تاریخ انتشار : ۰۸ مهر ۱۳۸۹ - ۰۷:۱۵  ، 
کد خبر : ۱۶۳۶۹۵

شهید مدرس، زنده تاریخ

مقدمه: دهم آذر مصادف است با سالروز شهادت یکی از پرافتخارترین چهره های تاریخ یعنی شهید آیت الله سید حسن مدرس , او عالمی وارسته و نستوه و مبارز بود که فراز و فرودهای زندگی سیاسی او با درس و عبرت های فراوان آمیخته است . این درس و عبرت ها به همراه زیبایی هایی که در اخلاق و سلوک و مواجهات او نهفته است ذخیره ارزشمندی است برای نسل امروز و فردای ما , به ویژه برای آنان که در صحنه های مدیریت کلان سیاسی مسئولیت سنگین زمامداری اسلامی را بر دوش می کشند و در صدد هستند نظام سیاسی اسلام را در دنیای امروز به صورت الگوی عملی و مشهود به جهان اسلام ارائه نمایند. ضمن گرامیداشت سالروز شهادت این عالم بزرگ , بر زندگی و مبارزات او نگرشی گذرا می کنیم.

مدرس به قلم خودش
« ..... ولادت من , در حدود یک هزار و دویست و هشتاد و هفت هجری قمری است که تقریبا , فعلا شصت سال زندگانی را طی نموده ام (این نوشته را , مدرس , قریب 50 سال پیش مرقوم داشته است ). مولد من در قریه « سرابه کاچو » از توابع اردستان . پدرم اسماعیل , جدم میرعبدالباقی از طایفه میرعابدین که فعلا هم اکثر آنها در آن قریه ساکن می باشند. از سادات طباطبا و اصل زواره یی و شغل پدر و جد من مبلغ احکام الهی . جدم میرعبدالباقی از زهاد محسوب بودند و مرا هم در سن 6 سالگی تقریبا به جهت تربیت , هجرت داده به قمشه نزد خود بردند. من صباوت را خدمت آن بزرگوار به سر برده , 14 سال تقریبا از عمرم گذشت که جدم مرحوم شد.
حسب الوصیه آن مرحوم , تقریبا در سن 16 سالگی به جهت تحصیل به اصفهان آمدم . 13 سال در اصفهان مشغول تحصیل بودم . در سن 21 سالگی پدرم مرحوم شد . مدت توقف در شهر اصفهان قریب 13 سال شد . قریب سی نفر استاد را در این مدت در علوم عربیه و فقه و اصول و معقول درک کردم که از برجسته ترین آنها در علوم عربیه مرحوم آقا میرزا عبدالعلی هرندی نحوی بوده که تقریبا 80 سال عمر داشته , صاحب تصانیف زیاد , ولی از بی اقبالی دنیا محجور ماندند. و در علوم معقول , مرحومین جهانگیر خان قشقائی و آخوند ملا محمد کاشانی که هر دو عمر خود را در مدرسه صدر اصفهان به آخر رسانیده به وضع زهد دنیا را وداع فرمودند. بعد از واقعه دخانیه (واقعه رژی و تحریم تنباکو) به عتبات عالیات مشرف شدم . بعد از تشرف به حضور حضرت آیت الله حاجی میرزا حسن شیرازی رحمت الله علیه , به جهت تحصیل , توقف در نجف اشرف را اختیار کردم . علما و بزرگان آن زمان را تیمنا و تبرکا درک کرده و از اغلب , استفاده نمودم ولی عمده تحصیلات من , خدمت مرحومین مغفورین حجتین کاظمین خراسانی و یزدی بود. تشرف من , در عتبات , تقریبا هفت سال شد. بعد , مراجعت به اصفهان نمودم . در مدرسه جده کوچک , مدرسه ای است به این اسم در اصفهان , مشغول تدریس فقه و اصول شدم . به ترتیبی که فعلا هم در مدرسه سپهسالار مشغولم و از خداوند توفیق می خواهم که به همین قسم , بقیه عمر را مشغول باشم.
بعد از مراجعت از عتبات , در اصفهان , فقط از امورات اجتماعیه , مباحثه و تدریس را اختیار کرده بودم , تا زمان انقلاب استبداد به مشروطه مجبورا اوضاع دیگری پیش آمد , که می توان گفت : « اتسع الحرق علی الراقع » (شکاف از وصله فراخ تر درآمد).
برحسب امر حجج اسلام عتبات عالیات و دعوت دوره دوم مجلس شورای ملی , به عنوان طراز اول نظارت مجلس شورای ملی به تهران آمدم . و دوره های مجلس را تا حال ادراک کرده ام . دیدنی ها را دیده اید و شنیدنیها را شنیده اید. در مدت چند سال انقلاب , از جمله وقایعی که بر من روی داده , دو سال مهاجرت است , با مجاهدان ایرانی در جنگ عمومی که به مسافرت عراق عرب و سوریه و اسلامبول منتهی شد که تفصیل آن را مجالی باید. و نیز دو دفعه مورد حمله واقع شدم . یکی در اصفهان که در مدرسه جده بزرگ , در وسط روز چهار تیر تفنگ و غیره به من انداختند ولی موفق نشدند , و آنها را تعقیب نکردم.
مرتبه دوم , سال گذشته بود که جنب مدرسه سپهسالار اول طلوع آفتاب که جهت تدریس به مدرسه می رفتم , در همین ایام تقریبا ده نفر مرا احاطه کردند. فی الحقیقه مرا تیرباران کردند. از تیرهای زیاد که انداختند , چهار عدد کاری شد. سه عدد به دست چپ , مقارن پهلو , جنب همدیگر , زیر مرفق , و بالای مرفق و زیر شانه . حقیقتا تیرانداز قابلی بودند. در هدفگیری قلب , خطا نکردند. ولی مشیت الله , سبب را بی اثر نمود. یک عدد هم به مرفق دست راست خورد. ولا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.
فی 7 شهریور ربیع الثانی 1346 ـ مدرس
این بیوگرافی را , خود سید حسن مدرس , در نخستین سالهای انتشار روزنامه اطلاعات , بنا به خواست مدیر اطلاعات , به قلم خود نوشته و در اختیار این روزنامه قرار داده که هنوز اصل نوشته , در بایگانی این روزنامه نگهداری می شود.
دورنمائی از زندگی مدرس
اتاق پذیرائی مدرس اتاقی بود به طول تقریبا چهار متر و نیم در شش متر. در حدود سه ربع از اتاق به وسیله زیلو فرش شده بود و بقیه اتاق بدون فرش بود.
مدرس رختخواب خود را که به آن تکیه می نمود با چادر شبی نسبتا مندرس پیچیده در صدر اتاق گذاشته بود , و چندین جلد کتابهای فقهی و غیره اطراف خود و در تاقچه های اتاق بطرز نامرتب ریخته بود. منقلی از گل که به آن « کلک » می گویند در وسط اتاق گذاشته بود. در اطراف کلک ذرات خاکستر ریخته بود و دو سه فنجان نعلبکی گلی لعابی کار تهران یا قم و یک قوری لعابی اطراف آن دیده می شد. کاسه تنباکو و کاسه سوخته تنباکو و غلیانی هم اطراف منقل بنظر می رسید. اینها زینت اتاق پذیرائی مدرس بود.
طرز ورود اشخاص به اتاق این بود که هر کس در می زد وارد اتاق می شد , خواه وزیر باشد و خواه وکیل , خواه بقال سرگذر و خواه پائین تر , همین که می خواست از مدرس ملاقات کند , بایستی به این اتاق وارد شود. اتاق خلوتی معمولا وجود نداشت , و غالبا هم اگر مدرس در منزل بود عده ای در این اتاق از طبقات مختلف جمع بودند.
اشخاص تازه وارد اگر از طبقات پائین بودند , مدرس احترامات بیشتری مرعی می داشت , و هر قدر از طبقات بالاتر وارد می شدند , مدرس کمتر تعارفات معموله را مجری می داشت . کسانی هم که بر مدرس وارد می شدند لابد هر یک تقاضاهائی داشتند. مثلا فلان بقال از مدرس تقاضا داشت که به فلان اداره که مزاحم او شده است توصیه کند , یا فلان وکیل که وارد شده بود تقاضای دیگری داشت.
مدرس با صدای بلند مثل اینکه تعمدی بود در حالی که با فلان عطار صحبت می کرد , یا برای او توصیه می نوشت , با فلان وزیر هم که وارد شده بود غفلتا رو نموده شروع به سخن می کرد که فلان موضوع بایستی فلان شود , و فلان کس فلان طور , و به همین نهج با همه صحبت می کرد , و اگر می خواست به کسی تعارف زیادتری کرده باشد , مثلا اگر شاهزاده نصرت الدوله وارد شده بود و مدرس می خواست به او تعارف کند می گفت : شاهزاده یک چای برای خودشان بریزند!
استیضاح سردار سپه توسط شهید مدرس
« یکی از وقایع مهم دوران رضاخان استیضاح مدرس از سردار سپه بود. مرحوم مدرس بواسطه بی قانونی هائی که سردار سپه در دوره ریاست وزرائی اش مرتکب شده بود , وی را استیضاح کرد. رضاخان که از این استیضاح خیلی وحشت داشت عده ای از جیره خواران را به مجلس فرستاد تا استیضاح را به هم بزنند , خودش نیز قبل از تشکیل جلسه مجلس در ایوان مجلس ایستاد تا صدای زنده باد و مرده باد مزدوران خود را بشنود. و در واقع آنانرا سان ببیند. در همین اثنا مدرس سر رسید , مامورین فریاد زدند : « زنده باد سردار سپه » . مدرس با بی اعتنائی عصای خود را به زمین زد و گردنش را کج کرد که مثلا : باشد چه می شود بعد مامورین با فریادی رساتر گفتند : « مرده باد مدرس » مدرس در این موقع قدی علم کرد و ایستاد , عصایش را به جمعیت تماشاچی کرده و گفت : مردم بگوئید : « زنده باد مدرس » اثر حرف و قوه جاذبه سید طوری جماعت را منقلب ساخت که همه ناگهان منقلب شدند و فریاد زدند « زنده باد مدرس » ! بعد از آن برای این که مدرس اظهار قدرت بیشتری بکند رو به جمعیت آورده و گفت : مردم بگوئید : « مرده باد سردار سپه » اینبار مردم با صدای بلندتری فریاد کشیدند « مرده باد سردار سپه » ! مدرس پس از این پیروزی از پله ها بالا رفت و در بالکان یقه سردار سپه را گرفته رو به مردم کرد که بگوئید : « صد بار مرده باد سردار سپه » و « صد بار زنده باد مدرس » جمعیت از رشادت و دلیری سید به هیجان آمده همان شعاری را که مدرس داده بود با صدای بلند چند بار تکرار کردند!!
سردار سپه پس از این اهانت خشمگین شده و با مدرس گلاویز شد و میخواست سید را از بالکان به پائین بیندازد , اما قائم مقام الملک رفیع و تیمورتاش مانع این کار شدند. سردار سپه هم با عصبانیت و خشم از مجلس رفت . ظهر همان روز هنگامی که مدرس به اتفاق وکلای اقلیت که عبارت بودند از حائری زاده , کازرونی , سید حسن زعیم و ملک الشعرا بهار و عده ای دیگر می خواست از مجلس خارج شود مورد ضرب و شتم چاقوکشان سردار سپه قرار گرفتند , ملک الشعرا از طرف اقلیت به مجلس آمد و جریان وقایع ظهر و مجروح شدن و کتک خوردن وکلای اقلیت را به اطلاع مجلس رسانید و اظهار داشت با این ترتیب دیگر مصونیت برای وکلا باقی نمانده است که کسی را استیضاح نمایند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات