* پیروزی آقای خاتمی در سال 76 و مسندنشینی اصلاحطلبان به واقع تجربه و حادثهای غیر قابل فراموشی در تاریخ سیاسی ایران و به ویژه ایران پس از انقلاب خواهد بود، چرا که گفتمان حاکم و ادبیات سیاسی از این مقطع به بعد دچار دگرگونی محتوایی میشود، همانگونه که شما به آن اشاره داشتید، تسامح و تساهل، تکثر اجتماعی و سیاسی، جامعه و مناسبات مدنی، تحمل صدای مخالف، توسعه سیاسی و.... شاکله ذهنی و روانی رهبران این نوع تکفر را ساخته بود. احزاب سیاسی مشخصی با پذیرش این قاعدهها پدیدار شدند.
جنابعالی نیز به عنوان مشاور رئیسجمهور و رئیس مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری در مرجع و پایگاه فکری این جریان، نقش تئوریزه کردن چنین دغدغههایی را داشتید. اما نوعی پارادوکس در بحثی که در حال حاضر مطرح میکنید وجود دارد، اینکه از شرایط تحقق یک دولت مدرن، بودن حزب سیاسی در آن جامعه است اما شما از زاویه یک ناقد نسبت به تحزب ایرانی وارد شدهاید. از دیگر سو تحزب را ضرورت میدانید. آیا در همان مقطع که سرگرم چنین مباحثی بودید، نگرش و دیدگاه فعلی را درباره احزاب ایرانی داشتید؟
** پس از راندن بازی حزبی با یک دست و پیش کشیدن آن با دست دیگر یک امر واحد است. با یک دست جمعیتهای سیاسی پراکنده و پاتوقهای سیاسی و شبهحزبهای را که با رفتارهای غیر قاعدهمند و منطقی و سرشار از تضاد و زمختی، روح جامعه را خدشهدار کرده و میکنند و ذهنیت ملت را نسبت به احزاب خراب میکنند، پس میزنم، اما همزمان معتقدم باید بسترها و پیشفرضهای رویش و پیدایش و فعال شدن احزاب حرفهای منطقی ضابطهمند مدرن را فراهم ساخت. احزابی که در قالب محفل، پاتوق و قبیله جای نمیگیرند و شخصیت پرورده نیستند.
* چرا احزاب سیاسی کشور از اعلام برنامهها و مانیفستهای حزبی خود طفره میروند. در حالی که وزن و جایگاه آنان در پازل قدرت و در ساحت و ساخت سیاسی ایران بسیار ضعیف شده است. احزاب بیش از پرداختن به برنامهها، به بحثهای کلی و استراتژیک و مفاهیم مبهم غیر کاربردی میپردازند. آیا ارائه نکردن مانیفست و منشورهای حزبی معلول شخصیتپروردگی احزاب ایرانی است اینکه آیا در چنین وضعیتی میتوان انتظار داشت که عرصه عمومی در بلندمدت به سازمانها و احزاب سیاسی موجود گرایش پیدا کند؟
** حزب سیاست بدون برنامه، همچون ماهی بدون آب و یا چریک بدون اسلحه است. حزب بدون برنامه هر چه باشد، حزب نیست. دقیقاً به همین علت است که من حرمت واژه حزب را نگه میدارم و جمعیتهای سیاسی کنونی را به عنوان شبه حزب و یا محفل و پاتوق سیاسی نام میبرم. احزاب سیاسی جامعه ما در یکصد سال گذشته عمدتاً تشکیلات و تجمعاتی «شخص و شخصیتپرورده» بودهاند تا «برنامهپرورده» به بیان دیگر، این تجمعات، هویت و هستی خود را وامدار و باردار شخصیتهای شخیص بودهاند تا یک نظام برنامگی مشخص. از اینرو، گاه «برنامه» به صورت آلترناتیو «شخص» عمل میکرده و با حضورش، رفتن او را اراده میکرده است.
مانیفستها در احزاب ایرانی، سرود مرگ شخصیتها را سر میدادهاند و چنین بوده که صد سال تحزب در جامعه ما، طواف به دور شخصیتهای با اعتبار بوده است و این اشخاص و رهبران شخیص هیچگاه اجازه ندادند تا منزلت هژمونیک آنان با هیچ زمزمهای بلرزد. همانطور که اشاره داشتم، احزاب ایران به صورت مدرن شکل نگرفتهاند. لنین میگوید حزب و بازی حزبی، سیاستمدار حرفهای میخواهد. اما سیاستمداران و حزبیهای جامعه ایرانی «سیاستورزی حرفهای» را نپذیرفته و اعتقادی از خود نشان ندادهاند.
آنان صد و پنجاه کار دیگر را انجام میدهند و دست و پا شکسته در یک جلسه حزبی شرکت میکنند. طبیعی و بدیهی است که احزاب و رهبران آن چندان از سر مهر، به برنامه نمیگریستند و بسیاری از این شخصیتها مانیفست و منشور حزبی را به مثابه فرشته مرگ خود تصویر و تعریف میکردند. نپذیرفتن «سیاستورزی حرفهای» رنج و درد دیگری است. این روایت همچنان باقی است. تردید ندارم تا احزاب ساحل نجات خود را ساحل برنامه قرار ندهند، همواره در معرض بیم موج و گردابی چنین، حائل هستند و امیدی به یاری آنان از سوی مردم نیست.
* سیاستورزی حرفهای و حزب مدرن مستلزم گذراندن دانش سیاسی حرفهای بومی است. آموزش این دانش سیاسی وظیفه کیست. آیا دولت و حاکمیت باید چنین نقشی را برعهده بگیرد و یا آن کسانی که به ضرورت بازی سیاسی در قالب حزبگرایی رسیدهاند و اینکه حزب مدرن دارای چه شخصههایی است که باید در کار جمعی و تشکیلاتی آنها را مدنظر قرار داد؟ حزب مدرن، تشکیلاتی سامان یافته، دارای گفتمان مشخص و مانیفست است که از سیاستمداران و اعضای حرفهای ساخته شده است.
** انسانهای سیاسیای که اهداف و آمال و افق پیشروی خود در عرصه سیاست را تعریف کردهاند و همانطور که شما مطرح میکنید، دانش سیاسی نقشی بسزا را در این میان دارد. دانش سیاسی و آگاهیهای مدنی درونی و نه برونی، سازنده فرهنگ سیاسی بومی است تا فرهنگ سیاسی و روشها و منشهای آن نباشد، بازی سیاسی ما «دگرپذیر» نخواهد شد و از دیگر سو بازی تزاحم و تضاد آفریده میشود. کشف و تدوین دانش سیاسی و فرهنگ سیاسی مقتضی جامعه در ابتدا باید از سوی نخبگان (elit) آن جامعه فراهم آید زیرا آنان نبض جامعه هستند و نقصها و عیبها را میبینند و درمان را نیز مییابند. در این حوزه دولت نقشی جز مجری تئوریهای نخبگان و بنگاههای فرهنگساز نخواهد داشت.
* با توجه به نوع نقدی که شما به وارد شدن انسان ایرانی به قواعد جهان مدرن دارید و از سوی دیگر حزبگرایی ایرانی را فاقد لوازم و محتوای لازم میدانید، به نظر میرسد که دستهبندی علل و عوامل نهادینه شده تحزب در ایران بتواند چرایی کوتاهی فاصله میان اوج فعالیتهای حزبی و سقوط آن را مشخص نماید و اینکه چرا احزابی که در ایران شکل میگیرند توانایی ثبات و استمرار فعالیت را پس از مدتی و به ویژه پس از شکست در رقابتها از دست میدهند؟
آیا میتوانیم این امر را به نوع تفکرات شکلدهنده آن حزب متصل نماییم. شما علل و عوامل ناپایداری فعالیت احزاب در ایران را معلول چه نداشتهها و داشتههایی غلطی میدانید، اگر چه پیش از این به طور کلی اشاراتی در این خصوص صورت گرفت.
** همانگونه که اشاره شد اهم علل و عوامل ناپایی احزاب در ایران را میتوان تقدم حزب سیاسی بر فرهنگ سیاسی، تقدم حزب سیاسی بر نهادهای دموکراتیک اجتماعی ـ سیاسی، تقدم حزب سیاسی بر تجربه سیاسی، تقدم حزب سیاسی بر جامعه سیاسی، تقدم حزب سیاسی بر اندیشه دموکراسی، تقدم حزب سیاسی بر برنامه سیاسی و تقدم حزب سیاسی بر دگردیسی دموکراتیک من ایرانی دانست.
البته بیتردید بنیان نظری و فکری یک حزب نقش بسیار تعیینکنندهای در مانایی و پویایی و یا گندیدن یک حزب دارد. تجربه گسستها و پیوستهای حزبی در یک صد سال گذشته به صراحت این نقش را تایید میکند.
* اما در این میانه شاهد این مسئله هم بودهایم که به رغم تمامی آن ذهنیت منفی مردم درباره احزاب سیاسی هر از چندگاهی همین توده مردم به احزاب اعتماد میکنند و خود تب تحزب در کشور را بالا میبرند و پس از مدتی موجب سرد شدن این تب حزبی میگردند. گاهی به لیستهای ارائه شده از سوی احزاب و جریانهای سیاسی اعتماد کامل میکنند و اندکی بعد بیاعتنایی کامل نسبت به تمام جبههها و احزاب دارند. رفتارهای جامعه ایرانی نیز به نظر میآید ثبات لازم را ندارد.
** جامعه ایرانی یک جامعهای است که اقشار مختلف و گرایشات گوناگون در آن زیست میکنند. بنابراین همواره این امکان وجود داشته است که رویکردهایی هم به سوی احزاب باشد و هم نوعی از فعالیتهی پلورایستی و پوپولیستی را به خود ببیند. جامعه ما در حال حاضر در جغرافیای مشترکی میان پلورالیسم و پوپولیستی به سر میبرد و این جامعه نه کاملاً پلورالیستی است که مناسبات حزبی را پیش بگیرد و نه کاملاً پوپولیستی که صرفاً براساس نخبه محوری حرکت کند و بازیهای حزبی را برنتابد.
این امر نشاند از آن دارد که جامعه ما یک جامعه در حالگذار است. در نتیجه طبیعی است که عدهای از مردم به اینسو و جمعی دگر به آنسو روند. جمعی بر طبل پلورالیسم بکوبند و طیفی بر موزیک پوپولیسم بدمند. رفتار سینوسی مردم نشان از جامعه در حالگذار ایران دارد.
* احزاب ایرانی با توجه به آنکه تولدی زودرس داشتهاند و از سوی دیگر جامعه ما نیز همانطور که شما به آن اشاره داشتید یک جامعه در حالگذار ایت که نیمی از پیکرهاش سنتی و نیمه دیگر آن مدرن است برای آنکه در این فضا توفیق عمومی بیابند باید چه شرایط، الزامات و لوازمی را در نظر بگیرند؟
** توفق احزاب در گرو تبدیل شدن فعالیت و رقابت حزبی به یک فرهنگ است. دوم برای کسب این توفیق، احزاب ضرورتاً میباید با روح و مقتضیات زمانه خود همرانه و همسو شوند، سوم نیازمند نقش آفرینی به مثابه یک کلید برای گشودن درهای بسته به روی مردم هستند؛ چهارم نیازمند انطباق با نظام دانایی و نظام صدقی حاکم بر جامعه در یک دوران خاص خود هستند؛ پنجم نیازمند پرهیز از سیاستزدگی و قدرتزدگی مفرط و رعایت اخلاق و قواعد حاکم بر فعالیتها و رقابتهای سیاسی هستند؛ ششم احزاب سیاسی نیازمند تقریر و تدوین گفتمان منشور و برنامهای زمان پروده، نیاز پرورده و شرایط پرودهاند.
* برای هژمرنیک شدن یک حزب چه شاخصهها و مولفههایی در قواعد بازی سیاسی باید از جانب رهبران آن حزب مدنظر قرار بگیرد؟
** هر حزبی که نیت هژمونیک شدن دارد، باید سه پرامتر مقبولیت، مشروعیت و قابلیت استفادهشوندگی و یا بهرهوری را به همراه داشته باشد تا بتواند مسیر مردم را برای حرکت رو به جلو هموار نماید.
* مشروعیت حزب به چه معنا؟
** یعنی حزب بتواند به یک دستگاه نظری یا ایدئولوژیک که مردم آن را مشروع میپندارند، تکیه کند. بر فرض اینگونه نباید باشد که حزبی چهره «پوزیسیونیستی» به خود بگیرد اما ماهیتی «اپوزیسیونیستی» داشته باشد و در جهت براندازی نظمی خاص حرکت کند و بخواهد دگرگونی فرهنگی در جامعه ایجاد کند این عوامل مشروعیت یک حزب را از بین میبرد.
احزاب یا باید به باورهای مردم تکیه کنند و پس از آن برای خود مشروعیتسازی نمایند و یا آنکه طرحی نو دراندازند که به باور مردم تبدیل شود. هیچ حزبی نمیتواند در خلاء مشروعیتی به سر ببرد. احزاب ما احتیاج به اعتمادسازی و مشروعیتسازی دارند. احتیاج دارند تا بنیانهای مشروعیتی خود را در سپهر و سرزمین ذهنی جامعه بنا نمایند.
* با چه مکانیسمی؟
** احزاب باید نشان دهند که یک حزب تمام عیار هستند که سیاستورزی و رقابتهایشان در کادر ضابطه است. از سوی دیگر فضای ذهنی مردم نسبت به فعالیتهایشان را باید چنین ساماندهی کنند که همه فعل و انفعالات حزب حتی برای قدرت در جهت مردم و اعتلای جامعه است نه آنکه با مردم بودن با تنها در مسیر کسب قدرت میطلبند و بعد از اعاده قدرت، جامعه و مردم را به فراموشی سرده و میسپارند.
برای مردم این اعتماد باید حاصل شود که حزب و حزبیهای برای خود و بقای خود سخن نمیگویند که اگر چنین باشد، حزب دچار سکتاریسم و جدایی از تودهها میشود.
* میتوانیم بگوییم که این احزاب دچار نوعی توهم و خود بزرگبینی میشوند و همین خود بزرگبینی اعتماد جامعه به گروههای مرجع نو نخبگان را از بین برده است.
** نتایج نظرسنجی و آمارهایی که ما در اختیار داریم نیز موید این مسئله است. آمار نشان میدهد که افکار عمومی جامعه ایرانی معتقد است که رفتار نخبگان سیاسی و احزاب سیاسی ما پیش هر قدرت و بعد از قدرت کاملاً متضاد است یعنی پیش از آنکه مسندنشین قدرت شوند مستمراً مردم مردم میگویند که حقیقت آن جز شعار و فریب امر دیگری نیست.
* در نتیجه نگاهی که احزاب سیاسی ما به مردم و حزب دارند یک نگاه ماشین رای جمع کنی است که تاریخ مصرف آن هم پیش از برگزاری هر انتخابات است، اما جایگاه مردم در احزاب چگونه باید تعریف شود. تعامل احزاب به عنوان مراجعی که محل تجمع عدهای از نخبگان سیاسی با مردمی که اهداف و آرمانهای این نخبگان را همسو و همجهت با خود دیدهاند، بر چه اساسی باید شکل بگیرد؟
** مردم باید در بطن فعالیتهای حزبی بنشینند و خود را در هر فراز و نشیبی در متن جریانات حس کنند. اگر روزی در نقشآفرین نباشد، این موضوع در ذهن تاریخی مردم خواهد ماند. ترمیم این ذهن کار آسانی نیست. حزبیها باید با رعایت قواعد یک حزب تمام عیار، برای تثبیت جایگاه خود در افکار عمومی و همسوی با مانیفست خود، جایگاههایی را برای تاثیرگذاری مردم در حزب فراهم آورند.
* ذهنیت منفی مردم نسبت به تحزب را با بهرهگیری از چه اقداماتی میتوان ترمیم و تبدیل به یک ذهنیت مثبت پرهیجان عقلانی کرد؟
** فصل سخن گفتن گذشته است و ایرانی جماعت در انتظار رویت یک نمایش و تجربه جدید است. تجربهها و کارکردهای منفی احزاب ایرانی آنقدر در ذهن و روان و دل مردم ریشه دوانده است این جامعه را نیازمند یک ما به ازای بیرونی کرده است. تجربه جدید حزبی تا تجربه و مشاهده نشود برای افکار عمومی باورناشدنی است. امروز گفتمانهای زیبا مردم را به سوی خود جذب نمیکند.
زمانی بود که گفتمانهای زیبا و متفاوت و درانداختن طرحهای نو، کارآمدی داشت اما مردم از این گفتمانها عبور کردهاند و چنین است که محتاج تجربهای که قابلیت تلطیف ذهنیت مردم را داشته باشد. در صورت عدم تلطیف ذهنیت مردم نسبت به احزاب، هیچگاه جامعه پذیرای بازی حزبی به مفهوم حقیقی نخواهد بود.
* در فرآیندی که اصلاحطلبان قدرت را در دست داشتند و احزاب و جبهههای دولت ساخته همانند مشارکت فرما ماشین بوروکراسی و دولت را در دست داشتند کش و قوسهایی در عرصه سیاسی کشور پدید آمد که به نظر میآید ثمرات آن امروز گریبان تحزب ایرانی را گرفته است. در مقطعی جریان و گروه سیاسیای که خود پوزیسیون و بخشی از حاکمیت بود، قصد آن نمود تا نقش اپوزیسیون را بازی کند و چه فریادهایی که درباره خروج از حاکمیت برکشیده نشد! رفتارهای فوقالذکر چه تاثیری در جبهه تحزب ایران داشته است. مگر میشود خود حاکم باشی و بخواهی از حاکمیت خارج شوی؟
** سرود عبور و مرور از جانب عده قلیلی از جبهه مشارکت بود که صدایشان اندکی بلند بود. این اقلیت سعی میکردند تا تمام جبهه اصلاحات را تحتالشعاع رفتارهای خود قرار دهند. در همان مقطع من نسبت به برخی از تحرکات اعتراض کردم. به هر حال کسانی که رای مردم را میگیرند باید نقش و حرکت تاریخی خود را در قالب پوزیسیون ایفا کنند. اینان نباید بنشینند و مستمراً عدم کارآمدی خود را فرافکنی کنند و به این و آن رجعت دهند. البته از نقش رقیب نباید غفلت کرد که رقیب و رقابت بخش تفکیکناپذیر از سیاست و بازی سیاسی است.
هر چند در جامعه در حالگذار ایرانی شیطنتهای رقیب فضای رقابت را برهم میزند اما حزب حاکم نباید آنقدر ضعیف و نحیف باشد که تا به یک ناهمواری در مسیر میرسد و با بنبستی مواجه میشود گامی به پس بگذارد و بگوید نمیشود. این فرضیه را باید پذیرفت که بازی سیاست نه در یک شاهراه هموار که در یک هزارتوی پیچیده که در هر گوشهای از آن دیو و ددی نهفته است، انجام میشود، بخشی از مسئلهای که شما مطرح میکنید به خود اصلاحطلبان باز میگردد.
برخی از این دوستان، مفروض خود را چنین گرفته بودند که ما را هر زمان در شاهراهی قرار دادند که پرژوکتورها روشن و افق هویدا و مرسدس بنز مهیا بود، ما حرکت میکنیم و اگر اینها نباشد، عرصه برای فعالیت فراهم نیست. در حالی که ما باید رفتن را تجربه کنیم و بپذیریم که اگر مرد رهی میان خود باید رفت.
* این ضعف و ترس و بیبنیه بودن را ناشی از چه میدانید چرا که این امر در تمامی دنیا پذیرفته و به اثبات رسیده است که بازی سیاست پیچیده، سخت و پرهزینه است.
** نبود دانش سیاسی و بیتجربگی در بازی سیاسی همه مسئله است. کودکانی که تازه وارد عرصه سیاست (Politic) شده بودند و برای خود چنین فرضیهسازی کردند که بازی سیاسی، بازی بسیطی است که بدون هیچ زحمتی و روبهرو شدن با مانعی میتوانند به سرمنزل مقصود برسند، در حالی که در ره رسیدن به منزل لیلی بسی خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی. این دوستان، مجنون شعارها و آمالهای خود نبودند و بر همین اساس از قابلیت و توانمندیای برخوردار نبودند که مسیر را برای جلو رفتن همواره کنند.
در نهایت، این مسیر بود که اراده خود را بر این جریان تحمل کرد و اینها رفیق نیمه راه شدند و روایتها و سرودهای عبور و مرور را سردادند. چرا که خودشان نمیتوانستند ادامه دهند، قصد خروج کردند. همواره گفتهام که جریانات اجتماعی در مقطعی از پدیدآورندگان خود جدا میشوند و حیاتی مجزا مییابند. اگر پدیدآورنده بماند، پدیده اجتماعی میرود. در نتیجه حیات جریان اصطلاحات وابسته به حیات من اصلاحطلب نیست، بلکه این حیات من اصلاحطلب است که وابسته به همراهی و همدستی با پدیده اجتماعی ـ سیاسی با عنوان اصلاحات است. ماندن اصلاحطلبان در ماندن با اصلاحات است.
* مهمترین راه و قدم برای همواره شدن مسیر تحزب در ایران و رفع ذهنیت منفی جامعه به آن برعهده کیست. آیا مسئولان باید در این خصوص نقش آفرینی است؟
** معتقدم هموار شدن راه برای فعالیتهای حزبی در کشور، به هیچوجه نباید وابسته به شخصیتها و حاکمیت فرض شود. اگر حزب دنباله حاکمیت تلقی شود خود با دست خود جلوی بازی حرفهای حزبی را گفته است. در این فضا، احزاب تنها پژواک صدای حاکمیت را انعکاس میدهند اما آنگاه که حزب، ناقد دولت بشد و با تدوین منشور و ارائه راهکار و برنامه منشوری متفاوت از ضعفها و کاستیها بگوید، میتوان نام حزب را بر پیکره تشکیلاتی آن گذاشت. نقش هموار نمودن مسیر بازی حزبی در ایران، بعهده نهادهای مدنی و نخبگان غیررسمی است.
تا نهادهای مدنی شکل نگیرد نباید توقع حزب مدرن را داشته باشیم. در ایران ابتدا احزاب ساخته میشوند بدون آنکه تلاشی در جهت ساختن و پرداختن نهادها و بنگاههای مدنی انجام شود. با وجود نهادهای مدنی، احزاب زمینه رویش و پیایش مییابند. در حال حاضر احزاب ما فریاد تکثر و دموکراسی و تحمل مخالف را سر میدهند اما در عین حال دیکتاتورهای قهاری هم هستند و خود را در منظر فراحزب مینشانند.
غیر ممکن است که حزبی در ایران مخالفت خود را تحمل نماید. ما ضعف اخلاق مدنی داریم و تا آن زمانی که این خصیصه را با خود داریم، زیاد حرف میزنیم و تنها میخواهیم که دیگران بشنوند اما گوش شنوا نداریم. بنیانهای حزب و قواره حزبی باید بر پیکره نهادهای مدنی بگیرد.
* آلترناتیوسازی احزاب، جبههها و نیروهای خارج از حاکمیت و انتساب آنها به پوزیسیون در سالهای اخیر یکی از مهمترین مباحثی بوده است که در حوزه نظری علوم سیاسی حرف و حدیثهای بسیاری را در پی داشته است. به نظر شما به سمت اقدام برای آلترناتیوسازی احزاب سیاسی باید چه خطوط قرمزی در نظر گرفت؟
** به واقع یکی از کارکردهای حرفهای احزاب، تمرین نقش آلترناتیو و آلترناتیوسازی است. این آلترناتیو میتواند در سیمای یک کابینه در سایه تجلی کند و یا یک گروه مقاومت، در هر فرض، معتقد نیستم که برای ایجاد یک آلترناتیو باید از مرزها و مواضع اصولی خود عبور کرد و دست هر گروه و جریان سکتاریست و آنتاگونیستی را به گرمی فشرد.
* انتخابات نهمین دوره ریاست جمهوری را چگونه ارزیابی میکنید. چرا که تمامی گروههای مرجع و احزاب سیاسی نتوانستند رای مردم را به سمت مباحث مطروحه خود جلب نمایند و اینگونه به نظر میآید که تحزب ایرانی با ساحتی متفاوت روبهرو است که تا پیش از این با آن مواجه نبوده است. آقای احمدینژاد علناً اعلام میکند که وابسته و وامدار هیچ حزب و تشکل سیاسیای نیست و این امر را یکی از افتخارات خود میراند و احزابی سیاسی را با چوب انتقاد میراند. عدم اقبال توده جامعه به احزاب در این انتخابات را معلول چه عللی میدانید؟
** نخست باید گفت که اگر چه من هم موافقم که آقای احمدینژاد نماینده هیچ حزبی نیست، اما این بدان معنان نیست که وی را نماینده رسمی و غیررسمی جریانهای جدی جامعه ندانم. تردیدی ندارم که آقای احمدینژاد بدون پشتوانه بدون پشتوانه جریانی تا نیمه راه انتخابات نیز نمیتوانست جلو بیاید. نمیتوان مدعی بود که کاریزماتیک وی موجب شد تا رای اکثریت «جمهور» را به دست آورد. از سوی دیگر اما تردیدی هم ندارم که این جریان سیاسی در معنای مرسوم آن نبود و بسیار فراتر و فربهتر از قالبهای سیاسی واقعاً موجود در جامعه بود.
دوم باید بگویم که به اعتقاد من، دوران انتخابات را به یک معنا دوران غیبت و یا بهتر بگویم حضور در مه احزاب سیاسی به معنای مرسوم و مدرن آن میدانم. ما در این دوران فقط با شبح شبه احزاب مواجهایم و نه احزابی با مانیفست، ایدئولوژی، مواضع سیاسی، ساماندهی تشکیلاتی، برنامه، دیگر، بازی و رقابت حزبی ما در این دوران بیشتر به بازی نامها و نشانها و نامداران و نامآوران شبیه است تا یک بازی و رقابت حرفهای حزبی. بنابراین آنچه مورد بیاقبالی قرار میگیرد این تصویر گنگ و گیج حزبی است.
زمانی میتوان از اقبال و عدم اقبال مردم نسبت به یک پدیده اجتماعی ـ سیاسی سخن گفت که آن پدیده قبلاً در سپهر تجربه و آگاهی آنان نشسته باشد و مردم تمامت قامت آن را در روشنایی درک و فهم کرده باشند. سوم بگویم به رغم اینکه بسیار معتقدم که بعد از گذشت یک قرن از تجربه بازی حزبی در جامعه ایرانی احزاب کماکان در حاشیه اعتقاد و اعتماد مردم ما قرار دارند اما این واقعیت را به معنای فقدان شرایط بروز و ظهور و بلوغ و کارآمدی احزاب در جامعه ایرانی، نمیدانم.
لذا در همان آنی که با یک دست شبه احزاب را به پس میرانم با دست دیگر تصویری منطقی از جامعه حزبی را به پیش میکشم و نسبت به آینده فعالیتهای حزبی در جامعه خود ناامید نیستم.
* با عنایت به قصه و غصه دراز که جنابعالی به آن پرداختید اما پس از انتخابات و به محاق رفتن بسیاری از احزاب بزرگ همانند مجاهدین، مشارکت، موتلفه، مجمع روحانیون مبارز و... شاهد آن هستیم که جبههها و حزبهایی همانند جبهه اعتدال، جبهه دموکراسی خواهی و حزب اعتماد ملی فتیله فعالیتهای جمعی و تشکیلاتی را روشن کردهاند. به نظر جنابعالی این احزاب و جبههها تا چه میزان در جامعه سیاستزده امروز ایران نقش آفرین خواهند بود؟
** با وجود اینکه شدیداً معتقد به فعالیت جمعی و قاعدهمند سیاسی ـ اجتماعی هستم، لکن چشم امیدی به ادامه حیات و یا حیاتباور این جبههها ندارم. لذا همچون بسیاری دیگر به انتظار نشستهام و چشم به در سیاست دوختهام تا ورود این بازیگران را مشاهده کنم و حضور فعال و موثر آنان را تجربه نمایم.