تاریخ انتشار : ۰۲ آبان ۱۳۹۱ - ۱۱:۱۸  ، 
کد خبر : ۱۶۳۰۰۲

گزارش سفر به کانادا(بخش اول)


دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن
کانادا کشوری محجوب و دورافتاده، در نظر اوّل چنین نمی‌نماید که بعضی ویژگیهای منحصر به فرد داشته باشد، ولی دارد. از لحاظ وسعت خاک دومین کشور جهان بعد از روسیّه است که در این مساحت تنها 30 میلیون تن زندگی می‌کنند. به عبارت دیگر، هفت درصد از پهنۀ کرۀ خاک در قلمرو اوست، در حالی که نیم درصد از جمعیّت جهان در آن سکونت دارند. ولی غرابت کار او در چیز دیگری است. در آن است که توانسته است ترکیب «یگانگی در چندگانگی»‌ را در خود تحققّ بخشد. هم‌اکنون حدود صد فرهنگ متفاوت در او در کنار هم به سر می‌برند، و به پنجاه زبان حرف زده می‌شود.
کانادا به ایجاد وجوه مشترک، توانسته است در میان آنان تفاهم و همزیستی پدید آورد. او محور کار خود را بر قبول مهاجرت قرار داده است، ولی البتّه زبده‌ها را دستچین می‌کند تا بتوانند برای او شهروند کارآمدی بشوند. این قبول مهاجرت سخاوتمندانه به یقین به انگیزۀ انسان‌دوستی نیست، احتیاج دارد. یک چنین سرزمین پهناوری که سرما در آن، گاه تا 60 درجه زیر صفر فرو می‌افتد، باید مردمی در خود داشته باشد که آن را از حالت برهوت بیرون آورند. بدینگونه است که چون شما در خیابانی از یکی از شهرهای بزرگ راه می‌روید، از پنج تنِ گذرنده، دو یا سه تن را با قیافه غیر کانادایی می‌بینید. برآورد شده است که در شهرهایی چون تورنتو و ونکوور، تا دوازده سال دیگر جمعیّت خارجی‌تبار بر جمعیّت اصلی کشور فزونی خواهد گرفت.
هنر کانادا در آن بوده که توانسته است به رغم تفاوت فرهنگ و آداب و رنگ پوست، هماهنگی‌ای در جامعه برقرار دارد. یک قانون و یک روش در کشور هست که هر کس وارد آن بشود. باید آن را بپذیرد و به آن پای‌بند بماند. از این رو تشبّح و جرم در آن کم دیده می‌شود؛‌ خیلی کمتر از آمریکا. تفاوت نژادی موجب اختلاف نیست، و سفیدپوستان بومی هم عادت کرده‌اند که با نژادهای غیر خودی سازگار بمانند، زیرا متقاعد شده‌اند که به صلاح کشورشان بوده. بدینگونه کانادا به منزلۀ آزمایشگاهی شده است تا بنماید که در این دنیای پر از بهانه و تفرقه، ملّتی می‌تواند ثابت کند که «همدلی از همزبانی خوشتر است».
ماهیّتی کانادا به این نتیجه رسیده که باید کار کرد و انضباط داشت؛ کوشندگی به خرج داد و آنگاه خوب زندگی کرد. هم‌اکنون این کشور دومین کشور ثروتمند جهان شناخته شده است و از لحاظ درآمد سرانه و رشد اقتصادی و کارآفرینی اوّل است، و این در حالی است که یکی از نامساعدترین اقلیم‌ها را دارد.
ما فاصلۀ میان مونترآل و تورونتو را با اتومبیل پیمودیم. واقعاً آدم انگشت حیرت به دندان می‌گیرد، ‌از این همه آبادانی و شاهراه‌های مانند کف دست که سراسر کشور را می‌پوشانند، و یا آن شهرک‌های زیرزمینی که برای پناه گرفتن از سرما، در زیر شهرهای بزرگ ایجاد شده‌اند. همۀ ‌اینها با کار و مدیریّت انجام گرفته. درست است که کارگران خارجی،‌ چینی و غیره،‌ در ساختن آنها سهم عمده داشته‌اند، ولی در هر حال می‌بایست سازمان پیشرفته‌ای بر فراز سر آنها باشد.
من در ارتباط با این کشور آراسته‌ ـ همانگونه که در مورد استرالیا هم همین سؤال را داشتم ـ از خود می‌پرسم که وضع «خوشبختی» چگونه است؟‌ بی‌تردید می‌توان گفت که در حدّی که اسباب مادّی و اجتماعی فراهم باشد، نقصی نمی‌توان در آن دید؛ ولی خوشتبختی در این جا در محدودۀ کار کردن و «مصرف کردن» می‌گنجد. مسائل دیگری که در بطن زندگی مطرح است و افق زندگی را در کشاکش امور گشایش می‌دهد، کمتر در این جا مجال بروز دارد. فرهنگ تولید و صرف اندک‌اندک جامعه را شبیه به فوّاره‌هایی می‌کند که آب صافی را از استخر می‌گیرند، و به خود آن باز می‌گردانند.
نمی‌خواهم بگویم که خارج از گذران روزمرهّ ـ که به آرامی روز را به شب می‌رساند ـ دلبستگیهای دیگری نیست. کشور پر است از فعالیّت‌های هنری: موزه‌ها، تالارهای کنسرت،‌ سخنرانی، کتابخانه‌های و باشگاه‌های فرهنگی. اینها به جای خود و مردم هم از آنها بهره می‌گیرند. منظورم چیز دیگری است، منظور آن مهمیز روحی و خارخار درونی است، که از آرزو و کمبود برانگیخته می‌شود و طومار تاریخ در آن باز می‌شود و یک جامعۀ ‌کم تاریخ و کم مسئله از آن بی‌بهره است. مردمی که از انگلستان و اروپا به این کشور انتقال یافته‌اند، تاریخ خود را پشت سر نهاده‌اند.
کسانی هم که از سرزمین‌های دیگر ـ آفریقا و آسیا ـ مهاجرت کرده‌اند، حالت دوگانه‌ای دارند: رابطۀ‌ آنها با تاریخ اصلی خود قطع شده است، و با فرهنگ کشور جدید هم به آسانی نمی‌توانند پیوند برقرار کنند. بنابراین باید به همین دلخوش باشند که گذران عمر بنحو یکنواخت بگذرد. امّا مهاجران تاریخ‌دار شرقی که در کانادا اقامت گرفته‌اند ـ و از جمله ایرانیها ـ به نظرم مانند نهالی هستند که در گلدانی جای گرفته باشد؛ گلدان، گلدان است، ولو اسباب تنعّم در آن فراهم باشد. آسایش هست، ولی رویش نیست. البتّه در مورد کسانی که در یکی از پژوهش‌های علمی کار می‌کنند، وضع قدری فرق می‌کند.
علم‌، خود یک وطن است. می‌شود به آن دل بست، و از آن پاسخ مطالبات زندگی را گرفت. امّا کسان دیگر نمی‌توانند از این عارضۀ‌ «دور از دیار» ‌برکنار بمانند. صبح که از خواب بر می‌خیزند با خود می‌گویند: «این جا همه چیز هست، امّا مال ما نیست»، بوی تاریخ نمی‌دهد، خاطره‌ها در آن ماءمن نمی‌یابند.
مونترال
سفر ما از مونترآل شروع شد که چند روزی در آن گذراندیم. شاید خوشایندترین شهر کانادا، «مونترآل» باشد، واقع در ایالت «کبک». کبک منطقۀ فرانسوی‌زبان کاناداست. در سال 1534 فرانسویها این بخش از کانادا را اشغال کردند. بعد که انگلیس‌ها وارد شدند، جنگی میان آنان و فرانسویها در گرفت، که سرانجام کبک را از دست فرانسویها خارج کرد؛ ولی فرهنگی و زبان فرانسوی به گونه‌ای ریشه گرفته بود که ماندنی باشد.
این است که کانادا دو زبانی شده است: انگلیسی و فرانسوی. به این علّت دولت و دستگاه‌های رسمی ناگزیر هستند که مطالب خود را به دو زبان نگارش دهند، تا حساسیّت فرانسه زبانها جریحه‌دار نشود، و این خود یک کوشش مضاعف می‌طلبد. البتّه اختلاف و رقابت‌های دیگر هم در میان بوده و هست، ولی آن را با روش متمدنّانه حلّ کرده‌اند، و نگذاشته‌اند که به جدایی بکشد.
منطقۀ‌ فرانسه زبان،‌ یعنی ایالت کبک، خود اهمیّت خاصّ خود را دارد. به تنهایی وسعتش سه برابر خاک فرانسه است (پنج برابر ژاپن، هفت برابر انگلستان). شهر مونترال، بعد از پاریس دوّمین شهر فرانسه زبان جهان شناخته شده است، و همین چندسال پیش، ‌در یک برآورد بین‌المللی، «جامع‌ترین»‌ شهر جهان اعلام گردید.
برخورد سه فرهنگ آمریکایی، انگلیسی و فرانسوی ـ که فرهنگ مهاجرت هم با آن اضافه شده ـ مونترآل را یک شهر سرزنده و شاداب کرده است. وجود دانشگاه‌های متعدّد و تعداد زیادی دانشجو، به آن یک چاشنی جوان بخشیده. در همان روزهایی که ما بودیم، دانشجویان یک تظاهرات خیابانی راه انداخته بودند، با شعار و عَلَم و کُتَل. زیرا دولت کمک هزینۀ تحصیلی آنها را قطع کرده و یا کم کرده بود. طیّ سه چهار روز، در خیابانها راه می‌افتادند و موسیقی می‌نواختند و شعار می‌دادند.
در میان آنها تعداد زیادی قیافۀ خارجی دیده می‌شد. ما چون از کمّ و کیف قضیّه خبر نداشتیم، ‌نمی‌دانستیم تا چه اندازه حق داشتند. ولی قیافه‌ها نشان می‌داد که از سرزمین‌های دیگر آمده بودند و مهمان کشور کانادا بودند، و لابد از مزایای دانشجویی برخوردار. آیا این ادّعای جدید را به حق عنوان‌ می‌کردند و یا فزون‌طلبی بود؟‌
مونترآل از برکت رودخانۀ ‌«سن‌لوران» ‌که از کنارش می‌گذرد، برخوردار است. با آنکه دمدمه‌های فروردین بود، هنوز لخته‌های یخ در آن دیده می‌شد که یادگاری از زمستانی سخت بود، ولی اکنون زمستان به قول هدایت «پاورچین، پاورچین»‌ می‌رفت.
چند روزی که در مونترآل بودیم، نمی‌بایست از دیدن موزه‌ها غفلت کنیم. موزه‌های کانادا در آراستگی و نظم و نظافت نمونه‌اند. در میان اشیای کهنه که قدم می‌زنید، ‌در عین حال گویی یک باغ دلگشا است. در موزۀ ‌ملّی مونترآل یک برنامۀ فوق‌العاده دیدنی گذارده بودند، و آن عبارت بود از آثار کهن مصر که از «بریتیش میوزم» لندن به امانت گرفته شده بود. انواع نقش و مجسّمه و اشیاء متعلّق به پنج تا سه هزار سال پیش. غنای هنر مصر حیرت‌انگیز است و عجیب آنکه آن را باید مرهون مرگ دانست.
مردم از طریق خلق این اشیاء می‌خواستند شکار ابدیّت بکنند. تدارکی برای جهان دیگر خود بینند. این است که در اعتقاد خود همان لوازم خوراک و پوشاک و زینت را که در زندگی این جهانی لازم بود، برای متوفّی نیز فراهم می‌کردند. همۀ اینها از طریق اشیا هنری تجسّم داده می‌شد. فرعون که نمایندۀ خدا بر روی زمین شناخته می‌شد، همه چیز برگرد کاکل او می‌گشت.
آرزوی پایندگی و اعتقاد به زندگی در جهان دیگر، ‌این آثار را بر جای نهاده است. فلسفۀ‌ مومیایی نیز در همین است تصوّر می‌کردند که چون جسم دست نخورده ماند، روح نیز خواهد ماند، فقط یک پرواز موقّت داشته است. همین نمونۀ‌ مصر و نظائر آن می‌نماید که آثار بر جای ماندۀ‌ بشر چقدر مدیون اوهام است. عقل کمتر از خرافه، پایداری ارزانی داشته است. یکی از نقش‌های متعلّق به 1300 پیش از میلاد، که در این نمایشگاه دیده می‌شد، گویای اعتقاد مصریان به دنیای دیگر بود.
در آن نقش یک فرد میرزابنویس به داوری گذارده می‌شد. صحنه بدینگونه بود: یک ترازو در وسط قرار داشت. در طرف چپ ترازو قلب فرد متوفّی دیده می‌شد، طرف راست یک پر. پر نمایندۀ فرشتۀ مات MMAT است که تجسّم حقیقت و حساب شناخته می‌شود، یعنی باید حقیقت را دریافت. در قسمت فرازین پرده داوران الوهی به تعداد ده تن به ردیف بر کرسی نشسته‌اند. شخص متوفّی که باید به داوری گذارده شود، از طرف چپ صحنه همراه با همسرش وارد می‌شود. متواضعانه تعظیم می‌کند. آنگاه بی‌گناهی خود را از چهل و دو معصیت به بیان می‌آورد. اگر داوران ادّعای او را بپذیرند، روح او اجازه می‌یابد که به دنیای آخرت قدم نهد. اگر نپذیرند، ‌یک حیوان درنده که در طرف راست پرده دیده می‌شود، او را از هم می‌درد.
تورنتو
تورونتو، مرکز ایالت اونتاریو، نام سرخ‌پوستی خود را حفظ کرده است، که در این زبان به معنای «محل اجتماع» است، همانگونه که همدان در ایران همین معنا را به خود گرفته است(2). مهم‌ترین شهر کاناداست، زیرا بیشترین بخش صنعت کشور در ایالت اونتاریو جای گرفته است، و از همین رو بیشترین تعداد مهاجرات هم به آن روی‌آور می‌شوند. با آنکه مالامال از ساختمان‌های برج‌وار است، با این حال، شهری گسترده است، شبیه به سیدنی استرالیا. در فراوانی نعمت و آراستگی ظاهر با بهترین شهرهای مغرب‌زمین پهلو می‌زند.
تعددّ ملیّت‌ها به آن آب و رنگ خاصّی بخشیده. ملیّت‌های مختلف، هر یک محلّۀ خود را دارند:‌ چینی‌ها، ‌یونانی‌ها، ایتالیائیها، اسپانیائیها... و هر یک از این محلّه‌ها به علّت حالت و آرایشی که به مغازه‌های داده شده مشخّص‌اند. در آنها کار دستی و اشیاء محلّی می‌فروشند، در رستورانها طبخ محلّی عرضه می‌شود. ملیت هر قوم از ظاهر کسانی که در این ناحیه رفت‌وآمد می‌کنند، باز شناخته می‌شود. مثلاً ‌در محلۀ چینی‌ها شما گوشه‌ای از چین را به یاد می‌آورید. پیرزن‌ها و پیرمردها را می‌بینید که در کوچه در رفت و آمدند.
اینان اکنون شهروند کانادایی حساب می‌شوند و کلّ مخارجِ بهداشت و آموزش بچّه‌های آنها برعهدۀ دولت کاناداست، و البتّه در مقابل، با دقّت تمام مالیات هم می‌پردازند. در رستۀ ایتالیائیها، ردیف رستورانهای ایتالیایی را می‌بینید، با انواع غذاهای از جنس اسپاگتی. به ما گفتند که دکّان‌دارهای ایتالیایی‌تبار هیچ غریبه‌ای را در محلّۀ‌ خود راه نمی‌دهند، و برای این منظور از کاربرد شیوه‌های مافیایی ابا ندارند. گفتند که چند سال پیش یک ایرانی آمد و در راستۀ آنها مغازه‌ای باز کرد؛ به او اخطار کردند، نپذیرفت،‌ سرانجام قضیّه را با حذف او خاتمه دادند.
کانادا یکی از قوی‌ترین پلیس‌های دنیا را دارد، ولی در عین اجرای قانون و پیش‌گیریهای لازم، ملّیت‌ها را آزاد می‌گذارد که راه و رسم قومی خود را اعمال کنند، البتّه تا زمانی که به قوانین کشور و عرف جامعه تخطّی نَشده است. مثلاً ایرانیها که در مراسم چهارشنبه‌سوری خواسته بودند آتش روشن کنند و روی آن بپرند، البتّه یک حرکت غیر عادی شناخته می‌شد و بیم آن می‌رفته که در یک شهر متراکم آتش‌سوزی ایجاد شود، ولی پلیس ایستاده بود و اتومبیل آتش‌نشانی را هم حاضر کرده بودند اجازه داده بودند که مراسم جریان یابد.
یک نمودار چند ملیّتی بودن جامعۀ‌ کانادا در تنوّع رستورانهاست. در کم شهری از جهان، به اندازۀ شهرهای کانادا به انواع رستورانها بر می‌خورید. مرتّب چشمتان به تابلویی می‌افتد که طبخ کشوری را اعلام می‌کند. هنگام ظهر وقتی ادارات و شرکت‌ها برای ناهار تعطیل می‌شوند، منظرۀ‌ شهر دیدنی است. مردم هجوم می‌برند به جانب این فست‌فود (Fast Food)های زنجیره‌ای، چنانکه گویی هیچ مشغله‌ای در زندگی جدّی‌تر و مقدّس‌تر از خوردن نیست.
با شتابزدگی، و در عین حال با حضور قلب،‌ حقّ خوردن ادا می‌گردد، و آنگاه همگی به سرکار خود باز می‌گردند. کار است و کار. سپس ساعت فراغت می‌رسد که یا تلویزیون است یا ورزش، یا احیاناً کتاب خواندن. مجالی برای خلوت کردن با خود، بی‌هدف راه رفتن و یا فکر کردن وجود ندارد. قهوه‌خانه به سبک اروپایی ـ مدیترانه‌ای، بندرت دیده می‌شود (‌شاید در مونترآل باشد). ساعات زندگی باید بنوعی بگذرد که نتیجه‌ای از آن حاصل گردد. ولی کتابفروشی‌ها فوق‌العاده‌اند. در این جا نیز مانند امریکا چند طبقه و تالار به کتاب اختصاص داده شده. در کتابفروشی معروف چاپتر (‌Chapter) که زنجیره‌ای است، ساعتی قدمی زدم.
نوشته بود که یک میلیون عنوان موجود دارد. رده‌بندی کتابها برحسب موضوع است، و جایگاه‌های مخصوص به کتاب‌های تازه چاپ، پرفروش، سیاسی، جنجالی و ... اختصاص دارد. می‌شود گفت که یک عشرتگاه کتاب است، و البتّه این کتابفروشی‌ها همیشه پُراند از مراجعه‌کننده که همگی خریدار نیستند؛ کسانی هستند که می‌آیند ساعت‌ها تماشا می‌کنند، ورق می‌زنند و می‌روند. انسان تعجّب می‌کند که با وجود رواج تلویزیون، ‌ویدئو، اینترنت، ‌ماهواره، باز هم هنوز بازار کتاب از رونق نیفتاده و هر ماه صدها عنوان تازه به بازار می‌ریزد.
امّا البتّه این را هم باید گفت. کتابها می‌آیند و می‌روند. حتّی پر فروش‌ها (Best seller) پس از چندی از صحنه خارج می‌گردند. تنها کتابهایی که پای می‌فشارند، در سراسر جهان بیش از هزار عنوان نیستند، از زرتشت. کنفسیوس، همر، افلاطون، شکسپیر تا دانته و دکارت... و امثال آنان،‌ و البتّه در ایران فردوسی و حافظ و سعدی... باقی همه تکرار و تفسیر هستند، یا در حکم مرغ مهاجر. آنهایی می‌مانند که توانسته‌اند دست روی هستۀ مرکزی زندگی بگذارند، ‌شاهکار چیزی جز شیوۀ‌ گفتن نیست.          ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات