حمید کریم نیا
روابط جمهوری اسلامی ایران و آمریکا و شرایط احراز آن وارد مرحله جدیدی شده است. اکنون با بررسیهای مختلف از جنبه سیاسی و استراتژیکی میخواهیم به این سئوال پاسخ دهیم که عواملی که در ابتدای انقلاب اسلامی منجر به قطع رابطه شد و در پی آن به یکی از عمیقترین خصومتهای دیپلماتیک تبدیل شد چه روندی طی کرده است و نیز نشان دهیم در تحولات بنیانی که در صحنه بینالمللی اتفاق افتاده آیا زمینههای جدیدی در این رابطه به وجود آمده است، یا خیر؟ این مقاله مجال رسیدگی به علل و عوامل این عمق خصومت را در گذشته ندارد و تنها به این اشاره میشود که یکی از ریشههای خصومت دیرینه با آمریکا بحث سلطه گری و سلطه پذیری بوده است. از این رو اکنون که آمریکا دیگر نمیتواند ادعا کند تنها ابر قدرت جهان است ، جای بازنگری به روند جاری قطع روابط وجود دارد. چنانچه در بحثهای مربوط به جهان تک قطبی و یکسویه نگری و سایر موضوعات موقعیت آمریکا بعنوان قدرت سلطه گر پیشین نیز زیر سئوال رفته است. بدین لحاظ ضروری است که روابط در چارچوب جدید مورد بررسی قرارگرفته چون معیارهای قبل نمیتوانند مورد ملاحظه باشند. در واقع این روابط در دورهای قطع شد و رو به بحران گذارد که شرایط جهانی و منطقهای بسیار متفاوت از چیزی بود که اکنون هست. در آن شرایط هنوز جنگ سرد بر حوزه امنیت بین الملل سایه انداخته بود و سیاستهای جهانی و حوزه امنیتی در این قالب تعریف میشد. سقوط رژیم شاه این نگرانی را بوجود آورده بود که توازن موجود منطقهای برهم بخورد و تاثیرات پیش بینی نشدهای را بوجود آورد. به عبارتی با برهم خوردن تعادل امنیتی به دلیل تضعیف موقعیت آمریکا در منطقه تصور میشد که موقعیت نظام قبلی شوروی تضعیف شود، لیکن برعکس آن در آغاز دهه 90 رژیم شوروی سقوط کرد. آینده نشان داد که دو قدرت ظاهراً از ظهور این بازیگر تازه ( جمهوری اسلامی ) خشنود نبوده اند . بنابراین شاید یکی از دلایل برهم خوردن توازن قدرت و بی ثباتی جهانی ناشی از خروج ایران از اردوگاه غرب بوده باشد. همچنان که ایران در جنگ دوم نقش تعیین کنندهای برای ایجاد نظم و ثبات داشت و جایگاه استراتژیکی ایران در توازن و تعادل امنیت منطقهای مهم و تاثیر گذار بوده و هست. در این رابطه است که موضع گیریهای ضد آمریکایی ایران پس از انقلاب مفهوم پیدا میکنند.
وضعیت روابط جدید امنیتی پس از جنگ سرد
ایران و آمریکا به دلیل ماهیت ضد سلطه انقلاب اسلامی و در شرایط جنگ سرد دو ابر قدرت هیچگونه منطقی برای برقراری رابطه سیاسی پیدا نمیکردند. جنگ ایران و عراق نیز دلیل دیگری برای توجیه منطقی خصومت پایدار طرفین بوده است. گرچه در این جنگ دیگر قدرتهای ذینفع نیز حضور داشتند اما آنکه بیشتر طرف مخاصمه سیاسی ایران بود همانا آمریکا بود. با خاتمه جنگ سرد و ذوب شدن یخها میان کشورهای دو بلوک شرق و غرب، آمریکا به این تصور که تنها ابر قدرت باقی مانده جهان شده است به قصد ایجاد نظم نوین جهانی خواهان اعمال سیاستهای خاص خود بود که در منطقه خاورمیانه بیش از دیگر مناطق تاثیر گذار بوده و انعکاس آن بر روابط ایران و آمریکا تاثیر مضاعف منفی داشت. حوادثی در گوشه و کنار جهان اتفاق افتاد که در جهت تقویت اعمال نفوذ آمریکا تاثیرگذار بود: ابتدا در جنگ دوم خلیج فارس ( حمله صدام به کویت و اشغال آن) نیروهای آمریکایی در منطقه خلیج فارس مستقر شدند و در این رابطه طرح تحدید حکومت صدام را به مورد اجرا گذاردند. سپس حوادث دیگری اتفاق افتاد که آمریکا پیش بینی نمیکرد. پس از آن حوادث بالکان بود که منجر به پا درمیانی آمریکا برای استقرار ثبات در آن مناطق شد. همین عوامل باعث شد این باور را در آمریکائیها تقویت نماید که نظام جدید بینالمللی (مخصوصاً در خاورمیانه ) بدست آمریکا در حال شکل گیری است و حل و فصل به سمتی که آنان پیش بینی کرده بودند سوق پیدا میکند. غافل از اینکه حوادث و پیامدهای بعدی نشان داد که تحولات عمیقی در رابطه با چالشهای تعیین کننده در روابط امنیتی در راه بود. بحرانهای فرقهای و فرهنگی، موج تحرکات به شکل اعتراضات منطقهای و تجزیه طلبی و یا عدالت خواهی کشورهای محروم که در برخی از این واکنشها به صورت برخوردهای خشونت آمیز و تروریستی نمود پیدا کرد ، همینطور موج مهار نشدنی قاچاق مواد مخدر، تحولات اقتصادی، شبکهای شدن اقتصاد کشورهای مختلف و در نتیجه وابستگی روز افزون کشورها به یکدیگر، جهانی شدن روابط روزمره جوامع، و بحران روز افزون محیط زیست از موارد قابل ذکر است. همه اینها طی دهههای اخیر با سرعت شتابندهای وابستگی بیشتر کشورها را یکی پس از دیگری برای مقابله با این چالشهای جدید امنیتی در مناطق مختلف بدنبال داشته است.
نتیجه آنکه محاسبات قبلی آمریکا در مهار چالشهای تازه امنیتی تحت عنوان نظم نوین جهانی قابل اجرا نبوده است. بدین ترتیب آمریکا با بحرانهایی مواجه شده که قادر به پاسخگویی آن نیست.آمریکا در سومالی، برای نمونه نخستین بار پس از جنگ سرد طعم شکست مداخله نظامی را چشید. حادثه 11 سپتامبرنیز نخستین رویداد کشتار جمعی در داخل خاک این کشور بود که نقطه عطفی در رویکردهای امنیتی و استراتژیکی این کشور و بدنبال آن در روابط بینالمللی پدید آورد. بدنبال این حادثه بود که جنگ در افغانستان و سپس اشغال عراق یکی پس از دیگری آمریکا را در موقعیتی بسیار دشوار قرار داد. با توجه به اینکه تهدیدات امنیتی تازه، ساختاری متفاوت از آنچه در گذشته و دوران جنگ سرد بوده بوجود آورده است، آمریکا نیز حداقل تا حادثه 11 سپتامبر استراتژی جدیدی برای مقابله با این چالشها در اختیار نداشت تا بتواند خود به تنهایی نقشی ایفا کند. پس میتوان چنین نتیجه گرفت که آمریکا نه تنها نتوانسته تنها ابر قدرت بلامنازع جهان باشد، بلکه حتی اقتدار پیشین خود را در زمان دوقطبی بودن نیز از دست داده است. آمریکا به عنوان قدرتی تعریف میشود که با عنوان تنها ابر قدرت بودن فاصله بسیاردارد. بدین لحاظ در نظم دهی جهانی که شعار تک قطبی بودن را داده بود اکنون با همیاری همه کشورهای تعیین کننده و بازیگر، شعار همکاری مشترک جهانی را مطرح میکند. هر دولت به سهم خود و به اندازه خود در این جهان میتواند و باید مشارکت داشته باشد. اعلام مواضع کشورهای بزرگ و کوچک و تاثیرات آن در تصمیمات مهم مشترک جهانی موید این ادعا است ، شکل گیری نهادهای مختلف مرکب از کشورهای گوناگون( نظیر گروه کشورهای 20 بجای گروه هفت ) نیز نشان از این تحولات میدهد. نحوه تعامل با بحرانهای مختلف و چالشهایی که چنین شرایطی ایجاد کرده تقریباً همه کشورها را به این نتیجه رسانیده است که یک همکاری دسته جمعی لازم و ضروریست.
ورود به عرصه جدید
در چنین شرایطی است که روابط ایران با آمریکا معنی و مفهوم تازهای پیدا میکند. آمریکا کشوری نیست که هر آنچه در ساختار امنیتی اش اراده کند بدان دست یابد. اگر چنین بود امروز جهان وضعیت دیگری داشت. در آن حالت ، جنگ در افغانستان به نفع آمریکا خاتمه یافته و عراق یک دولت صد در صد آمریکایی بود و یا در آمریکای لاتین بسیاری از دولتها همچنان نقش حیاط خلوت آمریکا را داشتند. در خاورمیانه اسراییل بر سراسر منطقه حکمرانی میکرد و فلسطینیها محو شده بودند. آمریکا شرایط کنونی جهانی را به شکلهای مختلف پذیرفته و اعلام کرده است ، ساختار امنیتی جهان کنونی و چالشهای پیش روی آن به نحوی هست که در مواجهه با آنها همه کشورها سهیم هستند. موضوع هر کشور به سهم خود و به اندازه توان خود، به رسمیت شناخته شده است. همچنین جمهوری اسلامی ایران به عنوان قدرتی تعیین کننده در منطقه ظهور پیدا کرده است . اکنون ایران میتواند در منطقه و بعنوان یک قدرت طرف حساب و با ساختاری سوای آنچه در قبل از انقلاب به حساب میآمد در چالشهای منطقهای و جهانی مشارکت داشته باشد و این نقش از سوی آمریکائیها به رسمیت شناخته شده است. نمونههای آن در افغانستان و عراق و موارد دیگر دیده شده است و در طرحهای گوناگون فارغ از اصولی یا غیر اصولی بودن آن به مورد اجرا در آمده است. بنا براین در چنین شرایطی است که روابط فیمابین تعریف شده و منطق تازهای پیدا میکند. اکنون مناسبات فیمابین براساس شرایط نوین و معیارهای تازه پیش روی طرفین در سطح دو جانبه، منطقهای و جهانی تعریف میشوند. قاعدتاً کارشناسان خبره سیاسی این مفاهیم را شناسایی کرده و قادرند در چنین شرایطی تعریف تازهای از موقعیت مناسبات داشته باشند. هر آنچه غیر از این باشد و با رویکردهای قدیمی در عصر جنگ سرد بدان نگاه شود، غفلت از واقعیتی است که طرفین از آن سودی نمیبرند.
چنانکه اشاره شد آمریکائیها نیز نگاه تازهای به واقعیتها داشته و به مرورآن را تکمیل کرده اند. این از روی تغییر ماهیت آمریکا یا هر قدرت دیگر مطرح نیست، بلکه بنا به الزام و اجبار است. کیست که به آسانی در این جهان تن به واقعیات خلاف منافعش بدهد؟ امروزه بخشی از تعاملات و روابط کشورها ناشی از منافع و یا الزامات است و بخش دیگر آن جنبه ایدئولوژیکی دارد. الزاماتی که در رابطه با توسعه همکاریهای مختلف اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و غیره هر روز بیشتر میشوند. بنابراین اگر واقعیتها از سوی هر کشور پذیرفته نشوند دیوار بی اعتمادی نیز همواره برجا مانده و بلندتر میشود.واقعیات موجود در دو سطح ثابت (ژئو استراتژیک) و سطح متغیر تعریف میشوند. اصول غیر متغیر شامل منافع غیر قابل انکاری است که همواره موجود است. بحث بر سر واقعیات در سطح متغیر است که اگر در مقطع جنگ سرد و پس از آن شرایطی وجود داشته است که جمهوری اسلامی ایران نمیتوانست توجیهی بر اصل برقراری رابطه داشته باشد، اکنون دیگر بسیاری از مؤلفههای آن تغییر کرده است. در عرصه جدید طرفین میتوانند در درجه نخست عامل بی اعتمادی را از بین ببرند. در اینجا ذکر چند نکته لازم است؛ نخست آنکه ، تنظیم روابط بین دو دولت مربوط به یک نظام است و به دولت خاصی ارتباط ندارد. دولتها تنها عامل شناسایی موقعیتها و اجرای اهداف به مقتضای منافع ملی هستند.
به عبارتی اگر در مقاطعی دولت تشخیص به قطع رابطه بدهد، این به همان اندازه ارزش و اهمیت دارد که دولتی دیگر در مقطع بعدی تشخیص به برقراری ویا اصلاح روابط بدهد. منافع کشورها خارج از مواضع جناحها و گروههای سیاسی باید تعریف شود. بنابراین آنکه معتقد است این روابط امتیازی به عنوان عملکرد دولت در کارنامهاش ثبت میکند و یا دستاوردی برای دولت خاصی میباشد ، تحلیلی دور از واقعیت دارد.نکته دیگر اینکه، روابط نمیتواند صرفا بر پایه احساس باشد . به عبارتی هرقدر احساس بر ماهیت روابط حاکم باشد (و این به دلایل مختلف تاریخی، اعتقادی و نظری نگاه مثبتی ایجاد نمیکند) نمیتواند فضای عقلانی و استدلال پذیر ایجاد نماید. لیکن میدانیم در بحث مصالح و منافع ملی نباید صرفاً به عوامل احساسی و غیر عقلانی بسنده کرد. عوامل و هنجارهای مهم تر و سازنده تری در سر راه روابط با کشورها وجود دارند که نقش تعیین کنندهای ایفا کرده و میتوانند در این رابطه منظور شوند.