیدند به چند دسته تقسیم شدند. گروهی در افغانستان باقی ماندند و در جنگهای داخلی میان مجاهدان افغانی وارد شدند؛ گروهی دیگر راهی بوسنی و چچن شدند، اما بخش اعظم این نیروها به کشورهای خود بازگشتند تا به عنوان نیروهای باتجربه، اپوزیسیون را تقویت کنند. جریان فکری سلفی که با محقق ساختن پیروزی در افغانستان به عنوان یک مدعی در میان جریانهای اصلی اسلامی ظاهر شده بود در پی دشمنی بزرگ میگشت تا بتواند در پرتو نبرد با آن اولاً انقلابی و مبارز بودن خود را در برابر دو رقیب اصلی یعنی شیعه و اخوانالمسلمین به اثبات رساند و ثانیاً تمام نیروهای طرفدار خود را به کار گرفته و از ریزش آنها جلوگیری کند. به این ترتیب مقدمات رویارویی سلفیها و آمریکا فراهم گردید.
انقلاب اسلامی ایران در سال 1979 میلادی به پیروزی رسید و گفتمان ضد آمریکایی را به صحنه آورد؛ اما در آن هنگام و در ابتدا، گویی گفتمان امام خمینی در جهان اسلام غریب بود و جز اندکی با آن همراه نبودند. برای ترجمۀ یک اندیشۀ سیاسی و تأثیرگذاری بر دیگر جریانهای فکری در منطقه و جهان حتماً دو دهه فرصت زمانی طولانی به شمار نمیآید. اینک به روشنی میتوان دید که گفتمان انقلاب اسلامی، تمام جهان اسلام را فرا گرفته و اصلیترین جریانهای اسلامی برای تسلط بر صحنه و کسب مشروعیت ناگزیر از آنند که در میزان تأسی به شعارها و اهداف انقلاب اسلامی از یکدیگر سبقت گیرند. ناگفته نماند که انقلاب اسلامی ایران خود نیز از دیگر جنبشهای اسلامی در منطقه تأثیر پذیرفته است که پرداختن به آن فرصتی دیگر میطلبد. مسلمانان در حالی پانزدهمین قرن از حیات پرتکاپوی خویش را آغاز کردند که انقلاب اسلامی ایران به تمام حوزههای حیات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی آنان پرتو افکند. تکیه بر مردم، و گفتمان استکبارستیزی، استقلالخواهی و مقاومت در برابر دشمن اصلیترین عنوانهای این خیزش جدید است.