تاریخ انتشار : ۱۸ شهريور ۱۳۸۹ - ۱۱:۲۲  ، 
کد خبر : ۱۶۳۱۲۷

دورنمای جنگ افغانستان


 نوشته: گری لئوپ؛ استاد تاریخ دانشگاه تافتس
ترجمه: سیدعمار موسوی
امروز عملا هر کسی به راحتی می فهمد که جنگ آمریکا در افغانستان به طرز بسیار بدی پیش می رود. علت این ناکامی البته آن نیست که طالبان یا دیگر «شورشی»های ادعایی بسیار قدرتمند بوده و دشمنان خارجی آنها ضعیفند. علت ناکامی آمریکا روحیه شکست ناپذیر استقلال طلبی در افغان هاست که با مرگ هر شهروندی به دست خارجی ها بر شدت آن افزوده می شود.
«میخائیل استیل» رهبر حزب جمهوریخواه می گوید: «این جنگ چیزی نیست که آمریکا می خواست درگیر آن شود.» اما این موضوع باید روشن شود که واشنگتن چگونه به این نقطه رسیده است. هدف یادداشت حاضر جمع بندی عللی است که آمریکا را در وضعیت بحرانی کنونی قرارداده است.
پس از حوادث 11سپتامبر رژیم (جرج) بوش تصمیم گرفت از شرایط ایجاد شده (یعنی جو ترس و وحشت و همچنین اسلام هراسی) بهره برده و به عراق حمله کند. البته او پیش از اینها قصد حمله به عراق را داشت. بوش اوایل سال 1999 به کسی که می خواست زندگینامه اش را بنویسد گفته بود: «یکی از اصلی ترین راه های یک رهبر بزرگ شدن این است که انسان فرمانده کل قوا شود. پدرم وقتی به عراق حمله و صدام را از خاک کویت بیرون کرد کاملا این ظرفیت را دارا بود، اما نتوانست از شرایط بهره برداری کند. اگر من شانسی برای حمله داشته باشم، نمی خواهم آن را از دست بدهم. من می خواهم از تمامی ابزارهای ممکن برای تبدیل شدن به یک رئیس جمهور موفق بهره ببرم.»
اما او نخست باید به افغانستان حمله می کرد؛ جنگی که توجیه کردن آن به عنوان یک «جنگ ضروری» برای افکار عمومی آمریکا کار چندان مشکلی نبود: ما مورد حمله قرار گرفتیم. آنها- مسلمانان- به ما حمله کردند! و باید مقابله به مثل کنیم! و از آنجائی که گروهی به ما حمله کردند که پایگاهش در افغانستان است، طبیعی است که باید به این کشور حمله کنیم.
اوضاع به گونه ای پیش رفت که بنیاد «صلح و عدالت» مستقر در دانشگاه نویسنده این مطلب هم از جنگ علیه افغانستان حمایت کرد. دولت طالبان که 90درصد افغانستان را در کنترل خود داشت، میزبان اعضای سعودی تبار القاعده بود، گروهی که سازمان سیا در دهه1980 آن را ایجاد کرده بود. در آن زمان- همانگونه که «زبیگنیو برژینسکی» مشاور امنیت ملی «جیمی کارتر» اعتراف کرده- هدف سازمان سیا «بیرون راندن نیروهای شوروی سابق از خاک افغانستان بود، همانطور که شوروی ها نیروهای آمریکا را از خاک ویتنام بیرون کردند.» به نظر می رسید که تاریخ تکرار شده است. «اسامه بن لادن» رسما از سوی دولت عربستان برای رهبری نیروهای عربی به خدمت گرفته شد و با سازمان سیا همکاری کرد. اما در سال 1990 وقتی آمریکا در خاک کشورش- عربستان- پایگاهی نظامی احداث کرد تا به عراق حمله کند و نیروهای آن را از خاک کویت بیرون راند، علیه آمریکا شورید.
بوش پس از حملات 11سپتامبر تصریح کرد که آمریکا بین تروریست ها وحامیان آنها تفاوت قائل شده و یک جنگ بلند مدت علیه تروریسم به راه خواهد انداخت. شاید بوش با خودش اینگونه محاسبه کرده بود که چنین منطق ساده ای، مردم وحشت زده و داغدار آمریکا را توجیه کرده و هرگونه حمله آمریکا به کشورهایی که وزارت خارجه در لیست حامیان تروریسم قرار می دهد را مشروعیت خواهد بخشید. این نظریه حاصل کار نومحافظه کاران بود. افرادی چون «پل ولفوویتز» معاون «دونالد رامسفلد»، وزیر دفاع، «اسکاتر لیبی» رئیس نهاد معاونت ریاست جمهوری، «ریچارد پرل» رئیس شورای سیاست گذاری دفاعی و جمعی از چهره های دیگر بود که مدام تکرار می کردند: «ما نمی خواهیم قارچ ابری یک بمب اتم را بر فراز نیویورک ببینیم.» این نو محافظه کاران مدت ها بود که می گفتند به دنبال آن هستند که در «خاورمیانه بزرگ» دست به «تغییر رژیم» بزنند تا امنیت اسرائیل تأمین شود. یکی از معانی این عقیده، حمله به عراق بود.
«دیک چنی» آن غول نفتی که نفوذ زیادی روی بوش جوان داشت، فرصت را برای کنترل بخش بزرگی از نفت خاورمیانه به دست آمریکا فراهم دید. چنی از لحاظ فکری یک نومحافظه کار نبود و حتی دغدغه ای درباره اسرائیل نداشت، اما در کنار نومحافظه کارانی قرار گرفت که منافع آنها با منافع وی در خاورمیانه همخوانی داشت. چنی وقتی که پس از انتخابات مشکوک 2000 از سوی بوش مأمور شد مقامات ارشد کاخ سفید و دیگر نهادهای دولتی را انتخاب کند، او نیز وزارت دفاع را از نومحافظه کاران پر کرد. «کالین پاول» وزیر خارجه اول بوش، به «باب وودوارد» گفته بود که چنی، رامسفلد و ولفوویتز دولت جداگانه خودشان را در دل دولت بوش دارند.
آنها آمریکا را هم درباره عراق و هم درباره افغانستان به بیراهه بردند. رابطه طالبان و القاعده پیچیده تر از اینها بود که نومحافظه کاران فکر می کردند. سال 1996 وقتی طالبان به قدرت رسید، بن لادن تازه از سودان به افغانستان اسباب کشی کرده بود. طالبان به بن لادن اجازه داد در افغانستان بماند و در اردوگاه سابق خود که زمان جنگ با شوروی ها ایجاد کرده بود، فعالیت کند. البته بن لادن بسیار تمایل داشت در شرایطی که پاکستان و عربستان از طالبان حمایت مالی می کردند، او نیز از آنها حمایت کند. اما پس از حمله سال 1998 بن لادن به یک پایگاه آمریکایی در شرق آفریقا و حمله انتقام جویانه واشنگتن علیه مواضع وی در خاک افغانستان، طالبان جلوی این دست اقدامات بن لادن را گرفت. چرا که نمی خواست آمریکا بیش از این خاک افغانستان را بمباران کند. لذا، تنها دو تن از 19نفری که به برج های تجارت جهانی حمله کردند، در افغانستان آموزش دیده بودند و به علاوه اصلا روشن نبود که آیا طالبان از این حملات خبر داشت یا خیر (و حتی شواهدی هست که نشان می دهد طالبان می خواست بن لادن را تحویل دهد، اما آمریکا چون قصد اشغال افغانستان را داشت، این معامله را قبول نکرد.)
طالبان که با حمایت دولت پاکستان و مردم افغانستان روی کار آمده بود، اساساً با آمریکا مشکلی نداشت. اما مقامات آمریکایی و تاجران این کشور مدت ها بود که می خواستند یک خط لوله احداث کنند که گاز دریای خزر را از ترکمنستان و از طریق افغانستان به اقیانوس هند برسانند. این پروژه اهمیت ژئواستراتژیک فراوانی داشت و دیگر روسیه و ایران در مسیر آمریکا قرار نمی گرفتند.
«زلمای خلیل زاد» آمریکایی افغانی الاصل که بعدها سفیر واشنگتن در کابل شد، سال 1996 طی یادداشتی در واشنگتن پست تصریح کرده بود که «طالبان مانند ایران نیست که علیه آمریکا باشد... ما باید طالبان را به رسمیت بشناسیم و حتی به این گروه کمک کنیم. الان وقت آن است که آمریکا با افغانستان هم پیمان شود.»
آمریکا هیچ وقت رژیم طالبان را به رسمیت نشناخت. اما ژنرال «کالین پاول» وزیر خارجه وقت در اوایل سال 2001 یک میلیون دلار به طالبان کمک کرد تا علیه کشت موادمخدر مصرف کنند. رهبران افغان مسلمان بودند و بسیاری از سیاست های آمریکا برایشان آزاردهنده و غیراخلاقی بود، اما هیچ دلیلی وجود نداشت که آنها به آمریکا حمله و یا از چنین حمله ای حمایت کنند. سران طالبان به آغاز کردن یک جنگ جهانی میان اسلام و آمریکا تمایلی نداشتند. تنها نگرانی آنها حفظ سلطه شان بر افغانستان بود که سال ها جنگ و درگیری مانع از این امر شده بود. پس از فروپاشی رژیم حامی شوروی در سال 1993، وقوع جنگ میان نیروهای شمال و نیروهای «گلبدین حکمتیار» بین سال های 1993 و 1996 باعث بدبختی و فلاکت بیشتر مردم افغان شده بود.
آمریکا در هفتم اکتبر 2001 اردوگاه بن لادن را بمباران و شمار نامعلومی را قتل عام کرد «بوش گفته بود در آن اردوگاه ده ها هزار نفر از اعضای القاعده حضور داشتند.) آمریکایی ها به راحتی طالبان را از اریکه قدرت به زیر کشیدند، طالبان ابتدایی ترین حکومت در منطقه به حساب می آمد و توان دفاع سازماندهی شده را نداشت. عناصر طالبان به درخواست سران قبایل مبنی بر جلوگیری از خونریزی، شهرهای بزرگ را تخلیه کردند.
در کوتاه مدت همه چیز به نفع آمریکا پیش رفت. طالبان سرنگون و خلیل زاد موفق شد «حامد کرزای» را از طریق انتخابات ژوئیه 2002 روی کار بیاورد. کار افغانستان تمام شد و نیروهای آمریکایی در کویت مستقر شدند تا در مارس 2003 به عراق حمله کنند. نومحافظه کاران خوشحال بودند از اینکه توانسته اند حمایت افکار عمومی آمریکا را جلب کنند و همین امر باعث شده بود به پروژه اصلی خود فکر کنند. آنها درباره عراق شروع به دروغ پردازی کردند و مردم هم این دروغ ها را پذیرفتند. اما این یک فریب موقت بود و نومحافظه کاران به خوبی می دانستند که این فریب های موقتی هم برای رسیدن آنها به اهدافشان کافی است.
دولت تا تنور داغ بود نان را چسباند و اعلام کرد «صدام حسین» از عاملان حملات 11سپتامبر بوده است. اعلام شد که او مسئول اصلی حملات 11سپتامبر بوده و همچنین برخلاف قوانین بین المللی تسلیحات کشتار جمعی انبار کرده است. بوش در سخنرانی سپتامبر- ژانویه 2002 خود عراق، ایران و کره شمالی را جزو کشورهای «محور شرارت» دسته بندی کرد. اما این کشورها به هیچ وجه «محور» نبودند. در دهه 1980 عراق با حمایت آمریکا یک جنگ هشت ساله علیه ایران به راه انداخته بود (رامسفلد در نخستین دوران تصدی وزارت دفاع آمریکا، دو بار به بغداد سفر کرده و دست صدام را فشرده بود. او به صدام وعده داده بود که تصاویر ماهواره ای موقعیت نیروهای ایران را در اختیار بعثی ها قرار دهد.) کره شمالی نیز تنها به این دلیل در فهرست مذکور جای گرفت که نومحافظه کاران می خواستند وانمود کنند که جنگ علیه ترور، جنگ علیه مسلمانان خاورمیانه نیست.
وقتی «باراک اوباما» روی کار آمد، درباره خروج نیروهای آمریکایی از عراق مذاکراتی را انجام داده بود. همین امر به او اجازه داد که از زیر بار سرزنش مردم و اندیشمندان درباره این جنگ طولانی، فرار کند.
اوباما می توانست از افغانستان عقب نشینی کند. اما معاونش «جو بایدن» به او اجازه این کار را نداد و نتیجه این شد که اوباما آتش جنگ را شعله ورتر کرد و حتی پاکستان را نیز زیر آتش گرفت. البته او برای فرونشاندن نگرانی ها درباره یک جنگ ابدی اعلام کرد که می خواهد در ژوئیه 2011 (تیر1390) از افغانستان شروع به عقب نشینی کند. اما هم اکنون وی و ژنرال هایش می خواهند این تعهد را به فراموشی بسپارند.
مشکل آمریکا در اینجاست که طالبان اگر دوست افغانی ها هم نباشد، «خویشاوند» آنها هست. مردم افغان به خوبی می دانند که امپریالیست های خارجی نمی توانند طالبان را از غیر طالبان در افغانستان تشخیص دهند. وقتی نیروهای اشغالگر مردم بی گناه را می کشند، عذرخواهی می کنند، اما این جنایب همچنان تکرار می شود. آمریکایی ها خون بهای افغانی ها را می پردازند و وعده ساختن جاده و مدرسه را می دهند، اما نمی توانند با این وعده ها قلوب مردم را با خود همراه سازند. آنها مردم افغان را درک نمی کنند، به آنها احترام نمی گذارند و نسبت به مردم بی توجهند، و لذا نباید در آنجا باشند.
همانگونه که «نیوت گینگریچ» رئیس سابق مجلس نمایندگان آمریکا، تصریح کرد: «شما با فرهنگ افغانستان سر و کار دارید که اساساً با فرهنگ آمریکا متفاوت است و ما از درک پیچیدگی های آن عاجزیم». قابل توجه است که چنین شخصیتی هم می فهمد که جنگ پایان خوشی نخواهد داشت. ظاهراً دیگر همه علیه جنگ بسیج شده اند.
از گفت وگوی ژنرال «مک کریستال» با مجله «رولینگ استون»، آنچه می توان دریافت این است که او از این «مأموریت غیرممکن» به تنگ آمده بود و می خواست راهی خانه شود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات