دکتر منصور میراحمدی
زمینه تاریخی
واژه «عدالت اجتماعی» که معادل واژه انگلیسی «Social Justice» است، از جمله مفاهیمی است که در فلسفه سیاسی مورد بحث قرار گرفته و دیدگاهها و برداشتهای متعددی از آن ارایه شده است.
این واژه ترکیبی، بیانگر مفهوم خاصی از عدالت است که با اقسام دیگر آن از قبیل عدالت طبیعی، عدالت سیاسی، عدالت اقتصادی، عدالت فردی و اخلاقی، تفاوتهایی دارد.
عدالت اجتماعی به عنوان یکی از مهمترین آرمانهای بشری از دیرباز مورد توجه اندیشمندان و صاحبنظران قرار گرفته است.
در اندیشه شرق باستان، عدالت اجتماعی از جایگاه والایی برخوردار بوده است، یکی از قدیمیترین آثاری که به مساله عدالت اجتماعی پرداخته است، مجمعالقوانین حمورابی است که در حدود قرن هیجدهم قبل از میلاد در منطقه بینالنهرین و در سرزمین بابل، تدوین گردیده است. دغدغه اصلی پادشاه بابل در این مجمعالقوانین تحقق عدالت اجتماعی بوده است.
در اندیشه سیاسی غرب نیز میتوان طرح مساله عدالت اجتماعی و اهمیت آن را مشاهده کرد. در دوران یونان باستان عدالت اجتماعی به محور اصلی فلسفه سیاسی تبدیل میگردد. دغدغه اصلی سقراط و افلاطون در این دوران مساله عدالت است. از ابتدای دوره مدرنیته نیز هر چند که عدالت اجتماعی محوریت خود را در فلسفه سیاسی از دست داد، اما همچنان یکی از مباحث مهم در فلسفه سیاسی مدرنیته باقی میماند. به عنوان نمونه مارکس و انگلس از جمله اندیشمندان دوران مدرن هستند که در بحثهای خود با رویکرد خاصی به عدالت اجتماعی پرداختهاند. در قرن بیستم نیز عدالت اجتماعی همچنان در کانون مباحث فلسفه سیاسی قرار دارد که به عنوان نمونه میتوان در تئوری جان راولز، برجستگی بحث عدالت اجتماعی را مشاهده کرد.
در اندیشه سیاسی اسلام نیز عدالت اجتماعی از جایگاه والایی برخوردار بوده است. فیلسوفان سیاسی مسلمان از جمله فارابی، ابنسینا و به ویژه خواجهنصیرالدین طوسی عدالت اجتماعی را مورد توجه خود قرار دادهاند. عدالت اجتماعی در آثار اندیشمندان مسلمان با رویکرد خاصی مطرح شده است که در ادامه به آن اشاره میشود.
نظریههای گوناگون در معنای عدالت اجتماعی
از واژه عدالت در کتابهای لغت معانی متعددی ذکر شده است؛ که مهمترین آنها، تساوی، مساوات، درستی و حقانیت است. به عنوان نمونه راغب اصفهانی مینویسد: «عدل تقسیم کردن به طور مساوی است...» این منظور نیز در کتاب لسانالعرب، عدل را به «درستی و حقانیت» معنی کرده و آن را در برابر جور و ظلم قرار میدهد.
از واژه عدالت اجتماعی تعابیر و برداشتهای مختلفی ارایه شده است که به مهمترین آنها اشاره میکنیم:
1- عدالت اجتماعی به مثابه تناسب
در یونان باستان از عدالت به «تناسب با طبیعت و فضایل دیگر» تعبیر شده است. افلاطون عدالت را حد وسط نقطه تعادل سه قوه خرد، اراده و شهوت در انسان میدانست. وی همچنین سه فضیلت خردمندی، شجاعت و اعتدال را به عنوان سه فضیلت عمده انسان نام میبرد که «عدالت» ارتباط هماهنگ میان این فضایل و تناسب با آنهاست.
در اندیشه افلاطون در سطح اجتماعی نیز عدالت به مفهوم تناسب و قرار گرفتن افراد جامعه در طبقات خاص خود است. وی جامعه را متشکل از سه طبقه فرمانروایان، نگهبانان و توده مردم (افزارمندان) میدانست.از نظر وی عدالت اجتماعی قرار گرفتن هر فرد در طبقه خاص خود و برخوردار گردیدن وی از امتیازات طبقه خاص خود و نیز ایفای نقش مخصوص خود میباشد. بنابراین عدالت اجتماعی در این برداشت به مفهوم تناسب و موزونیت و قرار گرفتن در جایگاه خاص خود است.
2- عدالت اجتماعی به مثابه شایستگی و لیاقت
عدالت در این برداشت، به مفهوم توزیع و امکانات و مناصب براساس شایستگی و لیاقتهاست.
در این دیدگاه، توزیع امکانات مادی و رفاهی و نیز توزیع مناصب و مقامها باید براساس شایستگیها و لیاقتها صورت گیرد. به عنوان نمونه میتوان چنین دیدگاهی را در آرا و اندیشههای ارسطو مشاهده کرد. وی هم در توزیع امکانات مادی، شایستگیهای افراد را در نظر دارد و از این رو به عدالت توزیعی قایل است و هم در نوع و شکل حکومت، طبقه متوسط را شایسته حکومت کردن میداند. در واقع وی به لحاظ اقتصادی و سیاسی به نوعی شایستهسالاری باور دارد.
3- عدالت اجتماعی به مثابه رعایت تناسبها، استحقاقها و شایستگیها
این برداشت از عدالت اجتماعی که به نوعی ترکیب دو برداشت قبل همراه با افزودههایی است، بیشتر در میان برخی از اندیشمندان مسلمان رایج بوده است. به عنوان نمونه خواجهنصیرالدین طوسی، عدالت را جمع کمالات و فضایل دانسته، وجود آن را مایه تعدیل قوای دیگر میداند. به گفته وی در اخلاق ناصری، «عدالت جزوی نبود از فضیلت، بلکه فضیلت بود باسرها» [به تمامی]؛ و جور که ضد اوست جزوی نبود از رذیلت، بلکه همه رذیلت بود بأسرها. همچنین در جایی دیگر مینویسد: «عدالت آن است که این همه قوتها با یکدیگر اتفاق کنند و قوت ممیزه (عقل) را امتثال نمایند.»
اما خواجه همانند دیگر اندیشمندان اسلامی عدالت اجتماعی را به معنای رعایت استحقاقها و شایستگیها قبول داشته است. خواجه، قوام حکومت را به عدالت دانسته و در توضیح شرط اول معدلت مینویسد:
«عدالت آن است که هر صنفی از جایگاه مستحق خود منحرف نشده و به دنبال غلبه بر صنوف دیگر نباشد چون این امر منجر به انحراف مزاج از اعتدال و منجر شدن امور اجتماع به فساد است.» همچنین در شرط دوم مینویسد: «شرط دوم در معدلت آن بود که در احوال و افعال اهل مدینه نظر کند و مرتبه هر یکی بر یکی، بر قدر استحقاق و استعداد تعیین کند.» بنابراین میتوان ترکیب دو معیار تناسب و رعایت استحقاقها و شایستگیها را در آرای خواجه ملاحظه کرد.
تعریف عدالت به «اعطاء کل ذی حق حقه» در میان اندیشمندان مسلمان، تعریف رایجی است، به عنوان مثال علامه طباطبایی در اینباره مینویسد:
«هی اعطاء کل ذی حق من القوی حقه و وضعه فی موضعه الذی ینبغی له.»
عدالت دادن حق به هر نیرویی که دارای حق است و قرار دادن وی در جای که شایسته است.
4- عدالت اجتماعی به مثابه مساوات و برابری
تعریف عدالت اجتماعی به مساوات و برابری، بیشتر در دوران مدرنیته رایج گردیده است، هرچند که ریشههای این تفکر در دورانهای قبل نیز به گونهای وجود داشته است. برای نخستین بار این دیدگاه توسط مکتب رواقیون مطرح شد. از دیدگاه آنان انسانها برابرند و هیچ معیاری برای برتری افراد بر افراد دیگر وجود ندارد.
سیسرون نیز از جمله اندیشمندانی است که چنین تعبیری از عدالت اجتماعی را ارایه کرده است. وی بر خلاف اندیشمندان یونان باستان که تلقی طبیعتگرایانه (و تناسب با طبیعت) داشتند، معتقد است که عدالت اجتماعی هیچ چیز نیست جز مساوات. وی بر این باور است که انسانها برابر خلق شدهاند پس جوهر عدالت اجتماعی نیز برابری است.
در دوران قرون وسطی نیز، هر چند که نظم طبیعی بر پایه وحی الهی و تفسیر کلیسا تعیین میشود اما در اندیشه برخی از متفکران این دوران، زمینه برای تعابیر جدید از عدالت اجتماعی مهیا میشود. به عنوان نمونه از آکوئیناس میتوان نام برد. به نظر وی انسانها حق برخورداری از حد متوسط شرایط زیستن را به طور یکسان دارند. مفروض وی در این بحث، مساواتطلبی است. پس از دوران قرون وسطی، تغییرات اساسی در اندیشه سیاسی و اجتماعی شکل گرفت که در بحث عدالت اجتماعی حایز اهمیت است.
در دوران مدرنیته نیز عدالت اجتماعی به مفهوم برابری در سطوح مختلفی به کار رفته است.
یکی از مهمترین سطوح برابری، برابری و شرایط اقتصادی زندگی افراد است که در اندیشه کارل مارکس به شکل برجستهای مطرح شده است. از نظر وی، عدالت اجتماعی در صورتی تحقق مییابد که افراد به لحاظ اقتصادی در شرایط برابری زندگی نمایند و این امر بدون توزیع مجدد ثروت امکانپذیر نیست همانطوری که ملاحظه میشود این برداشت از عدالت اجتماعی ارتباط زیادی با عدالت اقتصادی پیدا میکند.