گلناز مقدمفر
کلمه اومانیسم ریشه یونانی داشته و از ریشه امانیتاس گرفته شده است، میتوان گفت که زادگاهش یونان است. ریشههای انسانگرایی به چندین قرن قبل از میلاد به فرهنگ یونانی میرسد. در فرهنگ یونانی، خدایان رقیبان انسانند آتش آسمان یا آتش جاویدان منحصر در اختیار زئوس (خدای خدایان بود) و او تلاش میکرد تا این آتش به دست انسان نیفتد. انسان نیز برای دستیابی به آتش تلاش کرد تا آنکه پرومته آتش را از زئوس میدزدد و از آسمان به زمین میآورد و به انسان میدهد و بدین وسیله به او شخصیت میبخشد.
در یونان، تعلیماتی که متکی به ارزش انسان بود، به بشر داده میشد. فلسفه، هنر، علم، بدن و اعضای آن، اینها به روی ارزش انسان تکیه میکرد، به همین جهت به مسئله دموکراسی و لیبرالیسم در آنجا اهمیت داده میشد. منتها بعد از آنکه یونان استقلال خودش را از دست داد و قدرت به روم منتقل شد، اومانیسم یعنی تعلیمات اومانیستی (هنوز همچون اصطلاحی نبود، آن تعلیماتی که بر انسان تکیه داشت و در یونان باید یا گفته میشد) به روم رفت، منتها دیگر از آزادی و آزادیخواهی و دموکراسی در روم خبری نبود و چه بسا این بسیار کم رنگ شد تا اینکه مسیحیت ظهور کرد.
با ظهور مسیحیت هر تعریفی از انسان، جهان و درباره خدا بود، همه در قلمرو مسیحیت قرار گرفت و کمکم مسیحیت توانست به طور کامل هم از لحاظ اعتقادی و علمی و تفسیرها و تبیینها حاکم شود. جالب اینکه همه هم تثلیتگراست. البته نه آنکه مسیحیت اصیل، که توحیدش، توحید واقعی هم در بعد اعتقاد و هم در بعد عمل بوده ولی متاسفانه مسیحیت در بعد اعتقادی گرفتار تثلیت شد. قرآن کریم صراحتا با آن مبارزه کرده است:
"لا تقولوا ثلاثه انتهوا خیرا لکم"
اما آن تثلیت اعتقادی به تثلیت عملی کشانده شد. به قوه و نیرو مردم و تودههای انسانی را تحت سیطره و حاکمیت خود قرار دادند. این هم یک مثلث دیگری است. اول کلیسا، دوم امپراتور، سوم فئودالیسم بود. این سه قدرت همدست شدند و مردم را محکوم و اسیر خود کردند، باز مثلث دیگری از لحاظ تبیین بالاخره هم دین، مکتب، ملت و نحلههای ملل، همه اینها باید تبیینی از انسان، تاریخ، هستی، داشته باشند. این سه تفسیر و تبیین را کلیسا عرضه میکرد.
کلیسا در کنار آن دو قدرت دیگر این کار را انجام میداد. تفسیری از تاریخ، انسان، هستی و طبیعت داشت. با این تفسیر و تبیینها که متکی به آن سه قدرت و آن سه قدرت هم متکی به تثلیت اعتقادی مردم بود. لذا آنچنان خفقانی در زندگی مردم ایجاد کردند که اسارت، ذلت و استضعاف به شدت در زندگی مردم حاکم شد. واقعا درد بزرگ بود، نمیگویم درد بیدرمان ولی کسی میخواست که حقیقتا بتواند درمان این درد را پیدا کند. چون معتقد بودند فرهنگ یونان قدیم به انسان عظمت و اصالت میداد. به آزادی انسان، دموکراسی و حاکمیت انسان، به اینکه انسان بر مقدرات خودش حاکم باشد، میگفتند به یونان و روم قدیم برگردیم. حتی به آن مسیحیت اولیه، برگردیم نه آن میسحییتی که آن با تثلیت داشت کار میکرد. بلکه مسیحیت اولیهای که برای انسان ارزش قائل بود.
اکنون چیزی در عالم اسلام هست و آن این است که وهابیها از بازگشت به اسلام اولیه و سلف صالح سخن میگویند و خودشان را سلفیه مینامند و میگویند: هر چه طی قرون بر اسلام و مسلمین گذشته است را باید دور ریخت و به آن عصر سلف بازگشت و حتی معاویه و عمروعاص جزء سلف صالحشان است! در حالیکه اینها حرفشان را باز نکردند که به چه منظوری میخواهند به یونان و روم قدیم و مسیحیت اولیه بازگردند. اما در یونان قدیم همه چیز، هم شرک، الحاد، توحید و حتی افکار ضد انسانی بوده است. همین که میگویند: انسانیت در آنجا خیلی اهمیت داشت حتی افلاطون نیز قائل به این مطلب بود ولی انسان را فقط مرد میدانست و برای زن حقی قائل نبود، برای این است که امروزه اومانیسم اینچنینی اصالت ندارد در مقابل اسلامی که برای همه انسانها حقوقی برابر قائل است.
راهحلهایی که اومانیسم ارائه میکند و تکیه بر اصالت انسان در حد افراطی میکند چندان باب طبع علم و فلسفه نیست. یک انسانگرای افراطی، در حدی که دیگر در برابر این انسانگرایی افراطی مقدسات هم خدشهدار میشود و زیر سئوال میرود و خدا بر اساس این تفکر مطرح نیست، انسان خودش خدای خودش است و خودش خالق است و دین مطرح نیست، انسان آزادی مطلق و حاکمیت مطلق دارد و محور است و این اومانیسم غربی است.