تاریخ انتشار : ۲۵ شهريور ۱۳۸۹ - ۰۹:۱۱  ، 
کد خبر : ۱۶۳۴۳۶
گفتمان عدالت و پیشرفت

عدالت در اندیشه سیاسی غرب


رضا جاودان
دو مکتب عمده فکری در غرب، لیبرالیسم و مارکسیسم هستند. تکیه لیبرالیسم بر آزادی و فردگرایی و نیز مخالفت آن با قدرت دولت، نظام سرمایه‌داری را پدید آورد. این نظام نو، آزادی را برای ثروتمندان به ارمغان آورد و در پایان به بی‌عدالتی انجامید. این بی‌عدالتی ابعادی آنچنان گسترده داشت که دشمنی به هیبت مارکسیسم را برای خود پدید آورد. حقیقت آن است که لیبرالیسم چنان تاکیدی بر آزادی داشت که جایی برای عدالت باقی نمی گذاشت. در نزد بانیان لیبرالیسم، آزادی گوهری یکتا و ارزشی منحصر به فرد است که به هستی انسان معنا می‌دهد و باید به هر طریقی آن را پاس داشت.
این گرایش یک سویه در نزد همه لیبرالهای کلاسیک دیده می‌شود. آنها همیشه به گونه فرعی از عدالت بحث می‌کنند. آدام اسمیت که نظریه‌پرداز بزرگ اقتصادی این مکتب است می‌خواهد با همان «دست نامرئی» معروف خود که به اقتصاد و به کار بازار رونق می‌دهد، به کار عدالت نیز بپردازد. به باور وی قانون عرضه و تقاضا و قانون حاکم بر بازار آزاد، عدالت را نیز برقرار می‌کند.
می‌توان گفت تا پیش از ایجاد دولتهای مارکسیستی، لیبرالها هیچ گاه موضوع عدالت را چندان جدی نگرفتند. دغدغه آزادی در آنها چنان زیاد بود که نمی‌خواستند به خاطر عدالت، گردی بر ساحت آزادی بنشیند؛ ولی همین بی‌توجهی پیامدهای سنگینی برای آنان داشت و سرانجام برای رودررویی با آن به قول سینگر: «دولتهای محافظه‌کار، دست به اصلاحات اجتماعی زدند تا زیر پای جنبشهای انقلابی مارکسیستی مخالف را خالی کنند. واکنش محافظه‌کاران (در برابر مارکسیسم) همیشه هم خیرخواهانه و نوعدوستانه نبوده است. آنها به هیتلر و موسولینی کمک کردند تا به قدرت برسند؛ چرا که ناسیونالیسم افسار گسیخته آنها را پاسخی می‌دانستند به خطر مارکسیسم»(مارکس، پیترسینگر، ترجمه: محمد اسکندری، ص 21-22).
کشمکش‌های میان دو مکتب فکری و سیاسی مورد بحث می‌تواند دربردارنده درسهای فراوانی برای ما باشد. عدالت و آزادی دو آرمان بوده‌اند. با این حال در آغاز، تلاشهایی که برای برقراری عدالت می‌شد انسجام بیشتری داشت. بی‌دلیل نیست که نخستین کتاب مهم فلسفی بشر (جمهور افلاطون) درباره عدالت نوشته شده است. اکنون در عصر ما، آشکار شده که نباید عدالت و آزادی را قربانی یکدیگر کرد، بلکه باید این هر دو را در جای خود قرار داد. لیبرالهای معاصر در اهمیت عدالت تردیدی به خود راه نمی‌دهند و به همین دلیل، حکومت‌های لیبرال می‌کوشند تا در همه ابعاد عدالت را رعایت کنند.
گسترش بیمه‌های اجتماعی، از میان بردن فاصله‌های طبقاتی، بهره‌مندی از امکانات بایسته زندگی برای همگان، برخورداری از تفریحات و سرگرمی‌های یکسان، از جمله این امور است. در برابر، متفکران مارکسیسم نیز از نظریات افراطی درباره جامعه کمونیستی ایده‌آل خود گذشتند. آنان می‌دانند که چنان جامعه‌ای امکان تحقق ندارد هر چند ممکن است در جهاتی بسیار دلپسند باشد، اما در ماهیت خود، وهمی و خیالی است. سازگار کردن منافع انسانها و بنا نهادن جامعه‌ای که همه چیز در آن به گونه برابر تقسیم شده، اگر ناممکن نباشد بسیار دشوار است.
برخی از صاحب‌نظران، حقوق بشر را فرایند تضادهای مارکسیسم و لیبرالیسم می‌دانند، به این معنا که حقوق بشر، بر بودن یا نبودن این دو مکتب استوار شده است؛ چون در آن هم حقوق فردی و هم حقوق اجتماعی به گونه شایسته و معقولی جمع شده‌اند، و به جای اینکه در تضاد با یکدیگر باشند کامل کننده یکدیگرند. از این دیدگاه، حقوق بشر همان اندازه که در صدد حفظ حرمت و کرامت انسان و آزادی‌های اوست، به دنبال ایجاد یک فضای عادلانه می‌باشد. البته اینکه حقوق بشر، متضمن آزادی و عدالت هر دو باشد، از سوی بسیاری پذیرفته نشده است و آن را نقد کرده‌اند.
هنگام مطالعه لیبرالیسم به عنوان عمده‌ترین، زنده‌ترین و پرهیاهوترین فلسفه و اندیشه سیاسی غرب، می‌بینیم که در ادبیات این تفکر، چندان نشانی از عدالت نیست. این موضوع درباره همه متفکران لیبرالیسم صادق است بجز «جان راولز» که توجه و تلاش او در این باره نوعی بدگمانی را در مورد وی پدید آورده است. جای خالی تئوری‌های عدالتخواهانه و گزاره‌های عدالت جویانه در بیان لیبرال‌ها، ردیابی سیر این اندیشه را در این مکتب دشوار می‌کند و در پایان باید گفت نمی‌توان به نظریه‌ای منسجم در این باره دست یافت.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات