محمد قوچانی
ظاهراً امکان جلبنظر نمایندگان پارلمان برای رئیسجمهور وجود ندارد. شش رای منفی به وزرای پیشنهادی آموزش، رفاه، تعاون و سه وزیر پیشنهاد نفت طی تنها سه ماه نشان میدهد که محمود احمدینژاد اگرچه توانست در سوم تیرماه 1384 بدون حمایت اکثریت نخبگان کشور به ریاستجمهوری برسد اما ادامه کار بدون جلب رای و نظر آنان ممکن نیست. جالب اینکه در سکوت نخبگان اصلاحطلب این چکاچک نقدهای نخبگان اصولگراست که به گوش میرسد.
احمدینژاد در شرایطی نامزد ریاستجمهوری شد که هیچ حزب اصولگرایی از او برای نامزدی ریاستجمهوری دعوت نکرد. نه تنها گروههای سنتی محافظهکار که برخی گروههای سیاسی که محمود احمدینژاد عضو مرکزیت آنها بود (مانند جامعه اسلامی مهندسان و جمعیت ایثارگران) از نامزدهای دیگر حمایت کردند. احمدینژاد نیز ترجیح داد که از آغاز در زمین محافظهکاران (به طور مشخص شورای هماهنگی نیروهای انقلاب اسلامی به ریاست علیاکبر ناطقنوری) بازی نکند و با چراغ خاموش به کرسی ریاستجمهوری نزدیک شود و در کمال بیاعتنایی دیگران ثبتنام کند و البته در کمال ناباوری آن رئیسجمهوری شود. احمدینژاد تنها در یک مقطع از حمایت جناح شورای شهر ائتلاف آبادگران برخوردار شد در حالی که جناح مجلس هفتم همین ائتلاف از محمدباقر قالیباف حمایت میکردند. هیچ نشریهای از احمدینژاد حمایت نکرد و هیچ حزبی برای او بیانیه صادر نکرد. با وجود این احمدینژاد رئیسجمهور شد بدون آن که ریاستجمهوری وی تغییری در آرایش نیروهای سیاسی ایجاد کند. میدانیم که به دلیل عدم پیوستگی نظام پارلمانی و نهاد ریاستجمهوری ایران (که هریک منشاء مشروعیتی جداگانه و مستقل و متکی به رای مستقیم مردم دارند) هنگامی که رئیسجمهور جدیدی در ایران به قدرت میرسد اکثریت و اقلیت پارلمان جابهجا میشود و دستکم در آغاز به کار دولت جدید تعداد حامیان دولت از مخالفان آن بیشتر میشود. با همین منطق بود که وزرای دولت اول سیدمحمد خاتمی با وجود اکثریت محافظهکار مجلس پنجم (حتی عبدالله نوری و عطاالله مهاجرانی که اکثریت وقت به شدت مخالف آن دو بودند) رای آوردند. اما در مورد محمود احمدینژاد چنین اتفاقی رخ نداد. غیرمنتظره بودن ریاستجمهوری وی برخلاف غیرمنتظره بودن ریاستجمهوری وی برخلاف غیرمنتظره بودن ریاستجمهوری خاتمی به خضوع و فروتنی و سردرگمی موافقان و مخالفان منتهی نشد. مجلس هفتم (که از نظر اصلاحطلبان ایجاد آن یک حلقه از زنجیره تحولاتی بود که به ریاستجمهوری احمدینژاد منتهی شد) مهمترین نهاد مخالف دولت شد و این همان مجلسی است که نه اصلاحطلب که اصولگرا خوانده میشد و البته هرگز به احمدینژاد رای نداده بود. اکثریت مجلس هفتم در بیستوهفتم خرداد به دو بخش تقسیم شدند. گروهی به رهبری محمدرضا باهنر به علی لاریجانی رای دادند و گروهی به رهبری احمد توکلی به محمدباقر قالیباف. بودند کسانی که از اکثریت به هاشمیرفسنجانی رای دادند و نیز آنان که به محسن رضایی میخواستند رای دهند یا مهدی کروبی و شاید تنها چند نفر به مصطفی معین. اما به نظر میرسد کمتر کسی در بیستوهفتم خرداد رسماً از احمدینژاد حمایت کرد. احمدینژاد نیز از هنگامی که رئیسجمهور شده حساب خود را با نخبگان کشور روشن کرده است. او معتقد است که چون هیچیک از نامزدهای حزبی و جناحی در انتخابات پیروز نشدند پس عصر احزاب در ایران شروع نشده به پایان رسیده است. پس مستقیماً با مردم سخن میگوید همان مردمی که ظاهراً بدون توجه به احزاب به احمدینژاد رای دادهاند. احمدینژاد باب سخنگویی دولت با خبرنگاران رسانهها را بسته است و هر از گاهی خود مستقیماً از پشت شیشه تلویزیون با مردم سخن میگوید، با سیاستمداران و نخبگان حتی محافظهکار (البته به جز محمدرضا باهنر) ارتباط تعریفشدهای ندارد و ترجیح میدهد از «توده مردم» سخن بگوید: کلیت بدون شکل واحد و متغیر ناپایداری که نمیتواند به همان معنایی باشد که معمولاً از واژه «ملت» فهمیده میشود.
نتیجه آنکه هم رئیسجمهور برای نخبگان پیشبینی ناپذیر است و هم نخبگان برای او. هم او یک شبه وزیر معرفی میکند (و گویا ترجیح میدهد مانند روز سوم تیر شگفتیساز و غیرمنتظره بماند) و هم مجلس برای اولینبار در تاریخ جمهوری اسلامی سه بار پیاپی به انتخابهای معرفی شده رئیسجمهور رای منفی میدهد. این اتفاق تنها با سالهای اول انقلاب اسلامی (که هنوز نهاد دولت بیثبات بود) قابل مقایسه است و آثار زیانبار خود را در ثبات کشور در همین مدت کوتاه نشان داده است. وضعیت بورس تهران، مذاکرات نفتی ایران و روابط خارجی ایران مصداق عینی این بیثباتی نگرانکننده است. وضعیتی که در صورت تداوم بیتوجهی رئیسجمهور به نخبگان ادامه پیدا خواهد کرد. تصور آقای احمدینژاد از حکمرانی و دموکراسی (واژهای که در ادبیات سیاسی ایشان مفقود است) چیزی شبیه باورهای تودهگرایانی است ه معتقدند باید بدون هیچ واسطهای با عامه مردم سخن گفت.
فروتنی در برابر خلق اخلاق پسندیدهای است که باید در حاکمان ایران احیا شود اما حذف نخبگان و آنان را به چوب اشرافیت راندن فروتنی نیست نوعی غرور و خودپسندی است. در عالیترین دموکراسیها برای جلوگیری از عوامسالاری (که مفهومی جدای از مردمسالاری) است نهادهای واسطهای به وجود آمدهاند که معمولاً آن را جامعه مدنی میخوانند و رابطه میان توده مردم و نهاد دولت هستند. درواقع اگرچه تصمیمگیری نهایی با عامه مردم است اما تصمیمسازی برعهده این نخبگان قرار دارد. نخبگان مذکور البته از میان همان عامه مردم برخاستهاند و در کار اداره کشور کارآزموده شدهاند و تجربههایی که از برکت اعتماد مردم به دست آوردهاند را در اختیار حاکمان قرار میدهند تا بتوانند به بهترین نحو حکمرانی کنند. به همین دلیل در بسیاری از کشورها انتخاب رئیس دولت برعهده مجالسی است که از همین نخبگان فراهم آمده است. چنان که در کشور ما نیز مقام رهبری توسط مجلس خبرگان انتخاب میشود. در کشورهایی که رئیسجمهور مستقیماً توسط مردم انتخاب میشوند (مانند ایالات متحده آمریکا) احزاب سیاسی در تعیین نامزد نهایی نقش اساسی دارند. همچنین در کنار مجالس عامه مجالسی به نام سنا (یا در زبان اعراب؛ مجلسالشیوخ) وجود دارند که از پوپولیسم جلوگیری میکنند چنین نظمی در دموکراسیهای مدرن هم مقابل نظامهای آریستوکراسی است که در آن اشراف به سبب خون و خاندان به قدرت میرسند و هم در مقابل نظامهای پوپولیستی قرار میگیرند که در آن نهادهای واسطه حذف میشوند و حاکمان مستقیماً بر تودهها حکومت میکنند. تصور ما از حکمرانی نمیتواند مانند تصور حاکمان ایران باستان باشد که با نصب زنگ و ریسمان بر در دیوان گمان عدالتگستری و دادگری بریم. نهادهای واسطه در دموکراسیهای مدرن میتوانند اهمیت موضوعات را به مردم یادآوری کنند، آنان را در برابر انتخابهای مناسب قرار دهند و به حاکمان تضمین دهند که چه گزینهای آنان را هم به تحقق اهدافشان میرساند و هم مردم را پشتیبان ایشان قرار میدهد. بدینترتیب از شوکهای بزرگ و نابودکننده بر اقتصاد و فرهنگ و سیاست کشور جلوگیری میشود و هم دولت میتواند به پذیرش پیشنهادات خود امیدوار شود و هم جامعه از ایجاد ثبات و آرامش در کشور مطمئن شود. طی سه ماه دولت آقای احمدینژاد چنین نظامی در کشور وجود ندارد.
رئیسجمهوری حتی در هماهنگی با مجلسی که همفکرانش در آن اکثریت دارند، ناکام است. نمیشود که رئیسجمهور به وظیفه خو در رد وزرا، و هر دو بگویند ما تنها مامور به وظیفهایم نه نتیجه. ساعتها مباحثه در صحن پارلمان و مدتها سردرگمی در صحن جامعه سبب شده دولت کنونی هنوز نتواند به استقراری کامل دست یابد. عدم استقرار این دولت نه تنها سبب میشود توفیقهای آن برای حامیانش جلوهگر شود بلکه منتقدان را در معرض این واقعیت قرار میدهد که دولت غیرمستقر را نمیتوان نقد کرد و جز در باب دلایل عدم استقرار آن نمیتوان سخن گفت. اکنون رئیسجمهور باید به ترمیم رابطه خود با نخبگان بپردازد. این نخبگان از خبرنگارانی که باید اخبار علنی دولت را مخابره کنند آغاز میشود و تا نمایندگانی که باید به وزرای پیشنهادی رئیسجمهور رای دهند ادامه مییابد. هیچ ایرادی ندارد که رئیسجمهور وزرای ناشناخته را به عنوان ظرفیتهای کشف شده مدیریت در کشور به مجلس معرفی کند اما حداقل در بدون معرفی باید این وزرا در معرض افکار عمومی قرار گیرند تا شناخته شوند نه اینکه تنها رئیس دولت هر از گاهی از پشتپرده شیشهای تلویزیون با مردم سخن گوید. نکته جالب توجه آنکه رئیسجمهوری که رئیس همه کشور است هرازگاهی نخبگان کشور را (که معمولاً آنان را با اشراف اشتباه میگیرد) به افشاگری فرا میخواند. و به جای کم کردن فاصله با آنان بر عرض و طول این شکاف میافزاید. ابتکار احمدینژاد در مواجهه مستقیم با مردم، دیدارهای مردمی در عصر شهرداری و سفرهای استانی در عصر ریاستجمهوری فینفسه بد نیست و به خصوص در کسب رای مردم نقش مهمی دارد اما نادیدهگرفتن نخبگان کشور سبب میشود هیچ مدافعی برای دولت پیدا نشود و تنها بر انتظارات بیپایان و سپس ناامیدیهای بیکران عامه مردم لایهای دیگر تنیده شود. وضعیت کنونی دولت، تداوم بیاعتمادی نخبگان و قطع رابطه رئیسدولت و نخبگان است. چنین وضعیتی هم جامعه و هم دولت را در وضعی ناپایدار قرار داد. در چنین صورتی تنها یک خاطره ناتمام از این کابینه ناتمام باقی خواهد ماند و بس.