تاریخ انتشار : ۰۸ مهر ۱۳۸۹ - ۰۸:۱۹  ، 
کد خبر : ۱۶۱۹۳۱

نقدی بر «بحث‌های بنیادی ملی»

مقدمه: به دنبال انتشار دومین ویژه‌‌‌نامه چشم‌انداز ایران «آخر سخن» در بهار 1383، که به آخرین دیدگاه‌های مهندس عزت‌الله سحابی اختصاص داشت، نقدی از سوی یکی از خوانندگان نشریه که استاد دانشگاه نیز هستند بر بخش «بحث‌های بنیادی ملی» دریافت شد. بنا به شرایط منطقه‌ای و جهانی بهتر دیدیم این نقد همزمان با پاسخ مهندس سحابی در نشریه درج گردد. اینک آن نقد و پاسخ مهندس سحابی با عنوان «نژاد‌پرستی ایرانی یا بازشناسی هویت ملی». مقاله بحث‌های بنیادی ملی، نوشته جناب آقای مهندس عزت‌الله سحابی و چاپ شده در ویژه‌نامه بهار 1383 نشریه چشم‌انداز ایران، مسلماً بیانیه‌ای است سیاسی، از رهبر حزبی با سابقه، که ایرانیت و اسلامیت همواره سرلوحه فکری آن بوده است. این نوشته، با تشریح عصاره‌هایی از گذشته‌های درخشان قوم یا اقوامی که در طول چندهزار سال در محدوده جغرافیایی شاهنامه‌ای می‌زیسته و در سرنوشت این ناحیه، گاه بسیار وسیع و گاه نیز محدودتر، اثرگذار و در ادواری نیز در افت و خیز تاریخ اقوام دورتر نیز دخیل بوده است، شروع می‌کند. سپس، از قرن‌های انفعال و سرگردانی این «ملت» عبور کرده، مفصلاً به تشریح ساختار یا ساختمانی که جامعه کنونی ما، بر اساس حقانیت تاریخی‌مان باید به آن دسترسی پیدا کند، تا جایگاهی درخور،در میان دیگر اقوام این «دهکده جهانی» داشته باشد، می‌پردازد.

نگارنده این سطور در صلاحیت و توان خود نمی‌بیند که در مورد ساختمان ترسیم شده توسط جناب آقای مهندس سحابی برای آینده کشور ایران و نحوه دسترسی به آن اظهار نظری نماید، ولی ساختمان طراحی شده هر چقدر هم زیبا [باشد] و حتی اگر زمانی واقعاً هم ساخته شود، اگر اجزای پی آن به درستی مطالعه و شناخته شده نباشد، می‌توان با اولین لرزش، فرو ریزد. لذا سعی این نگارنده، بررسی پی‌هایی است که برای این ساختمان ارمانی توسط نویسنده محترم بیانیه، ترسیم شده‌اند. این پی‌ها، در بخش نخست که زیربنای ذهنی ما را برای مشروعیت تصاحب این ساختمان آماده می‌نماید، با جملات زیر بیان می‌شود:
«... ملت و وطن ایرانی یک واقعیت تاریخی دارد. نزدیک به سه تا چهار هزار سال از تکوین و تحول و تکامل این کشور می‌گذرد. این واقعیت از زمان مهاجرت شاخه‌ای از اقوام آریایی به سرزمین وسیع واقع بین ماوراءالنهر در شرق و بین‌النهرین در غرب و سکونت در این منطقه شکل گرفت...»
در اینجا با انتخاب لغت مهاجرت، نویسنده ما را از روحیه صلح جویانه و حرکت مسالمت آمیز اجداد آریایی خود آگاه می‌نماید. در ذهن ما، سرزمین‌هایی خالی از سکنه و آماده پذیرایی از این میهمانان (مهاجران) صلح‌خو، شکل می‌گیرد که با خود نیز تعالیم «... مذهب توحیدی یا عرفانی...» را همراه می‌آورند :
«... در طول مدت طولانی نزدیک به چهل قرن، هر از گاهی مورد هجوم و تاخت و تازهای عظیم و زیرورو کننده خارجی قرار گرفته است... این مهم در دو قرن اخیر که منابع و ذخایر خدادای آن هم کشف شد، به مراتب بیشتر شد. در حالی که ایرانی‌ها خود به ندرت به کشور دیگر حمله کردند... از این نظر واقعاً این کشور مظلوم است...»
بگذارید با هم و اجمالاً تاریخ این سرزمین را از دید همسایگان مرور کنیم:
قبل از سه تا چهار هزار سال پیش، در فلات ایران کنونی، اقوامی با فرهنگ و تمدن‌های بسیار پیشرفته سکونت داشته‌اند (از جمله در چغازنبیل و شهرسوخته) این مردم و تمدن آنها با «مهاجرت» اجداد آریایی ما نابود شدند. اجداد صلح‌جو و مظلوم ما سپس به اقوام ساکن و متمدن بین‌النهرین روی آوردند و از آنجا، همان‌طور که همه ما در دبستان و دبیرستان خواندیم، به مصر و آسیای صغیر و یونان و... رفتند و این مهاجرین مردمی را که قبل از آریایی‌ها در این کشورها در طول زمان انواع علوم و فنون کشف و اختراع نموده بودند، چنان شیفته رأفت و کشورداری خود نمودند که این مردم به ظاهر با آغوش‌باز، بدون نیاز به خونریزی، کشور خود را تحویل اجداد ما دادند. این تنها یونانیان بودند که ارزش اجداد ما را ندانسته، ایستادگی نمودند تا این که پیشینیان ما مجبور شدند شهر معروف آنها را به آتش کشیده عقب‌نشینی نمایند. با این پیشینه، آنجه «حمله اسکندر» و پیامدهای آن را به همراه آورد، طبیعتاً ناجوانمردانه بود. کمی جلوتر در تاریخ، اردشیر اول، به قول کتیبه خودش، تا بلغارستان پیش می‌رود و در راه خود می‌کشد، خراب و غارت می‌کند و بعد سالیانی دراز مردمی را که نه از لحاظ قومی و نه زبانی و نه مذهبی، با ما نسبتی داشتند تا همین اواخر، تحت سلطه خود داشتیم...
آیا می‌شود بی طرفانه تاریخ این سرزمین را مرور کرد و به نتیجه رسید که ... بر ما بیش از آنچه که ما بر دیگران روا داشتیم ظلم رفته است؟
در این مقاله درباره فرهنگ و اخلاق ایرانی می‌خوانیم که:
«... با وجود حوادث و بلایای بسیاری که بر سر ملت ایران آمده است این مردم بر سر ویژگی‌هایی از زبان و فرهنگ و مشرب دینی توحیدی یا عرفان توحیدی از یک سو و عقلانیت و تعقل فلسفی و برخی صفات و خصوصیات اخلاقی، پایدار مانده، هرگز هم هوشمندی و استعداد ژنتیکی و به طور کلی ماهیت و هویت اصلی و امتیازات فردی خود را از دست نداده‌اند. ما کمتر ملتی را سراغ داریم که طی این مدت و با آن همه حوادث عظیم و نابودکننده این چنین ماهیت اصلی خود را- تا کنون – حفظ کرده باشد.»
به نظر می‌رسد یکی از ویژگی‌های تاریخی ملت ما، که بسیاری از بلاها را بر سر این ملت آورد، همان خودشیفتگی و نادیده گرفتن واقعیت‌های روز خود، در مقابل توانایی‌های دشمن بالقوه بوده است. خانواده هخامنشی (که چندان هم پای‌بند فضیلت‌های «مشرب دینی» زرتشت نبود) پیامد حکومتش در طی دو و نیم قرن برای دیگران به کنار، برای ملت خود می‌بایستی افتخاری ابدی کسب می‌کرد. پس چه شد که در اندک زمانی آنچنان شکست فاحشی را تحمل کرد که حتی به قتل اخرین شاهنشاه این سلسله، نه به دست اسکندر غالب، بلکه توسط یکی از سرداران خودی، انجام شد.
متأسفانه از آنچه که بر ملت ایران و بر فضیلت‌هایش تا قرن‌ها بعد از اسکندر رفت، جز نام‌های چند سردار یونانی و پارتی و آن‌هم از طریق مورخین بیگانه، کلاً بی‌خبریم. این وضع ادامه داشت، تا این که پس از چند قرن فقدان حافظه ملی، بالاخره در این مرز و بوم، تاریخی نوین نگاشته شد. این تاریخ سروران قومی است، که در زیر سایه حمایت و رهنمودهای پاسداران دین توحیدی زرتشت مفتخر اما بی‌خبر از فضیلت‌ها و اخلاقیت‌های ملت خود می‌زیسته، تا این که مهاجمینی دیگر از راه می‌رسند و همین ملت آریایی دسته‌دسته به آیین اجدادی خود پشت کرده و از آیین توحیدی جدید استقبال کردند. هر چند که این استقبال از نوید برابری انسان‌ها در دین جدید در مقابل برتری جویی‌های اعراب مهاجم، تا قرن‌ها، باعث نشدکه ثمری به بار آید. حتی قیام مهم ایرانیان (به رهبری ابومسلم خراسانی) تنها منجر به جایگزینی جور یک خانواده عرب به جای ظلم خانواده قبلی شد. بعد از آن تا همین اواخر، قومی در فلات جغرافیایی ایران می‌زیست، که به ندرت توانست، آن هم تنها در بعضی از مقاطع زمانی و جغرافیایی، ماهیت نژادی، اخلاقی، دینی و زبانی خود را حفظ نماید. آنچه که در واقع بر این ملت مظلوم برای حفظ بقای خود رفت، فروآوردن سر تسلیم به ماهیت واقعی خود و تقیه نمودن، در مقابل عرب و سپس یک قوم ترک پس از دیگری بوده است. در طول تاریخ چندهزار ساله این سرزمین هم اقوام ساکن در آن نیز تغییر ماهیت دادند (از بومیانی که یا نابود شدند یا با قوم آریایی مهاجم درآمیختند گرفته، تا اختلاط نژادی با اقوام مختلفی که بیش از دو قرن تحت سلطه هخامنشیان قرار داشتند، یونانیان کوچ یافته به شهرک‌های یونانی که در طی بیش از یک قرن مرزهایی با هندوستان و ماوراءالنهر بر قرار نمودند، سپس با عربی شدن حکومت و متعاقباً انواع اقوام ترک و مغول، دیگر درباره خلوص یا استعداد ژنتیکی سخن گفتن، اغراق آمیز است. یا فکر کردن این که در «...اعماق وجود به فضیلت‌ها و مکارم اخلاقی وفادار بودن...» یا این که «... ایرانیان در حفظ آزادگی، جوانمردی، خدتمتگزاری، انصاف و عدالت در رفتار با همسایگان، شیفته و دلبسته باقی ماندند و هرگز خصلت‌های بد مهاجمان را تقلید نکردند...» دور از انصاف می‌باشد، باز می‌خوانیم :
«البته در دو قرن اخیر، ایرانی با تمدن فرنگ آشنا شد. برخی از ایرانیان به علت فاصله فرهنگ و تمدنی دلباخته و مقلد شدند و دولتمردانی از همین ملت نسبت به مظاهر تمدن و پیشرفت غرب فریفته و به قدرت‌های حاکمه جهانی در زمان خود وابسته و خودفروخته گردید.»
در مورد پای‌بندی به زبان قومی – مردم ما قبل آریایی‌ها – مسلماً زبان خود را داشتند و هخامنشی‌ها هم زبان خاص خود را که با زبان پهلوی ساسانیان متفاوت بوده و آن نیز با فارسی فردوسی و کنونی ما فرق‌های اساسی (احتمالاً همان‌قدر که فارسی کنونی با سانسکریت هندوستان فرق دارد) داشته است :
(بیش از 90 درصد ) از بزرگان و مفاخر علم، ادب، فلسفه و هنر و «حتی کلامی و فقهی جهان اسلام در ایران و توسط ایرانی‌ها به وقوع پیوست...» که متأسفانه به جز نادر موارد، آثار خود را نه برای تعلیم و توسعه ایران و هموطنان فارس زبان خود، که برای استفاده همتایان عرب خود، به عربی می‌نوشتند. همه می‌دانیم که زبان فارسی کنونی ما چنان آغشته به عربی است که اغلب تشخیص منشأ یک لغت، تنها از عهده خبرگان زبان برمی‌آید.
در مورد پای‌بندی به دین نیز ساکنین این منطقه، نسبت به شدت زور وارده به آنها از طرف قوم حاکم، همواره دین خود را انتخاب نموده و به موقع نیز در دفاع از آن به نوعی جهاد رفته‌اند. به عنوان مثال در دوران هخامنشی و احتمالاً در زمان یونانیان و پارت‌ها، هم آیین مهرپرستی و هم زرتشتی، معمول بوده و سپس تنها آیین زرتشتی در صدر جامعه پاسداری می‌شده است. ایرانیان مسلمان نیز در ابتدا و تا زمان صفویه، حداقل به تظاهر به آیین اهل سنت اجبارداشتند. بالاخره درباره تاریخ و سنت فضیلت مردم‌سالاری می‌خوانیم:
«اسطوره‌های ایرانی سرشار از فضیلت‌های اخلاقی که زیر بنای مردم‌سالاری و عدالت اجتماعی هستند و نشان از آن دارند که این ملت از آغاز تکوین به این خصلت‌ها عشق ورزیده ...» ولی به ناچار «این خواسته‌ها را به ناخودآگاه ضمیر خود، یعنی اسطوره‌هایش سپرده است.» در جایی دیگر، اسطوره‌های ایرانی با نوع اروپایی آن مقایسه می‌شوند:
«... رستم و سیاوش و ... مضهر خیر و عدالت و آزادگی و جوانمردی و انسان‌دوستی و فضیلت‌های خوی نیک‌انسانی هستند.»... در «... ایلیاد هومر و یا [ساگاهای]» ... وایکینگ‌های اسکاندیناوی به کلی خلاف این اخلاقیات مشاهده می‌شود. بیشتر فشرده‌ای از تمایلات جنسی، قهرمانی و کسب افتخارات و سرانجام سر به سری و رقابت با خدایان، جلوه کرده است... بنابراین روح ایرانی، با مردم‌سالاری رابطه درونی و اشتیاق‌آمیز دارد. مطلقاً باورکردنی نیست که اروپای مرکزی یا غربی با آن اسطوره‌های آن چنانی پذیرای دموکراسی و عقلانیت باشند. ولی ایرانی با این سوابق و ادب و عرفان و اسطوره‌های ثبت شده و درخشان، عاملی درون‌ذا و مفید به نظام مردم‌سالاری نداشته باشد.»
این نویسنده، نه تنها قصد هیچ ستیز با فردوسی ندارد، بلکه ارزش شاهکار او را برای حفظ همین زبان فارسی آغشته به عربی این زمانی خودمان را، خوب می‌داند. ولی از میان اقوام بشر، از ژاپن گرفته تا غرب اروپا، در هر کجا و در طی قرن‌ها، قصه‌گویان یا هنرمندانی پیدا شده‌اند که برای آن قوم هم سرگرمی و هم آرزوهای ملی – قومی را گاه با زبان انسان‌های واقعی و گاه با زبان حیوانات و یا خدایان، به نثر درآورده و یا مانند فردوسی به نظم سروده‌اند. عظمت و هنر هر یک از این افسانه‌ها آنچنان با ذات فرهنگ مردم آن قوم عجین شده‌اند که برای یک خواننده اجمالی آنها، درک مفاهیم و هنر واقعی‌شان، شاید به سادگی قابل درک نباشد. مسلماً یک خواننده آلمانی معمولی شاهنامه، از این ادبیات، تنها پهلوانی رستم و اسبش رخش را می‌بیند [و] از عمق مفاهیم آزادگی، جوانمردی،... نظام مردم‌سالاری ... نهفته در این اشعار، چیزی دستگیرش نمی‌شود.
ژاپنی‌ها، داستان بسیار طولانی و اغلب خسته‌کننده عادات دربار امپراتوری ژاپن و بالاخص زنبارگی یک شاهزاده تخیلی (The Tahe Of Genji) را که تقریباً همان قدمت تاریخی شاهنامه ما را دارد، یکی از عوامل تعیین‌کننده برای شکل‌گیری جامعه کنونی
خود می‌دانند. علت را هم از جمله در قیدوبندهای بسیار ظریف و محکمی می‌بینند که این پرنس و کلیه اطرافیان او، در روابط اجتماعی، خود را به رعایت آنها مقید می‌بیند. نظام بسیار منضبط و سخت حاکم بر جامعه امروزی ژاپن، نه به این علت جریان دارد و یا پایدار می‌باشد، چون اشتباهات انسان‌ها از بالا و یا از کنار نظاره و یادداشت می‌شود و میزان تنبیه و یا تشویق به پای او نوشته می‌شود، بلکه چون فرهنگ انباشته شده در حافظه تاریخی این قوم، چه به صورت اسطوره یا ادب،...، تک‌تک این مردم را به رعایت بعضی از عادات، طوری محکوم نموده است که راه‌ فراری برای خود، جز تن دادن به آنها نبینند. اسطوره‌های وایکینگ‌ها و به طور کلی‌ اروپاییان شمالی، ما قبل و ما بعد مسیحیت نیز، آن‌چنان که ما می‌پنداریم، خالی از بیان آرزوهای ملی – که نهایتاً به مردم‌سالاری امروزه و موجود که با همت بسیار پیگیر مردم آنجا، اکنون تحقق یافته – نمی‌باشند. به عنوان مثال افسانه پرنس آرتور، که شاهزاده‌ای بود برتر، در میان جمع و شورایی متشکل از پرنس‌هایی برابر و آرزوها و تلاش آنها برای رسیدن به جامعه آرمانی مسیحی، نشانه‌ای محکم‌تر از مشاجره فرضی اتانوس با داریوش در شورای هفت نفره می‌باشد که طی آن، اتانوس می‌گفت: ... ما وکیل مردم هستیم. این سرزمین مال مردم است و ما باید تابع آنان باشیم وگرنه اصالت و مشروعیت نداریم...
خلاصه کلام این‌که، ملت ساکن در این محدوده جغرافیایی که اجداد ما بوده‌اند، نه به لحاظ نژادی خالص‌تر و نه مظلوم‌تر از مردم دیگر نقاط دنیا بوده‌اند و نه ظالم‌تر. نه کم هوش‌تر ونه به خصوص باهش‌تر. اما شواهد تاریخی زیادی داریم که نشان دهند، اجداد ما در طول تاریخ کهن خود به شدت مورد ظلم و ستم حاکمین بر خود قرار داشته‌اند. منتها، به دلایلی که هنوز کشف نشده است، این ملت مظلوم، بر این حاکمین که اغلب از میان خود آنها برخاسته بودند، برعکس همنوعان اروپایی خود، هیچ‌گاه فائق نشدند و ظلم وستم وارده بر خود را همواره صبورانه تحمل کردند.
به نظر این نگارنده، برای ساختن استوار آن اجتماع آرمانی، که حزبی واقعاً میهن دوست دل به ایجاد آن بسته است، راه‌ نه آن است که فرزند نه آن‌چنان خوش‌اخلاقی و خوش‌روی خود را به خود و اطرافیان – با نامی چون «خوش‌خلق و سیما» معرفی نماید – بلکه مفیدتر آن است که فرزند را با همان اخلاق و روی و توان واقعی او، به خدمت جامعه وادارد. حدأقل، خود آن طفل را نباید برای تقابل با دنیایی که از تاریخ واقعی قوم خود می‌شناسیم، گمراه و در او شخصیتی دو گانه ایجاد نماییم.
اگر در این نگارنده، غرب‌گرایی، باعث تقابل با این فرزانه خوش نیت و ستیزه‌جو شده است، پوزش می‌طلبد، ولی اعتقاد راسخ این است که با تشدید خصلت خود‌شیفتگی و خود بزرگ‌پنداری در فرزندان ملت ما، راهی به آرمان‌های بسیار خوبمان نخواهیم یافت. برعکس یهودیان متعصب، ملت ما قوم برگزیده خداوند نیست ومانند هرقوم دیگر ساکن در این دهکده جهانی، باید منضبط‌‌ کار کنیم و ابزار معمول خلاقیت خدادادی در وجودمان را برای استفاده از طبیعت اطرافمان به منظور تولید ارزش افزوده، به کار گیریم. در این نباید فراموش کنیم که در ذات بشر وما، رقابت و سعی در پیشی گرفتن و کسب امتیاز با هر ترفند، نهفته است. در هر زمان، برتری مللی بر دیگری، دلیلی بر ظالمیت و یا مظلومیت هیچ کدام نیست و بستگی به شرایط موجود این دو جای خود را به راحتی عوض می‌کنند. تنها راه مطمئن مظلوم واقع نشدن سلامت بدنه جامعه است. مثالی برای دلیل این ادعا این‌ که، آن‌ گاه که قوم بسیار کوچک‌تر ژاپن تشخیص داد که در مقابل داده‌های جهانی برای آنها نوین، ناتوان است، تن به کار منظم و منضبط داده، ابزار و داده‌های جدید را فراگرفت. در صورتی که قوم بزرگ‌تر و در وهله اول قوی‌تر، چین، در اثر غرور و خود شیفتگی به راه خوگرفته ادامه داد و مانند قوم ما – که در طول تاریخ خود، یک‌بار در دوران هخامنشی، دیگر بار در انتهای دوران ساسانی و بازهم به همان سبک در مقابله با مغول‌ها، ... و بالاخره در تقابل با فرنگیان زیاده‌خواه و پرکار – به سرعت گوی رقابت را از کف داد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات