تاریخ انتشار : ۱۵ مهر ۱۳۸۹ - ۰۸:۲۰  ، 
کد خبر : ۱۶۲۶۹۵
مناسبات غرب با گروه‌های اسلامی در کشورهای خاورمیانه

بر سر دو راهی

صلاح‌الدین الجورشی مترجم: روح‌الله رحیمی تحولات اخیر در کشورهای خاورمیانه نشان از این دارد که برگزاری انتخابات در این کشورها به پیروزی اسلامگرایان خواهد انجامید؛ چه این پیروزی به تنهایی حاصل شده باشد و چه با ائتلاف به دست آمده باشد همین امر غربی‌ها را که برای دستیابی به یک خاورمیانه سکولار و غیر اسلامی تلاش می‌کنند و از دمکراسی سخن می‌گویند، دچار سردرگمی کرده است. اینک در میان سیاستمداران غربی و همچنین در میان رهبران گروههای اسلامی در کشورهای خاورمیانه نوعی تردید در مواجهه با یکدیگر پیش آمده است. مقاله پیش رو که در نشریه «الحیات» چهارم می به چاپ رسیده، این تردیدها را بررسی می‌کند.

آیا آمریکا در ابراز علاقه‌اش نسبت به گفتگو با رهبران جریان‌های اسلامگرا جدی است؟ پاسخ پرسش یاد شده با توجه به این شواهد و قرائن متعدد مثبت است. این شواهد و قرائن حکایت از آن دارد که بسیاری از مراکز پژوهشی مربوط به امور خاورمیانه در آمریکا به گفتگو با جریان‌های اسلامگرا تمایل دارند و مهمتر از آن این که بحث و تبادل نظر در این باره گفتگو با جریان‌های اسلامگرا به دفاتر و نمایندگی‌های آمریکا در خارج از کشور نیز منتقل شده است. نمونه آن بحثی بود که اخیرا در برخی جلسات دور دوم همایش «آمریکا و اسلام» در گرفت. این همایش به مدیریت مارتین اندیک، سفیر آمریکا در قطر که نظارت بر مرکز پژوهشی «ساپان» مربوط به امور خاورمیانه را نیز به عهده دارد از تاریخ 12 تا 14 آوریل در دوحه برگزار شد. چیزی از پایان کار همایش یاد شده نگذشته بود که اتحادیه اروپایی با اعلام آمادگی‌اش برای گفتگو با جنبشهای اسلامگرا، همه را غافلگیر کرد. پرسشی که اینجا مطرح می‌شود، این است که پیش‌زمینه‌های تحول اخیر در سیاست‌های مقامات آمریکایی و اروپایی در قبال جریان‌های اسلامگرا چیست و تاثیرات احتمالی این تحول بر راهبردهای جهانی غربی‌ها چگونه خواهد بود؟
مقامات کاخ سفید پیش از دهه 80 اهمیت چندانی به جنبش‌های اسلامگرا نمی‌دادند؛ اما پس از آن که انقلاب اسلامی ایران موفق شد رژیم پهلوی، مهمترین هم‌پیمان آمریکا بعد از اسرائیل در خاورمیانه را سرنگون کند، توجهشان به ظهور پدیده «اسلام سیاسی» (آنچنان که غربی‌ها به آن اطلاق می‌کنند) معطوف شد. مقامات آمریکایی در جریان پیروزی انقلاب اسلامی ایران مشاهده کردند پدیده یاد شده از قدرت تغییر بسیاری از مولفه‌ها برخوردار است و می‌تواند زیان فراوانی به منافع آمریکا در عرصه‌های بین‌المللی و منطقه‌ای وارد کند. در آن ایام جیمی کارتر، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، هیاتی مرکب از کارشناسان را به منظور مطالعه این پدیده تشکیل داد.
از آنجا که گرایش اصلی سیاستمداران آمریکایی پراگماتیستی است، شیعیان به عنوان مورد ویژه در نظر گرفته شدند و تصور کردند که در برخورد با آمریکا می‌توانند میان تشیع و تسنن تمایز قائل شوند؛ این تفکیک و تمایز از آنجا ناشی می‌شد که می‌پنداشتند می‌توان خشم اهل تسنن را علیه شوروی که افغانستان را اشغال کرده بود، برانگیخت. البته این خشم جواب داد و مقاومت مردمی به رهبری فرماندهان افغانی و عرب موفق شد شکست سختی را به ارتش سرخ شوروی در افغانستان تحمیل کند. مقامات آمریکایی سرمست و مغرور از این پیروزی به ثبات ظاهری ناشی از شکست شوروی در افغانستان دل بستند و به آرامش خاطر رسیدند. اما با بروز حوادث تکان‌دهنده 11 سپتامبر دولت بوش دچار سردرگمی و پریشانی شد؛ این حادثه دیدگاه‌های قبلی سیاستمداران آمریکایی را دگرگون کرد و دولت بوش را به ارتکاب مجموعه‌ای از اشتباهات جدید و وحشتناک سوق داد.
بوش در این مرحله ایالات متحده را نه تنها با جریان‌های اسلامگرا با تمامی گرایش‌های مختلفشان بلکه با جهان اسلام و نیز خود اسلام در تقابل قرار داد.
بوش و یارانش شعار مقابله همه جانبه با «تروریسم اسلامی» را سر دادند و اقداماتشان را در این زمینه آغاز کردند. بوش ابتدا جنگ علیه افغانستان را به راه انداخت و سپس دست به حمله نظامی علیه عراق زد. بوش و یارانش پس از سرنگونی و فروپاشی رژیم صدام گمان می‌کردند می‌توانند به آسانی و بدون مواجهه با مشکلی جدی، «عراق نوین» را پایه‌ریزی کنند، اما بزودی به بن‌بست رسیدند و این بن‌بست نشان داد که آنها خاورمیانه را خوب نمی‌شناسند.
پل برمر و همراهانش در آغاز تصور می‌کردند براحتی قادر به منزوی کردن اسلامگرایان و دور نگه داشتن آنها از مشارکت در شکل‌دهی به حکومت جدید هستند؛ تصور آنها بر این مبنا بود که حزب سکولار بعث طی 30 سال حکومت موفق به سکولاریزه کردن جامعه عراق شده و بر اثر اقدامات آن گروهی از نخبگان مدرن که تعلقی به اسلام ندارند شکل گرفته است. اما حوادثی که پس از اشغال عراق رخ داد، روشن کرد که اولا اسلام مولفه اصلی و غیرقابل انکار هویت جامعه عراق است و ثانیاً اسلامگرایان (خواه شیعه، خواه سنی) در شرایط جدید، نیرویی محوری و مهم در موازنه قوا به شمار می‌آیند. با توجه به این مطلب برمر سعی کرد با به تاخیر انداختن انتخابات اندکی مانور دهد، اما عاقبت واشنگتن مجبور شد به خواسته آیت‌الله سیستانی مبنی بر برگزاری انتخابات گردن نهد. انتخابات برگزار شد و نتایج آن این قضیه را که جریان‌های اسلامی مختلف نقش اساسی را در صحنه سیاسی عراق ایفا می‌کنند تایید کرد.
واشنگتن مجبور بود نتایج انتخابات را بپذیرد و دولت روی کار آمده را به رسمیت بشناسد؛ دولتی که رئیس آن یکی از مسوولان سابق حزب «الدعوة» است. آنچه در عراق رخ داد و در آینده رخ خواهد داد، آمریکایی‌ها را وادار به تعدیل دیدگاهشان در قبال جهان اسلام نموده است. اتفاقات و تحولات اخیر در دیگر کشورهای عربی نیز در تغییر دیدگاه آمریکا تاثیر داشته است.
انتخابات اخیر فلسطین نیز حرکت پیشروانه نیروهای اسلامگرای فلسطینی بویژه جنبش حماس را نشان می‌داد، و از کاهش محبوبیت جنبش «فتح» که از مفاهیم اسلامی کمتر بهره می‌گرفت حکایت می‌کرد.
بحران اخیر لبنان نیز قدرت سیاسی حزب‌الله و توانایی شگفت‌انگیز آن در سازماندهی، جذب و اتحاد صفوف توده‌های مردم را نشان داد. موارد مذکور سبب شد آمریکا دریابد اسلامگرایان در کشورهای عربی نیروی سیاسی مهمی به شمار می‌آیند و نمی‌توان آنها را نادیده گرفت یا به آسانی حذف کرد.
سیاست آمریکا و اروپا چنانچه از طرح «خاورمیانه بزرگ» برمی‌آید، سوق دادن اوضاع داخلی کشورهای عربی به سوی دمکراسی کنترل شده به نفع غرب است. از آنجا که قلع و قمع اسلامگرایان با منطق درونی طرح خاورمیانه بزرگ تعارضی آشکار دارد، مقامات آمریکایی و اروپایی دیگر نمی‌توانند مانند سابق رژیمهای سیاسی حاکم در کشورهای عربی را در راستای تبعید و سرکوب اسلامگرایان همراهی کنند.
عوامل مذکور آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها را بر آن داشته تا سیاست گفتگو با اسلامگرایان را در پیش گیرند؛ لازم به ذکر است که منظور آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها گفتگو با هر جریانی که در دایره جریان‌های اسلامگرا قرار می‌گیرد، نیست بلکه در صدد گفتگو با آن دسته از جنبشها و جریان‌های اسلامگرا هستند که مبارزه قهرآمیز را به عنوان روش (جهت تغییر وضعیت موجود) انتخاب نکرده باشند و انتخابات را تنها شیوه رسیدن به قدرت پذیرفته باشند. از این‌رو آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها اسلامگرایان را به 2 دسته میانه‌رو و تندرو تقسیم‌بندی کرده‌اند. اگرچه تقسیم‌بندی میان میانه‌روها و تندروها قبل از یازده سپتامبر معمول نیز بود، اما حکومت‌های عربی به آن اعتقادی نداشتند و همواره این عقیده را انتشار می‌دادند که تمامی جنبش‌های اسلامگرا ماهیتا یکی هستند و اختلافات داخلی آنها نیز تنها بر سر ایفای نقش بیشتر و بارزتر در صحنه سیاسی است. هرچند مقامات غربی امیدوارند اسلامگرایان به اصلاح برنامه‌های اجتماعی خود اقدام کنند، آن‌طور که در ترکیه رخ داد، اما در این مرحله بیشتر به امنیت اولویت می‌دهند. آمریکایی‌ها معتقدند اولویت آن است که گروههای مسلح اسلامگرا خلع سلاح شوند، چرا که خطر این گروهها دیگر متوجه حکومت داخلی نیست؛ بلکه سیاست‌های کشورهای غربی را هدف قرار داده است.
