تاریخ انتشار : ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ - ۰۹:۵۰  ، 
کد خبر : ۱۶۲۶۴۰
گذاری بر تفکرات فلسفی آلتوسر و مارکسیسم ضد هگلی

خوانشی از سیاست


ایمان گنجی
لوئی آلتوسر را نقطه‌ آغاز گسست سنت مارکسیستی از دیالکتیک هگل می‌دانند. شاگردان و افرادی که پس از آلتوسر، به نوعی تحت تاثیر خوانش او از مارکسیسم قرار داشتند، در کنار جریان فوکو و دلوز، سنتی را تشکیل دادند که مارکسیسم ضد هگلی یا اسپینوزایی خوانده می‌شود. این جریان تا حد زیادی به نیچه و هایدگر رجوع می‌‌کند و در پی ساختن نظریه‌ای است که رستگاری را از قید و بندهای سوژه کنشگر خلاص می‌سازد: نظری‌های بدون جوهر سوبژکتیو.
سیاست انفعال – اگر که عنوان مناسبی محسوب شود - بخشی از تلاش‌های نظری این جریان است. به نظر می‌رسد هنوز روشنگرترین مثال عینی برای سیاست انفعال، همان دونده مشهوری باشد که جلوتر از همه رقبایش، چند متر مانده به خط پایان ایستاد و از «اول» شدن، سرباز زد.
توقف دونده، تعلیقی است در تمام رویه‌ها، پروسه‌ها و چشمداشت‌های سیستماتیک؛ وقفه‌ای که در آن به‌طور کامل، در هم تنیدگی تفکر انتقادی و پراکسیس ظهور می‌یابد. این سرباز زدن، آشکارا خصلت ایجابی و سلبی «نفی» را توامان به‌همراه دارد، چرا که دونده صرفا از برنده شدن تن نمی‌زند؛ بلکه او ترجیح می‌دهد که برنده نشود. این سیاست انفعال، با ایده خودکشی در متن‌های بلانشو و به‌خصوص در آخرین انسان و حکم مرگ پیوند می‌خورد.
آخرین انسان، واجد چنان درجه‌ای از ضعف و انفعال است که وی را به طرز رادیکالی، تبدیل به عنصری بیان ناپذیر، تخریب‌گر، آزارنده و مهیب می‌کند؛ چنان درجه‌ای از ضعف و انفعال که «ورای قدرت» قرارش می‌دهد. آخرین انسان، به واسطه این انفعال واجد آن قسم شادمانی است که بلانشو آن را «شادمانی آری گویی بی‌پایان» خطاب می‌کند.
اما آخرین انسان زنده نیست یا حداقل در تمام متن، زمان طوری حول حفره مرگ می‌چرخد که تصمیم‌گیری درباره «زنده» بودن آخرین انسان، همواره به تعویق می‌افتد، جابه‌جا می‌شود یا اثبات و نفی می‌شود. اما درست به همین خاطر، آخرین انسان «مرده» هم نیست؛ یا حداقل مرگ برای او، همان طور که برای همه دیگر کاراکترهای بلانشو، ابدا «طبیعی» نخواهد بود. آیا نوعی نفی نامتعین، نوعی حالت «زومبی» وار در بین است؟ اگر زومبی آن چیزی است که زیست سیاست نمی‌تواند از آن بهره کشی کند، آری و در این معنا، «خودکشی» یک لحظه یا مومنت از وضعیت «زومبی» خواهد بود. ردپای چنین نگرشی را در حکم مرگ و بخصوص در این جمله براحتی می‌توان تشخیص داد: «یکی دو سال پیش دختر جوانی با روولور به من شلیک کرد، بیهوده منتظر نشسته بود تا من او را خلع سلاح کنم...»
اما مهم‌ترین فیگور سیاست انفعال، که در متون دلوز، آگامبن، نگری و ژیژک نیز بر آن تاکید شده است، بیشک بارتلبی، کاراکتر داستان هرمان ملویل است. بارتلبی که یک کاتب اداری است، ناگهان دست از نوشتن و کار کردن برمی‌دارد و در برابر هر پیشنهادی، تنها به گفتن این جمله کفایت می‌‌کند: «ترجیح می‌دهم انجام ندهم.»و در نهایت نیز سرنوشت تراژیکی برای او رقم می‌خورد. اما درک اهمیت فیگور بارتلبی و رابطه واقعی سیاست انفعال با آن نیازمند دانستن مفهوم بالقوگی است.
از منظری لغوی معنای صفت «بالقوه» را باید در تقابل با صفت «بالفعل» دانست؛ کاری که هنوز به فعلیت درنیامده است بالقوه است. بدین ترتیب، بالقوگی یا potentiality اسم برساخته شده از صفت بالقوه و متضاد با مفهوم به فعلیت درآمدن است. بالقوه بودن در الاهیات دینی بسیار مورد تاکید بوده است. از منظر دین اسلام، انسان موجودی سرشار از استعدادهای بالقوه محل آنها در فطرت است که بالفعل شدن آنها بسته به خصایص و تلاش و ایمان فرد دارد و پروسه کمال مومن، پروسه بالفعل شدن این بالقوگی‌های الاهی است. آنچه مراد آگامبن از بالقوگی و مراد ما از آن در متن پیشرو است، در سطح معنای ظاهری با همین ایده دینی مطابق است، با این تفاوت که پیچش‌های تئوریکای را، و اتفاقا باز از همان سنت الاهیاتی به ارث می‌‌برد.
بالقوگی همواره دو شق دارد. نخست، بالقوگی به بودنو دوم، بالقوگی به نه بودن. معنی دقیق این دو اصطلاح در شکل فارسی حفظ نمی‌شود. همان طور که از شکل انگلیسی اصطلاحات پیداست، ما در مورد نخست با نوعی بالقوگی که رو به سوی هستی دارد طرفیم. یعنی نوعی بالقوگی که فعلیت آن، هست شدن چیزی (یا انجام شدن کاری) است.
اما در قسمت دوم این بالقوگی رو به سوی ناهستی دارد. به عبارت دیگر، این بالقوگی، نه به هست شدن چیزی می‌انجامد و نه واجد‌گذار به فعالیتی خاص و معین است؛ بلکه صرفا رو به سوی یک نه بودن، یک انجام نشدن، یک ناهستی و به‌طور خلاصه، یک بالقوگی دیگر دارد. به زبان آگامبن: «شباهت میان potentiality to be و potentiality to not-be صرفا ظاهری است. در اولی، بالقوگی نوعی عمل معین را به‌عنوان ابژه خویش داراست؛ به این معنا که برای این بالقوگی، energbein یا being-in-act تنها معنای‌گذار به یک فعالیت معین را می‌دهد (به همین خاطر است که شلینگ آن بالقوگی‌ای را که نمی‌‌تواند به کنش‌گذار کند، کور می‌خواند). اما برای potentiality to not-be عمل هرگز نمی‌تواند برساخته شدهی یک جور‌گذار ساده de potential ad actum ]از باقوه به بالفعل[ باشد: به زبان دیگر، این بالقوگی‌ای است که تنها بالقوگی را به مثابه ابژهی خویش داراست.»
بنابراین هر بالقوگی واجد این دو بخش است و هر قدرت نیز که برای فعلیت‌یابی بالقوگی دست به‌کار می‌شود، به‌طور برابر هم قدرت به بودن و قدرت به نه بودن خواهد بود. در این صورت‌گذار به کنش یا عمل تنها می‌تواند به واسطه انتقال دادن (یا به قول ارسطو «حفظ کردن») «Power to not-be» متعلق به قدرت، به/در خود عمل، محقق گردد. بحث را دوباره از زبان خود آگامبن ادامه می‌‌دهیم:
«این یعنی که، اگرچه هر پیانیستی ضرورتا واجد potential to play و potential to not-play است، اما فقط گلنگولد همان کسی است که می‌تواند ننواختن را انجام ندهد. » [تاکیدها از من است]
نقل قول را اینجا ناتمام می‌گذاریم تا کمی‌ بر روی متن آورده شده تمرکز کنیم. همان طور که در نقل قول آمده است، صورت انگلیسی کاری که گلنگولد می‌‌کند، can not not-play است و نه cannot not-play یا can play. آگامبن فعل را در صورت مثبت آن  (can) و نه منفی (can’t/cannot) به کار برده است. پس در درجه نخست، گلنگلد می‌تواند (و آن هم بهطور ایجابی). اما این توانستن، به‌سادگی توانایی به نواختن نیست (can play). بلکه توانایی به نفی نه-نواختن است. بنابراین کار گلنگولد، توانایی به انجام ندادن ننواختن، نفی potential to not-play است و نه انجام دادن potential to play. بدین ترتیب، potential to not-play در مورد به‌خصوص او، برتری شایسته خویش را می‌یابد. ادامه نقل قول چنین است: «و با ارجاع به بالقوگی‌اش نه تنها به عمل بلکه حتی به ناتوانی خویش است که می‌‌نوازد؛ یا بهتر بگوییم، به واسطه‌ بالقوگی‌اش به نه نواختن است که می‌‌نوازد. مادامی‌ که توانایی او صرفا بالقوگی‌اش به نه نواختن را نفی و طرد می‌‌کند، استادی و تسلط او حفظ می‌شود و در عمل، نه بالقوگی به نواختن‌اش (این جایگاه مطایبه است که برتری بالقوگی مثبت را بر عمل تایید می‌‌کند)، بلکه بالقوگی به نه نواختن‌اش را تجربه می‌‌کند.»
بارتلبی دقیقا مصداق بارز این بالقوگی به نه است. او بدل به کاتبی می‌شود که نه نوشتن‌اش را انجام می‌دهد. یا به بیان دیگر، می‌تواند نه نوشتن را انجام دهد. نویسنده بودن یا کاتب بودن بارتلبی، خود موضوع مهم دیگری است که با توجه به سنت الاهیاتی مسیحی/ اسلامی‌ درک می‌شود. برای روشن شدن ارتباط نویسندگی و بالقوگی باید ابتدا از ارسطو آغاز کرد.
