سعدالله زارعی
مباحث جاری روابط بینالملل پیرامون «ایران» میتواند بدفهمیهایی را به وجود آورد به گونهای که مخاطب را از واقعیت دور کرده و به مسایل حاشیهای بکشاند. به عبارت دیگر اگر به تفاوتی که میان صورت ماجرا با ماهیت موضوع وجود دارد، توجه نشود، واقعیت، آنگونه که هست فهمیده نشده است.
اما صورت ماجرا:
آمریکا با تکیه بر دیپلماسی فعال در دوره دوم ریاست جمهوری بوش، توانسته است یک همگرایی آمریکایی، اروپایی و آسیایی را در مبنای «برخورد با ایران» به وجود آورد و در این رهگذر با تکیه بر آرای دو نهاد (شورای حکام انرژی اتمی و شورای امنیت سازمان ملل) اقدامات خویش را قانونی جلوه دهد. بنابراین بهزعم آمریکا، اکنون ایران با یک جهان همگرا علیه خود مواجه شده و «سیستم» و «حقوق» بینالملل این کشور را در شرایط ویژهای قرار داده است.
ماهیت موضوع:
آنچه در عرصه بینالملل پیرامون ایران اتفاق افتاده دارای مختصات متنوعی است که باید به آن توجه شود. در این صحنه ما با عناصر مختلفی مواجه میباشیم، آمریکا، اروپا، روسیه، چین، هند، شورای حکام انرژی اتمی، سازمان ملل و ایران. آمریکا برای آنکه اروپا را با خود همراه کند به سیاست تحقیر آن روی آورد چراکه از اختلافات درونی کشورهای اروپایی کاملاً آگاه بود. اروپایی که طی چند دهه گذشته و بخصوص از سال 1370 روند وحدت درونی و بیرونی خود را دنبال میکردند و خود را برای به دست گرفتن موقعیت ممتاز سیاسی و اقتصادی آماده مینمودند در سالهای گذشته گرفتار رخدادهایی- مشکوک- شدند. فرانسه، آلمان و اسپانیا سه قطب قدرت در درون اتحادیه بودند و در مقابل انگلیس- کشور همگرا با آمریکا- قرار داشتند. فرانسه در انتخابات ریاست جمهوری در شرایطی قرار گرفت که نشان از فروپاشی سیاسی میداد و با آشوبهای سه هفتهای آبانماه گذشته درگیر یک بحران اجتماعی هم شد. این اضافه بر آن بود که مردم فرانسه با رأی منفی به قانون اساسی اتحادیه اروپا نشان دادند به روند وحدت اروپا انتقاد دارند. همین ماجرا در هلند تکرار شد. اسپانیا نیز در انتخابات اخیر تجربه واگرای دیگری به منصه ظهور رساند. انتخابات آلمان هم که به پیروزی - البته لرزان- حزب «مرکل» انجامید، نشان داد اینک ژرمنها به رابطه با آمریکا بیش از تلاش همگرا برای تقویت وحدت اروپا میاندیشند. در همان حال وقتی ماجرای توهین مطبوعات 12- 10 کشور اروپایی به ساحت پیامبر اسلام پیشآمد- و دست صهیونیستها و آمریکاییها در آن پیدا بود- مشخص شد که اروپا دچار بحرانهای مختلف تحمیلی شده است. در اینجا آشکارا وزنه نیروهای همگرا با آمریکا فزونی گرفته و استقلال طلبی آن کاملاً لگدمال شده است. در واقع در ماجرای مواجهه غرب با ایران، اروپا، «سیاست»، «اقتصاد» و «امنیت» خود را به آمریکا فروخت و نقش یک «بازیگر احمق» را ایفا کرد تا شاید در «فراگردهای بینالمللی» مشارکت داده شود.
