جان هیک / ترجمه: علی صباغی
در حال حاضر دعوت به عشق و شفقتی که باعث تعالی «خویشتن» یا «خود» می شود از طرق مجاری مختلف امکان پذیر است. حضرت مسیح بر این باور بود که ما زندگی می کنیم تا همسایگانمان را دوست بداریم و برایشان ارزش قائل شویم همان طور که برای خودمان قائلیم. حتی آنهایی که دشمنان مایند دوست بداریم. «تا اینکه شما بتوانید پسران آفریدگارتان که در بهشت است باشید همان طوری که خورشید خداوند برای هر دوی نیک و بد می تابد و باران خداوند نیز برای هر دوی عادل و ظالم می بارد». (متی ۴۵/۴۴:۵) در کتب مقدس عبری با چنین نوع دستورات الهی مواجه می شویم که از همه می خواهد التفات و توجهی برابر و یکسان در قبال دیگران از خود نشان دهیم مثل: «شما همسایه خود را همچون خودتان دوست خواهید داشت.» (لوتیسیوس ۱۸:۱۹) یا در آموزه های تلمود یا همان تورات که گفته شده «هر آنچه را که خود دوست نداری برای همسایه خود نیز دوست نداشته باش» این کل شریعت موسی (تورات) است باقی همه شرح و تفسیر است (تلمود بابیلونیان، شبات ۳۱۹) مردم همچنین این آموزه ها را در تعالیم هندو مشاهده می کنند تعالیمی که مهاتما گاندی زندگی اش را براساس آن بنا نهاده بود «اگر کسی به شما جرعه ای آب نوشاند و شما نیز در عوض به او جرعه ای آب نوشاندید این کار چندان مهمی نیست زیبایی واقعی عملتان هنگامی است که در قبال بدی نیکی کنید. انسان شریف واقعی همه انسان ها را یکسان می نگرد و در قبال بدی دست به عمل نیک می زند.» (کتاب اتوبیوگرافی گاندی، بخش ۱۰) در آموزه های بودایی نیز مردم مشاهده می کنند که «همان طور که مادری در تمام طول روز نگران و مراقب تنها فرزند و پسرش است ذهن و فکر بشر نیز باید نسبت به همه موجودات زنده اینچنین باشد.» (سوپانییاتا، ۱۴۳) و یا در قرآن نیز آموزه های مشابهی می بینیم: جایی که می خوانیم «بدی را با نیکی دفع کنید آنگاه دشمن دیرین تان را همچون دوستی نزدیک و مهربان خواهید یافت. (سوره ،۴۱ آیه ۳۴) یا در آموزه های صوفیانه اسلام مثل حکایت تمثیلی مولوی رومی می بینیم که «خداوند موسی را سرزنش کرد که من بیمارم اما تو نیستی. موسی در جواب گفت: آه سرور من! چه سری در این است. پروردگارا برایم بازگو کن! خداوند به او می گوید: از چه روی هنگامی که بیمار بودم از حال من جویا نشدی؟ موسی پاسخ داد: سرور من هرگز رنجور نباشید. من درک و فهم ام را از دست داده ام و بیمارم. خداوند نیز فرمود: بله بنده مورد علاقه و برگزیده من احساس رنجوری و بیماری می کند بدانید که ناتوانی و سستی او سستی من و رنجوری او، رنجوری من است.» (مولوی شاعر و عارف، نیکلسون ۶۵) می بینید که چنین باورهایی آشکارا باورهایی مسیحی هستند اما در واقع این باورها عقایدی یهودی، اسلامی، هندویی و بودایی نیز هستند. در حقیقت یک دیدگاه اخلاقی بنیادی و پایه وجود دارد که جهانشمول است و حقیقت عینی رستگاری یک انتقال معنوی و روحانی را شامل می شود که عشق و رحمت بی انتها و نامحدود نمایشی طبیعی آن است. من بر واژه «بنیادی» تاکید می ورزم زیرا آنچه که در بین همه ادیان و باورهای مختلف مشترک است همین مبنا و معیار حقیقت بنیادی است و نشانه ها و سمبل های اخلاقی که در جوامع مختلف و زمان ها و مکان ها و شرایط مختلف بسط و گسترش یافته اند. مکان ها و زمان ها و شرایط موقعیت های تاریخی ویژه ای را منعکس می کنند که در آن شکل گرفته اند و تغییرپذیرند. همان طور که جوامع تغییر می کنند این نشانه ها و سمبل ها نیز باید دچار تغییر شوند و اگر دچار تغییر نشوند این شرایط می توانند در قبال نیکی، بدی بیافرینند. به عنوان مثال در بعضی از قوانین خشن زندگی بیابانی در بخش هایی از انجیل و فقه اسلامی شاهد این مسئله [تغییرناپذیری] هستیم و همچنین به شکلی جدی تر در بحث های جاری کلیسا مثل اعطای درجات مقدس و عالی به زنان، ازدواج مجدد افراد مطلقه و همجنس بازی با این مسئله روبه رو می شویم. حساسیت اخلاقی و معرفت علمی جدید دقیقاً وارد عرصه بسط و گسترش هنجارهای خاص اجتماعی مان می شود.اما آموزه های بنیادی اخلاقی ادیان مختلف به یک شکل است. این آموزه ها ایده آل های جهانشمولی هستند. اما حقیقتاً چگونه این آموزه های اخلاقی در زندگی مردم شکل می گیرند؟ آیا در واقع مسیحیان به این آموزه ها بهتر از دیگران پاسخ می دهند؟ آیا در مجموع مسیحیان از نظر اخلاقی و معنوی از دیگران بهتر و برترند؟ این همان سئوالی است که از شما می خواهم تا بدان توجه ویژه داشته باشید. البته جهت پاسخ گویی به این سئوال باید پیروان دیگر ادیان را بشناسیم. این شناخت برای برخی افراد آسان تر از دیگران میسر است. به عنوان مثال بیرمنگام، شهری که در آن زندگی می کنیم شهری چندایمانی است. در حدود هشت هزار مسلمان، گروه ها و جوامع بزرگ سیک و هندو، یک جامعه کوچک یهودی اما ریشه دار و تعداد رو به رشدی از بودایی ها و بهایی ها در آن زندگی می کنند. هنگامی که به مساجد، کنشت ها، معابد هندوها، پرستشگاه های یهودی و کلیساها وارد می شوید چیزی قویاً نظرتان را به خود جلب می کند و یا حداقل نظر مرا جلب کرده است. از یک سو هیئت ظاهری همه این اماکن متفاوت از یکدیگر است. هنگامی که وارد یک معبد هندو می شوید چشم اندازها، رنگ ها، صداها و بوها همگی متعلق به مذهب هندو است و به راحتی می توانید خودتان را در هند تصور کنید نه تنها حسی که دریافت می شود بلکه زبان، مفاهیم و روش کلی تفکر به شکل برجسته ای هندویی است و این قضیه برای دیگر اماکن دینی ذکر شده نیز صادق است و در سطحی عمیق تر به نظر همان چیزی در دیگر اماکن مذهبی رخ می دهد که در کلیساهایمان اتفاق می افتد (مثلاً به لطف سنت های باستانی کاملاً پیشرفته که باعث نزدیکی و همسو شدن اذهان و قلوب مردم نسبت به یک حقیقت آسمانی متعالی تر و زندگی بخش می شود، زنان و مردان در کلیساهایمان گردهم می آیند)؛ و ادعای بنیادی و اساسی در هر یک از این ادیان، همان طور که قبلاً به تصویر کشیده ام، یکسان و مشابه است. پس به نظر درست است که همگام با مولوی رومی شاعر و نویسنده مسلمان قرن سیزدهم میلادی که در مورد دین عصر خود می نوشت بگوییم «چراغ ها متفاوتند اما منبع نور یکی است؛ این نور از فراسوها می آید. (رومی شاعر و عارف، نیکلسون، ،۱۹۷۸ ص۱۶۶) اما فراتر از این در شهری چون بیرمنگام هنگامی که قصد دارید مقداری در مورد همسایگان تان که از پیروان دیگر ادیان هستند بدانید این امر تجربه ای بسیار معمولی در این شهر محسوب می شود، شما در اینجا می توانید با آنها در هر مرحله از زندگی برخورد کنید (به ویژه هنگامی که شما افرادی یا خانواده هایی از آنها را می شناسید).در پی این تجربه به این نتیجه نخواهید رسید که در مجموع آنها نسبت به مسیحیان از عشق، نوع دوستی و درستکاری کمتری برخوردارند و یا احتمال کمتری وجود دارد که آنها در صورت نیاز و بیماری یا مشکلات همسایه شان به او کمک کنند و یا کمتر از دیگران به قوانین احترام می گذارند و از توجه و دغدغه کمتری نسبت به سعادت جامعه برخوردارند و به اندازه کافی خود را وقف آموزش فرزندانشان نمی کنند و از ایمان ضعیف تری در اجرای عمل دینی شان برخوردارند. من چیز بیشتری نمی توانم بگویم ولی به جرات می گویم که چنین نقصان هایی که ما فکر می کنیم در آنها وجود ندارد. انسان های خوب و بد و درجات خوبی و بدی در همه جوامع دینی حتی مسیحیت وجود دارد اما به نظر می رسد که مسیحیان در مجموع از نظر اخلاقی و معنوی نسبت به دیگر ادیان برجسته تر و متمایز ترند. نوع دیگر از تقابل و قیاس نیز برای من با اهمیت بوده است. در گفت وگوی بین ادیان با یهودیان، مسلمانان، هندوها، بودایی ها و سیک ها طی سال های متمادی و از زمانی که در سرزمین اصلی این ادیان سپری کرده ام ازشانس نسبتاً خوبی برخوردار بودم تا تعداد کمی از افرادی را که در زبان مسیحیت قدیس خوانده می شوند بشناسم (از این قدیس خوانده می شوند که توانسته اند تا حد زیادی نقطه نظر «من» را تعالی بخشند تبدیل به مجاری رسیدن به حقیقت الهی گردند). چنین افراد نادری به شدت برای ما از اهمیت برخوردارند زیرا آنها باور این مسئله که ادیان حقیقت والاتر را به ما نشان می دهند آسان تر می سازند و این افراد نه تنها در مسیحیت بلکه در تمامی ادیان بزرگ یافت می شوند.
اگرچه این موضوع عظیمی است که در اینجا قادر به باز کردن آن نیستیم اما فکر نمی کنم که تاریخ تمدن، مسیحیان را طی قرون گذشته از نظر اخلاقی برتر از دیگر تمدن ها نشان داده باشد. مقایسه گناه های تاریخی کار خوشایندی نیست اما از آنجایی که بسیاری از مسیحیان برای خود مسلم و بدیهی فرض می کنند که مسیحیت از تاریخچه کاملاً منزه تری نسبت به دیگر تمدن های جهان برخوردار است تنها قصد دارم قرن ها شکنجه و آزار و اذیت یهودیان، جنگ های صلیبی، سوزاندن جادوگران و افراد از دین برگشته، تصرف و استثمار آنچه که جهان سوم می خوانیم و بدرفتاری با مردم آن کشورها را به یادتان بیاورم. علاوه بر این تاریخ اروپای مسیحی طی قرن بیستم شاهد دو جنگ هولناک بین ملت های مسیحی بوده است که در آن ده ها میلیون انسان کشته شدند و نسل کشی یهودیان اتفاق افتاد و کلیساها از دیکتاتورهای فاشیست در ایتالیا، اسپانیا، برزیل، سان سالوادور، شیلی (تازه ترین نمونه در مورد آنتونیو پینوشه دیکتاتور شیلی) و به اندازه یک نسل از رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی حمایت می کرده اند و قس علی هذا.اگر شما می خواهید می توانیم به این بحث ادامه دهیم. و بنابراین از دیدگاه من مسیحیان هم از حیث فردی و از حیث جمعی بهتر از دیگر نژادهای انسانی نیستند. و اما (این سئوالی است که هم اکنون باید از خود بپرسیم که) آیا این مطلب همان چیزی است که در صورت کاملاً درست بودن دکترینهای سنتیمان انتظار خواهید داشت؟ بر اساس این دکترینها ما از معرفتی کاملاً و منحصراً مستقیم با خدا و از طریق مسیح برخورداریم و با به کارگیری نام مسیح در نیایشها و عباداتمان با خدا به شکلی مستقیم ارتباط برقرار میکنیم و حضور خداوند را با خود در آئینهای کلیسا احساس میکنیم. پس با این وجود آیا انتظار نخواهید داشت که این دکترینها تفاوت چشمگیری را در زندگی مسیحیان نسبت به دیگر ادیان ایجاد کنند؟ آیا انتظار نخواهید داشت که «میوه روح» در مسیحیان آشکارتر از غیرمسیحیان باشد؟ به نظر من باید چنین انتظاری داشته باشیم زیرا در غیر این صورت برتری و رجحان منحصر به فرد مسیحیت صرفاً لفاظی خواهد بود اما از سویی دیگر آیا میتوانیم صادقانه ادعا کنیم که در مجموع مسیحیان از نظر اخلاقی و معنوی بهتر از غیرمسیحیان هستند و بر آنها رجحان دارند؟
آنچه را که این دکترین بدان اشاره دارد مشاهده میکنید (یعنی اشاره به این نتیجه که شاید مسیحیت تنها دین راستین و رستگارکننده نیست).
بنابراین نتیجهگیری اخیر ما را به سوی گزینه سوم سوق میدهد، گزینهای که برای درک وضعیت دینی جهان بدان اشاره کردهام. در ابتدا، من کمی از انحصارگرایی دینی و مقدار بیشتر درباره شمولگرایی دینی سخن گفتهام. هماکنون به گزینه سوم که همان پلورالیسم دینی خوانده میشود میپردازم. براساس این دکترین تنها یک مجرا و مسیر رستگاری بین حقیقت الهی و بشریت که همان مسیر مسیح است وجود ندارد. بلکه شمار زیادی از این مجاری مستقیماً معتبر و حوزههای مستقیماً عینی رستگاری وجود دارند که هم در مسحیت و هم در دیگر ادیان بزرگ دنیا به چشم میخورد. در بسط و گسترش دیدگاه پلورالیستی فرض میکنیم که دین چیزی نیست جز واکنش انسانیمان به حقیقتی متعالی که خدایش مینامیم و به عنوان یک واکنش انسانی همیشه و به شکلی اجتنابناپذیر در آن عنصر انسانی به چشم میخورد. برای آنکه آن را به خاطر آوریم نگاهی به تاریخ یهودیت و مسیحیت بیندازید. تصویر خداوند یهود در انجیل طی قرنها از یک خدای خشن قومی که به یهودیان دستور میدهد تا دست به نسلکشی ساکنان واقعی فلسطین بزنند به خداوند جهانشمول و فراگیر یهودیت مدرن و کنونی تغییر یافته است ]«برو و فرزندان عمالک (قومی صحرانشین در کنعان) را نابود کن و هر چه که از آن آنهاست از بین ببر؛ به آنها فرصت نده و زنان، مردان، کودکان، اطفال شیرخواره، گاو و گوسفندان و شتر و الاغهایشان را از دم تیغ بگذران[. برای مدتهای طولانی تفکر مسلط و غالب در جهان مسیحیت این بود که خداوند چهرهای است که افراد بشر را به جهنم ادبی میفرستد. قبل از اینکه از ترس خداوند به لرزه درآیند انتظار داشتند که توسط مسیح که به همان میزان خوفناک بوده است مورد بازخواست قرار گیرند و در حقیقت اعتماد و ایمان آنها به مسیحیت به واقع یکی از وحشتهای آنها محسوب میشد. بدبختیها و مصیبتهای زندگی مثل بیماری، مرگ، قحطی، طاعون، سیل و غیره برای آنها به منزله کیفر خداوند در قبال گناهان انسان در نظر گرفته میشد.
و از آنجایی که زندگی بسیار متزلزل و ناپایدار مینمود این چنین تصور میکردند که خداوند به طور حتم از دست انسانها عصبانی است. جهت آمرزیده شدن و طلب بخشش نیز به قدیسان محلی و مریم مقدس چشم داشتند تا شفاعت آنها را بر عهده بگیرد. تنها در قرن 13 و 14 میلادی بود که حضرت مسیح به شکل عشق الهی و آسمانی در اذهان مردم به تصویر درآمد و هماکنون نیز بیشتر ما انسانها در مورد او از این دیدگاه برخورداریم.
بنابراین آیا این ذات خداوند است که از پی قرنهای متمادی دچار تغییر و تحول شده است و یا تصاویر ذهنی ما انسانها در مورد خداوند تحول یافته است؟
یقیناً تصاویر ذهنی ما انسانها در مورد خداوند دچار تغییر و تحول شده است. به عبارت دیگر بین ما و خداوند (خدایی که وجودی متعالی و مطلق است) پردهای از تصاویر انسانی متفاوت و در حال تغییر از خداوند وجود دارد، تصاویری که حک شده و ثابت نیستند اما اشکال یا مفاهیم ذهنیای در مورد او هستند که شناخت و آگاهی ما از خداوند همیشه از طریق این تصاویر ساخته شده ذهن انسان شکل گرفته است. ما خداوند را از طریق تصاویر ذهنیای که از وی در ذهن داریم مورد پرستش قرار میدهیم، تصاویری که ایدههای انسانی و مفروضات فرهنگیمان به شکل اجتنابناپذیری به اذهانمان میافزاید. این تصاویر ذهنی نه تنها به شکل قابل توجهی بین ادیان تفاوت ایجاد میکند بلکه در درون یک دین خاص نیز تمایزآفرین است. در واقع اگر در حال حاضر قادر بودیم درون اذهان دیگران را مشاهده کنیم به اعتقاد من با گسترده عظیمی از مفاهیم خداوند روبهرو میشدیم.
چگونه این امر ممکن است
اصل بنیادی مربوط به این امر سالها قبل توسط توماس آکویناس بیان شده است: «میزان و نحوه شناخت اشیا نزد فردی که در پی شناخت برمیآید بستگی به حالت این فرد دارد.»
این همان اصلی است که به شکلی کاملاً سیستماتیک و نظامند توسط فیلسوف معروف، کانت، تبیین شد و از سوی روانشناسی شناختی و جامعهشناسی علم نیز مورد تائید و تصدیق قرار گرفته است. شناخت اشیا بستگی به حالت فرد شناسنده دارد و حالت افراد نیز در ادیان، فرهنگها و تاریخهایی که از آن برخاستهاند با هم متفاوت است. سرنخ اصلی، درک این واقعیت است که ادیان مختلف «میوههایی» را تولید میکنند که به یک میزان ارزشمندند.
تاکنون بیشتر بر روی مسئله رستگاری تمرکز کرده بودهام اما در نگاه کلی درباره آموزههای مختلف و اغلب ناهماهنگ ادیان مختلف و ادعاهای آنها مبنی بر حقیقی بودنشان چه میتوان گفت؟ به عنوان مثال خداوند برای مسیحیان تثلیثی مرکب از پدر، پسر و روحالقدس است. در حالی که برای یهودیان و مسلمانان خداوند وجودی کاملاً واحد و یگانه است. برای مسیحیان مسیح نفر دوم یک تثلیث است، در حالی که برای پیروان دیگر ادیان (یهودیان و مسلمانان) او پیامبری بزرگ یا معلمی مذهبی است و نه یک خداوند عینی که بر روی زمین راه میرود و اینکه برای یکتاپرستان حقیقت غایی واقعاً وجودی لایتناهی است اما برای یک بودایی حقیقت غایی یک فرد و وجود نیست. بلکه حقیقتی ورای حوزه تمایز شخصی – غیرشخصی است و البته در سطوح کم اهمیتتر و پایینتر نیز تفاوتهای بیشماری بین آموزههای ادیان مختلف وجود دارد. چگونه ممکن است که همه اینها واکنشهایی به یک حقیقت غایی مشابه که ما در مسیحیت آن را خداوند میخوانیم، باشد. حال اگر بپذیریم که بین حقیقت الهی به همان شکلی که است و حقیقتی که به اشکال گوناگون توسط ما انسانها به تصویر کشیده میشود، تمایز وجود دارد به این نتیجه میرسیم که در مورد حقیقت عالی تفاوت و تمایزی بین دکترینهای مسیحی با آنچه اصل حقیقت غایی است، وجود دارد. ادعاهای متفاوتی که از سوی ادیان مختلف مبنی بر حقیقی بودن آن ادیان مطرح میشود، در واقع نمایشهایی متفاوت از حقیقت غایی محسوب میشوند که در ذهنیتهای متفاوت انسانی در فرهنگها و جریانهای گوناگون تاریخ دینی شکل میگیرد. اما به معنای دقیق کلمه آنها یکدیگر را نقض نمیکنند. به عنوان مثال مسلمانان به همان شکلی در مورد خدا فکر میکنند و او را تجربه میکنند که مسیحیان میکنند و «الله» مسلمانان هیچ مغایرتی با روحالقدس ندارد. در واقع نمیتوان تقابل و رویارویی ادعاهایی را که هر دین برای اثبات راستین بودن خویش بدان تکیه میکند، به عنوان برخورد و نزاع در نظر گرفت. زیرا آنها ادعاهایی در مورد آگاهیهای متفاوت انسانی در مورد خداوند است و شاید مجدداً لازم باشد تا به این نقل و قول آکویناس اشاره کنیم که شناخت هر چیزی توسط فرد شناسنده، بستگی به حالت خود وی دارد. اما قبل از اینکه سخنم را به پایان برسانم، لازم میدانم که نکتهای را عنوان کنم. برای ماهایی که مسیحی هستیم احساسی معتبر وجود دارد، مبنی بر اینکه مسیحیت دین راستین است، زیرا ما توسط این ایده شکل گرفتهایم و این تصور اذهان ما را شکل داده است. بنابراین ما و این تصورات با یکدیگر تطبیق یافتهایم. اما در عین حال به این نکته نیز باید واقف باشیم که پیروان دیگر ادیان نیز در مورد دین خود بدین ترتیب فکر میکنند و آنها نیز نباید دین خود را رها کنند و باید با آن سر کنند. هر چند در همه ادیان به تدریج ادعای ریشهدار برتری منحصر به فرد دینی در حال تصفیه شدن است. سخن آخرم این است که باید از صمیم قلب با باور و دین خودمان زندگی کنیم زیرا این دین را پایدار و بادوام و حوزه رشد معنوی میدانیم. اما در عین حال باید آزادانه اعتباری برابر برای پیروان دیگر ادیان بزرگ جهان قائل باشیم و حتی میتوانیم به کمک بینشها و اعمال معنویشان غنیتر گردیم. نباید دیگر ادیان را به عنوان رقیب یا دشمن در نظر بگیریم و یا به آنها به دیده حقارت بنگریم بلکه باید باید آشکارا آنها را به عنوان واکنشهای متفاوت انسانی به حقیقت الهی بدانیم که در گذشته در مسیرهای گوناگون تاریخ و فرهنگ انسانی شکل گرفته است. باید در پی دوستی با پیروان دیگر ادیان باشیم که این امر باعث خنثی شدن ایده بسیار خطرناک مطلقنگری دینی میشود. ایدهای که تقریباً در همه زد و خوردهای جهان معاصر حضور دارد. حمایت از ایده مطلقنگری بخشی از مشکلی است که بشریت از آن رنج میبرد اما ما میتوانیم با تشکیل نمونهای ]دینی[ که از مطلقنگری فراتر رفته است بخشی از راهحل مسئله باشیم.