* یکى از عوامل عدم شکل گیرى و نهادینه شدن احزاب، وجود موانع جامعه شناختى و روانشناسى اجتماعى درحافظه فعالیت هاى جمعى است. این تلقى از منظر علم جامعه شناسى تاچه میزان قابل بررسى و راهگشایى است؟
** عدم شکل گیرى احزاب و نیز مشارکت هاى اجتماعى در ایران داراى اشکالى است که به لحاظ فکرى و سیاسى قابل اعتناست. این اشکال بیشتر جنبه روش شناختى در طرح مسأله دارد، چرا که اساساً نگاه ما به جامعه و فرهنگ ایرانى نگاه منفى و سلبى است.
مبانى و پیش فرض هاى موجود جهت داورى براساس تحولات معرفتى و فرهنگى - اجتماعى جامعه ایران تولید نشده و ریشه درمتن دیگرى دارد که با اقتباس از آنها در سطح جامعه استفاده مى شود.
در این نگاه ذهنیت هاى افراد جاى واقعیت هاى موجود را مى گیرد و در هنگام داورى به ماهیت و عملکرد جامعه نمى پردازد و داورى ها نیز بالطبع براساس همان پیش فرض ها شکل مى گیرد.
غرب براساس عملکرد خود داورى منفى نسبت به جامعه ایران دارد که این نوع داورى ها توسط نیروهاى بانفوذ وارد جامعه شده و جامعه در کلیت خود براساس داورى مقایسه اى غرب پذیرفته که عقب افتاده است.
براین اساس واژگانى چون جامعه غیرمدرن، سنتى، داراى انقطاع نسلى، گسست تاریخى، قانون گریزى مبادى تعریف جامعه ازماهیت خود مى گردد.
پارادایم عقب ماندگى و توسعه نیافتگى پس ازمدتى به پارادایم فکرى و سیاسى غالب جامعه بدل مى گردد و دراین رهگذر توسعه نیافتگى جنبه ساختارى و ماندگار پیدامى کند.
حال وقتى این داورى توسط روشنفکران و برنامه ریزان جامعه پذیرفته مى شود نمى توان انتظار گام هاى بلند براى تشکیل احزاب داشت.
از دیگر سو روشنفکران جامعه به جاى نقد اسطوره ها و کلیشه هاى موجود خود براساس آنها عمل مى کنند.
مفاهیمى چون استعمارزده، غرب زده و عرب زده در گفتمان عمومى شکل مى گیرد و این باور نهادینه مى شود که جامعه قدرت حرکت به سوى جلو را ندارد، بتدریج چنین مفاهیمى به اهرم هاى فشار به جامعه تبدیل مى شود تا جامعه را به سمت مطلوب رهنمون نکند.
* با این وجود آیا نوع گفتمان هاى موجود در سطح کنشگران ذینفوذ جامعه به تقویت موانع ساختارى و پارادایم هاى منفى مى انجامد؟
** در پاسخ به این پرسش باید پرسش دیگرى طرح کرد و آن اینکه چرا احزاب آنگونه که باید و شاید شکل نمى گیرد؟ من در پاسخ به این باورم که اقدامى بنیادین براى شکل گیرى احزاب وجودنداشته است.
حتى اعضاى احزاب و آنانى که خود جزو ماهیت حزبى محسوب مى گردند نقش مؤثرى ایفانمى کنند. آنها براساس آنچه مى اندیشند که نمى شود حزب درست کرد درپى شکل دهى به احزاب برمى آیند، به عبارتى مؤسسان مؤثر احزاب خود باور بنیادى و اساسى به تولید احزاب قدرتمند ندارند. به لحاظ فلسفه اجتماعى باید گفت در جامعه اى که مشارکت قاعده مند وجود دارد، تعارض ها، تخاصم ها و درگیرى ها به شکلى قانونمند معنى مى یابد که نتیجه آن همانا ایجاد و پذیرش رقابت هاى قاعده مند خواهدبود.
در جامعه اى که در پى همشکل و همگون نمودن افراد خود مى باشد و وحدت فکرى سرلوحه برنامه ها قرارمى گیرد رقابت شکل نمى گیرد و دموکراسى قوام پیدانمى کند.
در چنین شرایطى شکل گیرى احزاب و گروههاى متشکل سیاسى ذینفع براساس منافع متفاوت دچار چالش مفهومى مى گردد، چرا که احزاب در پى توسل به روش هاى متفاوت جهت کسب اهداف مختلف هستند.
* آیا این به معنى احترام به فردیت انسان مدرن و شکل گیرى مفهوم تمایز فردى در قالب نهادهاى جمعى اجتماع است؟
** بله، در جامعه اى که همگان مثل هم بوده و داراى نظر واحدى نسبت به مفاهیم گوناگون اند احزاب شکل نمى گیرد.
احزاب در بسترى شکل مى گیرد که رقابت افراد متفاوت پذیرفته شده و فردیت مدرن به رسمیت شناخته شود.
این افراد با یکدیگر تفاوت دارند و منافع متفاوتى را دنبال مى کنند و رقابت ها و تخاصم ها نیز در ساختار کلى و قانونى تجلى مى یابد و مناسب ترین شرایط جهت ایجاد احزاب را فراهم مى نماید. درچنین جامعه اى مشارکت مردمى در سطح متعارف و متوسط یعنى حدود پنجاه درصد خواهدبود.
ولى درنقطه مقابل و در جوامع وحدت گرا که داراى درصد پایینى از رقابت هاى قاعده مندند مشارکت گاهى صفر و گاهى صد خواهدبود و این جامعه داراى بحران هاى درحال مرگ و بحرانهاى متکثر است که نتیجه نامطلوبى به بار مى آورد.
* گسست گفتمانى دوسطح روشنفکران و توده جامعه و بیگانه بودن عوام ازدغدغه هاى خواص ازجمله دلایل عدم شکل گیرى احزاب قدرتمند با اعضاى فراوان است. علت آن را باید در خصلت روشنفکران ایرانى جست یا ماهیت محصولات اجتماعى جنبش روشنفکرى؟
** روشنفکرى جامعه ایران که خود محصول حرکت هاى توده وار بوده و مشروعیت خود را از تولید این نوع حرکت ها کسب مى کند. وقتى از دستیابى به آرمانهاى خویش مأیوس مى شود این یأس را به لایه هاى اجتماعى تعمیم مى دهد. روشنفکرى عصر قاجار و دوره پهلوى و حتى دوره حاضر یا از درون حاکمیت استخراج مى شود و یا آنگونه در قبال حاکمیت قرارمى گیرد که اساساً وصل به جامعه نیست و امکان عمل جمعى را ندارد.
مخصوصاً روشنفکران عصر قاجار که در عثمانى و قفقاز و اروپا زندگى مى کردند و از فهم تحولات جارى جامعه ایران محروم بودند و در چنین شرایطى فکر ضدیت با سنت هاى اجتماعى را ترویج مى دهد. طیفى از روشنفکران نیز برآمده از حاکمیت اند که به ملاحظاتى نقد حاکمیت مى کنند.
اصل مغفول این است که روشنفکر جامعه کمتر حس جامعه شناختى دارد و اصولاً روشنفکر باید قبل از هرچیز جامعه شناس باشد تا سیاستمدار و دین دار یا سکولار و قبل از اینکه موضع ایدئولوژیک و سیاسى اش را تبیین کند بایستى موضع اجتماعى اش را آشکارسازد.
روشنفکرى ایرانى عموماً از حوزه سیاسى وارد حوزه اجتماعى مى شود و چنین روندى حوزه اجتماعى را با فشار مواجه مى سازد و ایجاد بحران مى کند. این تفکر نادرست است که بیندیشیم با اصلاح حوزه سیاسى، حوزه اجتماعى هم اصلاح مى شود چرا که روشنفکر باید درد اجتماعى داشته باشد. نگاهى به سابقه دموکراسى درجهان مؤید این امر است که با وجود بحرانها و موانع گوناگون در مسیر استقرار نظام هاى دموکراتیک و حتى گسترش فاشیسم، «دموکراسى به رشد و پویایى خود ادامه مى دهد و دلیل آن نیز پیوند آن با نظام اجتماعى است و نه سیاسى و اینکه دموکراسى در متن اجتماعى جریان دارد و حتى با فاشیستى شدن عرصه سیاسى به حیات خود ادامه مى دهد. اما روشنفکرى ایرانى چون برآمده از متن اجتماعى نیست و اگر برخاسته از لایه هاى اجتماعى باشد به سرعت دچار اشرافیت مى شود پس پیوستگى هاى خود را با جامعه از دست مى دهد و تبدیل به گروه ذى نفوذى مى شودکه همچون گروه فشار ساختارها را مجبور به اعمال تغییراتى مى کند تا جامعه را تحت تأثیر قرار دهد. برخى احزاب و گروههاى سیاسى مفاهیمى چون بحران اخلاقى را خلق کرده و جامعه را به داشتن بحرانهاى اخلاقى و از دست دادن حس فرهنگى متهم مى کند تا با اعمال فشار تغییرات مطلوب را در جامعه اعمال نموده و خود اثربخش باشد، در این میان جامعه هم گوش فراداده اما در نهایت به این نوع مفاهیم بى اعتنا مى شود.
* در این میان نقش حافظه تاریخى استبدادزده و نوع زیست فرد محورى چگونه قابل ارزیابى است، آیا تز سلطنت مطلقه مخل پیدایش تفکر جمعى و نهادگرایانه نبوده است؟
** برخلاف تصور رایج باید گفت متن جامعه ایران با تز سلطنت همخوانى ندارد. جامعه ایرانى در پى رئیس حکومت مقتدر است، اما اقتدارى که در چارچوب قانون معنى مى یابد. ذهن اجتماعى ایرانیان دیکتاتورگرا نیست بلکه شخص توانمندى مى جوید که در هر شرایطى تصمیمات قانونمند اتخاذ مى کند و حتى به ویژگى هاى شخصى رهبر نیز نمى اندیشد. بنابراین جامعه ایرانى استعداد عمل به قانون و پیدایش حزب و مشارکت رادارد. علاوه بر آن سیر تاریخى جامعه بیانگر وجود منابع تولید انرژى حوزه هاى سیاسى، اجتماعى و اقتصادى در محدوده اى خارج از جایگاه اصلى خویش است که همین امر به تداوم حافظه تاریخى جامعه یارى مى رساند. منبع اصلى تولید انرژى حوزه اقتصادى پول است که از دادوستد و تولید در عرصه روابط بین الملل کسب مى شود اما در جامعه ایرانى این منبع، نفت است. منبع تولید انرژى حوزه سیاسى هم احزاب است که در ایران چون احزاب مبتنى بر حوزه حاکمیت مى باشند پس وابسته و متأثر از دولت هستند و در صورت حمایت دولت امکان تأسیس انجمن و روزنامه وجود دارد.
در حوزه فرهنگى و اجتماعى منابع تولید انرژى مردم و گروههاى اجتماعى هستند که در این خصوص ودر ایران گروههاى اجتماعى صاحب قدرتند. هر یک از این سه حوزه کاملاً از هم جدا شده اند لذا تعامل به سختى صورت مى گیرد. در جوامع غربى اقتصاد در هسته مرکزى قرار گرفته و حوزه هاى دیگر پیرامونى اند اما در جامعه ما نه قدرت سیاسى در مرکز قرار گرفته ، نه اجتماعى و نه اقتصادى.
* در حوزه اجتماعى شاهد پیدایش گروههاى غیردولتى (NGO) ها و نیز گروههاى اجتماعى متکثرى هستیم که از بعد سازماندهى و عملکرد کارنامه قابل قبولى از خود به جاى گذاشته اند. گرایش لایه هاى اجتماعى به حضور در چنین گروههایى مى تواند عاملى تسهیل کننده جهت پیدایش احزاب فراگیر و دیرپا گردد؟
** راه دستیابى به احزاب تقویت NGOهاست، چرا که باید از حوزه اجتماعى به حوزه سیاسى رسید. تکثر گروههاى اجتماعى در نهایت وحدت منافع را بین آنها فراهم کرده و آنگاه است که تشکیل حزب معنى پیدا مى کند. اینکه به تقلید از آمریکا دو حزب لیبرال و محافظه کار یا راست و چپ تشکیل دهیم و جامعه به محصولى دو حزبى دست یابد موجب آن خواهد شد گروههایى خارج از چارچوب مزبور قرار گیرند. این گروههاى خارج از چارچوب دو حزبى به تدریج مشروعیت هر دو گروه را زیر سؤال مى برند. سیر طبیعى شکل گیرى احزاب نخست تشکیل اجتماعات غیردولتى و گروههاى اجتماعى، ایجاد منافع مشترک و سپس گردهمایى گروههاى همسو در قالب احزاب سیاسى است. در جامعه ما درصدى به راست و درصدى به چپ رأى مى دهند اما درصد عظیمى هم به رغم سیاسى بودن نتوانسته خود را در دو قالب فوق گنجانده و در چارچوب حزب مشخصى تعریف نماید. در چنین شرایطى امکان پیروزى نیروهاى گمنام افزایش مى یابد و حرکت هایى جریان مى گیرد که احزاب نیز منتظر آن نبودند.
* با چنین دورنمایى، چگونه احزابى با چه اهدافى شکل خواهد گرفت؟
** احزابى که شکل مى گیرند سعى مى کنند نوعى قرابت بین درخواست هاى خود با نیازهاى جامعه بیابند. تلاشهایى که براى معناسازى دموکراسى صورت مى گیرد بر این اساس است که از سوى احزاب، جامعه عدالتخواه یا دموکراسى خواه تعریف مى شود و درصدد برمى آیند تا این نیازهاى جامعه را با درخواستهاى خود تطبیق دهند تا حمایت اقشار اجتماعى را کسب کنند. احزاب بدین طریق مسائل خودشان را با اهرم هاى مکانیکى وارد جامعه مى کنند، علت آن هم قدرتمند بودن حوزه دولت و عرصه سیاسى است. در آینده شاهد ایجاد گروههاى جدید و احزاب نوین با تقاضاهاى جدید خواهیم بود که به طور مستقیم دنبال عدالت و دموکراسى نبوده و حتى احزاب سیاسى شعارهاى ریزشده و متکثرى خواهند داشت از قبیل رعایت حقوق انسانى، ساماندهى شهرها و... وجه مشترک گروهها و احزاب شکل گرفته در آینده این است که برخاسته از جامعه و نیازهاى اجتماعى بوده و با احزاب رسمى در تعارض خواهند بود. بسته به شرایط آینده جامعه مى توان پیش بینى نمود که احزاب متعلق به جامعه مدنى امکان چیرگى بر احزاب رسمى سیاست را خواهند داشت یا بالعکس.
* یکى از ویژگى هاى احزاب قدرتمند در سطح جوامع غربى مشخص بودن خاستگاه طبقاتى آنهاست. به عبارتى هر حزبى هواداران و رأى دهندگان مشخصى از طبقات معین جامعه دارند. چنین هویت طبقاتى در احزاب ما به ندرت مشاهده مى شود و مشخص نیست کدامیک از اقشار جامعه جزو حامیان احزاب مطرح هستند. تا وقتى چنین نقصى در سیستم حزبى وجود دارد شاهد فراگیرى فرهنگ گسترش حزبى خواهیم بود؟
** شرط نخست ساماندهى سیاسى، ساماندهى اجتماعى است. در ابتدا باید نظام طبقاتى موجود را به طور شفاف بازگو نماییم تا پیوستگى ها، وضعیت امکانات و تولید آن معلوم شود. سپس باید حوزه سیاسى تناسب خود را با نظام طبقاتى مشخص سازد. آنچه اکنون وجود دارد متناسب با روند طبیعى خود نیست. افراد متعلق به طبقات بالاى جامعه شعار عدالتخواهى سر مى دهند و تمام گروههاى سیاسى یا شعار عدالتخواهى را سرلوحه اعمال خود قرار مى دهند یا دموکراسى خواهى را. طبقات پایین جامعه هم که طبیعتاً بایدمدافع حقوق کارگران باشد از ورود بنزین حمایت مى کند. من این را نوعى نگاه مبهم و تا حدودى عوامفریبى تعبیر مى کنم. چرا که جامعه ایران مانند تمام جوامع داراى نظام طبقاتى است و با عدم شکل گیرى هویت هاى طبقاتى، حوزه هاى اجتماعى و سیاسى مخدوش مى شود و بالطبع احزاب نیز چون داراى خاستگاه طبقاتى نامعینى هستند نه حمایت طبقه اى خاص را به گونه اى تمام عیار کسب مى کنند و نه شعارهاى خود را با هواداران خود که داراى طبقات گوناگونى هستند تطبیق مى دهند.