از آن طرف روسیه طی سالهای گذشته با فشارهای مختلفی از سوی آمریکا و اروپا مواجه بود، گسترش ناتو به شرق و تقویت شورشها در جمهوریهای سابق شوروی و انتقال کشورهایی نظیر گرجستان و اوکراین از جبهه شرق به غرب و فشارهای اقتصادی به روسیه و نیز اخلال در قراردادهای تسلیحاتی روسیه، «پوتین» را در شرایط ویژهای قرار داده بود. در این ماجرا وزیر امور خارجه آمریکا همکاری روسیه با آمریکا را به قیمت پذیرش عدم دخالت امنیتی در حوزه نفوذ روسیه جلب کرد. بنابراین روسیه نیز سیاست فروخت و امنیت خرید.
اما چین با موضوعات دیگری مواجه بود. چینیها سال 2020 میلادی را برای خود بعنوان «سال اوج» در عرصه اقتصاد و تجارت بینالملل علامت زدهاند و چهار نعل بسوی آن میتازند. اقدامات اخیر آمریکا و اروپا علیه تجارت چین که از طریق رساندن تعرفه منسوجات چینی به 20 درصد بود، به شدت این چشمانداز را به مخاطره انداخت و بیم آن میرفت که با گسترش این تعرفهها با سایر کالاهای چینی، بازار بزرگ آمریکا و اروپا بطور کلی روی کالاهای چینی بسته شود. آمریکا با استفاده از این شرایط با چین وارد مذاکره شد. با این امید که اقتصاد بفروشد و سیاست بخرد که این معامله اخیر هنوز در هالهای از ابهام است.
هند در این صحنه با مشکل خاص منطقهای مواجه بود، تعارضات هند و پاکستان- با دستیابی اسلامآباد به بمب اتمی- به نقطه حساسی رسیده بود و هند به برتری اتمی احتیاج داشت. از آن سو مایل بود طرف پاکستانی خود را در منطقه منزوی نماید. اینگونه بود که در مذاکرات وزرای خارجه آمریکا و هند، دهلینو سیاست فروخت و سیاست خرید. در عین حال آمریکا برای به تصویر کشاندن همگرایی بینالمللی- در سطح قدرتها- به دستاویز حقوقی هم احتیاج داشت از اینرو پس از همگرا کردن قدرتهای اقتصادی عرصه بینالملل، از قطعنامه اخیر شورای حکام انرژی اتمی نیز سود جست تا با انتقال موضوع هستهای ایران به شورای امنیت، از موقعیت حقوقی سازمان ملل نیز بهره ببرد.
و اما از سوی دیگر، آمریکاییها مدتهاست که با یک معضل مهم مواجه هستند. این معضل به گرداب افتادن «طرح خاورمیانه بزرگ» است. آنان یکباره با بهرهگیری از شرایط پس از فروپاشی شوروی و بلوک شرق و یکبار پس از ماجرای 11 سپتامبر در صدد عملی کردن این طرح برآمدند ولی پس از مدتی موانع اساسی در راه اجرایی شدن این طرح پدیدار میشد و اقدامات آنان عقیم میماند، اینک نیز چند سال پیش از 11 سپتامبر، اوضاع را در حال بازگشت ارزیابی میکنند و به این خیال افتادهاند که کاری بکنند. آمریکا گمان میکند، تزریق یک همگرایی بینالمللی- با خرید سیاست و فروش اقتصاد و امنیت- میتواند راه اجرایی شدن این طرح را فراهم کند. در این تحلیل، «جمهوری اسلامی ایران» بعنوان پاشنه آشیل تحولات ناهمساز با منافع آمریکا و طرح خاورمیانه بزرگ باید در یک اقدام همگرا تحت فشار قرار گرفته و در دورن مرزهای خود حبس شود. از نظر آمریکا، ایران با توجه به نفوذش در خاورمیانه و ناسازگاری این نفوذ با منافع قدرتهای زیادهطلب صنعتی، میتواند مهمترین «هماهنگ کننده» باشد؛ به این معنا که حذف ایران از تحولات خاورمیانه یک خواست مشترک قدرتهای صنعتی است.
و اما، آمریکاییها مثل همیشه دچار «خطای استراتژیکی» هستند چراکه طرح خاورمیانه بزرگ با موانع بینالمللی مواجه نبوده است که حالا با همگرایی بینالمللی احیا شود. از سوی دیگر طرح خاورمیانهای آمریکا نیازمند تزریق «انرژی سیاسی» نیست که آمریکا اقتصاد و امنیت میفروشد تا سیاست را خریداری کند و به پیکره طرح خاورمیانه تزریق نماید. طرح خاورمیانه ظاهراً برای خاورمیانه طراحی شده است. خاورمیانه از نظر جغرافیایی بخشی از هیچکدام از قدرتهای صنعتی اروپا، آمریکا و آسیا نیست، خاورمیانه جزء جهان- مصطلح به- اول یا دوم هم نیست. مجموعه خاورمیانه در جهان سوم قرار دارد و بنابراین خاورمیانه کمتر تحت تأثیر رخدادهای همگرا یا واگرا در کشورهای صنعتی 8D است. بنابراین طرح آمریکا از آنجا رنج میبرد که راهبردها و نتایج آن در مقابل واقعیتهای خاورمیانه است.
آنچه به ما مربوط میشود این است که ایران از نظر جغرافیایی و فرهنگی قلب خاورمیانه است، پیشینه فرهنگی ایران- نسبت به سایر کشورهای این منطقه- و هویت مذهبی آن و قابلیتهای اقتصادی و علمی ایران این «قلب» را بسیار تأثیرگذار کرده است. در این میان راهبردهای ایران در خاورمیانه برخلاف راهبردهای غرب که صرفاً «سیاسی» و اقتدار گرایانه است، دارای ماهیتی کمک کارانه و همکاری جویانه است. در واقع ایران حکومتها و ملتهای خاورمیانه را طی سه دهه گذشته دعوت کرده است تا حافظ استقلال و منافع و فرهنگ خویش باشند. ایران در این فراخوان تواناییهای خود را به خدمت خاورمیانه درآورده است. راهبرد ایران که توسط رهبر معظم انقلاب اسلامی تعیین و تبیین شده، امروز میوههای شیرینی داده است و درخت آن در آینده نزدیک ثمرات فراگیرتری خواهد داشت.
در واقع ایران با نفوذ افقی خود در کشورهای خاورمیانه، برای ملتهای این منطقه کاملاً «خودی» است و از همینرو مردم این کشورها مسئولان و مردم ما را عمیقاً دوست میدارند و موفقیتهای ما را از آن خود میدانند که اینطور نیز هست. این در حالی است که هر موفقیت آمریکا به مفهوم شکست ملتهای خاورمیانه است و لذا مردم این منطقه هر اقدام آمریکاییها را با بدبینی خاص پیگیری میکنند.
اما از این تحلیل این نتیجه هم بدست میآید که چون آمریکا از قدرتهای صنعتی سیاست خریده است تا آنان را در منافع اقتصادی و امنیتی شریک نماید این توافقات بشدت ناپایدار و آسیبپذیر است بنابراین نباید گمان کرد این وضعیت پایدار میماند. اما مسئولان ایران میدانند که مسئله هستهای در واقع فقط یک «همآهنگ کننده» بیانی است- کاتالیزور- و مسئله اصلی خود ایران و انقلاب آن است بنابراین تند یا کند بودن لحنها و اقدامات استقلال طلبانه در موضوع هستهای در همگرا یا واگرا بودن عرصه بینالمللی در موضوع ایران، مسئله اصلی نیست. چون اینگونه است آنان باید بیتوجه به لحنهای سیاستمداران اروپا و آمریکا و کشورهای صنعتی آسیا، کار خود را بکنند و مهندسین ایرانی در یک فضای فکری امن با سرعت به سمت تأمین حقوق و جایگاه هستهای ایران گام بردارند. آمریکا در این همگراسازی عرصه بینالملل قطعاً شکست میخورد و طرح خاورمیانه تحت تأثیر تزریق سیاست، امکان زندگی ندارد.