محمد قوچانی
از صبح دیروز تا پنج روز، سیاستمداران در تنور انتخابات میدمند و اعلام نامزدی میکنند تا با شکلگیری رقابتهای انتخاباتی بر داغی این کوره بیفزایند اما این همه داستان نیست. به فرض آنکه نامزدهای کنونی همه شکافهای سیاسی اجتماعی موجود را نمایندگی کنند و رقابتی جدی و تمام مبتنی بر برنامههایی متمایز را سامان دهند هنوز مردم درباره حضور خویش تصمیم نگرفتهاند. بهترین آمار ارائه شده در نظرسنجیهای رسمی و غیررسمی نشان میدهد آمار مشارکت عمومی در سطح پنجاه درصد است و در شهرهای بزرگ این رقم به سی درصد میرسد. گرچه میزان مشارکت صددرصدی منحصر به رژیمهای توتالیتر (مانند صدام حسین) است که قصد دارند اعلام کنند هیچ مخالفی ندارند و میزان مشارکت هفتاد و هشتاد درصد محدود به موقعیتهای جنبشی (مانند 12 فروردین 1358 و 2 خرداد 1376) است اما کاهش نرخ مشارکت به نیمی از واجدین حق رای نیز مطلوب نیست.
قیاس ایران با کشورهای توسعه یافته (که آمار مشارکت در آنها در همین حدود است) نیز چندان راهگشا نیست چرا که در این کشورها به علت تمرکززدایی از پایتخت، کاهش دامنه دخالت دولت ملی در جامعه مدنی و افزایش اقتدار نهادهای مدنی از جذابیتهای انتخابات کاسته میشود؛ در عین حال حتی در این کشورها هنگامی که قصد قضاوت درباره مقولهای واقعاً ملی (مانند سیاست خارجی پیشدستانه جورج بوش) به وجود میآید انتخابات گرم و پررونق میشود و عملاً به رفراندومی (مانند رقابت میان جان کری و جورج بوش) تبدیل میشود. هیچ کدام از این عناصر هم اکنون در انتخابات ایران به چشم نمیخورد: تا پیش از اعلام نظر شورای نگهبان (گرچه دست کم درباره برخی نامزدها قابل پیشبینی است) رقابتی پرشور میان نخبگان در جریان است. چنین وضعیتی نهایتاً نظمی الیگارشیک به وجود میآورد. فقدان رابطه اجتماعی میان احزاب سیاسی و تودههای مردم (به صورت عضوگیری، ارتباط چهره به چهره و پایگاه طبقاتی) سبب میشود احزاب پیدا و پنهان ایران به شعباتی از نهاد حاکمیت فرو کاسته شوند و رقابت میان آنان (حتی در شرایطی کاملاً حاد و رادیکال) شوری در میان مردم برنیانگیزد.
از سوی دیگر بخشی از حاکمیت در پی آن است که حتی همین دموکراسی خودمانی را محدودتر کند. این جریان حاکم بیش از رقابت میان نخبگان (چه راست چه چپ) به مشارکت تودهها اعتماد دارد و اگر نتیجه عملکرد جناح اول «رقابت بدون مشارکت» است مبدأ حرکت جناح دوم «مشارکت بدون رقابت» است. در الگوی اول پارهای جمهوریهای الیگارشیک اروپای شرقی پس از جنگ سرد به ذهن متبادر میشود و در الگوی دوم ساختار سیاسی همان جمهوریها پیش از فروپاشی بلوک شرق جلوهگر میگردد. در چنین کشورهایی فقدان جامعه مدنی قدرتمند و حضور یک دولت ملی مقتدر سبب میشود دموکراسی در هر دو صورت سوسیالیستی و لیبرالی خود ناقص متولد شود.
در اتحاد جماهیر شوروی تنها گروهی از نخبگان سیاسی حق رقابت داشتند اما میزان آرای تودهوار، بیشکل و همانندسازی مردم قابل توجه بود. در جمهوری فدراتیو روسیه نیز دموکراسی وارداتی از ایالات متحده آمریکا به شکل رقابتی محدود از نخبگان بدون حضور موثر و تعیینکننده ملت درآمده است. بدین ترتیب بدون در نظر گرفتن وضعیتهای جنبشی (که معمولاً در فواصل زمانی طولانی به وجود میآیند) ایران دو گزینه ناگوار پیشرو دارد: دموکراسی الیگارشیک (رقابت نخبگان) و دموکراسی تودهای (مشارکت تودهها) گویی این دو جوهر دموکراسی (رقابت و مشارکت) به سختی با هم توام میشوند. آنچه در این میان مفقود است ساختاری به نام «ملت» ایران است. گرچه از عهد رضاخان پهلوی با از تاریخ خارج ساختن ایران باستان (به عنوان میراث تاریخی) و احیای زبان فارسی (به عنوان ابراز مفاهمه) و تجمیع اقوام ایرانی (به عنوان عامل وحدت ملی) کوشش شد موجودیتی به نام «ملت ایران» خلق شود اما هنوز مهمترین عنصر تشکیلدهنده این مفهوم (جدای از خاک و زبان و تاریخ) فراهم نشده است و آن تقویت «میل با هم زیستن» مردم ایران است. همان اشتیاقی که سه ملیت آلمانی، فرانسوی و ایتالیایی کشور سوئیس را موفق به خلق ملیت سوئیسی کرده است. یک «ملت» میتواند «تصمیمات ملی» بگیرد. از تبدیل خود به تودههای بیشکل و اراده جلوگیری کند و به جای انتقادات سطحی، عوامانه و پراکنده نمایندگی مطالبات اساسی و کاربردی خود را به احزاب سیاسی و نهادهای صنفی واقعی واگذار کند و در برابر حذف نمایندگان خود در حکومت مقاومت کند.
در چنین شرایطی هر رفتار سیاسی یک زیربنای اجتماعی دارد. اگر احزاب سیاسی شعار عدم مشارکت در انتخابات را سر میدهند در واقع مطمئن هستند این امر اتفاق میافتد چرا که نخبگان سیاسی پیشتاز این شعار منتخب و نماینده افرادی هستند که از چنین دیدگاهی حمایت میکنند. سیاستورزی در این نوع دموکراسیها تنها محصول احساسات رقیق سیاسی نیست بلکه آمیزهای از احساس علاقه، عقلانیت کاربردی، سود فردی و هویت جمعی آن را رقم میزنند. مردم به طور مشخص میدانند اگر نامزد مورد نظر آنان پیروز شود میزان مالیات را کم یا زیاد میکند، گستره بیمه را کاهش یا افزایش میدهد، وارد اتحادیههای منطقهای میشود یا از آن خارج میشود و... اینگونه است که تصمیمگیری برای «ملت» در انتخاب «دولت» آسان میشود. «ملت» ایران (اگر قائل به وجود چنین امری نباشیم) نه تنها «نمیخواهد» درباره انتخابات تصمیم بگیرد بلکه «نمیتواند» چنین کاری را انجام دهد. گرچه عمده رایدهندگان معتقدند نخبگان سیاسی موجود تغییری اساسی در وضعیت آنان ایجاد نمیکنند فکر میکنند که ساختار سیاسی حاکم مانع از وفای عهد سیاستمداران به وعدههای خود میشوند به نظر میرسد که نیمی از رایدهندگان به پای صندوقهای رای بروند. برخی حضور مردم ایران پای صندوقهای رای را در دستگاه «وضعیت جنبشی» (مقابل تهدیدهای آمریکا) ارزیابی میکنند، برخی آن را واکنشی در برابر یکدست شدن قدرت میدانند اما به نظر میرسد مهمترین تفسیر برای رفتار «پنجاه درصدی که رای میدهند» و «پنجاه درصدی که رای نمیدهند» در این تحلیل نهفته باشد که ما در موقعیت «بیملتی» به سر میبریم.
بیملتی یعنی مردم ایران نمیتوانند به هیچ سیاستمداری تضمین دهند که رای میدهند یا رای نمیدهند، در زمره پنجاه درصد رایدهندگان هستند یا پنجاه درصدی که رای نمیدهند. چه بسیار روشنفکرانی که پس از چند جلسه تحلیل سیاسی برای اهل خانواده خود در روز رایگیری درمییابند که همه تحلیلهایشان نقش بر آب شده و اعضای خانواده رای دادهاند. رادیکالترین تودههای مردم که تحلیلهایشان را در تاکسیها، فروشگاهها و ادارهها میشنویم به دلیلی (اعم از تکلیف شرعی، موقعیت اداری، شایعههایی مانند شرط قبولی در دانشگاهها یا کاستن از دوره سربازی و دلایل مادی و معنوی دیگر) رای میدهند. دلیل اصلی البته روشن است نه تنها رفتار این «تودههای» بیشکل قابل حدس نیست بلکه «دولت» (حاکمیت) به عنوان قدرتمندترین نهاد کشور (که نفت، صنعت، رسانه، ارتش، پلیس را با هم دارد) اگر نمیتواند آرزوهای دور دست مردم را برآورده سازد میتواند به نیازهای کوچک و عینی مردم پاسخ گوید و همین امور کوچک اما دستیافتنی را (که به نظر روشنفکران محقر به نظر میرسد) به جای امور بزرگ اما دستنیافتنی مورد نظر روشنفکران حل کند. درست برخلاف احزاب سیاسی که بدون پایگاه اجتماعی و اقتصادی فقط آرمانها را برای مردم، به تصویر میکشند و پس از مدتی خود نیز جزیی از ماشین بزرگ دولت میشوند. مشارکت اینچنینی در انتخابات اما نه به فرد، حزب و نظمی مشروعیت میدهد نه مشروعیت را از او سلب میکند.
قضاوتها به شدت متناقض (نه متفاوت) میشود و هر کس میتواند از این رفتار پیچیده مردم قبایی برای خود بدوزد. هنگامی که در انتخابات دوره دوم شوراهای شهر و روستا رقابت بالا و مشارکت اندک شد محافظهکاران به اصلاحطلبان طعنه زدند که مردم از شما سلب اعتماد کردند در انتخابات بعدی (مجلس هفتم) بحران مشارکت دامان محافظهکاران را هم گرفت اما نه به اندازهای که آنان را از هستی ساقط کند. ایران در وضعیت بیملتی همزمان گرفتار دو بحران ساختاری است: بحران «رقابت» که در شکلگیری آن هم اعمال نظر حاکمیت (رد صلاحیتها) نقش ایفا میکند و هم بازار آشفته رشد سرطانی کمیت احزاب سیاسی بدون اصل و ریشه اجتماعی بر دامنه بحران میافزاید و بحران «مشارکت» که از پس بحران اول میآید. بحران مشارکت در وضعیت خاص ایران به معنای تعداد اندک رایدهندگان نیست بلکه قرار گرفتن سطح رایدهندگان در حدی است که نه مشروعیتی خلق میشود و نه مشروعیتی سلب میگردد. بدین ترتیب هیچ دولتمردی نمیتواند تحلیلی جامع از رفتار مردم به دست دهد و بر اساس آن تصمیمی راسخ (مشارکت و عدم مشارکت) اتخاذ کند چرا که ما ذیل بی«ملتی» دولت زندگی میکنیم.