* مجاهدین خلق(منافقین) با شعارهای اسلامی کار خود را شروع کرد و حتی براساس خاطرات شما خیل کثیری از افراد مذهبی جذب سازمان شدند. حال این سؤال مطرح میشود که چگونه این افراد که گاهاً در خانوادههای مذهبی رشد یافتهاند، دست به تغییر ایدئولوژی میزنند و تبدیل به فرد ملحد با اندیشه مارکسیستی میشوند که دین را افیون جامعه میدانند؟
** مجاهدین خلق را باید از دو نظر متفاوت دید نخست سران و اعضای رده بالای این سازمان سپس بدنه معمولی مجاهدین خلق که گفتههای شما درباره این دسته صدق میکند اما مؤسسین این جریان این گونه تفکر نمیکردند و به دنبال مذهبی انقلابی و التقاطی بودند.
* حتی حنیف نژاد ...
** بله شما در هیچ یک از نوشتههای سازمان از روز اول نمیتوانید ایده تشکیل حکومت اسلامی یا حکومت عدل علی (ع) را بیابید. مبارزه اینها طبقاتی و تشکیلاتی بود و روند آن را در مبارزه با امپریالیسم میدانستند، البته این را به بدنه و تشکیلات نگفتند.آنان به دنبال حکومتی سوسیالیستی و جبههای بودند و مذهب را امری شخصی میپنداشتند. ورودیهای سازمان هم دو دسته بودند نخست بازاریها، مذهبیها، روحانیان و اعضای خانواده اینها و دسته دیگر روشنفکران دانشگاهی بود.در رأس سازمان هم دانشجوها بودند یعنی حنیفنژاد، بدیعزادگان و محسن، خود دانشجویانی بودند که در محیط دانشگاهی چپ زده رشد یافته بودند. در آن ایام مبارزه تنها از راه چپگرایی معنی پیدا میکرد اما باید اینجا یک حقیقت را تکرار کنم و آن که شورای مؤسس سازمان شامل آقایان حنیفنژاد، سعید محسن و آقای عبدی یا نیکبین بود.
عبدی از ابتدا چپ و مارکسیست بود و بعد از چند سال همراهی با مجاهدین به وضعیت دوگانه سازمان ایراد گرفت و آن را نه مذهبی و نه مارکسیستی دانست. او به مرکزیت سازمان گفته بود که تمام طرز تفکر، تحلیل و مسائل سازمان مارکسیستی است و فقط ظاهر مذهبی داریم الان زیربنا و روبنای سازمان با هم تناسب ندارد. من با این وضع دوگانه نمیتوانم کار کنم. لذا او از سال 49 از سازمان کنار رفت. عبدی از تمامی اعضای آن زمان باسوادتر بود و حتی خیلی از جزوات را ایشان مینوشت اما بعد از جدایی حتی از او نامی به میان نیامد (او بعدها) به دنبال کار و زندگی شخصی خود رفت.
بعد از ایشان آقای بدیعزادگان را جایگزین کردند. دیگر نوشتهها و جزوههای اولیه مجاهدین نیز نظیر کتابی که در رابطه با امام حسین (ع) بود، خشم و اعتراض تعداد زیادی از روحانیون را سبب شد اما با توجه به روحیه نفاقگونه سران این سازمان آنان در پاسخ به عدم اشراف کامل خود بر دین و استفاده از نظرات روحانیون در چاپهای بعد تأکید میکردند و به هیچ وجه با ابراز اعتقاد واقعی خود در مقابل روحانیون جبههگیری نمیکردند.
مجاهدین خلق(منافقین) تمام نظریات مارکسیستی نظیر نظریه تکامل، اپارن و انسان از نسل میمون را پذیرفته بودند و کتاب مطالعاتی آنها «خرمگس»، «انسان چگونه غول شد» و منابع مارکسیستی بود. حتی کتاب آقای سحابی را که در آن مسائل تکامل از دیدگاه اسلامی مطرح شده بود، نیز قبول نداشتند.
اما مجاهدین روش ماکیاولیستی داشتند به طور مثال اینها برای سوء استفاده خودشان مطرح کردهاند که هنوز آثار شکنجه بر روی بدن آقای طالقانی هست یا آنکه در مقابل چشم ایشان میخواستند به دخترشان تجاوز کنند که ایشان میگوید بگذارید ابتدا صیغهاش کنم؛ اینجور حرفها که از دامن منافقین میجوشید اصلاً کذب محض بود چرا که رژیم شاه با آقای طالقانی مانند یک رجل سیاسی برخورد میکرد، ایشان تنها روحانی بودند که عبا و عمامه داشتند. برخوردها نسبت به ایشان خیلی محترمانه بود. مجاهدین خلق از همان ایام معتقد بودند دروغ هر چه بزرگتر باشد پذیرفتنش آسانتر است. البته این مسائل بعد از مرگ آقای طالقانی تشدید شد چرا که میدانستند در حضور آقای طالقانی این مطلب تکذیب میشود. حتی ایشان در زمان حیات خود در مصاحبهای تلویزیونی براین امر تصریح میکند.
عدهای معتقدند مجاهدین قبل از سال 50 سالم بودند. این افراد یا نمیفهمند و نمیدانند یا آنکه عمداً دروغ میگویند؛ چرا که آنها ابراز میداشتند باید به تمام مسائل علمی نگریست و دین علم مبارزه را ندارد که اگر دین علم مبارزه را داشت روحانیون خود دست به اقدام میزدند بنابراین علم مبارزه، در حکمت مارکسیسم است و این نقطه آغازین انحراف بود.آنان روز به روز فاصله بیشتری با اسلام میگرفتند.وقتی نسبت به سهم امام و خمس معترض شدند و ابراز میکردند هم اکنون با دادن مالیات و وجود نفت نیازی به خمس نیست و این موضوع ساخته پرداخته آخوندها است، این در حالی بود که اینان از همین سهم امام بسیار ارتزاق شده بودند.مجاهدین خلق(منافقین) که از ابتدا معتقد بودند اسلام اقتصاد ندارد با آمدن ترجمه کتاب اقتصاد اسلامی اثر آیتالله محمدباقر صدر دچار مشکل شدند و بنابراین کتاب را بایکوت کردند و حتی در زندان این کتاب را از دسترس عموم دور نگاه داشتند.مجاهدین سالها قبل از تغییر ایدئولوژی معتقد بودند که ما با کمونیستها وحدت استراتژیک داریم لذا هر چه و هر کس که بر ضد مارکسیسم باشد در جهت امپریالیسم است.
برمبنای این اندیشه هم کتابهای آقای طباطبایی، مطهری و سیدقطب ممنوع بود. آنان سپس کتاب اقتصاد به زبان ساده را که خلاصه نظریه کاپیتال مارکس بود به رشته تحریر درآوردند تا از هر جهت بیشتر شبیه مارکسیستها شوند.مجاهدین خلق خیلی از آیات قرآن را ناسخ و منسوخ میدانستند یعنی معتقد بودند هر یک از آیات به تطور زمان خاصی بوده و آیه دیگر آن را نسخ میکند.
آنان امام زمان(عج) را هم غیرعلمی میدانستند و بود و نبود آن را بیفایده میدانستند یا معتقد بودند امام به معنای پیشوا است و لذا رهبر هر زمان امام زمان آن عصر است.اینها همه دیدگاههای قبل از 50 است بنابراین مجاهدین خلق از ابتدا دارای مشکل عقیدتی بودند.
اما آنها جامعه را به سه دسته روشنفکر، بازاری و روحانیت یا به تعبیری بورژوا و کارگر، پرولتاریا «poroletariya» تقسیم کرده بودند و معتقد بودند این عقاید را نباید به قشر دو و سه گفت.
* اما بسیاری از همین قشر مذهبی و کارگر که رشد یافته محافل مذهبی بودند بعد از مدتی به واسطه سازمان مارکسیست میشوند، چگونه اینها از عقاید مذهبی خود فاصله گرفتند؟
** آنان معتقد بودند ما حتی اگر به حکومت برسیم در نهایت با قشر دوم وارد مبارزه باید شویم چرا که اینها سرمایه دارند و در صورتی که ما از اینها اموالشان را بگیریم ممکن است مقاومت کنند و لذا برخورد با این دسته غیرقابل انکار است اما باید تا جایی که ممکن است برخورد را عقب اندازیم.پرولتاریا همه بیسواد هستند و نباید برای آنها وقت تلف کرد و تنها آنها را باید در حد سمپات نگه داشت.
آنان با هر کس به یک نحوی برخورد میکردند. در آن زمان از اسلام و دین خبری نبود. شما حساب کنید هم اکنون که از عمر حکومت اسلامی 30 سال میگذرد و صدا و سیما پیوسته تبلیغات اسلامی دارد و حتی در دانشگاهها تعدادی واحد معارف اجباری است چند درصد جوانها میتوانند قرآن و نهجالبلاغه را روانخوانی کنند حالا آن موقع اصلاً کتاب فارسی زبان اسلامی نبود اگر هم بود باید فارسی را هم ترجمه میکردند چرا که کتابها به زبان آخوندی نوشته شده بود که برای قشر دانشجو قابل استفاده نبود تنها کتابهای قابل استفاده برای دانشجویان کتابهای شهید مطهری و شاید بعضی از کتابهای آقای جلالالدین فارسی بود.
قبل از قیام 15 خرداد جوانان نسبت به دین اقبالی نشان نمیدادند و شاید بیش از 80 درصد جذب جوانان به دین به علت شخص حضرت امام بود والا دیگران نتوانسته بودند جوانان را جذب کنند.
* اگر بخواهیم مصداقیتر سخن برانیم چگونه محمدحسین جنتی که یک روحانیزاده است و حتی در اثر پخش اعلامیه حضرت امام دستگیر میشود بعد از مدتی معتقد به اندیشه التقاطی می شود و حتی بعد از پیروزی انقلاب صف خود را از مجاهدین(منافقین) جدا نمیکند و در انتها جان خود را هم از دست میدهد؟
** تنها این نیست پسر آخوند ملاعلی معصومی همدانی از رهبران چریکهای فدایی خلق بود پسر آقای طالقانی نیز در کشتن یا تصفیه بعضی از مجاهدین خلق مسلمان نقش داشت.
* اما آقای مهدی طالقانی برادر ایشان این موضوع را رد میکنند و آن را ناشی از تقابل با آقای طالقانی میپندارند.
** اصلاً به همین دلیل مجتبی دستگیر شد که به علت قهر آقای طالقانی و فشار مجاهدین خلق پسر ایشان آزاد شد، البته پروندههای آنها موجود است.بنابراین ایمان اعضا سطحی و کم عمق بود و در آن بصیرتی مشاهده نمیشد.
* حتی محمدحسین جنتی؟
** بله! ایشان هم پرونده من بود. ایشان در کلاس 11 بود که به زندان افتاد و به علت رفتار ناشایست یک روحانی نما که بعد از انقلاب به خاطر فساداخلاقی به اعدام محکوم شد به دامن مجاهدین خلق رفت.سر همان ماجرا دوستان ما مانند آقای لاجوردی و لشکری آن روحانینما را کتک مفصلی زدند اما این تأثیر بد در روحیه محمدحسین باقی ماند. بعد از آزادی من با جنتی رفیق بودم اما وقتی من دستگیر شدم وی تحت تأثیر وحید افراخته چپ کرد و بعد انقلاب هم در درگیری کشته شد.
* اگر بعد از انقلاب دستگیر میشد حکمش اعدام بود؟
** نه، کاری نکرده بود. به هر حال خیل کثیری مانند ایشان خود را به مجاهدین تسلیم کرده بودند.مجاهدین حتی برای فراری دادن اعضای خود و وابستگی بیشتر خود در پوشش مأمور به در خانه اعضا میرفتند و پدر مادرها را نصیحت میکردند که نگذارید بچههایتان خراب شوند و...
مجاهدین کم کم به واسطه روند مطالعاتی، عقاید خود را به اعضا تسریع میدادند.
* همان طور که اشاره کردید مجاهدین خلق از ابتدا دارای اندیشه انحرافی و التقاطی بودند اما آیا روحانیون به غیر از حضرت امام و مطهری آن قدر ساده بودند که وجوهات را در اختیار این گروه میگذاشتند و حتی افرادی همچو دعایی یا هاشمی و غیره به امام فشار وارد میکردند که مجاهدین خلق را تأییدکنند؟
** این آقایان نسبت به مجاهدین خلق خودباخته شده بودند. از سویی خود این آقایان در رابطه با مبارزه مسلحانه توانایی نداشتند و به تعبیری این کاره نبودند. از سوی دیگر جور مبارزات مسلحانه به دست گروههای چپ و مارکسیستی بود. بنابراین، تنها گروهی که ضمن مبارزه مسلحانه تمایلات اسلامی هم داشت همین گروه بود.البته گروههای دیگری نیز همچون مجاهدین اسلام یا مؤتلفه حضور داشتند لیکن آنان تنها با اجازه مرجع دست به حذف موردی میزدند و هرگز به فکر براندازی نظام با مشی مسلحانه نبودند.
* گویا نظر حضرت امام هم براندازی نظام مبتنی به حرکتهای تودههای مردم بوده است؟
** امام هیچ وقت اعتقاد به حرکت مسلحانه نداشت.
* یعنی این آقایان روحانی از یک سو به علت همراهی با امام نمیتوانستند با مجاهدین همراه شوند و از سوی دیگر به حرکت مجاهدین خلق اعتقاد داشتند؟
** احسنت، اینها نسبت به مجاهدین احساس کمبود و عاطفه داشتند حتی اگر کسی در آن زمان به اینها اعتراض میکرد، میگفتند: «اینها نمیفهمند، مجاهدین حافظ قرآن و نهجالبلاغه هستند و زیر شکنجه به خاطر اسلام مقاومت میکنند و این آقایان از دور دستی بر آتش دارند و این جوانها را تخطئه میکنند.»
امام از ابتدا با دادن وجوهات به اینها مخالف بود اما همین نظیر آقایان به عنوان نماینده امام(ره) وجوهات را به اینها میرساندند.
* یعنی این نظیر روحانیون وقتی به آنها خرده بورژوا میگفتند، نمیفهمیدند یا نمیشنیدند؟
** غالباً مجاهدین با دو رویی به اینها نمیگفتند، وقتی اعلام میکردند شما هم مثل ما هستید و اصلاً بیاید عضو مجموعه ما شوید.
* پس جزوههای آموزشی به روحانیون نمیرسید؟
** همان طور که قبلاً متذکر شدم جزوهها برای قشرهای مختلفی طراحی میشد.
* پس چطور شد شهید مطهری از ابتدا نسبت به اینها موضعگیری داشت؟
** آقای مطهری اولاً اهل مطالعه بود. حتی منابع شرقی و غربی را هم نقد میکرد. به علاوه ایشان عواملی هم در سازمان داشتند که جزوهها را برای ایشان میآوردند یا اخبار را به ایشان میرساندند.خود من به خیلی از روحانیون این مسائل را میگفتم اما عدهای میگفتند تو در بین ملیون تفرقه میاندازی.
* روحانیون کی متوجه ماجرا شدند؟
** یک عده سال 50 و عده دیگر تا 60 هم نفهمیدند؛ اصلاً بعضی حتی وجوهات مسلمین را به کمونیستها هم میدادند، حتی وقتی در رابطه با کمک کردن به خانواده زندانیان از امام استفتاء کردند، امام متذکر شدند ثلث سهم امام را به خانواده زندانیان مسلمان بدهید. یادم هست آقای مطهری بعد زندان به من گفت موضعگیری آخوندها را به من هم بگویید.نگاه کنید ماجرا مثل فتنه اخیر است. یعنی ابتدا میرحسین موسوی هم کلی طرفدار و حامی داشت اما با رو شدن دستشان روز به روز حامیانشان ریزش پیدا کردند. بنابراین اگر به مردم و جوانان بصیرت بدهند مردم خود به خود از اینها جدا میشوند.من معتقدم اگر مجاهدین دست به حرکت مسلحانه نمیزدند با وجود آن که به قانون اساسی رأی نداده بودند اما حکومت را در نهایت میگرفتند چرا که اینها اکثراً از قشر نوجوان و جوان نیرو جذب کرده بودند. نوجوان 15، 17ساله از اسلام و سیاست چه برداشتی دارد که حالا بیاید مدرسها را انتخاب کند. اینها رفتارشان تحت احساسات بود.
* چند درصد از اعضای سازمان واقعاً مسلمان بودند؟
** خیلی کم.
* اما مطرح میشود که تقی شهرام موجب انحراف سازمان شد و مسعود رجوی موجب بازگشت روند سازمان به اسلام شد؟
** نه این طور نیست. اینها از اول بر مبنای اندیشه عبدی چپ بودند تنها بعدها مسعود رجوی با تعدادی از اینها بعد از ضربه شهریور 50 طی کرده بود که هم اکنون موقع اعلام عقاید نیست چرا که اگر ما هم اکنون کمونیست بودن را اعلام کنیم ضربه جبران ناپذیری را خواهیم خورد. به همین علت خیلیها برای نمایش، بدون وضو در زندان نماز میخواندند. بنابراین تقی شهرام تسریعکننده بود نه تأییدکننده.در زندان آن قدر این تقی شهرام حرف میزد و ادعا میکرد که اسمش را خودشان گذاشته بودند «تقی قمپوز» به هر حال فرار وی به همراه رئیس زندان مشکوک بود، وی دارای مطالعات زیادی بود و در جمع آنان که در بیرون زندان باقی مانده بودند یک سر و گردن بیشتر میفهمید و توانست جوانانی را که در سازمان دین سطحی داشتند به کمونیست شدن ترغیب کند. این بود که مجاهدین خلق مذهب را مثل یک عرقگیر عوض کردند.اینها دیگر به شریف واقفی هم رحم نکردند در حالی که او میخواست در قالب اعتقاد مذهبی خود با آنها همکاری کند.وی را در نهایت مسلح کردند. البته قبل از آن، مدتی وی را به کارخانه آجرسازی فرستادند تا روحیه بورژواطلبی وی تبدیل به کارگری یا پرولتاریا شود.
* برای من قبول این نکته خیلی سخت است که چگونه سازمان از یک دانشجوی تحصیلکرده بیگاری میکشیده و حتی او را تهدید میکرده و او همچنان روابطش را با آنها حفظ میکرده که سازمان چه ابزاری داشته؟
** اگر نمیکرد از بین میبردنش، طرف ترس جان خود را داشته هر چند که به اعتقاد من خود این افراد هم ضعیفالنفس بودند.
* همانطور که فرمودید سازمان از ابتدا با اعتقاد مارکسیسمی تشکیل شد، عقایدی که دقیقاً در نقطه مقابل لیبرالیسم است، چطور این سازمان مارکسیستی از دل یک جریان لیبرالی یعنی نهضت آزادی بیرون آمد؟
** اینهایی که وارد مبارزه میشوند به هر حال یک فرقی با بقیه جامعه دارند و آن میزان بیشتر مطالعه و آگاهی است؛ خب وقتی این عده جوان وارد یک جریان ملی یا لیبرال شدند در اثر تکمیل مطالعاتشان به این نتیجه رسیدند که خواستههای آنان در مارکسیسم نهفته است و کمکم فاصلهشان از لیبرالها بیشتر شده و به سمت مارکسیسم حرکت کردند.متأسفانه عدهای هم به علت اینکه از یک فرد یا قشری بت میسازنند هنگامی که آن شاخص دچار اشتباه شد تمام اندیشههایش را هم زیر سؤال میبرند. اگر بخواهم واضح تر سخن بگویم به طور مثال جوانان هنگامی که یک آخوند مشکلدار را میبینند خیال میکند اسلام مشکل دارد و این تفکر خود به نوعی موجب انحراف خواهد شد.
اینها خیال میکردند که روحانیون تمایلات مادیگرایی دارند حال آنکه من به یاد دارم که در زندان چپها بر سر کوچکترین مسئله مادی با هم درگیر میشدند. بارها اتفاق افتاد که همین چپها که ادعای جمعگرایی ثروتهای جامعه را داشتند بر سر یک عرقگیر یا یک تکه گوشت بیشتر در بشقاب غذا درگیری ایجاد میکردند و تنها به فکر استفاده خود بودند. یک امر دیگر آنکه روحانیون خود با هم رابطه محکم و خوبی نداشتند و متأسفانه بعضی از آنان با دلایل دینی هرگونه انقلابیگری و تفکر سیاسی را محکوم میکردند. البته پرواضح است که مقدار زیادی از ریشه فکری مجاهدین از اندیشه مهندس بازرگان نشأت گرفته بود. بگذارید اینجا یک نکته هم بگویم، ساواک برای خریدن علی شریعتی خیلی تلاش کرد و حتی به او پیشنهاد ریاست دانشگاه داد، احسان نراقی بارها به زندان میآمد و با شریعتی بحثهای روشنفکری میکرد.
* روند مبارزه با مجاهدین خلق در بعد از انقلاب از کجا شروع شد و چگونه سرانجام عده ای که همسلول و دوست بودند به جایی رسیدند که به سمت هم تیراندازی کنند؟
** برخوردها از زندان شروع شد اما به علت سوءاستفادههای ساواک نمیخواستیم این تضادها مشخص شود. به هر حال تا آن زمان برخوردها فقط ایدئولوژیک بود.
بعد از انقلاب هم که من در کمیته انقلاب اسلامی مسئول بودم حدود 200 تا 300 نفر را از مرگ نجات دادم چرا که میدانستم اگر اینها به زندان بروند خراب میشوند و هماکنون بعضی از افراد در خیابان میآیند و مرا میبوسند و میروند و میگویند تو جان ما را نجات دادی.
بیشتر اینها جوانهای ساده بودند. اصلاً من آن زمان میرفتم پیش اینها در زندان. وقتی با بعضی از آنها 2 جلسه صحبت میکردیم پشیمان میشدند و گاهاً میزدند زیر گریه که ما این چیزها را تازه شنیدیم.
یک اعدامی گروهک فرقان را به یاد دارم که خیلی اظهار ندامت میکرد. بعد من با دوندگی موجب آزادی او شدم اما باز هم به علت سابقه زندان اجازه تحصیل و خروج از کشور را نداشت. باز هم من با پیگیری اجازه خروج او را از کشور گرفته و هماکنون وی یک جراح مغز و اعصاب است که نماز شباش هم ترک نمیشود و به کشور خدمت میکند. حال این بهتر شد یا اینکه او را اعدام میکردیم.
* اما مجاهدین خلق(منافقین) خود دست به سلاح بردند.
** بله ما که اینها را میدانیم. اینها از 30 خرداد به بعد دست به سلاح بردند وگرنه قبل از آن حتی در روزنامه خود عکس امام را هم چاپ میکردند و بشدت دنبال ملاقات با امام بودند.اما چون امام سابقه ملاقات و تفاسیر غلط و التقاطی آنان از قرآن را به یاد داشت تمایلی به ملاقات نداشت. حتی در آخر آن ملاقات امام گفت من فهمیدم شما بهتر از من قرآن را تفسیر میکنید چرا که ایدئولوژی شما مارکسیسم به علاوه بسمالله است. با این وجود خیلیها میخواستند اینها در انقلاب باقی بمانند. ادامه دارد...