به زعم ارسطو، اگر اندیشه تنها بالقوگی به اندیشیدن این یا آن‌چیز قابل درک می‌بود، ضرورتا نسبت به ابژه عمل اندیشیدن خویش، در مرتبه‌ای پایین‌تر قرار می‌گرفت. اما اندیشه در جوهر خویش، بالقوگی محض است؛ به‌عبارت دیگر، بالقوگی به نه اندیشیدن هم هست و ارسطو آن را با یک لوح، که بر آن هیچ چیز نوشته نیست، مقایسه می‌‌کند. مفسران لاتین ارسطو، بعدها این لوح را لوحی حجاری شده تفسیر کردند که لایه‌ای از موم رویش را پوشانده بود.
اندیشه به وسیله این بالقوگی به نه اندیشیدن، به بالقوگی محض خویش بازمی‌گردد؛ یعنی، اندیشیدن در اوج خود، به خود بازمی‌گردد و اندیشیدن به اندیشیدن یا همان تفکر تفکر می‌شود؛ اندیشه خود را می‌اندیشد. به بیان دیگر، آنچه در این معنا اندیشیده می‌شود، ابژه یا چیزی دیگر نیست بلکه همان انفعال خود اندیشه، همان بالقوگی به نه اندیشیدن است. زیرا دوباره در مورد تفکر همان تفکیک میان سطح‌های بالقوگی وجود دارد و وقتی اندیشه به چیزی نیندیشد، ابژه‌ای اختیار نکند یا به‌عبارت دیگر بالقوگی به اندیشیدن را بالفعل نکند، آنگاه بالقوگی به نه اندیشیدن را به کار انداخته است و این خود بدین معناست که اندیشه بالقوگی را، یعنی خودش را اندیشیده است. در این سطح است که لوح نویسندگی توسط خودش نوشته می‌‌شود؛ یا بهتر، انفعال خودش را می‌‌نویسد.
با پیوندی که ارسطو و مفسرانش میان اندیشه و نوشتن برقرار ساخته‌اند، باید در ادامه از خود عمل نوشتن سخن گفت تا دوباره به بارتلبی رسید. ما این کار را با نقل‌قولی از آگامبن انجام می‌دهیم:
«عمل کمال یافته نوشتن، از قدرت به نوشتن برنمی‌خیزد؛ بلکه از نوعی ضعف و ناتوانی می‌اید که به خویشتن روی می‌آورد و بدین طریق، به مثابه یک عمل محض به خویش می‌رسد. همان چیزی که ارسطو «خرد عامل»می‌خواند.»
آگامبن چنین ادامه می‌دهد که در سنت فلاسفه اسلامی‌ این خردعامل، فرشته‌ای بود که جایگاه‌اش را قسمی‌ بالقوگی بس بسیارژرف می‌دانستند: فرشته‌ای به نام «قلم».
عمل نوشتن کاتب از چنین جنسی است. و نوشتنی که نوشتن را بنویسد، یعنی از نوشتن چیزی سرباز بزند، بالقوگی محض و نوشتن انفعال خویشتن است: این همان کاری است که بارتلبی، این کاتب قانون، انجام می‌دهد.
بارتلبی کنشگر سیاست انفعال است. او «سوژه» نیست و ربطی به سوبژکتیویته سنت فلسفه غرب – از خود دکارت گرفته تا احیای لاکانی سوژه دکارتی یا تئوری نوی سوژه بدیویی – ندارد. چنین کنشگری جوهری نیست و جوهر سوبژکتیویسم را هم دارا نیست. حتی روح را در مفهوم هگلی آن ندارد (دلوز: «روح همان گوشت است»).
بارتلبی و سیاست انفعال در کار زدودن منفیت هگلی و دیالکتیک او هستند. آنها عمیقا ضددیالکتیکی‌اند. برای فهم این نکته باید مفهوم نیچ‌های آریگویی و تقابل آن با منفیت دیالکتیک هگلی را بازگفت. کاری که در منطق این متن نمی‌گنجد و به بیراهه رفتن است. تنها به خاطر داشته باشیم که آریگویی نیچه‌ای، که دشوارترین سختی‌های زندگی را نیز تصدیق می‌‌کند، به زعم دلوز، نوعی لذت بردن است. اما نه لذتی که اسیر ژوئیسانس می‌شود. به‌عبارت دیگر، منفیت تکرار به آن راه ندارد. ارتباط این آریگویی به کنشگر سیاست انفعال و در ادامه این منطق، به ارتباط میان انسان و حیوان و نوع هستی (Being/being) آنها خواهد رسید. بحثی که همینجا ادامه آن را وا می‌نهیم.
منابع در آرشیو روزنامه موجود است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات