سیروس محمودیان: قرار بر این بود در واپسین روزهای اسفند 87 و بهعنوان« پسدرآمد» غائله کوی دانشگاه «سعید حجاریان» به دست تروریست اصلاحطلب «سعید عسگر» دانشجوی 20ساله رشته شیمی دانشگاه آزاد واحد جنوب ترور ناموفق! شود. حجاریان خود پیشاپیش همه کارها را انجام داده بود. روزنامههای زنجیرهای هم از مدتها قبل بستر روانی- اجتماعی ترور و وقایع پس از آن را کاملا آماده کرده بودند. نوار تهدیدآمیز ضبط شدهای هم از جوان تازهکاری به نام «رضا احمدی» در کشوی میز کار سعید حجاریان در شورای اسلامی شهر تهران خاک زمان میخورد تا وقتش برسد.
ظاهرا حجاریان با مرور چندباره سناریو، کاملا امیدوار بود که این ترور سازمانیافته نیز بسان ترور نافرجام وی! در 8 شهریور 1360 از سوی منافقین موتورسوار، فرجام بسیار خوشی! مانند رسیدن به مسند ریاستجمهوری برای او در پی داشته باشد. اما این بار حجاریان که بحق، خود را استخوان خردکرده وادیهای مغشوش و دهشتبار امنیتی و مرد میدانهای سختی مثل اتهام دخالت در«انفجار دفتر نخستوزیری و قتلهای زنجیرهای» میدانست برای لحظهای دچار فراموشی حرفهای پرهزینهای میشود که کمترین تاوان آن دریافت اجباری مدال کَشکی «جانباز اصلاحات» و ویلچرنشینی رنجآور بیحاصل تا آخر عمر بود. در واقع او در عین مهارتهای خاص حرفهایاش! واقعا فراموش میکند که در وادی سیاست کثیف متعلق به دنیای سیاه نسبیگرایی! دوم خردادی دست بالای دست بسیار است. این بار برای سعید پا به سن گذاشته و بیخبر از دستور ویژه «اتاق فرمان»، دام گریزناپذیر دیگری گسترانیدهاند که رنگ خونینی دارد. به هر حال، فرمان آمرانِ سایهنشین چیز دیگری جز ترور ناموفق صوری بود. حقیقت فرمان چیزی جز این نبود: «اصلاحات به خون نیاز دارد، پس مغز اصلاحات باید در روز روشن! توسط گلوله اسلحه قدیمی ماکاروف در کف خیابان بهشت تهران پاشیده شود» تا در ادامه سناریو، دیگر عوامل اصلاحطلب داخلی و خارجی! دوی خردادی زیر تابوت«شهید سعید اصلاحات» با شعار «مرگ بر خشونت طلبان اقتدارگرا» هجمه عظیم و ناجوانمردانهای را علیه نظام، سپاه، بسیج و دیگر شخصیتهای انقلابی سازمان دهند. توقف لحظهای حجاریان در پلههای شورای شهر تهران برای دریافت نامهای با متن «برادر گرامی جناب آقای حجاریان! سلام علیکم، حامل نامه آقای مقدمی از برادران فعال جبهه مشارکت و مجمع روحانیون مبارز، در انتخابات اخیر و ریاستجمهوری در منطقه 17 تهران که سابقه 6 سال فعالیت مستمر در حفاظت مجلس دارند، به خدمت میرسند. ایشان اخبار مهمی از فعل و انفعالات امور داخلی و اداری مجلس در این ایام دارند که اطلاع آنها بسیار ضروری میباشد، حکیمیپور» رمز شروع عملیات ترور بود.
سعید عسگر سوار بر موتور1000 اجارهای و با همراهی «محسن مرتضیمجیدی» برخلاف قول و قرار قبلی و به جای شلیک هوایی، دهان مغز اصلاحات را نشانه میگیرد تا در خاتمه کار تمیزش! و با لبخندی تلخ بر سادهاندیشی قربانی، خونسردانه راه سینما را پیش گیرد. تدریجا با میدانداری مثلث اعضای شورای اسلامی شهر تهران؛ اصغرزاده، حکیمیپور و صدیقه وسمقی آهنگ بدنواز پچپچ پیدا شدن یک نوار صوتی تهدیدآمیز علیه حجاریان در راهروهای شورای اسلامی به همهمهای توفنده تبدیل میشود و در این میان شمع به دستان دوستدار سعید حجاریان در عطش اطلاعات تازه! میسوختند و میساختند تا بالاخره طاقت شاعره «وسمقی» طاق شد و او در23 فروردین 79 در برابر میکروفن رسانههای زنجیرهای ضبط صوت خویش را روشن و مثلا از جعبه سیاه ترور حجاریان رازگشایی کرد: «اینجانب رضا احمدی، عضو گروه فداییان اسلام و همچنین عضو هیات موسس حزب سازمان فدایی ولایت فقیه [هستم]. جناب آقای سعید حجاریان! از دیدگاه حزب جوانان فداییان ولایت فقیه و دیدگاه فداییان اسلام، به دلیل زیر محکوم به ضدیت با ولایت فقیه و مرتد هستید و سابقه شما نشان میدهد با ولایت فقیه ضدیت دارید».
رضا احمدی جوانی 21 ساله که در گافی غیرقابل اغماض نام خود را معرفی کرده بود در مدت اندکی شناسایی و دستگیر شد. او در دوران یکصد روزه بازداشت خود اثبات کرد که نوار صوتی مذکور مدتها پیش به سفارش«شخص حجاریان» تهیه شده و او یا گروه موهوم «فداییان ولایت فقیه» هیچ نقشی در ترور حجاریان ندارند.3 ماه بعد احمدی نادم در مصاحبه با رسانهها ادعایی میکند که هرگز از سوی هیچیک از اصلاحطلبان تکذیب نشد. روزنامه رسالت در 12 تیر 79 از زبان رضا احمدی مینویسد: «به منظور کمک گرفتن برای هیات مذهبی با آقای طباطبایی، عضو شورای شهر در نماز جمعه صحبت کردم و او مرا به آقای حجاریان معرفی کرد... اولینباری بود که حجاریان را از نزیک میدیدم. او در جلسه اول خیلی از من استقبال کرد و گفت: شنیدهام عضو انصار حزبالله هستی اما خوشحالم که شما مثل آنها نیستی و حرفهایت را میزنی. در آن جلسه من هم انتقادات خودم را از روزنامه صبح امروز به او گفتم، درباره اهانت به ائمه و... او به من خندید و پاسخی نداد و گفت این اندیشه ماست و شما باید اندیشه را با اندیشه جواب بدهید. جلسه بعد هم در شورای شهر بود که چون هماهنگ کرده بود، بیشتر مرا تحویل گرفتند و در همین جلسه بود که آقای حجاریان بحث نوار را مطرح کرد و گفت شما هرچه اندیشه دارید، روی نوار بگویید. در جلسه سوم گفت حرفهای مرا هم در نوار بگو، حرفهای خودت را هم بزن، حجاریان به من گفت در نوار مرا تهدید کن. به او گفتم آیا مشکلی برای من پیش نمیآید؟
او گفت نه، باقیاش با من... آقای سعید حجاریان به من گفت: در نوار خودت را معرفی کن و بگو عضو انصار حزبالله هستم و روی این موضوع تاکید زیادی داشت. حجاریان گفت بگو فدایی ولایت فقیه هستم، مرا هم محکوم کن و به موضوع فشار از پایین، چانهزنی در بالا و فتح سنگر به سنگر حمله کن. وقتی مرا تهدید میکنی، به حالت جدی حرف بزن و تهدید کن و بگو میکشمت و خانه و زندگیات را آتش میزنیم. من هم تیتر مطالب او را یادداشت کردم. حتی گفت در نوار تهدید به نهضت آزادی، عبدالله نوری، مهاجرانی و آقای خاتمی هم توهین کن و بگو خاتمی آمده با جامعه مدنی ختم انقلاب را اعلام کند. حجاریان گفت در داخل نوار از سعید امامی به عنوان شهید سعید امامی یاد کن. او در آخر جلسه سوم به من گفت من به شما از نظر مالی و کاری کمک میکنم، اگر بخواهی به هیات شما کمک میکنیم، اگر نخواستی به خودت کمک میکنیم که خانه خودتان را بسازید. با شهرداری منطقه هم هماهنگ میکنم. حجاریان به من گفت تو نسبت به دیگر بچههای انصار خیلی آرام هستی، اگر میتوانی بچههای انصار را بیاور اینجا با هم صحبت بکنیم! نوار را او ساخت و من فقط یک گوینده بودم و نمیدانستم او چه سوءاستفادهای از آن میکند. من هم رفتم خانهام در زمانی که هیچکس نبود، نوار را پرکردم و بردم به حجاریان دادم. او هم گفت کار بزرگی کردی؛ امیدوارم بتوانیم مشکلات! شما را حل کنیم. وقتی نوار را دودستی به حجاریان دادم (چند ماه قبل از ترور او) آقایان اصغرزاده و حکیمیپور نیز شاهد بودند».
گذر 10 سال پرحادثه لازم است تا این بار دختر جوانی به نام «ندا آقاسلطان» به دام تروریستهای سازمانی بیفتد. ندا با وجود اینکه در انتخابات ریاستجمهوری دور دهم رای نداده است، در آشوبهای شهری با شعار «رای من کجاست» به دنبال رای ندادهاش میگردد. پیش از حادثه قتل او به دست افراطیهای دوم خردادی، دوربینهای مجهز و اختصاصی تصویربرداری! در میان جمعیت معترض بر صورت او و مشتهای مشت کردهاش زوم میکنند. ظاهرا ندا هم ناخواسته همچون حجاریان به دام آمران کشتار افتاده است.
این بار نیز اصلاحات به مظلومنمایی و خون به ناحق ریخته احتیاج دارد. ندا نیز دقیقا مثل حجاریان 10 سال پیش، قبل از حادثه با مشارکت داوطلبانه خویش به بازیگری در فیلمی میپردازد که این بار نه سعید عسگر بلکه «آرش حجازی» تازه از لندن بازگشته و مترجم انحصاری آثار پائولو کوئلیو در ایران نقش اولی آن را با هدایت BBC برعهده دارد. ندا اطمینان دارد که قرار نیست از دماغ کسی خون بیاید. موضوع فقط بازی در فیلمی نمایشی برای تحریک احساسات مردم و سپس اقامت آسوده در خارج از کشور است. همین که خیال آرش حجازی از تهیه نوار در پسکوچههای خلوت شمال تهران راحت میشود، سکانس دوم فیلم آغاز میشود. ندا بیخبر از تصمیم بالادستیها، در خارج از صحنه، درون ونی سیاه به سیاهی قلب تروریستهای بحرانساز با بیرحمی تمام دور از صحنه فیلمبرداری به قتل میرسد. فردای روز جنایت حجازی متواری در لندن به تشریح ابعاد! ماجرا آنگونه که از او خواستهاند، میپردازد. همه شبکههای جهانی با حرص و ولع تمام مشغول پخش فیلمی میشوند که در واقع آن فیلم ساختگی بوده و بازی نمایشی بیش نیست.
آنالیز فیلم مذکور و افشای حقههای سینمایی آن از سوی دستگاههای امنیتی ایران و پخش آن از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران همچون گذشته، توطئهگران را این بار نیز رسوا کرد اما افسوس که دیگر آن دختر ساده بیخبر از توطئه همراهانش زنده نیست تا همانند حجاریان اعتراف کند که تمام این اتفاقات حقه سینمایی بیش نبوده است. سعید عسگر بعد از مدتی به دلیل عدم شکایت حجاریان و اولیای دم از زندان آزاد میشود(چون از ابتدا بنا بر شکایت نبوده است) و آرش حجازی نیز در لندن به تحصیلاتش میپردازد(چون مقیم لندن است) و اما در خاتمه کار، پدری دلسوخته و مادری اشکریز، همسری تیماردار و فرزندانی دلشکسته و جمعیتی بازیخورده که با این سناریوها به شور و شعور آنان توهین شده است همچنان در انتظار شناسایی و محاکمه آمران اصلی«رضا احمدی»،«سعید عسگر» و«آرش حجازی»؛ بازی گرفتهشدگان بیچارهای هستند که در 2 واقعه کاملا مشابهالوجه، سناریوی ترور فرمایشی از قبل طراحی شده را با نواری سفارشی جهت خاص میدهند؛ ترورهایی که 2 قربانی بزرگ به نامهای«سعید حجاریان» و «ندا آقاسلطان» داشت.