* تعریف شما از اسلام سیاسى چیست؟
** اسلام از جهات گوناگون سیاسى ترین دین ادیان بزرگ جهان است. پاسخ اسلام به چالش هاى سیاسى و آمادگى آن براى دفاع از خود در مقابل چالش هاى نظرى سیاسى همه حاکى از این واقعیت است. البته عناصرى از مسیحیت هم ظرفیت سیاسى شدن دارد، یهودیان صهیونیسم را پدید آوردند اگرچه پدیده اى بسیار متأخر از حیات یهودیت است اما به هر حال صهیونیسم یک نهضت سیاسى است. اما اسلام تقریباً از همان آغاز رهبرى داشته است که صرفاً یک رهبر دینى نبود، رهبرى بود که دولت تشکیل داد که تقریباً اولین دولت در عربستان بود و پس از آن به تلاش ها و اقدامات عمده سیاسى دست زد تا جامعه را گردهم آورد آنگاه که در معرض ازهم پاشیدگى قبیله اى قرار گرفت، یا آنگاه که انشعابات تفسیرى مختلفى به خود گرفت. وقتى جوان بودم نهضت هایى علیه امپریالیسم اروپایى سر شورش برافراشتند و استعمارگرى در جهان اسلام یک بار دیگر میان ملى گرایى و بیدارى دینى پیوند ایجاد کرد و این واقعه در بسیارى از کشورهاى جهان اسلام رخ داد. در آفریقا نهضت هایى مانند نهضت مهدیه در سودان، قیام شیخ عبدالله حسن در سومالى علیه استعمار بریتانیا به وقوع پیوست. در نیجریه جهازالیا را داشتند. در لیبى و الجزایر شورش هایى علیه فرانسه به وقوع پیوست. بنابراین اسلام یکبار دیگر بخاطر مواجه شدن با امپریالیسم غرب، سیاسى شد. بنابراین بطورکلى اسلام، تنها دین در میان ادیان بزرگ جهان بود که آمادگى مخالفت با حاکمیت و هیمنه غرب را به عنوان یک دین از خود بروز داد. هندوئیسم دینى بسیار قدیمى تر از اسلام است اما هیچ مخالفت دینى هندویى علیه حاکمیت و سلطه غرب مشاهده نمى کنیم.
کنفوسیوس با غرب کنار آمد، ژاپن با غرب درآمیخت، یهودیان بخشى از غرب شدند. بنابراین در میان ادیان بزرگ جهان و گرایش هاى دینى دنیا تنها دین و گرایشى که بیش از همه مورد طمع غرب بود تا برآن سلطه یابد، اسلام است.
* برخى معتقدند که سیاسى شدن یا سیاسى کردن اسلام آموزه هاى اصلى و پایه اى اسلام را تحت تأثیر قرار مى دهد یا باعث به انحراف رفتن آموزه هاى اسلام مى شود یا دست کم به تضعیف دین دارى، اخلاق و معنویت در جوامع اسلامى و میان مسلمانان مى انجامد، نظر شما در این باره چیست؟
** نه من این راقبول ندارم. سیاست مى تواند غلط باشد، بد عمل کند اما در سوى دیگر مى تواند سازنده، مشروع، مدافع یا اخلاقى باشد. من سیاست را مطلقاً و بصورت گریزناپذیر زشت و نادرست و ناپاک نمى دانم. باید بگویم که براى درک و شناخت این مسأله بطور کلى و عام به عنوان یک محقق به بررسى و شناخت سیاست ورزى هاى آفریقا اقدام کردم در طول فرایند تحصیل و تحقیق سیاست هاى آفریقا را نادرست و بد ندیدم. وقتى این سیاست ها و سیاست ورزى ها علیه امپریالیسم، استعمار، آپارتاید یا حتى علیه دولت هاى تک حزبى و جنبش ها و نهضت هاى نظامى بود، مى دیدم که بسیارى از آنها کاملاً مشروع اند و همین تصویر و برداشت درباره سیاسى شدن یا سیاسى کردن اسلام نیز صادق است.
* شما از اسلام سیاسى در آفریقا چه ارزیابى اى ارائه مى کنید؟
** در آفریقا سه گرایش عمده وجود داشت و دارد که بر اسلام اثر گذاشته اند.
نخست اینکه اگر از آفریقا به عنوان یک قاره که شامل آفریقاى شمالى نیز مى شود سخن مى گویید باید به خاطر داشته باشید که آفریقا نخستین قاره اى است که داراى اکثریت مسلمان است. یک گرایش افزایش جمعیت است، مقصود این است که شمار مسلمانان در حال افزایش است چه از طریق تغییر آیین غیرمسلمانان به اسلام و بخشى هم من فکر مى کنم تولید مثل طبیعى است. آمارها نشان مى دهد که مسلمانان از مسیحیان بیشترند و خانواده هاى بزرگترى را تشکیل مى دهند.
گرایش یا مسأله دوم بیدارى اسلامى است، مقصود حرکت رو به عقب براى ایدئولوژیک کردن تاریخ اسلام است، تلاش براى باز تولید ارزش هاى اسلامى مانند آنچه در نیجریه یا سودان اتفاق مى افتد و تا حدى سنگال.
سومى رادیکالیسم است، رادیکال شدن شامل سیاسى شدن است. مسلمانان بسیار سیاسى شدند و این امر به خاطر دلایل داخلى است.
* گاهى گفته مى شود که اسلام سیاسى فاقد اخلاق و معنویت است، نظر شما چیست؟
** من معتقد نیستم که اسلام سیاسى مستلزم فقدان معنویت و اخلاق است، شما اسلامى غیر سیاسى را نیز مى توانید فاقد اخلاق و معنویت ببینید درحالى که اسلام سیاسى اخلاقى و معنوى است و به عکس. بنابراین قلمرو اخلاقى و قلمرو سیاسى دوچیز جدا از هم اند. از سوى دیگر سیاسى شدن مى تواند به معناى انتظام تدریجى و نه گفتن به خطاکارى و گناه آلودگى باشد. سیاسى شدن چه بسا به معناى پایان دادن و مخالفت با این امور باشد و اگر اسلام سیاسى شود مسلمانان با همه تنوع شان مى توانند سیاسى شوند، البته گاهى آنها خودشان گناهکار مى شوند و به خطا مى روند اما در چنین شرایط آنها از عقل و باورهاى دینى شان معزورند و در انتظام آن نیستند و در واقع از چارچوب نگاه اسلام به زندگى خارج شده اند.
* آیا اسلام سیاسى را مى توان با توجه به توضیحاتى که ارائه کردید یک مسأله جانبى و تنها عکس العمل به آنچه گاهى در پیرامون مسلمانان و جهان اسلام رخ مى دهد، دانست؟ یا اینکه اساساً اسلام سیاسى در هسته و گوهر اسلام و عقاید آموزه هاى اسلامى وجود دارد و گاه منطبق با آموزه هاى اسلام است؟ آیا مى توانیم اسلام سیاسى را از متن بیرون بکشیم و بگوییم اسلام سیاسى صرفاً یک عکس العمل یا واکنش سیاسى مسلمانان نیست بلکه یک آموزه و تفسیرى از متن اصلى است و جزو ذات اسلام است؟
** ما چند نوع اسلام سیاسى داریم. مثلاً «اسلام سیاسى دفاعى» یا مدافعانه نوعى خاص از اسلام سیاسى است و در حقیقت مشهورترین نوع اسلام سیاسى است که امروزه به چشم مى آید و داراى سه دلیل و محرک است، یکى به دلیل داخلى و بومى است، بنابراین در بسیارى مواقع اسلام سیاسى دفاعى نوعى شورش و قیام علیه دولت هاى داخلى و بومى است. بنابراین دینها یکى از دلایل و محرک هاى داخلى براى سیاسى شدن اسلام هستند. بخش لیبرال (اسلام سیاسى) دفاعى چه بسا از دولت داخلى و بومى مى خواهد که دموکراتیک شود و مردم را بیشتر به حساب آورد و بر آنها تکیه کند. بخش اسلام گراى (اسلام سیاسى) دفاعى ممکن است از دولت بخواهد که اسلامى تر شود و شریعت را بیشتر مدنظر قرار دهد.
دو دلیل دیگر سیاسى شدن اسلام در معناى اسلام سیاسى دفاعى یا مدافعانه یکى بوجود آمدن دولت اسرائیل و حوادث پس از آن است. تشکیل دولت اسرائیل یکى از بزرگترین سرمشق ها بود که جهان اسلام را برانگیخت و بدنبال خودکشاند.
همچنین باید از دلیل و محرک دیگرى هم براى اسلام سیاسى دفاعى یاد کنم و آن اینکه آمریکایى ها مى بینند علاوه بر حمایت و پشتیبانى از دولت اسرائیل خود در حال تبدیل شدن به یک امپراتورى است. لذا اشتهاى این کشور براى به کنترل درآوردن دیگر کشورها و ملت ها بویژه کشور ما و ملت هاى منطقه خاورمیانه بیشتر و بیشتر مى شود. این مسأله دلمشغولى ها و دل نگرانى هاى زیادى را در جهان اسلام پدید آورد. بنابراین آنچه برشمردم همه دلایل و محرک هاى اسلام سیاسى دفاعى یا تدافعى هستند.
نوعى دیگر از اسلام سیاسى هست که از آن به «اسلام سیاسى اصلاح طلب» یاد مى کنم. اسلام سیاسى اصلاح طلب چندان مورد توجه واقع نشده است چون هنوز حرکتى حاشیه اى به نظر مى رسد. کسانى که خواهان اصلاحات اسلامى هستند، آنان که خواهان تغییرات عمده در تفسیر متون مقدس اند معتقدند که اسلام یک باردیگر باید بخشى پیشتاز و پرچمدار در جهان علمى و تکنولوژیک باشد نه آب راکد و بناى دانش و علم. من فکر مى کنم این نوع اسلام سیاسى، موج سیاسى شدن اسلام در آینده است اما اکنون هنوز در آغاز راه است و موجى بسیار کند و آرام دارد. اصلاح طلبى و انجام اصلاحات بدون وارد آمدن شوک هاى فرهنگى امکان پذیر نیست. ما باید دست به ایجاد شوک هاى فرهنگى بزنیم.
* نظرتان راجع به اسلام سیاسى در ایران چیست؟ آیا آنرا اسلام سیاسى تدافعى مى دانید یا اصلاحى؟
** انقلاب اسلامى ایران در سال ۱۹۷۹ (۱۳۵۷) یک نوع انقلاب تدافعى بود و با شورش و قیام علیه رژیم شاه و واکنش نسبت به سکولاریزه شدن دولت شاهنشاهى و مدرنیزه ساختن ایران بر اساس الگو و مدل غرب بود و ایالات متحده آمریکا را به عنوان یک قدرت امپراتورى تفسیر کردند. بسیارى از ما به این نکته که ایرانى ها رسیده بودند، نرسیده بودیم، آنان خیلى پیشتر از ما روند امپراتورى شدن و ابرقدرت شدن ایالات متحده را فهمیده بودند. آنان این فهم و شناخت را از انقلاب مصدق دهه ۱۹۵۰ بدست آورده بودند. شما ایرانیان پیشتاز این تشخیص هستید. اینک کتابهاى زیادى از آمریکا به عنوان ابرقدرت و امپراتور یاد مى کنند. ایرانى ها این را از دهه ۱۹۵۰ مى دانند.
* اشاره اى که کردید نشان مى دهد که ریشه انقلاب اسلامى سال ۱۳۵۷ را در انقلاب یا نهضت مصدق مى بینید! درست است؟
** این که اولین انقلاب ایرانى ها یک انقلاب ملى بود نه اسلامى و مصدق آشکارا توسط آمریکایى ها کنار گذاشته شد و علیه وى کودتا شد و سازمان سیا او و دولتش را ساقط کرد، شکى نیست. بنابراین این قضیه بستر اصلى و مبناى نگاه ایرانى ها شد که آمریکا را یک امپراتور و ابرقدرت بنگرند. آنان نسبت به بریتانیا و روسیه نیز بى اعتماد شده بودند و با آنها سروکار داشتند اما با آنها به اندازه آمریکا درگیر نبودند. از دهه ۱۹۵۰ آنها دریافتند که امپریالیسم شکل نوینى به خود گرفته لذا هنگامى که علیه حکومت شاه قیام کردید بخشى از این قیام بخاطر دوستى میان حکومت شاه و آمریکا بود. ادامه دارد...