*آشنایی شما با شهید لاجوردی به چه صورت و از چه زمانی بوده است؟
**بسماللهالرحمنالرحیم. من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا. چون در آستانه دوازدهمین سالگرد شهادت مرحوم لاجوردی هستیم، به روح بلند آن شهید بزرگوار و همه شهدای انقلاب اسلامی درود بفرستیم و از خداوند متعال غفران و رحمت واسعه اش را برای همه شهدا آرزو کنیم.
ابتدای همکاری بنده و افتخار آشنایی من با شهید لاجوردی برمیگردد به اوایل پیروزی انقلاب. اوایل سال 58 و اوایل سال 59 که بخشی از این آشنایی به حزب جمهوری اسلامی برمیگردد که بنده از اعضای حزب جمهوری بودم و بعد از آن افتخار داشتم در دادستانی انقلاب تا آخرین روز دادستانی ایشان در بخش مقابله با گروهکها معروف به شعبه 6 همکارشان بودم.
در دادستانی انقلاب علاوه بر کار قضایی٬ دو وظیفه دیگر برعهده دادستان بوده است. یکی کار اطلاعاتی و دیگری سرپرستی زندانها. با بررسس سالهای 60 تا 63 متوجه میشویم فشارهایی به شهید بزرگوار وارد میشد تا ایشان زندانها و بخش اطلاعات را واگذار کنند و شاهد فشارهایی بودیم از سوی شورای عالی قضایی وقت که در نتیجه برخوردهای شهید لاجوردی با اعضای گروهکها رخ داده بود. میخواهم بدانم چرا در آن زمان اینقدر اصرار بر این بود که بخش دادستانی را از اطلاعات و سرپرستی زندانها جدا کنند و چه کسانی دنبال این طرح بودند.
به نظر من اقتضای شرایط آن زمان چنین چیزی را میطلبید. چون دادستانی انقلاب مرکز در اوین مستقر بود. دادستان انقلاب یک فرد مبارز زندان دیده٬ آشنا به گروهکها و یک جریان شناس بصیر بود. طبع کار قضایی هم اقتضا میکرد که بخشی از مسائل اطلاعاتی را هم دنبال کند. هنوز هم ساختار وسازمان خیلی منسجمی هم چه در موضوع زندانها و وزارت اطلاعات شکل نگرفته بود و این به خاطر اقتضائات شرایط زمانی بود.
اما اینکه چرا میخواستند این اتفاق بیفتد و این دو موضوع از دست ایشان و نیروهایش خارج شود. دلیل عمدهاش بر میگشت به حیطه اداره زندان که میخواستند اداره زندان و اختیار زندانی دست خودشان باشد. به خاطر دستگیریهایی که به طور وسیعی در آن زمان صورت میگرفت. در اوایل دهه شصت طبق آمار موجود و رسمی٬ منافقین بالغ بر 14400 شهید روی دست این ملت گذاشتند. از این تعداد چیزی حدود 200 نفر فقط کارگر بودند؛ نه سیاسی بودند و نه از عناصر نظام. بیش از 1200 نفر از این آمار از شهروندان عادی بودند؛ نه سیاسی بودند و نه نظامی. به صرف داشتن ریش و یک چهره مذهبی ترور میکردند. قصدشان ایجاد رعب و وحشت بود. این منافقین راجع به ترور پاسدارها میگفتند ما میخواهیم هزینه پاسداری را در ایران افزایش دهیم و هزینه آن جان آنهاست. پس طبیعتا این موج دستگیری باعث ورود توصیهها و سفارشهایی میشد. از اینجا بود که بحث واگذاری زندان و اطلاعات کلید خورد.
*مشخصا از سمت چه جریانی این اتفاقات رخ میداد؟
**مشخصا از بیت مرحوم آیت الله منتظری بود. ایشان آن موقع قائم مقام رهبری بود و بیشتر بر میگشت به آن جریان درون بیت ایشان. باند مهدی هاشمی و برادرش و بقیه دار و دسته شان. آنها از اهرم و ابزار مقام آیت الله منتظری سوء استفاده میکردند.
اجاز بدهید همینجا یک خاطره نقل کنم. در یکی از دیدارها یا اجازه بدهید بگویم در یکی از احضارهایی که از سوی آیت الله منتظری شده بود. شهید لاجوردی به بیت ایشان رفت. یکی از اعتراضهای مرحوم منتظری به شهید لاجوردی این بود که شما موی سر یک دختر جوان زندانی را تراشیدید و این کار نه شرعی است و نه اخلاقی و نه قانونی. مرحوم شهید نقل میکند که وقتی این را از آیت الله منتظری شنیدم٬ گفتم شما فقط یک سوال من را جواب بدهید و بعد اگر خواستید من بعدا این حرف شما را میپذیرم. آیا شما به اسلام من و به مسلمانی من تردید یا تشکیکی دارید؟ مرحوم منتظری در جواب میگویند ابداً. چون به هرحال مرحوم منتظری به شهید لاجوردی در همین اوین که شهید لاجوردی دادستان بود٬ هم بند بودند. شهید لاجوردی هم در جواب منتظری گفت پس اگر اسلام و مسلمانی من را قبول دارید بدانید که من فعل حرام مرتکب نمیشوم.
حالا جالب است. بعد از شنیدن این موضوع تحقیق میکنند و میبینند یک دخترخانم منافق در زندان [چون سازمان منافقین در زندان هم خط و خطوط خود را دنبال میکردند و به اعضای خود سفارش کرده بودند تمام تلاش خود را بکنید تا خط شکنجه را در زندانها راه بیندازید و به جامعه منتقل کنید که در زندانها شکنجه میشود] از مسئول بخش نسوان داروی نظافت میگیرد و در داخل حمام آن را روی سرش میگذارد و سرش را میتراشد و در وقت ملاقات روسریش را در میآورد و به مادرش سر بی مو را نشان میدهد و میگوید بروید به این کمیته نشان بدهید که لاجوردی چه بلایی سر من آوردهاند.
[زمان شهید لاجوردی از سمت آیت الله منتظری یک کمیتهای را تشکیل داده بودند که مثلا این شکنجههایی که در زندانها میشود را بررسی کند]
شما در زمان تصدی پستی ریاست شهید لاجوردی بر سازمان زندانها معاون ایشان نیز بودهاید. به اذعان بسیاری از کسانی که ایشان را میشناسند حتی از میان مخالفین ایشان امثال آقای حجاریان معتقدند که شهید لاجوردی در بحث زندان موفق عمل کردهاند و هنوز کسی مثل ایشان نتوانسته مدیریت خوبی را سر و سامان دهد. ایشان در زمان تصدیشان چه عملکرد شاخص و ممتاز و متفاوتی از خود نشان میدادند که اینجور مورد تحسین مخالفین خود واقع میشدند.
مرحوم شهید لاجوردی از دوره دادستانی آن مشی خاص خود را در زندانبانی اعمال میکردند. اما در دوره تصدی سازمان زندانها بسیار سازمان یافتهتر و منسجمتر و با توجه به آییننامههای قانونی که بر اداره زندان مترتب بود، عمل میکردند. در دوره دادستانی انقلاب هم ایشان نسبت به گروهکها اقدامات اصلاحی و تربیتی عجیبی میکردند. باز اجازه بدهید یک خاطره نقل کنم. مرحوم شهید لاجوردی یکی از زندانیان فرقانی را شب با خودش برد منزل. یکی از فرقانیهای تواب و به اصطلاح بریده. در همین سقا باشی٬ میدان شهدا منزل شهید لاجوردی بود. با هم شام خوردند و برای اینکه ببیند واقعا این تواب شده و اقدامات اصلاحی درش موثر واقع شده٬ اسلحه کلت 45 خودش را میگذارد روی میزی داخل آن اتاقی که آن تواب آنجا میخوابیده. آن فرد میتوانسته اسلحه را بیاورد و مرحوم لاجوردی را شهید کند. ببینید ایشان چه کرده بود با این فکر زندانی. علتش هم این بود که شهید لاجوردی خودش زندان کشیده بود. درد و طعم زندان را میدانست و راههای اصلاح و تربیت را هم خوب میدانست. معتقد بود زندانی یک بیمار است. باید درمانش کرد. یکی از مظلومیتهای شهید لاجوردی مجهول القدر بودن مرحوم شهید لاجوردی است. این یکی از مظلومیتهای ویژه این شهید است. حتی دوستانش هم او را نمیشناسند. علتش هم این بود که اینقدر تبلیغات منفی و انحرافی راجع به شخصیت این شهید بزرگوار کرده بودند که بعضا باورشان شده بود که ایشان شخصیت خشنی دارد. در صورتی که یکی از رئوفترین و خلیق ترین افراد بود. در دوره ریاست زندانها همین مشی و رویه را به زیر مجموعه و رؤسای زندانها تعلیم داد. اواخر دوره تصدی ایشان حتی عدهای به کنایه میگفتند زندان به هتل تبدیل شده. لاجوردی زندانها را هتل کرده! من میگویم بله شهید لاجوردی زندانها را هتل کرده بود. اما نه به آن معنا. چون ایشان معتقد بود که اصلا یکی از عوامل تغییر فرد تغییر محیط است. مگر میشود در زباله گل رویاند. باید یک محیط تمیز و مرتبی باشد در آن محیط بگوییم نماز بخوان. با خدا ارتباط برقرار کن.
*ایشان از وضعیت همه زندانهای کشور با خبر بودند؟ یعنی نظارت و بازرسی داشتند؟ سابقه داشت اتفاقی در زندانی رخ بدهد و ایشان از آن مطلع نباشند؟
**معمولا اینطور نمیشد. چون سیستمهای ساختاری سازمان زندانها به گونهای بود که معمولا اخبار مهم هر روز روی میز رئیس سازمان بود. علاوه بر این خود شهید لاجوردی یک اخلاق و روحیاتی داشت که سرکشی میکرد. حتی بدون اطلاع قبلی هم سرکشی میکرد. من بارها با ایشان به استانها رفتم. شاید باورتان نشود اما مثلا مدیر کا در اتاقش بود و ما پشت در اتاق بودیم. یعنی وقتی در اتاق مدیر کل را میزدیم و مدیر کل در را باز میکرد مدیر کل با ما مواجه میشد و گاهی هم موجب رنجش مدیر کل آن استان میشد. گاهی ایشان سرزده میرفت به زندان یک استان سر میزد. بدون اینکه مدیر کل زندانهای استان مطلع شود. و جالب است وقتی ایشان میرفت داخل بند به هیچ مأموری حتی رئیس زندان اجازه نمیداد داخل بند همراه او باشند تا زندانیها راحت حرفشان را در میان بگذارند. و واقعا زندانیها حرفشان را میزدند. از همه چیز. از خوراک و پوشاک و وضع بهداشت و وضع برخودها و... و در اسرع وقت درخواستها را پیگیری میکردند.
شیوه مدیریتی ایشان ایجاب میکرد زندانی کرامت داشته باشد. احدی حق نداشت به زندانی توهین کند. یا از او چیزی بگیرد. واقعا اگر موردی پیدا میشد شهید لاجوردی به شدت برخورد میکرد.
مشی مدیریتی شهید این بود که باید محیطی فراهم شود تا زمینه اصلاح زندانی که شعار محوری زندانها هست محقق شود. یکی از روشهای شهید لاجوردی که در زندانها ایشان مبدعش بوده، بحث آموزش و حفظ قرآن کریم بود و این در آیین نامه سازمان زندانها در یک بند جای داده شد که هر زندانی که یک جزء از قرآن را حفظ کند، یک هفته میرود مرخصی. زندانها شده بود مهد قرآن.
شهید لاجوردی در چه مدرسهای یا چه دانشگاهی تحصیل کرده بودند که میتوانستند اینقدر خوب جریان شناسی کنند و موجبات اصلاح آنان را فراهم کنند. اصلا تحصیلات ایشان چه بوده.
ایشان تحصیلات دانشگاهی نداشت ولی در تحصیلات حوزوی خیلیها باورشان بر این است که یک مجتهد تمام عیار بود شهید لاجوردی. به اجتهاد مرحوم لاجوردی خیلیها باور دارند. این قصه متعلق به قبل از انقلاب است. مرد بسیار متواضعی هم بود. اگر یک بچهای یک حرق حقی هم میزد، شهید لاجوردی میپذیرفت. چه برسد به اینکه یک جوانی منحرف شده باشد و در زندان قالبهای ذهنی که برایش تراشیده بودند فرو ریخته.
در مورد روز تودیع ایشان میخواستم بپرسم چه اتفاقی میفتد و چرا عدهای میگویند ایشان استعفا ندادند، بلکه عزل شدند.
بله من روز تودیع ایشان را یادم هست که آقای صانعی آمدن به عنوان دادستان کل وقت کشور سخنرانی کردند و مرحوم لاجوردی هم سخنرانی کرد و آن مطلب مهم را را حتما شنیدید راجع به یک خانم گروهکی معروف.
فقط برای اشاره عرض میکنم. نوشین نفیسی، دختر پزشک معالج خصوصی آیت الله منتظری بود. از رهبران مرکزیت ابتدا گروهک پیکار و بعد گروهک راه و کارگر. حکمش بر مبنای جرایم و جنایاتی که مرتکب شده بود اعدام بود که...
*آزاد شد؟
**بله آزاد شد! وقتی او آزاد شد کمتر از یک ماه بعد هم مرحوم شهید لاجوردی عزل شد! و میدانید که امام(ره) از عزل مرحوم لاجوردی ناراحت شدند.
*سؤال پایانی من راجع به دو اتفاق است که به عقیده خیلیها اینها به هم مرتبط است. انفجار نخست وزیری و وصیت نامه شهید لاجوردی. شهید لاجوردی دادستان وقت بودند و به اقتضای کارشان مسئول رسیدگی به پرونده. چرا پرونده انفجار نخست وزیری مختومه شد؟ و منظور ایشان در وصیتنامه از مفهوم «منافقین انقلابی» چیست. این منافقینی که گویی او نفاق آنها را میبیند و دیگران نمیبینند.
**حتماً مستحضر هستید که این وصیتنامه شهید لاجوردی برای سالهای ابتدایی دهه شصت است.
برای همین عرض کردم خیلیها معتقدند این دو موضوع با هم مرتبطند.
شهید لاجوردی اینقدر بصیر بود که این جریان نفاق جدید و منافقین انقلابی را از همان سالها شناخت و پی در پی به مسئولین تأکید میکرد که مراقب اینها باشید. اینها خطرشان کمتر از منافقین خلق نیست. یک باوری هم داشت که این باور هیچوقت در عرصه پروندهای و رسیدگی مصداق پیدا نکرد. مبنی بر اینکه جریان منافقین انقلاب رد پایی در جریان شهادت شهید رجایی و با هنر داشتند. باور داشت به این قضیه. من دلیلش را نمیدانم؛ ولی شهید لاجوردی باور داشت. علتش هم در برخوردها نمود و ظهور پیدا میکرد.
با مجموعه رهبران این نفاق انقلابی یک برخوردهایی داشت که حکایت از آن باور داشت. علی الخصوص راجع به آقای بهزاد نبوی. سخت با ایشان برخوردهایی میکرد که باور داشت دوستان ایشان مستقیم یا غیر مستقیم در جریان پرونده انفجار نخست وزیری نقش داشتند. این باورش هم تا آخر عمرش همراهش بود.
راجع به وصیتنامه شهید لاجوردی مطلب دیگری که میخواستم عرض کنم برای جوانها و به خصوص دانشجویان عزیز است. عاجزانه تقاضا میکنم چند بار و نه یکبار٬ وصیتنامه شهید لاجوردی را مرور کنند. شهید لاجوردی درباره نفاق حرفهای ناگفته زیادی داشت. بخشی از آن در این وصیتنامه اشاره شده؛ با تعابیر ژرف و معناداری. اگر بگویم این وصیتنامه نقشه راهی است برای پیدا کردن بصیرت در این آشفته بازار فتنه٬ ادعای بی ربطی نیست. دانشجوها چشمشان را در دانشگاهها باز کنند. هر فریادی و هر صدایی هر تابلویی بلند شد زیر آن جمع نشوند. با بصیرت قدم بردارند.
در پایان عرایضم میخواستم چندتا از شاخصههای مرحوم شهید را عرض کنم:
• یکی توصیه ناپذیری ایشان بود. ایشان در دوره سازمان زندانها که از آن هم به نوعی برکنار شدند٬ اصلا توصیه نمیپذیرفتند. در حالی که عرصه زندانها عرصه توصیههاست. گاهی اوقات مسئولین ارشد نظام تماس میگرفتند. اما شهید لاجوردی عمل نمیکرد به توصیه آنها.
• ایشان بسیار پرکار و کم هزینه بود برای نظام. یکی از مدیرانی بود که کار زیاد میکرد اما هزینه کم داشت. وقتی سر خونین زید بن صوحان روی پای حضرت علی در پایان جنگ جمل قرار میگیرد٬ حضرت میفرماید: زید خدا تو را رحمت کند. تو قلیل المؤنة کثیر المعونة بودی. یعنی کارت زیاد بود ولی هزینه ات کم بود. شهید لاجوردی در نظام حکومتی حاضر واقعا مصداق زیدبن صوحان را دارد.
• در فضای دانشگاهی ما هنوز گفتمان شهید لاجوردی جا نیفتاده. هنوز عدهای فکر میکنند شهید خشن بودهاند و...
اصلا اینجور نبود. من بارها با ایشان بودم و هستند کسانی که شهادت بدهند و من حاضرم آنها را بیاورم دانشگاه برای کسانی که احیانا شبههای دارند. من خودم شاهد یک اتفاق بودم که جالب است در این مورد برایتان تعریف کنم. یک سربازی از یک استانی آمده بود و نامه مدیر کلش را آورده بود تا شهید لاجوردی امضا کند. مقابل میز شهید لاجوردی ایستاده بود و نامهاش را تقدیم رئیس سازمان کرد. شهید لاجوردی به این سرباز اشاره کرد: پسرم بنشین. اما سرباز بر حسب همان ذات سربازی کماکان ایستاده بود. دوباره شهید گفت بنشین. اما سرباز دوباره پا جفت کرد و ننشست. دوباره مرحوم شهید لاجوردی درحالی که نامه را باز میکرد به سرباز گفت بنشین. وقتی سرباز ننشست شهید لاجوردی تمام قد ایستاد و گفت یا شما مینشینی یا من میایستم!
یادم نمیرود اصلا. موقع رفتن سرباز رو کرد به او و گفت بگذار برایت یک یادگاری تعریف کنم. فرمایشی از آقا امیرالمؤمنین هست که میگویند: هر کسی که نشسته باشد و لذت ببرد از اینکه یک نفر جلویش ایستاده، این شخص نشسته٬ مقعده فی النار! جای نشینمنگاهش در آتش است.
یا یک خاطره دیگر که این جالبتر از قبلی است.
یک روز شهید لاجوردی داخل اوین در حیاط کنار یک جوی آب نشسته بودند و داشتند این جلبکهای داخل جوی را میکندند و میانداختند کناری. یک زندانی رأی باز [زندانی که به خاطر کارهای جانبی داخل زندان میتواند در فضای زندان آزادانه رفت و آمد کند] داشت آنجا راه میرفت. من هم یک پوشه داشتم که میخواستم چندتا امضا از شهید بگیرم. شهید زندانی را صدا زدند و زندانی آمد مقابل شهید لاجوردی آنطرف جوی نشست. شهید رو کرد به زندانی و گفت میدانی فرق من و تو چی هست؟ زندانی گفت نه نمیدانم. شهید گفتند دو فرق میان من و تو هست. اولین فرق این است که من اینطرف جوی هستم و تو آنطرف. زندانی ناخودآگاه لبخندی زد. شهید گفتند دومی را تو بگو. زندانی باز گفت من نمیدانم. شهید گفت: خداوند تو را دوست داشته و لطف کرده در حق تو و پردههایت را ریخته و داری مجازاتش را هم میکشی. ولی هنوز پردههای من را برنداشته و اگر این پردهها را بردارد٬ دیگر معلوم نیست [شاید دیگر] من آنطرف جوی باشم و تو اینطرف جوی باشی. من فکر میکنم با همین یک جمله زندانی را متحول کرد.