* خانم رونقى، به مقوله داستان نویسى چگونه نگاه مى کنید؟ فکر مى کنید تدریس در رشته روزنامه نگارى چه کمکى به داستان نویسى شما مى کند؟
** روزنامه نگارى شاید تنها کمکى که به من کرده این بوده که نگاه اجتماعى مرا وسیع تر و قوى تر کرده باشد. در واقع لایه هاى پنهان مباحث اجتماعى را براى من آشکارتر کرده است. شاید به من این کمک را کرده باشد که ذهن کنجکاوترى داشته باشم. در عین اینکه تدریس در رشته روزنامه نگارى و داستان نویسى دومقوله متفاوت هستند. یعنى ذهن قصه گو از هر پدیده اى مى تواند قصه اى بسازد اما روزنامه نگارى و مطالعات اجتماعى قبل از هر چیز به من بینش فراترى داده است. نتیجه این شد که الآن غیر از قصه اى که مى نویسم، مسائل اجتماعى هم به عنوان بخشى از دغدغه هاى فکرى من به شمار مى آید. یعنى انسان و وضعیت بغرنج او در اجتماع، در واقع انسان معاصر و معضلات اش فکرم را درگیر مى کند، روزنامه نگارى در نوع نگاه من به انسان و اجتماع تأثیر گذاشته است.
* عده اى بر این باورند که روزنامه نگارى انسان نویسنده و شاعر را دچار روزمرگى مى کند، اما نویسندگى انسان را به سمت جاودانگى مى برد. از طرفى نویسندگان بزرگى مثل گارسیا مارکز تجربه نویسندگى را با روزنامه نگارى درآمیختند و با روزنامه نگارى هم شروع کردند. این دومقوله چگونه در یک حوزه قابل جمع است؟
** من تجربه روزنامه نگارى را براى نویسنده لازم مى دانم. اما براى یک مقطع خاص و در یک مدت معین، چون اگر به شکل حرفه دربیاید انسان هنرمند را از خلاقیت باز مى دارد، در روزنامه نگارى آنقدر شتاب هست که اجازه تأمل و تعمق را از فرد سلب مى کند اما نوشتن به صورت حرفه اى در حیطه داستان و رمان احتیاج به تأمل و تفکر بسیار دارد. این دو حوزه پس از مدتى در مقابل هم مى ایستند. به خاطر همین من فکر مى کنم هر کسى که مى خواهد به نویسندگى روى بیاورد لازم است مدتى تجربه روزنامه نگارى هم پیدا کند. دنیاى تحریریه و دنیاى روزنامه نگارى تجارب ارزشمندى در اختیار نویسنده قرار مى دهد که در جاى دیگر نمى توان این تجربه ها را کسب کرد.