قبل از آغاز نهضت امام گروه های سیاسی ای که در ایران حضور داشتند در میان مردم بی اعتبار شده بودند. به رغم اینکه آنها خودشان را پیشکسوت و پیشتاز می دانستند و فکر می کردند که هر مبارزه ای که در ایران صورت می گیرد باید زیر نظر آنها باشد اما در میان مردم جایگاه و پایگاهی نداشتند. میتینگ های آنها در میدانی که کلا دو هزار نفر بیشتر جمعیت در آنجا جا نمی گرفت تشکیل می شد، هزار یا هزار و چهارصد نفر از افراد در آنجا جمع می شدند که آنها هم یا سمپات بودند یا وابسته حزبی و یا تماشاچی بودند و نه تنها در سرنوشت و سیاست کشور نقشی نداشتند بلکه در میان مردم هم موقعیتی نداشتند. این جریان باعث شد که بعضی از افراد گروه به فکر بیفتند و بررسی کنند که عامل این بی اعتباری و بی اعتمادی مردم به گروه ها چیست. آنها دیدند که دو مسئله و کاستی در این قضیه وجود دارد که باعث شده است آنها در میان مردم جایگاه و پایگاهی نداشته باشند؛ اینکه از اسلام بیگانه اند و در سرنوشت مبارزاتشان برای اسلام نقشی قائل نیستند و دوم اینکه مبارزات آنها در چارچوب سیاست خود رژیم است، نسبت به شاه و استکبار جهانی وفادارند و برخلاف سیاست آمریکا کاری انجام نمی دهند در چارچوب مبارزات پارلمانتاریستی حرکت می کنند.
اگر قرار بود انتخاباتی صورت بگیرد اعلامیه ای می دادند و اعلام می کردند که ما یا کاندیدایی معرفی نمی کنیم یا به این شرط معرفی می کنیم. اینجا بود که گروهی به نام نهضت آزادی تشکیل دادند و با شعار پایبندی به اسلام (اما اسلام منهای روحانیت، اسلامی که آمریکا از آن بدش نیاید و از آن احساس خطر نکند) از گروه اصلی انشعاب کردند. نهضت امام در چنین مقطعی آغاز شد. گروهی که تحت عنوان نهضت آزادی به صحنه آمده بودند برای جبران بی اعتباری احزاب میان مردم وارد صحنه شدند، هم از روحانیت تجلیل کردند و هم سعی کردند خودشان را به روحانیت نزدیک کنند و هم سعی کردند در اعلامیه دادن و موضع گیری کردن از حرکتی که امام آغاز کرده بود عقب نمانند و از همه مهم تر اینکه به قم آمدند تا با امام ملاقات کنند. امام با تجربه ای که از تاریخ داشت و درس هایی که از تاریخ گرفته بود دریافته بود که گروه های سیاسی چه خنجرهایی از پشت به مردم زده اند. در نهضت مشروطه دیدیم که همین روشنفکرمآب ها، همین فراماسون ها چه بلایی بر سر نهضت آوردند، نهضت را به چالش کشیدند و از مسیر منحرف کردند و در نهضت ملی شدن صنعت نفت هم باز آن قضیه تکرار شد. از این رو امام سعی کرد که دیگر اجازه ندهد در نهضت اسلامی ایران این گروه ها نقشی ایفا کنند و حضوری داشته باشند لذا نهضت آزادی را نپذیرفت و اجازه نداد که اینها از موقعیت ایشان استفاده کنند و برای خودشان پرستیژی کسب کنند
. این جریان گذشت و 15 خرداد به وجود آمد و امام دستگیر شد. اعضای نهضت آزادی به خاطر تندروی هایی که از دید رژیم شاه کرده بودند مورد فشار قرار گرفتند و از طرف دولت دستگیر و محاکمه شدند و به ده سال زندان محکوم شدند و دریافتند که سیاست پیشکسوتان آنها درست تر بوده و باید در مقابل آمریکا دست به عصا راه رفت لذا از آن زمان متنبه شدند و سیاستشان عوض شد و از سال 1343 تا سال 1356 دیگر نهضت آزادی مرد؛ دیگر نه حرکتی داشت و نه مبارزه و فعالیتی داشت، نه نفسی کشید و نه حرفی زد. رژیم هم دریافت که اینها کاملا تسلیم شده اند لذا با اینکه آنها را به ده سال زندان محکوم کرده بود در سال 1346 به مناسبت تاجگذاری شاه آنها را از زندان آزاد کردند. امام دستگیر و زندانی شد و بعد از آزادی دوباره به مبارزه ادامه داد. این مسئله منجر به تبعید امام شد. رژیم شاه فکر می کرد اگر امام را تبعید کند نهضت فروکش می کند ولی در عمل دریافت که مسئله عمیق تر از این حرف ها است چون امام به ملت آگاهی داده بودند و مردم به وظایف اسلامی خود آشنا شده بودند از این رو نهضت ادامه پیدا کرد و پیش رفت. گروه های سیاسی احساس کردند که عقب مانده اند از این رو جوانانی از نهضت آزادی و جبهه ملی دور هم جمع شدند و تشکیلات مسلحانه به راه انداختند چون بعد از 15خرداد تقریباً اندیشه مسلحانه در میان ملت ایران کاملا جا باز کرد. بازاریان، روحانیان، دانشگاهیان و سایر قشرهای جامعه به این نکته پی بردند که باید با رژیم شاه با زبان خودش حرف زد. مسئله قیام مسلحانه میان مردم جا افتاد و این گروه جدیدالتأسیس که مجاهدین خلق نام داشت از این قضیه سوءاستفاده کرد، به صحنه آمد و سعی کرد از روحانیت استفاده بکند بنابراین به روحانیان و علمای قم و همچنین به مراجع نجف از جمله امام نزدیک شد.
امام دست رد به سینه آنها زد. عرض کردم که درسی که امام از تاریخ گرفته بود این بود که این روشنفکرمآبان آدم های سالمی نیستند و جریان روشنفکری شجره خبیثه ای است که از اول به وجود آمده و نقش اینها همیشه منفی خواهد بود. سازمان منافقین نتوانست در امام و در نجف نفوذ بکند اما در ایران توانست کاملا میان روحانیان مبارز و علما جایگاه کسب کند و جلو برود و موقعیت فوق العاده ای را به دست آورد. می دانید که بسیاری از روحانیان مبارز ما همه نیروی خودشان را در راه اینها گذاشتند برای مثال وجوهات شرعی ای را که در اختیارشان قرار می گرفت در اختیار آنها قرار می دادند، جوانان مسلمان را تشویق می کردند که به آنها بپیوندند، برای آنها خانه تیمی تهیه می کردند و تا آنجایی که توانستند به آنها کمک کردند اما دیری نپایید که مشخص شد دید امام نسبت به این گروه صحیح بوده است و این افراد منحرف، فاسد و خائن اند. جمعی از گروه سازمان مجاهدین خلق تغییر ایدئولوژی دادند و مارکسیست شدند و رسماً اعلام کردند که ما به اسلام اعتقادی نداریم و اسلام نمی تواند دین حرکت و خروش باشد و ما باید برای حرکت و مبارزات به مارکسیسم متوسل شدیم. آنها مارکسیست شدند اما عده ای از آنها احساس کردند که اگر اعلام کنند که مارکسیست هستند و به اسلام اعتقادی ندارند در میان مردم ساقط و بی اعتبار می شوند و جالب اینجا بود که رئیسشان، مسعود رجوی، در زندان به عوامل و ایادی خودش که مارکسیست شده بودند سفارش کرد که این موضوع را بروز ندهند و اعلام نکنند که مارکسیست شده اند و جالب اینجا بود که حتی یکی از این مارکسیست ها در زندان پیش نماز می شد و عده ای از منافقین پشت سر او نماز می خواندند.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی که این افراد از زندان آزاد شدند سعی کردند دوباره همان روش گذشته و نفاق را در پیش بگیرند و به روحانیت نزدیک شوند. قاعدتاً آن جریان قبلی باید به روحانیان و مسلمانان این درس را می داد که آنها آدم های مطمئنی نیستند و نباید به آنها اعتماد کرد ولی می بینیم که برخی از روحانیان و مسئولان درس نگرفتند. وقتی که منافقین از زندان آزاد شدند به رغم اینکه جمعی از آنها مارکسیست شده بودند و آنهایی هم که دم از اسلام می زدند کاملاً مشخص بود که فریبکار هستند باز هم عده ای به اینها دلبستگی داشتند، آنها باز هم در حوزه علمیه نفوذ داشتند و به بیت بسیاری از علما رفت وآمد می کردند و توانستند برای خودشان موقعیتی کسب کنند. آنها تلاش زیادی کردند که به امام نزدیک شوند حتی در چند اعلامیه خود از امام به عنوان «پدر خمینی»! نام بردند اما در طول چند سالی که گذشت در عمل دریافتند آگاهی این ملت و هوشیاری امام اجازه نمی دهد که اینها بتوانند در میان مردم نفوذ کنند. آنها احساس کردند که اعتباری ندارند و نمی توانند نقشه شان را اجرا کنند و اوضاع را در دست بگیرند و بر نظام مسلط شوند و انقلاب را به سویی که خودشان می خواهند ببرند لذا جمعی از آنها بر آن شدند که در برابر نظام بایستند و وارد فاز نظامی بشوند و با حرکت نظامی، انقلاب را ساقط کنند تا به خواسته های خودشان برسند. برخی از آنها قبول نکردند و گفتند که راه به جایی نمی بریم و الان باید در نظام نفوذ کرد و زمینه فراهم کرد تا در آینده، فرصتی به دست آوریم و نقشه خودمان را اجرا کنیم. دیدید که عده ای از آنها که وارد فاز نظامی شدندچه بلایی بر سر کشور آوردند و بهترین شخصیت های این کشور از جمله آیت الله بهشتی (که به تعبیر حضرت امام یک ملت بود) و بسیاری از نخبگان و عزیزان این ملت از جمله رجایی و باهنر را به خاک و خون کشیدند.
گروهی که تصمیم گرفتند در نظام بمانند و به اصطلاح در مراکز کلیدی نفوذ کنند، عنوان سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را برای خودشان برگزیدند و تلاش کردند که با نزدیک شدن به علما و روحانیت بتوانند جایگاهی برای خودشان پیدا کنند تا در آینده نقشه های شیطانی خودشان را عملی کنند. متأسفانه بعضی از بزرگان، مسئولان و علما به آنها اعتماد کردند و آنها را در پست های حساس جا دادند. من نمی خواهم بگویم تمام کسانی که تحت عنوان سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی اعلام موجودیت کردند خائن و فاسد بودند و این نقشه ای را که عرض می کنم در سر داشتند. کم نبودند کسانی که خالصانه به اینها پیوستند و فکر کردند که اینها واقعا گروه سالمی هستند. اعضای سازمان به اصطلاح مجاهدین انقلاب اسلامی وارد تشکیلات نظام شدند و سعی کردند که در میان مقامات روحانی و مسئولان کشور پایگاهی بیابند و پست های کلیدی را اشغال کنند و از آن روز تا به حال هر روحانی یا غیر روحانی ای که در مقابل نظام حرفی داشته و موضع منفی داشته اینها مانند مگسی که روی زخم می نشیند در کنار آنها بودند و خیانت کردند. در جریان جاسوسان آمریکا که در لانه جاسوسی توسط دانشجویان خط امام به گروگان گرفته شده بودند خیانت آنها این بود که به اصطلاح مسئولیت مذاکره با آمریکا را برعهده گرفتند و قرار بر این بود که آزادی این گروگان ها با شرایطی همراه باشد که بتوان آمریکا را واقعا در مقابل ایران زمینگیر کرد و از توطئه برضد ایران بازداشت ولی آنها در الجزایر گروگان ها را تحویل دادند و هیچ چیزی هم در مقابل نگرفتند. در جریان جنگ تحمیلی هم بعضی از این افراد نقشه های منفی و خائنانه ای داشتند که باید در تاریخ مورد بررسی قرار گیرد.
به رغم اینکه همدوره های آنها در گذشته (قبل و بعد از انقلاب) آن ضربه ها را زدند برخی از روحانیان عبرت نگرفتند و به این عناصر اعتماد کردند. این گروهک توانست در برخی از مراکز علمی جا داشته باشد و این نقشه ادامه پیدا کرد. سی سال از انقلاب گذشت و مجاهدین انقلاب اسلامی که آمده بودند با نفوذ در دستگاه روحانیت و در جمهوری اسلامی نقشه های خودشان را پیش ببرند احساس کردند که این نظام به حدی عمیق و ریشه دار است که اینها به آسانی موفق نمی شوند آن را در هم بشکنند و به شکست بکشانند بنابراین آخرین مرحله این بود که رسما علیه نظام قیام کنند و در جریان (انتخابات) مجلس هفتم بود که تصمیم گرفتند اعتصاب کنند و شلوغ کنند و می خواستند همین قضیه ای را که در دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری اتفاق افتاد، آن زمان در مجلس به راه بیندازند اما راه به جایی نبردند ولی در جریان انتخابات سال گذشته به سیم آخر زدند. آمریکا، انگلستان، فرانسه و رژیم صهیونیستی به یاری این باند مرموز شتافتند و آن بساط خائنانه را به راه انداختند. به رغم اینکه در خارج همه قدرتمندان از اینها حمایت می کردند. در داخل هم گروه های ضدانقلاب و ضداسلام مانند منافقین، بهاییان، سلطنت طلبان، تجزیه طلبان حتی همجنس بازان از اینها حمایت کردند باز هم راه به جایی نبردند. در این شرایط انتظار این است که این گروه های فاسد دیگر راهی به بیت علما، مراجع و بزرگان نداشته باشند اما باز می بینیم که به رغم همه مصایبی که اینها در طول 50 سال گذشته از جریان نهضت امام، از سال 1341 تا به امروز، به وجود آوردند هنوز هم پیش برخی از این آقایان و شخصیت ها جایگاه دارند و برخی ساده لوحان را تحت تأثیر قرار می دهند.
اینجاست که ما می فهمیم چرا از تاریخ عقب هستیم؛ لقد کان فی قصصهم عبره لاولی الالباب. برخی از بزرگان، روحانیان و مسئولان ما اگر از تاریخ درس می گرفتند الان دیگر نباید این عناصر مرموز و مزدور به بیت اینها راهی داشته باشند اما چه توان کرد که اینها اولی الالباب نیستند. اینکه می بینید مجلس خبرگان بعد از رحلت امام شخصیتی مانند آیت الله العظمی خامنه ای را به عنوان رهبر تعیین می کند به راستی سنجیده و حساب شده است. امروز باید به تشخیص عمیق و سنجیده این بزرگان آفرین گفت که شخصیتی را برگزیدند که توانست جانشین امام باشد. امروز مقام معظم رهبری تنها فردی است که می تواند از اسلام، انقلاب و آرمان های این ملت پاسداری کند، آلت دست باندها، سازمان های جاسوسی و توطئه گران نفاق پیشه قرار نگیرد و فریب نخورد. مقام رهبری ویژگی هایی دارد که آن ویژگی ها تنها در امام دیده می شد. از بزرگ ترین ویژگی های مقام معظم رهبری همان بصیرت و جریان شناسی ایشان است. در میان علمای ما به ندرت کسانی بودندکه چنین ویژگی هایی داشتند و جریان شناس بودند. امام از کسانی بود که جریان های انحرافی را خوب می شناخت.
در همان نخستین ملاقاتی که منافقین با امام کردند او دریافت که اینها منحرف اند و دست رد به سینه آنها زد. این امکان ندارد مگر آن ارتباط و پیوند ناگسستنی با مبدأ وحی وجود داشته باشد. العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء. این علم، علمی نیست که هر کسی بتواند آن را کسب کند. انسان باید واقعاً وارسته باشد و پیوندی عمیق با خدا داشته باشد تا چنین بصیرتی به او داده شود من جاهد فینا لنهدینهم سبلنا وعده های قرآنی تخلف ناپذیر است. از آنجایی که مقام معظم رهبری خودشان را یکپارچه برای خدا خالص کرده اند، تمام وجودشان خدایی شد خدا بصیرتی فوق العاده بر ایشان ارزانی داشت. الان بیست سال است که ایشان رهبری کشور را بر عهده دارند و می بینیم که کوچک ترین خطا و اشتباهی از ناحیه ایشان انجام نگرفته است و کاملاً مثل یک دیده بان همیشه بیدار این انقلاب و کشور را دیده بانی می کنند و در مقابل توطئه ها و نقشه ها و ترفندها و شیطنت های استکبار جهانی کاملاً هوشیار و بیدارند و کوچک ترین غفلتی از ایشان دیده نمی شود. این بصیرت، آگاهی، هوشیاری و جریان شناسی مقام معظم رهبری منحصر به فرد است و در دیگران وجود ندارد.