تحول اخیر در مواضع کشورهای غربی در قبال جریان‌های اسلامگرا سبب شده است این کشورها روابط خود با حکومت‌های عربی را نیز تغییر دهند، بویژه حکومت‌هایی که مبارزه و سرکوب جنبشهای داخلی اسلامگرا را یکی از پایه‌های مشروعیت خود در صحنه داخلی و خارجی قرار داده‌اند. بسیاری از حکومت‌های عربی از اوضاع و شرایطی که پس از 11 سپتامبر به وجود آمد، سود جستند؛ چرا که آن را به عنوان حمایت جهانی مهم در راستای مبارزه با اسلامگرایی تفسیر کردند. اما موضع اخیر مقامات غربی این حکومت‌ها را در تنگنا قرار داده و آنها را تا حدودی از تایید و حمایت بین‌المللی در راستای سرکوب اسلامگرایان محروم کرده است.
به این ترتیب حکومت‌های عربی برای اولین بار از سوی غرب به ایجاد تغییر در شیوه تعامل با اسلامگرایان فراخوانده شدند. مقامات غربی برای این حکومت‌ها روشن کردند که منافعشان اقتضا می‌کند هرچه سریع‌تر، پیش از آن‌که از مشروعیت بین‌المللی سیاسی لازم برای شرکت و پیروزی در انتخابات برخوردار شوند. با اسلامگرایان وارد گفتگو شوند و از این طریق آنها را مهار کنند.
از طرف دیگر، تحول آشکار در سیاست آمریکا و اروپا در قبال جریان‌های اسلامگرا، رهبران این جریان‌ها را دچار پریشانی و سردرگمی کرده است. واکنشهایی که در خلال چند روز گذشته از سوی جریان‌های اسلامگرا بروز کرده است نیز از سردرگمی و تردید برخی رهبران اسلامی حکایت دارد.
به نظر می‌رسد برخی احزاب اسلامی در کشورهای عربی میان دو موضع مردد مانده‌اند:
1 از فرصت پیش آمده برای از بین بردن فشار و محاصره طولانی مدت بین‌المللی و داخلی علیه خود نهایت بهره را ببرند.
2 فرصت یاد شده را رد کند و از گفتگو با کشورهای غربی بپرهیزند؛ چرا که ممکن است به مزدوری غرب متهم شوند و ناخواسته وارد جنگ علیه گروه‌هایی شوند که با آمریکا مبارزه می‌کنند.
البته برخی مقامات حکومت‌های عربی از این‌که جنبشهای اسلامگرا گفتگوی علنی یا پنهانی با غرب را رد کنند، خوشحال خواهند شد؛ چرا که در این صورت تنها خودشان طرف گفتگو با غرب باقی خواهند ماند.
علاوه بر آن، رد گفتگو از سوی اسلامگرایان، غربی‌ها را بیش از پیش متقاعد خواهد کرد که تصور اسلامگرایان از غرب چیزی جز دشمنی دیرینه و تاریخی نیست؛ دشمنی‌ای که صلح یا گفتگو با آن جایز نیست. در این میان، حزب‌الله و جنبش حماس گفتگو با کارشناسان و پژوهشگران غربی را پذیرفته‌اند. «اخوان‌المسلمین» نیز اگرچه اعلام کرده است به شرطی گفتگو را می‌پذیرد که نماینده‌ای از وزارت امور خارجه مصر نیز حضور داشته باشد؛ اما اصل گفتگو را رد نکرده است.
باید اذعان کرد که مشکل حقیقی در پذیرش اصل گفتگو و انواع آن یا در تعیین شرط و شروط برای آن نیست، بلکه مشکل و مساله اساسی به محتوا و اهداف نهفته در گفتگو برمی‌گردد. پس چنانچه هدف آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها از گفتگو تنها یک تاکتیک سیاسی و مانور محدود باشد، در این صورت اقداماتشان هرگز به حل مشکلات اساسی و پیچیده نخواهد انجامید، بلکه شاید تنها به جابه‌جایی موقتی شرایط و عوامل این مشکلات منجر شود. از طرف دیگر نیز اگر اسلامگرایان با اندیشه استفاده ابزاری از گفتگو صرفا برای تحت فشار قرار دادن رژیم سیاسی حاکم و کسب برخی موقعیت‌ها و امتیازهای کوتاه‌مدت، وارد صحنه شوند، ‌دچار خطایی بزرگ خواهند شد و نشان خواهند داد که برای تحولات بزرگ در جامعه آمادگی ندارند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات