تاریخ انتشار : ۲۵ شهريور ۱۳۸۹ - ۰۸:۳۱  ، 
کد خبر : ۱۶۳۱۷۰
در سخنان آیت‌الله مصباح یزدی مطرح شد

حفظ ارزش‌ها؛ بزرگ‌ترین وظیفه دولت اسلامی

اشاره: جمعی از دانشجویان بسیجی دانشگاه‌های مختلف اخیرا با حضور در موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی با ریاست این موسسه دیدارکردند. گزیده‌ای از سخنان آیت الله مصباح یزدی در این دیدار را در ادامه ملاحظه می‌کنید.

نقش دین در جامعه؛ مسأله‌ای بنیادی
بحثی که به نظرم رسید مطرح کنم اگرچه در این فرصت حق آن ادا نمی‌شود یک بحث سهل و ممتنعی است؛ بحثی است که ابتدا به نظر می‌رسد خیلی ساده، پیش پا افتاده و روشن است؛ اما وقتی انسان وارد آن می‌شود و درباره آن کاوش می‌کند می‌بیند نقطه‌های پیچیده و مبهمی دارد و از همین پیچ و خم‌هاست که شیاطین سوءاستفاده می‌کنند و مطالبی را وارونه جلوه می‌دهند و احیاناً لغزش‌ها، انحرافات و کج‌رویی‌هایی را پدید می‌آورند.
اصل بحث این است که دین در زندگی ما چه نقشی دارد؟ جایگاه دین در زندگی انسان کجاست؟ جواب این سوال برای هر مسلمانی روشن است؛ دین یک سلسله وظایف فردی و یک سلسله وظایف اجتماعی برای ما تعیین می‌کند که هم برای زندگی دنیای ما و هم برای زندگی آخرت ما نافع است و سعادت ابدی ما را تأمین می‌کند. این جواب این سوال است و خیلی هم ساده است. اما وقتی آنرا باز می‌کنیم و در مقام عمل می‌خواهیم به آن استناد کنیم می‌بینیم با مشکلات و ابهام‌هایی مواجه می‌شویم که خیلی از شخصیت‌های بزرگ هم در آنجاها گرفتار شبهه‌هایی هستند و احیاناً دچار لغزش‌هایی می‌شوند. ابتدا به تاریخچه‌ دین در زندگی بشر اشاره‌ کوتاهی می‌کنم؛ البته اگر بخواهیم بحث تاریخی داشته باشیم چندین جلسه فقط باید از دیدگاه تاریخی بحث کنیم؛ لذا خیلی کوتاه اشاره‌ای می‌کنم.
پیشینه طرح این مسأله
طبق عقیده ما اولین انسانی که نسل ما به آن منتهی می‌شود یعنی حضرت آدم علی‌نبینا‌وآله‌وعلیه‌السلام خود، پیغمبر بوده است. ما در همه زیارت‌نامه‌ها اول می‌گوییم: «السلام علیک یا آدم» یا در زیارت وارث ابتدا می‌گوییم: «یا وارث آدم صفوه الله». خداوند در سوره آل عمران می‌فرماید: إِنَّ اللّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِیمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِینَ . اصلاً به نظر قرآن اولین پیامبر خود حضرت آدم بود. در آن زمان زندگی بشر خیلی ساده بود. تنها عده معدودی از فرزندان بلاواسطه و باواسطه حضرت آدم بودند که جامعه کوچکی را تشکیل می‌دادند و مطالبی هم که آن وقت‌ها مطرح می‌شد مطالب خیلی ساده‌ای بود. کم‌کم که جمعیت بشر زیاد شد و به طور پراکنده در اطراف این سیاره مشغول تشکیل اجتماعات مختلف شدند و زبان‌های مختلف، قومیت‌های مختلف و نژادهای مختلف پدید آمد، نیاز به دین و گستره دین بیش‌تر شد. همین جا باید اشاره کنیم که از همان زمان‌های خیلی دور، کسانی با وسوسه‌های شیطان به فکر دین‌سازی افتادند و دین‌های جعلی درست کردند یا در دین‌های اصلی تحریف‌هایی ایجاد کردند. این‌که این تغییرات چه بود و چگونه شروع شد داستان‌ بسیار مفصلی دارد که در علوم اجتماعی روز هم تحت عنوان جامعه‌شناسی دین مطرح شده است که ما از بحث پیرامون آن می‌گذریم.
وقتی دوران‌های نزدیک به دوران خودمان را که با وضع آن آشنایی داریم مطالعه می‌کنیم، می‌بینیم که در اروپا بعد از مبارزه با بت‌پرستی دین مسیحیت رواج پیدا کرد و کسانی دین مسیحیت را پذیرفتند؛ حتی بعضی از شاهان و امپراتورهای اروپا به مسیحیت گرویدند؛ البته این موضوع بعد از وقوع تحریف‌هایی در مسیحیت بود که عمده‌اش تثلیث بود. بعد از آن به تدریج علاقه مردم به دین یعنی مسیحیت زیاد شد و پیروان این دین به خصوص در قاره اروپا خیلی زیاد شدند. رهبران کلیسای کاتولیک از این فرصت برای کسب قدرت استفاده کردند. آن‌ها به فکر افتادند که همه قدرت اروپا را قبضه کنند و به بهانه این‌که باید همه سلاطین تابع کلیسای کاتولیک باشند خواستند یک نوع برتری برای خودشان بر همه سلاطین اثبات کنند. بالاخره با تمهیداتی که فراهم کردند و زمینه‌هایی که وجود داشت، کلیسا برای مدتی قدرت فوق‌العاده‌ای در اروپا پیدا کرد که حتی سلاطین هم در مقابل آن کرنش می‌کردند. آن‌ها هم برای خود دستگاهی سلطنتی به وجود آورده بودند. این دوران خیلی به درازا نکشید و کم‌کم ضعف‌های کلیسا از قبیل خرافات، انحرافات، دنیا پرستی‌ها، فسادهای اخلاقی و مال پرستی‌هایشان ظاهر شد و مردم هم به تدریج از آن‌ها بیزار شدند. این مسایل با یکسری اکتشافات علمی که برخلاف آموزه‌های کلیسا بود همراه شد. آموزه‌های کلیسا در آن زمان بیش‌تر بر گرایش‌های ارسطویی و کیهان‌شناسی بطلمیوسی مبتنی بود؛ یعنی زمین را مرکز عالم می‌دانستند و ... که در ادبیات ایرانی هم رواج پیدا کرده بود.
از زمان کپلر، کپرنیک و گالیله و امثال آن‌ها فرضیه‌های کیهان‌شناسی بطلمیوسی تخطئه شد و فرضیه‌های نوینی مطرح شد. آن‌ها فکر می‌کردند زمین مرکز منظومه شمسی است و خورشید و همین طور سایر ستارگان در آسمان چهارم هستند. کپلر و کپرنیک و ... اثبات کردند که خورشید مرکز است و زمین دور خورشید می‌چرخد. این اکتشافات علمی به این مورد محدود نمی‌شد؛ بلکه در زمینه علوم دیگر هم کم و بیش اکتشافاتی پیدا شد که آموزه‌های کلیسا را تخطئه می‌کرد؛ البته این آموزه‌ها از وحی گرفته نشده بود؛ بلکه این‌ها مسایلی بود که کلیسا از فلاسفه یونان پذیرفته بود. به هر حال هم قدرت علمی و هم قدرت سیاسی کلیسا تضعیف شد و هم فسادهای اخلاقی و مادی‌گرایانه‌اشان آن‌ها را رسوا کرد. کار به جایی رسید که آن‌ها در بین خود مردم مسیحی هم جایگاه مقبولی نداشتند. تنها افراد ساده‌ای در گوشه و کنار به خاطر اصل اعتقاد به خدا و مسیحیت و امثال این‌ها به آن‌ها هم احترامی می‌گذاشتند. بالأخره در اثر ضعف کلیسای کاتولیک، کلیسای جدیدی به وجود آمد. با پیدایش کالوین در فرانسه و لوتر در آلمان و اتریش در مقابل کلیسای کاتولیک، کلیساهای جدیدی با عنوان پروتستان مطرح شد. پروتستان یعنی اعتراض کننده. سابقاً در امور عدلیه هم می‌گفتند: پروتست؛ یعنی اعتراض. مقصود اعتراض به روش کاتولیک‌ها بود. بالأخره این مذهب تدریجاً گسترش پیدا کرد و این امر زمینه‌ای برای پیدایش فرقه‌های جدید در پروتستان شد.
امروزه در دنیا بیش از پانصد فرقه معروف پروتستان فرقه‌های کوچکشان که شماره ندارد که طرفداران زیادی دارند وجود دارد. این فرقه‌ها غیر از کاتولیک‌ها و ارتودوکس‌ها هستند. کاتولیک‌ها و ارتودوکس‌ها بیش‌تر در یونان و ارمنستان و روسیه‌اند و پروتستان‌ها بیش‌تر در آمریکا و شمال اروپا ساکن‌اند. این مطالب را عرض کردم تا بدانیم در اثر این تحولات بود که اصلاً مسأله جایگاه دین مطرح شد. با روشن شدن مسایل خلاف واقع در دینِ تحریف شده مسیحیت، این دین شروع به ضعیف شدن کرد؛ مثلاً یک زمانی دین در این‌جا مقصود از دین، مسیحیتِ تحریف شده است به ما می‌گفت: «سه خدا وجود دارد و زمین مرکز عالم است و ...»؛ ولی بعداً معلوم شد که دروغ است و این‌گونه نیست. احکامی هم که کشیشان مطرح می‌کردند از جمله مسایلی که درباره ازدواج قائل بودند و آن را کار پلیدی می‌دانستند و کاتولیک‌ها به کشیشان مطلقاً اجازه ازدواج نمی‌دادند، امور قابل قبولی نبود؛ چراکه در این صورت اصلاً نسل بشر منقرض می‌شود. چطور چیزی که عامل بقای انسان است زشت و پلید و ممنوع است؟! و مسایل زیاد دیگری مطرح بود که این‌ها جز مسایل اصلی مسیحیت امروز است.
امروز هیچ فرقه‌ای در مسیحیت وجود ندارد که تثلیث را قبول نداشته باشد و عیسی را پسر خدا نداند و برنامه عشای ربّانی را نداشته باشند؛ عشای ربانی مراسمی است که در آن کشیش تکه نانی را در شراب می‌زند و در دهان اشخاص می‌گذارد. آن‌ها معنقدند که این‌گونه متبرک می‌شوند و خون عیسی در درونشان جریان پیدا می‌کند. در تمام کلیساهای معتبر دنیا مراسم عشای ربانی مطرح است و اعتقاد دارند نانی که در شراب می‌زنند و می‌خورند باعث جاری شدن خون عیسی در بدنشان می‌شود. دیدند این‌ها خرافاتی است که قابل قبول نیست. این‌گونه شد که اعتقاد به مسیحیت تضعیف شد؛ اما آن‌ها این تضعیف مسیحیت را تضعیف و بی‌اعتبار شدن دین تلقی کردند؛ چون آن‌ها دین را همان مسیحیت می‌دانستند.
در یک سفری که بنده به مکزیک در آمریکای لاتین داشتم به کلیسایی رفتیم که می‌گویند دومین کلیسای معتبر کاتولیک‌هاست. از ما دعوت کرده بودند که در آن‌جا در جلسه‌ای سخنرانی کنیم. در آن جلسه بیش‌تر اسقف‌های مسیحی حضور داشتند و چند سخنران هم از خود اسقف‌ها داشت. اداره کننده جلسه هم اسقف بود؛ اسقف یعنی بالاترین مقام در مسیحیت بعد از پاپ. اگر بخواهیم با جامعه دینی خودمان مقایسه کنیم باید بگوییم: آیت‌الله‌‌العظمی. ما هم یکی از سخنرانان جلسه بودیم. بعد از این‌که ما مقداری صحبت کردیم، یکی از اسقف‌ها بلند شد و اجازه خواست تا صحبت کند. به او اجازه صحبت دادند. او گفت: «من می‌خواهم در این جا حقیقتی را بگویم که کمتر کسی جرأت می‌کند بگوید و آن این است که امروز مردم مسیحی مغرب زمین اعتنا و اعتمادی به حرف‌های ما کشیش‌ها و اسقف‌ها ندارند و کسانی هم که به کلیساها می‌آیند که روزبه روز هم جمعیتشان کمتر می‌شود با یک نگاه خیلی سطحی به دین نگاه می‌کنند و اگر این وضع ادامه پیدا کند مسیحیت در شرف انقراض قرار می‌گیرد.»
بعد گفت: «اگر ما بخواهیم دین در جامعه باقی بماند (منظورش از دین همان مسیحیت خودشان بود) راه دیگری جز راهی که امام خمینی در ایران طی کرد نداریم؛ باید از او یاد گرفت که چگونه دین را در میان مردم رواج داد. ما باید دین را به گونه‌ای معرفی کنیم و آثارش را طوری در جامعه جاری سازیم که مردم به دین علاقه‌مند شوند ... .» بعد از این جلسه یک کشیشی همراه ما بود که برای راهنمایی ما گماشته شده بود. اصلش اسپانیایی بود. در بین راه با هم خصوصی صحبت کردیم خیلی با ما گرم گرفت و با هم عکس یادگاری گرفتیم و به اصطلاح رفیق شدیم. گفت: «این آقای اسقف گفت که مردم مسیحی به ما کشیش‌ها دیگر اعتمادی ندارند. من به شما می‌گویم: ما خودمان هم به حرف‌های خودمان اعتماد نداریم.» این حرفی بود که او در بین راه به ما گفت.
سیر دین (دین مسیحیت) در مغرب زمین این چنین بود. در مغرب زمین کار دین به آن‌جا رسید که بعد از پیدایش سه پدیده اجتماعی در اروپا یعنی پروتستانتیسم، مدرنیته (که توأم با پروتستانتیسم بود) و دوران رنسانس، جایگاه دین در جامعه به کلی عوض شد؛ زمانی دین مسیحیت در اروپا حاکم مطلق بود؛ ولی با پیدایش این پدیده‌ها تدریجاً همه موقعیت‌های علمی، سیاسی، اخلاقی و اجتماعی خود را از دست داد و امروز دیگر تشریفاتی بیش نیست. پیش از انقلاب به دعوت بعضی از دوستان حدود دو ماه در لندن بودیم. آن‌جا ما فرصت را غنیمت شمردیم و معلمی گرفتیم تا مقداری انگلیسی یاد بگیریم.
او مسیحی بود. از او پرسیدم: شما چه اندازه به مسیحیت، دستوراتش، کلیسا و ... علاقه دارید؟ گفت: «من به این‌ها هیچ اعتقادی ندارم؛ نه خدا را قبول دارم و نه عیسی را!» گفتم: کلیسا می‌روی؟ گفت: «یک وقت‌هایی برای تفریح و سرگرمی روز یکشنبه می‌رویم.» گفتم: روز یکشنبه چه کار می‌کنید؟ برنامه شما چیست؟ گفت: «می‌خوابیم؛ تلویزیون تماشا می‌کنیم؛ بسیاری از مردم همین‌طور هستند.» امروز وضع دین در مغرب زمین به این صورت است که دیگر نه به عقایدش اعتمادی دارند و نه به رهبرانش. حتماً در روزنامه‌ها می‌خوانید که چه فسادهای اخلاقی و چه کارهای زشتی در کلیساها انجام می‌گیرد؛ به طوری که پاپ چندی پیش از مردم مسیحی به خاطر این فسادهای جنسی و اخلاقی کشیش‌ها از مسیحیان عذرخواهی کرد.
این امور عمدتاً مربوط به مسیحیت و مغرب زمین است؛ ولی فراموش نکنیم که امروز مسایل فرهنگی دنیا کاملاً با هم مربوط شده و همه ما می‌دانیم که بسیاری از مسایل فرهنگی کشورمان برگرفته از فرهنگ غربی و تحت تأثیر موج فرهنگ غربی است که به کشور ما هم رسیده است. این مطلب را همه می‌دانیم. گرچه مراتب اطلاع ما با همدیگر فرق می‌کند؛ اما همه می‌دانیم که چه مفاسد فرهنگی، اخلاقی و جنسی در کشور وجود دارد که همه ناشی از شیوع فرهنگ غربی است. آن‌ها در مسایل علمی سیطره خاصی بر دانشگاه‌های ما پیدا کرده‌اند. تاکنون کسی جرأت نمی‌کرد این‌گونه مطالب را مطرح کند؛ ولی اکنون می‌بینیم که بعضی از گویندگان نکته‌های صریح و آشکاری را می‌گویند و تلویزیون هم پخش می‌کند. همین دیروز بود که سخنرانی آقای رحیم پورازغدی از تلویزیون پخش می‌شد و ایشان می‌گفت: «بسیاری از دانشگاه‌های ما نقال‌خانه شده است و بسیاری از اساتید دانشگاه ما نقال‌اند؛ بسیاری از آن‌ها حرف‌های غربی‌ها را نقل می‌کنند و از خود چیزی ندارند ... !»
در جهت علمی ما خودمان را مدیون آن‌ها می‌دانیم؛ البته این قضیه در علوم انسانی بیش‌تر رخ می‌دهد. فرهنگ ما متأثر از فرهنگ آن‌جاست؛ آموزش و پرورش ما، دانشگاه‌های ما، بروکراسی ما و مدیریت کشور همه برگرفته از روش‌های غربی است. طبعاً موج این مسأله هم که «دین دیگر جایگاه چندانی در زندگی انسان ندارد» به دل‌های بسیاری به خصوص یک قشر خاص، بیش‌تر سرایت کرده است. گاهی جرأت نمی‌کنند به زبان بیاورند؛ اما ته دلشان این اعتقاد هست که «دین یعنی همین نماز، روزه، حسینیه، سینه‌زدن و عاشورا؛ این‌ها باشد؛ اشکالی ندارد؛ اما این دیگر ربطی به علم، سیاست و مدیریت کشور ندارد.» این یعنی گرایش سکولاریستی که منشأ آن از مغرب زمین است و از دوران رنسانس شروع شد و اکنون به اوج خود رسیده است و دارد به کشور ما هم سرایت می‌کند. همه شما می‌دانید که در بعضی دوران‌های پیشین شخصیت‌های اثرگذار در برخی از دولت‌های جمهوری اسلامی از کسانی بودند که صریحاً از سکولاریسم حمایت می‌کردند و در تأیید آن کتاب می‌نوشتند. تئوریسین‌هایشان رسماً درباره سکولاریسم کتاب می‌نوشتند و آن را ترویج می‌کردند.
الحمدلله در این دولت‌های اخیر این انحرافات، مقداری تغییر کرده است؛ ولی متأسفانه در کشور ما کار به این جاها هم کشیده شده است. این مطالب را برای چه گفتم؟ برای این‌که هنوز ما به خصوص نسل جوان ما احتیاج به یک جواب روشنی در پاسخ به این سوال داریم که دین چه کاره است و ما چه احتیاجی به دین داریم؟ آیا هدف ما این است که سیارات دیگر را تسخیر کنیم؟ این کار را که بی‌دین‌ها کرده‌اند و موفقیت آن‌ها هم در سایه اسلام نبوده است (ما که سوال از نقش دین می‌کنیم، مقصود ما از دین، دین اسلام است). آن‌ها فضا را تسخیر کردند، صنایع حیرت‌انگیز و اختراعات فراوانی پیدا کردند در حالی‌که اسلام هم نداشتند. آن‌ها گفتند: این مسایل ربطی به دین ندارد با این حال جامعه‌اشان را دارند اداره می‌کنند. بالأخره با همه فضاحت‌ها، رسوایی‌ها و ورشکستگی‌هایی که نصیبشان شده هنوز هم می‌گویند: «ما به کشورهای اروپایی وام می‌دهیم». ظاهراً وضع اقتصادیشان بد نیست. از لحاظ سیاسی هم تسلطشان بر کشورهای دیگر مشهود است و همه نفوذ سیاسی آن‌ها را بر سایر حکومت‌ها می‌بینیم. پس دین چه کاره است و چه نقشی دارد؟
گزینه‌های گوناگون برای پاسخ
1. سکولارها: دین هیچ نقشی در جامعه ندارد!
برای جواب به این سوال چند گزینه وجود دارد که هر کدام طرفدارانی دارد. بعضی بر اساس همین مطالب گذشته و به خاطر همین شواهدی که اشاره کردم می‌گویند: «اصلاً دوران دین گذشته است! در گذشته بشر احتیاج به دین داشت و این به خاطر این بود که عقلش به خیلی چیزها نمی‌رسید؛ علم و صنعت پیشرفت نکرده بود و او مجبور بود برای رفع برخی کمبودها به دین پناه ببرد و در آن شرایط دین نقشی را ایفا می‌کرد. در آن دوران عمده نقش دین هم نقش اخلاقی بود. دین‌داران با شیوه‌های خود با راست یا دروغ بودن آن شیوه‌ها کاری نداریم مردم را وادار می‌کردند مهربان باشند؛ دزدی و خیانت نکنند و این برای جامعه نفعی داشت. اما امروز دوران این حرف‌ها گذشته است!» این افراد برای این تحول، مرز هم معین می‌کنند. می‌گویند: «از زمان پیدایش مدرنیته این تحول حاصل شده است.»
گاهی تصریح می‌کنند به این‌که از آن زمان اصلاً ماهیت انسان عوض شده است؛ تا آن زمان انسان یک ماهیتی داشت که از دوران مدرنیته اصلاً این ماهیت عوض شد. انسان امروز با آن انسان قبلی تفاوت دارد؛ اصلاً آن‌ها یک موجود دیگری بودند و ما یک موجود دیگری هستیم؛ آن‌ها فکرهایی خاصِ به خود داشتند و ما یک فکر دیگری داریم. تعبیرشان برای این معنا این است که می‌گویند: «ماهیت انسان عوض شده است؛ انسانِ قبل از مدرنیته یک ماهیتی داشت و انسانِ مدرن ماهیت دیگری دارد. از فرق‌های بین این دو ماهیت و بین این دو انسان این است که انسانِ قبل از مدرنیته همیشه دنبال این بود که ببیند تکلیفش چیست تا به آن عمل کند؛ اما انسانِ مدرن برعکس، دنبال این‌ است که حقش را بگیرد. آن انسان، انسانی تکلیف‌طلب بود و این انسان، انسانی حق‌طلب است؛ یعنی می‌خواهد حقش را بگیرد. اگر به خدا هم معتقد باشد می‌گوید: من باید حقم را از خدا بگیرم! این انسانِ مدرن است. اما انسان قبل از مدرنیته می‌گفت: من می‌خواهم ببینم خدا چه گفته است تا به آن عمل کنم. او اصلاً دنبال حقش نبود و اساساً برای خود حقی قائل نبود؛ اما این ویژگی مربوط به قبل از مدرنیته بود.
اکنون باید ببینیم حق ما چیست تا آن را از همه حتی از خدا اگر خدایی باشد بگیریم. این فرق دو انسانِ قبل از مدرنیته و بعد از مدرنیته است؛ بنابراین دین اصلاً هیچ جایگاهی در زندگی انسان امروز ندارد!» شبیه این حرف را مارکسیست‌ها هم می‌گفتند. اگر یادتان باشد کتابی به فارسی ترجمه شده بود به نام «دین یا افیون جامعه». آن‌ها صریحاً می‌گفتند: «دین برای انسان حکم افیونی را دارد که او را تخدیر می‌کند. انسان برای فعال و با نشاط شدن باید دین را کنار بیاندازد!» این یک گزینه برای جواب به سوال مذکور است. سوال این بود: جایگاه دین کجاست؟ این‌ها می‌گویند: «هیچ جایگاهی ندارد؛ باید دین را از جامعه حذف کرد تا راحت شد!»
2. اومانیستها: دین امری غیر واقعی؛ اما محترم!
جواب دوم کمی از این جواب ملایم‌تر است. دسته دوم می‌گویند: «دین یکی از ساخته‌های ذهن بشر است. روح و روان آدمی‌زاد ساحت‌های مختلفی دارد. مثلاً یکی از ساحت‌های زندگی انسان ساحت هنر و زیبایی‌طلبی است. این ساحت خیلی با عقل تناسبی ندارد. عقل می‌گوید: باید دنبال منفعت بود؛ اما آدم هنرمند حاضر است ثروتش را صرف کند و عمری هم در یک گوشه مشغول کار هنری باشد و هیچ نفعی هم نبرد؛ اما از همین کار خودش لذت می‌برد؛ او از رسم یک نقاشی یا ساختن یک مجسمه یا ساختن یک قطعه موسیقی آن چنان لذت می‌برد که با هیچ چیز عالم آن را عوض نمی‌کند. آدمی‌زاد این‌گونه است. شاعری مدت‌ها زحمت می‌کشد تا قصیده‌ای بگوید؛ اما تنها فایده‌اش برای او این است که خودش از این شعر لذت می‌برد. او از این‌که شعری به این قشنگی سروده است لذت می‌برد. یکی از خواسته‌های آدمی‌زاد چنین چیزهایی است. یکی دیگر از ساحت‌های زندگی او این است که دوست دارد بگوید: ماورای این عالم، هستی و عالمی است که انسان می‌تواند با آن ارتباط پیدا کند و از این توصیف لذت می‌برد.
مانند هنرمند و شاعری که می‌نشیند و درباره ماه صحبت می‌کند و اشعاری می‌سراید که مخاطبش ماه است؛ از زیبایی‌های ماه خیلی تعریف می‌کند یا ماه را به‌عنوان هم‌نشین خودش معرفی می‌کند. در شب تاری در تنهایی می‌نشیند با ماه گفتگو می‌کند؛ اما ما می‌دانیم که ماه یک کره سرد، یخ‌زده و کوهستانی است و نوری ندارد. نوری که از آن به ما می‌رسد نور ماه نیست؛ بلکه نور خورشید به آن می‌تابد و ماه آن را منعکس می‌کند و الّا خود ماه چیز زیبایی نیست. ولی شاعر می‌نشیند و می‌گوید:‌ای ماه من ... . یکی از ویژگی‌ها آدمی‌زاد هم این است که اعتقاد به خدا و فرشتگان و... دارد؛ ولی این‌ها در واقع خیالاتی است که او می‌بافد. با این حال ما از آن جهت که اومانیست هستیم و برای بشر احترام قائلیم و به همه ابعاد وجود او از جمله هنر، شعر و نقاشی احترام می‌گذاریم، به دینش هم احترام می‌گذاریم! حال دین او هر چه می‌خواهد باشد؛ چه بت‌‌پرستی باشد چه توحید و چه اسلام باشد چه مسیحیت؛ هر چه باشد مربوط به انسان است. عده‌ای از انسان‌ها چنین اعتقادهایی دارند و به تبع آن اعتقادات کارهایی هم می‌کنند و ما هم به آن احترام می‌گذاریم؛ به خاطر این‌که انسان محترم است.
هر چه که از انسانیتِ انسان سرچشمه می‌گیرد احترام دارد؛ لذا دین هم یک امر محترمی است و ما هم به آن احترام می‌گذاریم. ما به معبدها جسارت نمی‌کنیم و به مردم دین‌دار هم بد نمی‌گوییم. چه بت‌پرست باشند و چه مسلمان فرقی نمی‌کند. همان‌طور که وقتی یک شاعری شعر نو بگوید و شاعر دیگری شعر سنتی، ما به هر دو احترام می‌گذاریم، همان‌طور هم وقتی انسانی بت بپرستد و دیگری خدا را بپرستد هر دو را محترم می‌شماریم. آن یک سلیقه است و این هم یک سلیقه!» پس گزینه دوم این است که دین یکی از ساحت‌ها زندگی انسان است که بعضی از انسان‌ها خیلی به آن علاقه دارند و چون یک امر انسانی است ما هم به آن احترام می‌گذاریم؛ اما واقعیتی ندارد. همان‌طور که می‌دانیم ماه یک چیز زیبایی نیست و چشم و ابروی قشنگی ندارد، دین هم همان‌طور است و واقعیتی ندارد؛ اما از آن‌جاکه انسان‌ها به آن احترام می‌گذارند و به آن اعتقاد دارند، به خاطر احترام به انسان‌ها به این‌ها هم احترام می‌گذاریم.
این امور از شئون انسانی است و ما برای آن‌ها احترام قائلیم. بنابراین ما باید به مساجد، حسینیه‌ها و ... احترام بگذاریم و به آن‌ها کمک کنیم و برای آن‌ها پول هم خرج کنیم. همان‌طور که مردم دوست دارند برای تفریحشان پارک ساخته شود، ایام عاشورا هم دوست دارند سینه بزنند. خب همان‌طور که برایشان پارک می‌سازیم باید مکان‌هایی هم برای سینه‌زنی آن‌ها بسازیم؛ اما این‌ها واقعیتی ندارد و خیالاتی بیش نیست. با این خیالات چگونه باید برخورد کرد؟ همان طور که با یک هنرمند برخورد می‌کنید. وقتی کسی شعر خوبی می‌گوید طبعاً شما خوشتان می‌آید. اعتقادات دینی هم همین‌طور است؛ بعضی از این اعتقادات خیلی زیباست؛ فداکاری‌ها، ایثارها و ... این‌ها هم جزء امور دینی است و چیزهای زیبایی است. طبعاً ما به این‌ها احترام می‌گذاریم؛ اما واقعیتی ندارد!» این هم یک گزینه است.
3. برخی اسلام‌شناسان: دین امری واقعی؛ اما تاریخ مصرف گذشته!
گزینه سوم این است: «دین یک واقعیتی است؛ خدا واقعیت دارد و اعتقاد به خدا، اعتقاد به وحی و ... هم درست است؛ اما این امور تاریخ مصرف دارد. خدا دین را نازل کرده و پیغمبر هم فرستاده است؛ اما اکنون که دیگر پیغمبر نمی‌فرستد. معنای این کار این است که در یک زمانی مردم احتیاج به دین داشتند و باید دین راه زندگی را به آن‌ها نشان می‌داد و کمکشان می‌کرد؛ اما اکنون دیگر عقل و علم جای دین را گرفته است و اکنون دیگر انسان احتیاجی به دین ندارد. این‌گونه نیست که دین دروغ باشد و هیچ واقعیتی نداشته باشد؛ بلکه دین جایگاه خودش را دارد و نقش مهمی هم در زندگی و تمدن بشر ایفا کرده است. تمدن‌های بزرگ و کهنی که می‌بینید غالباً با دین توأم است؛ اما دیگر دوران دین گذشته است و از این به بعد دیگر ما نیازی به دین نداریم. چیزی داریم که جایگزین دین شده است!» اگر یادتان باشد بعضی از اسلام‌شناسان! گفته بودند: «تا قرن ششم میلادی بود که بشر به کمک دین زندگی‌اش را تأمین می‌کرد؛ ولی از آن به بعد دیگر روی پای خود ایستاده است؛ مثل وقتی که طفلی می‌خواهد راه بیافتد. طفل تا قبل از این‌که راه بیافتد باید کسی دستش را بگیرد و پابه‌پا او را ببرد.
انبیای الهی برای بشر حکم کسی را داشتند که دست طفل را می‌گیرد. آن‌ها بشر را قدم به قدم بردند تا راه افتاد. از قرن ششم میلادی به بعد دیگر انسان خودش مرد یا خانم کاملی شد و دیگر احتیاج به دستگیری کسی ندارد. ما دیگر نیاز نداریم که دین دست ما را بگیرد و پا به پا ببرد؛ بلکه به ما می‌گویند: تو خود انسان کامل هستی و باید روی پای خودت بایستی و با پای خودت راه بروی!» این سخن بعضی از اسلام‌شناسان بود. این هم یک گرایش است. این دسته اجمالاً می‌گویند: «دین امر درستی بود و اسلام، امام حسین و ... هم خیلی خوب بودند؛ اما دیگر دوران آن‌ها گذشته است. اکنون دیگر ما باید ببینیم فیلسوفان، عالمان، عقل بشر و تجربه چه می‌گویند. این‌ها جای دین را گرفته‌اند. این هم گزینه سوم است.
4. هرمنوتیک فلسفی: دین امری ثابت؛ اما فهم دین متغیر!
گزینه چهارم هم این است: «دین یک حالت ثبات دارد و امروز هم متون دینی ارزش دارند؛ اما فهم ما متغیر است. صد سال، پانصد سال پیش، از این متون یک چیزهایی می‌فهمیدند و اکنون چیزهای دیگری می‌فهمند. فهم‌ها متغیرند و در هر زمان فهم آن عصر معتبر است. هزار سال پیشتر یک چیز را می‌فهمیدند و اکنون یک چیز دیگر می‌فهمند. ما باید ببینیم در این عصر از دین چه باید فهمید. آن‌چه که اهل این عصر با زمینه‌ها علمی و ذهنی خاصِ خودشان می‌فهمند، تفسیر صحیح برای دین می‌شود!»
این طرز تفکر از حدود دو قرن پیش در اروپا پیدا شد و کم‌کم فلسفه‌ای برای آن درست کردند. کار به جایی رسید که این فکر را نه تنها درباره متون دینی، بلکه برای هر سخنی مطرح کردند. می‌گویند: «اصلاً هیچ سخنی خودش معنای ثابتی ندارد. معنا را مخاطب ایجاد می‌کند. هر کلامی آن معنایی را دارد که شما در ذهنتان از لفظ می‌فهمید. این ذهنیت شماست که این معنا را می‌سازد و الّا خود لفظ ساکت و سامت است!» گاهی با این تعبیر بیان می‌کنند که متون دینی سامتند و ما باید آن‌ها را به نطق دربیاوریم و به نطق درآوردن لفظ بستگی به ذهنیت ما دارد. این هندسه فهم ماست که به سخن معنا می‌دهد! پس دین امر صحیحی است؛ اما فهم دین متغیر است و در هر زمان فهمی متفاوت دارد. برای این سخن هم استدلالاتی می‌آورند؛ حتی امروز فلسفه هرمونوتیک شاخه‌ای از فلسفه شده است که در بسیاری از دانشگاه‌ها معتبر دنیا تدریس می‌شود و صدها کتاب درباره‌اش نوشته شده است.
برخی لوازمات این اقوال
هر یک از این گرایشات لوازمی دارد. گرایش دوم می‌گفت: «چون دین یک امر انسانی است ما آن را محترم می‌شماریم؛ بنابراین ما باید به بت‌پرستان احترام بگذاریم؛ چون این عمل به هر حال یک امر انسانی است!» قائلین به چنین گرایشی حتماً در مقابل بت‌ها تعظیم می‌کنند و به خاطر احترام بت‌پرست‌ها احیاناً لازم شد سجده هم می‌کنند! چرا؟ چون بت‌پرستی امری انسانی است. انسان‌هایی به بت‌ها احترام می‌گذارند و اینان هم به احترام آن بت‌پرستان به معبودهای آن‌ها احترام می‌گذارند! اگر مسیحیان در کلیسا در مقابل مجسمه مریم زانو می‌زنند، ایشان هم به احترام مسیحیت که امری انسانی است و عده‌ای از انسان‌های شریف به آن معتقدند به مجسمه مریم احترام می‌گذارند. در بتکده به بت و در کلیسا به مجسمه مریم احترام می‌گذارند. هر جای دیگر هم دینی باشد حتی فرقه ضاله‌ای که در ایران پیدا شد به آن احترام می‌گذارند.
بالأخره این هم امری انسانی است! دسته چهارم می‌گفتند: «دین امر صحیحی است؛ اما تفسیرهای گوناگون دارد.» وقتی به این دسته گفته می‌شود: کدام تفسیر معتبر است؟ آیا همه تفسیرها معتبرند و هیچ فرقی نمی‌کنند؟ می‌گویند: هیچ یک از این تفاسیر فرقی ندارند؛ هر گروه برای خود تفسیری دارد. یک گروه یک تفسیر را می‌پسندد و دیگری تفسیر دیگری را می‌پسندد. نمی‌توان گفت کدام یک درست‌تر است. هیچ فرقی نمی‌کنند! و بعد تصریح می‌کنند: نه شیعه بر سنی برتری دارد و نه سنی بر شیعه برتری دارد.
در میان همین نویسندگان و تئوریسین‌های جامعه خودمان هم امر به همین صورت است؛ دو گروهند و دو گونه فهم از دین دارند. یک گروه طوری می‌فهمد و گروه دیگر طور دیگری می‌فهمد و از جهت اعتبار هیچ فرقی ندارند! این گرایش تدریجاً تئوریزه شده و به‌عنوان پلورالیزم دینی در عالم مطرح شده است و امروزه خیلی رواج دارد. اگر بخواهم خاطراتی که به این مباحث مربوط است بگویم خیلی وقت می‌گیرد؛ ولی گاهی نقل برخی از آن‌ها بد نیست. گاهی آدم سر و کارش با مسن‌ترها می‌افتد و دوست دارد از قصه‌های گذشته هم برایشان نقل کند. ما چند سال پیش‌تر سفری به هندوستان داشتیم. هر ایالت هندوستان خود کشوری است. هندوستان کشوری است که بیش از یک میلیارد جمعیت دارد. در آن‌جا مذاهب مختلف، نژادها، قیافه‌ها، زبان‌ها‌ و دین‌ها مختلفی وجود دارد و دنیای بسیار عجیبی است. در اواخر سفر در یکی از ایالت‌های جنوبی بعضی از دوستان که از طلبه‌ها هندی بودند گفتند: در این‌جا شخصی معبد بسیار باشکوهی ساخته است و دولت هم خیلی از او حمایت می‌کند و طرفداران زیادی از اطراف دنیا پیش او می‌آیند و از او دستور می‌گیرند.
دستورات او غالباً دستورات روان‌شناسانه است و براساس اصول روانی دستور می‌دهد که چه کارها کنید. خلاصه طرفداران زیادی دارد و حتی از کشورهای اسلامی از او دعوت می‌کنند که برود سخنرانی کند. خوب است شما هم با او ملاقاتی داشته باشید. گفتم: بسم‌الله، می‌رویم. دوستان تماس گرفتند و وقت گرفتند که ما برویم با این آقا اسمش یادم نیست. اگر خواستید دفتر ما عکس‌ها و فیلم‌هایش را دارند ملاقاتی داشته باشیم. بنا شد یک روز صبح برویم به ملاقات او. محل او منطقه‌ای بود که شاید صدها هکتار وسعت داشت. باغ‌های فراوانی داشت و جای بسیار سرسبز و خرمی بود. منطقه‌ای حفاظت ‌شده بود که هر کسی نمی‌توانست وارد آن شود. هر کس می‌خواست وارد شود باید قبلاً اجازه می‌گرفت. بالأخره ما وارد شدیم و برای ملاقات هماهنگی کردند. ما را داخل ساختمانی و باغی بردند و بعد چند نفر از شاگردها و معاونین او آمدند که همه پیراهن‌های سفید براق و موهای مشکی براق داشتند. آن‌ها خیلی خوش¬قیافه و خیلی هم مؤدب بودند.
خیلی با احترام ما را داخل اتاقی بردند و فیلمی را از آن آقا به ما نشان دادند تا بگویند که او کیست و کجاست و از چه زمانی پیدا شده و چه ویژگی‌ها و چه هنرهایی دارد. این آماده‌سازی ما برای زیارت آن آقا بود! مدتی به این صورت گذشت. ما با این شخصیت آشنا شدیم. بعد از مدتی ماشین دیگری آوردند و ما را سوار کردند. مقداری راه رفتیم تا رسیدم به باغ مفصل دیگری که وسطش یک ساختمان چند طبقه بود و تقریباً هرم‌وار بود. در قاعده‌اش دایره‌ای بود که اتاق‌های زیاد و سالن‌های مختلف داشت. روی آن یک طبقه دیگر بود که به صورت پلکانی کوچک‌تر از طبقه اول بود و به همین ترتیب طبقات دیگر کوچکتر می‌شدند تا به رأسش می‌رسید که یک اتاق داشت و آن مخصوص خود آن آقا بود. در رأس آن ساختمان جایگاه اصلی‌ او بود. به هر حال با تشریفاتی با ایشان ملاقات کردیم به طور خلاصه عرض می‌کنم و چون فرصت کم است خیلی از وقایع را حذف می‌کنم و صحبت‌هایی شد. ما گفتیم: روح دعوتتان را برای ما بیان کنید تا بدانیم چیست. گفت: «حرف من این است که هر کسی هر دینی دارد اگر به دین خود درست عمل کند به آن حقیقتی می‌رسد که ما رسیدیم.
من نمی‌گویم مسلمانان و مسیحیان از دینشان دست بردارند. من به مسلمانان می‌گویم مسلمان خوبی باشید و به دین خودتان خوب عمل کنید؛ به مسیحیان هم می‌گویم مسیحی خوبی باشید!» گفت: «از کشورهای اسلامی هم از من دعوت می‌کنند و چند روز دیگر دعوتی از طرف ترکیه دارم و باید به ترکیه بروم. حداقل 50 هزار نفر پای سخنرانی من حاضر می‌شوند.» در بین راه که برای ملاقات ایشان می‌رفتیم به ایرانی‌هایی برخورد می‌کردیم که به آن‌جا آمده بودند تا از مکتب ایشان استفاده کنند. از آن‌ها پرسیدیم: شما برای چه به این‌جا آمده‌اید؟ گفتند: آمده‌ایم تا از روش‌های تربیتی ایشان استفاده کنیم.
حاصل حرف ایشان این بود که همه دین‌ها صحیح است و اگر شما به دین خود خوب عمل کنید به آن حقیقتی که ما رسیدیم می‌رسید. در این حرف به صورت ضمنی این مطلب بود که این حقیقتی که ما به آن رسیده‌ایم حقیقت اصلی است. اطراف اتاقش هم بت‌های مختلفی از انواع بت‌‌پرستان چیده بود. اتاق از انواع بت‌های کوچک پر بود. خیلی مؤدب و متواضع بود. بالأخره ما یک کمی بحث کردیم. آخرش ایشان گفت: «من آن¬چه می‌دانستم گفتم. من می‌گویم همه شما به دین خودتان عمل کنید.» گفتم: آخر دین‌های مختلف با هم تضاد پیدا می‌کنند. مثلاً اگر دینی به پیروان خود بگوید باید با پیروان دین دیگری مبارزه کنید باید چه کار کنند؟ چه طور همه به دین خودشان عمل کنند؟ دیگر نتوانست جواب بدهد. راهی نداشت تا بتواند جواب دهد. گفت: «من این را نمی‌دانم؛ فقط می‌گویم هر کسی که به دین خودش عمل کند به حقیقت می‌رسد!» هدایایی هم از جمله لباسی و جامه‌ای و قطیفه‌ای به ما داد و خیلی با احترام از حضور ایشان مرخص شدیم.
پس این هم یک گزینه است ‌که همه دین‌ها صحیح است و هر کسی براساس فهمی که از دین دارد عمل می‌کند. اول صحبت از فهم‌های مختلف است و بعد صحبت از دین‌های مختلف می‌شود. در این ایده همه این فهم‌ها و دین‌ها هم صحیح است. از نظر این عده ما باید یک نوع ارتباطی با ماورای طبیعت داشته باشیم؛ حال این ارتباط می‌خواهد از طریق بت‌پرستی برقرار شود یا از طریق رفتن به کلیسا یا از طریق رفتن به مسجد یا از هر طریق دیگری. دین نیاز خاصی را از بشر تأمین می‌کند که نیازی واقعی است. انسان نیاز دارد که با ماورای طبیعت ارتباط داشته باشد؛ اما راه‌های این ارتباط مختلف است. هر کس از هر راهی این ارتباط را با ماورای طبیعت برقرار کند به حقیقت می‌رسد. این گرایش کم و بیش در بعضی از نخبگان ما وجود دارد؛ شاید در بعضی از دولت‌مردان یا کسانی هم که به نحوی با دولت سر و کار دارند این گرایش وجود داشته باشد.
این گرایشات در عالم هست، اما ما باید چه بگوییم؟ جواب ما از این سوال که دین چه جایگاهی در زندگانی ما دارد چیست؟ با وجود این گرایشات ملاحظه فرمودید که جواب این سوال خیلی هم روشن نبود. اول فکر می‌کردیم خیلی سوال ساده‌ای است؛ ولی حالا می‌بینیم که به این سادگی‌ها هم نیست. اصلی‌ترین مسأله‌ای که ما باید به‌عنوان یک مسأله قطعی که زیربنای نظام فکری و ارزشی ماست، حل کنیم، مسأله جایگاه و نقش دین است.
5. فتحعلی آخوندزاده: نقش دین؛ ثابت نگه‌داشتن قالب‌های اجتماعی و تغییر باطن!
یکی از گرایش‌های فرعی که در کشور ما هم هست و حداقل دو قرن است که کم و بیش رواج پیدا کرده از زمان فتحعلی آخوندزاده و فراماسون‌های امثال او و طرفداران پروتستانتیسم این است ‌که باید شکل و قالب دین را حفظ کنیم و محتوایش را عوض کنیم. شاید در بعضی از کتاب‌ها اسلام شناسان! هم خوانده باشید که اصلاً کار دین همین است؛ دین می‌آید شکل و قالب سنت‌های اجتماعی را که مردم خودشان ساخته‌اند حفظ می‌کند و بعد می‌گوید باطن آن باید عوض شود. این افراد حتی می‌گویند: «مسأله حج همین‌گونه بود!» همین اسلام‌شناسان نوشتند و گفتند: ریشه مراسم حج به این‌جا برمی‌گردد که مردمی بت‌پرست بت‌خانه‌‌ای‌ به نام کعبه ساخته بودند و در اطراف آن بت‌های گذاشته بودند؛ اما این بت‌پرستی کار غلطی بود؛ لذا اسلام که ظهور کرد، گفت این بت‌خانه سر جای خودش باشد. از این به بعد این‌جا خانه خداست. اسلام، شکل همان‌جایی را که بت‌پرستان آن‌جا را بت‌خانه کرده بوده‌اند حفظ کرد و گفت کعبه بماند؛ ولی به جای این‌که به آن بگویید بت‌خانه، بگویید خانه خدا. بت‌پرستان دور این خانه می‌گشتند، شما هم همین کار را انجام دهید. اسم این کار طواف بیت‌الله است.
شکلش همان باشد ولی باطنش را عوض کنید. امور دیگر هم همین طور است! این یک تعریف جامعه‌شناسانه از نقش دین در سنت‌های اجتماعی است. اعتقاد ما نقطه مقابل این اعتقاد است؛ ما می‌گوییم: حضرت ابراهیم اصل این خانه را برای خداپرستی ساخت؛ ولی بعد در آن انحراف پیدا شد و اسلام آن انحراف را تصحیح کرد؛ اما آن‌ها می‌گویند: اصل این خانه برای بت‌پرستی بود و اسلام قالب را حفظ کرد و محتوا را تغییر داد. حالا هم باید همین کار را کرد! فتحعلی آخوندزاده به یارانش سفارش می‌کرد و می‌گفت: با اسلام رسماً مبارزه نکنید؛ بلکه بگویید این اسلام امر درستی است و خیلی هم محترم است. بعد محتویات اسلام را عوض کنید؛ یعنی تفسیر جدیدی از دین ارائه دهید والا مبارزه مستقیم با دین غیر از شکست فایده‌ای ندارد. مردم به خدا، پیغمبر و امام حسین معتقدند.
شما بگویید: امام حسین خیلی مقدس است؛ اما امام حسین برای آزادی کشته شد؛ پس باید انسان آزاد باشد و هر کاری دلش می‌خواهد انجام دهد. در این صورت شما با اسم دین، دین را ریشه‌کن می‌کنید. بگویید امام حسین برای چه کشته شد؟ برای آزادی؛ آزادی یعنی‌چه؟ یعنی هر کس هر کاری دلش خواست انجام دهد. مسلماً در صورتی که هر کس هر چه دلش خواست انجام داد، دیگر از دین چیزی باقی نمی‌ماند. با این روش می‌توان به نام دین و احترام به امام حسین، دین را ریشه‌کن کرد! این از دستورات فتحعلی آخوندزاده آخونداف است که ریشه تحولات جدید فکری پروتستانتیستی از ایشان است. خودش هم تحصیل کرده و آخوند بود؛ اصلاً آخوندزاده هم بود. ایشان در دوران مشروطیت به روسیه رفت. این‌که در آن‌جا با چه کسانی و با کجا سروکار داشت خدا می‌داند. مورخین چیزهایی گفته و نوشته‌اند.
به هر حال ما باید این مسأله را برای خودمان روشن کنیم. ما اگر از دین سخن می‌گوییم باید بدانیم دین تا کجا با بشر سروکار دارد؟ آیا در اقتصاد ما نقشی دارد یا نه؟ کسانی که این گرایش‌های سکولاریستی را دارند می‌گویند: «دین را ببوس و بگذار طاقچه. قرآن را ببوس و احترام کن. نماز و عبادت خیلی خوب است. بروید تا صبح احیا بگیرید؛ خیلی خوب است. هر کاری می‌خواهید بکنید؛ فقط با ما کاری نداشته باشید!». مثلاً اگر مسأله ربا پیش آید و بگوییم ربا حرام است، می‌گویند: «آقا نمی‌توان ربا را حذف کرد؛ چون اقتصاد به هم می‌خورد. مگر می‌‌توان چنین چیزی را حذف کرد!». هر چه بگوییم اسلام می‌گوید: «فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ فَأْذَنُواْ بِحَرْبٍ مِّنَ اللّهِ ... ؛ اگر دست از ربا برنمی‌دارید اعلان جنگ با خدا بدهید.» چنین تعبیری در هیچ امری وارد نشده است. حرب یعنی‌چه؟ یعنی اعلان جنگ با خدا؛ اما دولت‌مردان سکولار می‌گویند: مگر می‌توان ربا را حذف کرد. همه دنیا با ربا می‌چرخد.
اگر بهره و نرخ بهره و این حرف‌ها را کنار بگذاریم اصلاً زندگی فلج می‌شود! کار به جایی می‌رسد که نهادهای مقدس -دیگر بیش‌تر از این اسم نمی‌برم- هم در همین دام می‌افتند. طبق این دیدگاه، دین، امام حسین، هیأت رزمندگان و ... بسیار خوب است و باید قربانشان هم برویم؛ اما اشکالی هم ندارد که از آن‌ها ربا بگیریم و منت هم سرشان بگذاریم که به آن‌ها وام می‌دهیم؛ یعنی دین در این‌جا نباید دخالت کند. در مسایل دیگر هم با همین روش مشی می‌کنند. مثلاً درباره مسأله حجاب می‌گویند: آقا نمی‌شود که با مردم مبارزه کرد. مردم آزادند. اگر بر مردم فشار بیاورید که حتماً باید حجاب در جامعه باشد مخالف دین رفتار کرده‌اید. دین اهل فشار و اکراه نیست؛ لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ ....
سیره امیرالمؤمنین
این افراد در برابر سیره امیرالمؤمنین علیه‌السلام چه می‌گویند؟! چرا ایشان تازیانه به دست می‌گرفت و به بازار می‌رفت؟ روزی شنید که حضرت زینب سلام‌الله‌علیها از بیت‌المال دست‌بندی نقره‌ای‌ گرفته‌اند تا برای شرکت در یک مجلس عروسی از آن استفاده کنند. حضرت به دنبال مسئول بیت‌المال فرستاد و او را بازخواست کرد که چرا این دست‌بند را به زینب دادی؟ او گفت: دختر شما از من عاریه‌ای با ضمانت برای یک روز خواست و ضمانت کرد که اگر نقصی در آن پیدا شد جبران کند. من هم به این شرط دست‌بند را به او دادم. فرمود: اگر به این شرط نبود اولین دستی که از بنی‌هاشم به جرم دزدی می‌بریدم دست دخترم زینب بود.
طبق دیدگاه سکولاریسم باید گفت: لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ. چرا دستش را می‌بری؟! او را نصیحت کنید؛ کار فرهنگی کنید؛ بگویید: دخترجان این کار را نکن؛ حالا انجام دادی این دفعه عیبی ندارد؛ ولی دیگر از این کارها نکن. با احترام و با شرایطی که کار فرهنگی دارد کار فرهنگی کنید! باید پرسید چرا اگر به این شرط نبود جضرت دست دخترش را می‌بریدند؟ آیا واقعاً دست زینب، دختر پیغمبر، دختر زهرا را ببرند به خاطر این‌که دست‌بندی را از بیت‌المال برای عروسی عاریه گرفته است تا یک روز دستش کند و بعد بیاورد؟!
عقیل برادر امیرالمؤمنین علیه‌السلام بچه‌های ژولیده و گرسنه‌اش را به ایشان نشان داد و گفت: برادر این بچه‌ها را ببین چه قدر ژولیده‌اند. زندگی ما درست اداره نمی‌شود. برای ما سهم بیش‌تری قائل شو. حضرت آهن گداخته را نزدیک دست عقیل برد. او از حرارت آهن گداخته فریاد زد و گفت چرا چنین می‌کنی؟ دستم می‌سوزد. حضرت فرمود: تو می‌ترسی از این آهن دستت بسوزد؛ اما نمی‌ترسی من از آتش جهنم بسوزم؟ حق تو از بیت‌المال همین اندازه است. صبر کن تا سهم من درآید و آن را با تو قسمت کنم. اگر ناگزیر از دادن چیزى به خانواده‌ام نبودم همه سهمم را به تو مى‏دادم؛ اما بیش تر از این نمی‌توانم. در مسند قضا می‌نشست و اگر بر کار خلافی شهادت می‌دادند با تازیانه بر خلاف‌کار حد جاری می‌کرد. وقتی به بازار می‌رفت تازیانه به دست می‌گرفت و می‌رفت. اگر کسی تخلفی یا اجحافی می‌کرد یا دروغی می‌گفت، تعزیر و مجازاتش می‌کرد.
اسلام، فقط کار فرهنگی نیست
اسلام هم موعظه دارد و هم تعلیم، هم آموزش و پرورش دارد و هم تربیت صحیح و هم قوانین کیفری. برخی فکر می‌کنند که در جامعه فقط دو گونه کار داریم: یکی کار امنیتی که پشتوانه‌اش سلاح است و یکی کار فرهنگی که باید خیلی با احترام و نرمی انجام شود و کار سومی نداریم! آیا واقعاً همین‌طور است؟! پس با تخلفات از قانون چگونه برخورد می‌شود؟ مثلاً شهرداری گفته است سد معبر نکنید. اگر عده‌ای سد معبر کردند مأموران انتظامی چه کار ‌کنند؟ کار فرهنگی این است ‌که دوستانه بگویند: این کار زشت است؛ راه مردم بسته می‌شود. اگر طرف به این حرف‌ها اعتنایی نکرد بالأخره چه کار کنند؟ معمولاً در چنین مواقعی پلیس او را جریمه می‌کند. آیا این کار برای امنیت کشور خطر دارد؟ آیا این کسی که سد معبر کرده قصد براندازی داشته است؟
نه، او می‌خواهد کمی بیش‌تر پول جنس‌هایش را در راه چیده بود تا جلوی چشم مشتری باشد و بتواند فروش بیش‌تری داشته باشد؛ فضای مغازه‌اش کوچک بود کمی از فضای معبر را هم گرفت. این چه خلاف امنیتی است؟ با این حال آیا پلیس جلویش را می‌گیرد یا نه؟ این‌جا باید کار امنیتی کرد یا کار فرهنگی؟ پلیس پشتوانه اجرای قانون است. کسی که تخلف می‌کند و رو در روی قانون‌گذار می‌ایستد و رسماً می‌گوید: من تخلف می‌کنم، وظیفه پلیس است که جلوی او را بگیرد؛ خواه مسأله امنیتی باشد یا غیرامنیتی. این حرف‌ها که وظیفه پلیس فقط دخالت در مسایل امنیتی است، از کجا آمده است؟!
زمان شاه ملعون وقتی نزدیک ماه رمضان می‌شد شهربانی اعلامیه می‌داد که رستوران‌ها حق ندارند در روز ماه رمضان رسماً سرویس دهند. گاهی پلیس رستوران‌ها را می‌بست. فقط در رستوران‌هایی که در مسیر مسافرها بودند غذا خورده می‌شد؛ آن‌ها هم باید طوری سرویس می‌دادند که آشکار نباشد. در زمان شاه می‌گفتند: اگر دیدید کسی علناً روزه‌خواری می‌کند به پلیس شکایت کنید تا او را جلب کند. آیا اگر کسی علناً روزه می‌خورد امنیت کشور به خطر می‌افتاد؟! پلیس ضامن اجرای قانون است. اگر کسی در مقابل قانون ایستاد و نخواست قانون را بپذیرد وظیفه پلیس است که او را جلب کند. دولت یعنی همین؛ دولت یعنی نهادی که در اجرای قانون متکی به قدرت است. کار دولت فقط موعظه و کار فرهنگی نیست؛ البته کار فرهنگی جایگاه خودش را دارد. دولت وزرات فرهنگ و ارشاد اسلامی دارد و آن هم وظایفی دارد. گرچه وزیر فرهنگ دولت اصلاحات می‌گفت: «قید اسلامی برای وزارت فرهنگ یک قید تشریفاتی است و کار ما همان کار وزرات فرهنگ و هنرِ زمان شاه است!» ولی این حرف، حرف غلطی است و کار فرهنگی جایگاه خودش را دارد و مسئولیتی برای دولت محسوب می‌شود. اصلاً فلسفه وجودی دولت این است که مقررات را در مقابل متخلف به زور اجرا کند. ویژگی دولت این است که قدرت قاهره دارد والا اگر قانون وضع شود ولی عده‌ای صریح بگویند ما عمل نمی‌کنیم، چه فایده‌ای دارد و چگونه نظم حاکم می‌شود؟
وظیفه بزرگ دولت اسلامی
از بزرگ‌ترین وظایف دولت اسلامی حفظ شعارها و ارزش‌های اسلامی است. این نکته هم در قانون اساسی و هم در سوگندنامه رئیس‌جمهور آمده است. اگر دولت اسلامی چنین وظیفه‌ای نداشته باشد، پس دولت اسلامی با دولت غیراسلامی چه فرقی خواهد داشت؟ دولت اسلامی حافظ شعارهای اسلامی است و باید ارزش‌های اسلامی را در جامعه حفظ کند. اگر کسی در خانه‌اش مخفیانه مشروب خورد کسی حق ندارد به او تعرض کند. تجسس حرام است و ورود در خانه مردم هم جایز نیست؛ اما اگر کسی در خیابان مشروب خورد و عربده کشید، آیا باید بگوییم دولت فقط نصحیتش کند؟ اتفاقاً این‌جا باید مچش را بگیرند و او را به زندان بیاندازند. اگر علی علیه‌السلام بود همانجا او را تازیانه می‌زد. کسی که رسماً در مقابل قانون اسلام و قانون کشور می‌ایستد باید مجازات شود. چه کسی باید او را مجازات کند؟ نیروی انتظامی؛ اصلاً فلسفه وجود نیروی انتظامی همین است. با این حال آیا درست است که ما بگوییم کار نیروی انتظامی فقط مبارزه با مسایل امنیتی است؟!
پس این مسایل را چه کسی باید رسیدگی کند؟ این مشکلات از کجا ناشی می‌شود؟ همه این‌ها ناشی از این است که نفهمیدیم جایگاه دین در جامعه کجاست؟ چنین وانمود می‌شود که دین یک مقوله فرهنگی است و دین یعنی اعتقادات و اخلاق، و این حرف‌ها مقوله‌ای فرهنگی است. این صغرای قضیه است. کبرای قضیه هم این است که هر کار فرهنگی باید با احترام، با ادب، بدون تعرض و بدون توهین انجام گیرد؛ بنابراین ارزش‌های دینی فقط باید از راه نصیحت، با احترام و با محبت انجام بگیرد. در این صورت تعزیرات حکومتی چه نقشی دارد؟ این مغالطه است؛ این برهان نیست. اولاً دین فی‌الجمله کار فرهنگی است؛ یعنی مسایل فرهنگی هم دارد؛ اما آیا همه کارهای دین فرهنگی است؟ ابداً این‌گونه نیست. دین قضاوت هم دارد. دفاع هم دارد. مجازات هم دارد؛ این موارد جزء دین است. قرآن صریحاً می‌گوید: «الزَّانِیَةُ وَ الزَّانی‏ فَاجْلِدُوا کُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ وَ لا تَأْخُذْکُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فی‏ دینِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ لْیَشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنینَ ؛ اگر پسر و دختری عمل منافی عفت انجام دادند باید آن‌ها را در حضور مردم صد تازیانه بزنید.
در مورد اجرای احکام خدا جای إعمال عاطفه نیست؛ بلکه این‌جا باید قاطعانه برخورد کنید. حتماً باید در موقع مجازات آن‌ها گروهی از مومنین حضور داشته باشند؛ نگویید حالا چیزی نشده! یک جوانی خطایی کرده است؛ در چهار دیواری زندان حدش را بزنید تا کسی نبیند و آبرویش نریزد. اصلاًً قرآن می‌خواهد آبرویش بریزد تا دیگران عبرت بگیرند؛ می‌گوید: «وَلَا تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ؛ نباید رأفت نسبت به آن دو مانع از اجراى حکم الهى شود». آیا اگر جوانی دچار وسوسه شیطان شد و گناه و اشتباهی کرد امنیت کشور به خطر می‌افتد؟ این قضیه چه ربطی به مسایل امنیتی دارد؟ این مسأله مسأله‌ای اخلاقی است؛ یک مفسده اجتماعی است و باید با آن مبارزه کرد؟ اما چه کسی باید مبارزه کند؟ نیروی انتظامی باید اقدام کند. نیروی انتظامی ضابط قوه قضائیه است؛ مجری قانون و پشتوانه اجرای قانون است. چرا؟ چون دین گفته، چون خدا گفته است.
اگر انقلاب ما برای این بود که دین اجرا شود باید به لوازم آن هم ملتزم شویم. اگر دین آن چیزی است که اروپاییان می‌گویند، یعنی دین فقط در معبد و در کلیساست، بهتر بود انقلاب نمی‌کردیم. در زمان شاه هم هیچ کس مزاحم روضه‌خوانی نبود. از کاخ شاه هم روضه‌خوانی پخش می‌شد. در ایام عاشورا از کاخ گلستان روضه پخش می‌شد. اگر دین فقط همین روضه‌خوانی و نماز و این حرف‌هاست پس چرا انقلاب کردیم؟ متأسفانه بسیاری از متدینان، انقلابیان و نخبگان ما درست باورشان نیست که جایگاه و قلمرو دین کجاست. چرا؟ چون تحت تأثیر فرهنگ غربی قرار گرفته‌اند. اگر بخواهیم جامعه اسلامی ما اصلاح شود باید از همین جا شروع کنیم. باید اول این مسأله را حل کنیم که اصلاً جایگاه دین کجاست؟ اگر دین فقط برای مسجد و معبد است باید اعتراف کنیم که انقلاب کردن ما اشتباه بود؛ چراکه آن زمان هم نمازمان را می‌خواندیم، روزهمان را می‌گرفتیم، سینه‌زنی‌مان را می‌کردیم و احیاءمان را می‌گرفتیم و کسی به این کارها کار نداشت. پس ابتدا باید سعی کنیم به هر اندازه که می‌توانیم این مسأله را به طور ریشه‌ای، کامل و همه جانبه برای خودمان حل کنیم و بعد سعی کنیم به دیگران منتقل کنیم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات