پیش درآمد
لشت نشا اسم شهری است در نزدیکی رشت، چند رفیق با صفا هم دارم البته که اصلیتشان به آن جا برمیگردد. اهل محل «لشت» را شکل تغییر یافته لش با شین مشدد میدانند و لش نشا را بعضی لجن دور و بر محصول گرفتهاند و بعضی دیگر آن را صفت یکی از عمده مالکان آن دیار. در لغت البته لشتن را به معنای لیسیدن و همین طور تماشا کردن نیز گفتهاند. برای تحقیق میدانی که رفتیم به شهر، پیرمردی عصا قورت داده را زیارت کردیم و از حضرتش وجه تسمیه شهر را پرسیدیم.
سری تکان داد و عالمانه پاسخمان فرمود: «خود اعلاحضرت سر اصلاحات ارضی که تشریففرما شده بودند به این محل، فرمودند، دشت نشاء!» بگذریم. نشت نشا هیچ ارتباطی با لشت نشا و دشت نشا و سیدجلیل و سیدیوسف رضوی و تریلی ولوو آن هم از نوع اف ـ 12 ندارد! سیدیوسف که هماره میگفت به عوض دانشگاه، یک سفر بیایید با من کویر، یک سفر بیایید کوهستان، یک سفر بیایید دریا...
«نشت نشا» را معادلی گرفتهام برای پدیده مهاجرت نخبگان یا فرار مغزها. تعبیر فرار را هیچگاه نپسندیدهام. فرار، بار معنایی تندی دارد. خیلی تندتر از مسافرت قانونی بر و بچهها. از آن طرف نخبگان را نیز تعریف جامع و مانعی نمیدانم برای آنها که میروند. همهی آنها که میروند در نخبهگی یعنی نخبه بودن مشترک نیستند...
البته ملانقطی اگر خوب نگاه کنیم درمییابیم که نخبگان جمعی است با ادات نادرست؛ همانگونه که نخبهگی مصدری است نادرست. در زبان فارسی جمع بستن لغات عربی با بعضی ادات جمع فارسی را درست میدانیم و مشکلی هم ایجاد نمیشود. اما گان از ادات جمع نیست اصالتاً! در زندهگان، مردهگان و امثال آنها باز هم ادات جمع همان الف و نون فارسی هستند. گاف در حقیقت عضو کلمه زندگ و مردگ پهلوی (با تلفظی بین کاف و گاف) بوده است. های غیر ملفوظ زنده فارسی که عوض گاف نشسته است با تای گرد ـ تای وحدت نخبه عربی ـ از بیخ متفاوت است. نخبه، نخبگ که نبوده است. بگذریم که جدانویسی را از ضرورتهای زمان و مکان اخذ کردهایم که گرفتار همین ملانقطیبازیها و افاضات فضائل نشویم!
نشت را در فرهنگ معنا کردهاند سرایت آب و آتش از جایی به جای دیگر. نشت را معقولتر دیدم از مهاجرت و فرار، چرا که «نشت» به خلاف «مهاجرت» که با هجرت همنشینی ذهنی دارد و مثبت است، عیب ظرف را نیز مینمایاند و به خلاف «فرار» که تند و منفی است، حرکت نرم و آرام یک جریان را نشان میدهد.
نشا هم همان قلمهای است که میزنند تا پسان فردا که گرفت، محصولشان بدهد. البته «نشاء» به عربی مصدر است از ریشه نشو اما در فارسی به معنای قلمه زدن است و البته قلمه. قصه معرب فارسیاش هم شنیدنی است. مصریها به نشاسته ما ـ که همان نشاستج اعراب شده باشد، نشا میگویند. در منتهیالارب توضیح داده است که اخذ نشا از نشاسته چندان هم غریب نیست. عرب گاهی اوقات شطری که از کلمه را نادیده میگیرد! مثل منا که در حقیقت کوتاه شده منازل است. و البته نشاسته از نشاستن آمده است، به معنای نشاندن و مراد، نشاندن مغز گندم در آب بوده است. پس نشا اصل و اصالتش فارسی است و کاربرد نشاء به عوض نشا و قلمه چندان مقبول نیست.
اما خود نشا، کنایتی است از زحمتی که نظام آموزشی ما برای بر و بچهها میکشد. پس نشا را نیز از «نخبه» و «مغز» در تعریف دقیقتر دیدم. در تعریف نخبه و مغز نیاز داریم به یک ارزشگذاری که الزاماً مورد تأیید همگان نیست، حال آن که در «نشا» بیشتر به زحمت کاشت و منفعت برداشت نظر میکنیم، بدون هیچ ارزشگذاری. «مغز» و «نخبه» همان ابتدای کار چهره مثبتی از آنها که میروند و وجوه ممتازهای برای ایشان قائل میشود که معلوم نیست چندان هم درست باشد.
اما ترکیب «نشت نشا» چندان دقیق و اصیل نیست. دقیق نیست، چرا که نشت را به سیالات نسبت میدهند، نه به جامدات و بل جمادات، چه رسد به صاحبان ارواح! و اصیل نیست چرا که در این ترکیب گوشه چشمی نیز داشتم به ترجمه (Brain Drain) انگلیسی، نشت مغز، که اهلش بدون داشتن سابقه صنایع سنگین لفظی و سجع و گلستان و بوستان و فرهنگستان چنین تعبیر نغزی ساخته بودند...
روابط علی...
نشت نشا، یک مساله کلان
قبل از هر چیز میخواهم به پدیده نشت نشا مشابه یک مساله نگاه کنم. یک مساله، یک فرآیند و نه یک پدیده زیرزمینی و غیبی و تقدیری و به فرموده و...
مساله بسیار ساده است. در هر فرآیندی ساز و کارهایی وجود دارد که با کشف آن ساز و کارها و در صورت امکان تاثیر روی محرکها، میتوان سرعت فرآیند را تند یا کند کرد. به همین سادگی. اگر فرآیندی را این چنین بنگری، آن گاه در صورت بروز علل، از دیدن معلول متعجب و سر در گریبان نمیشوی و آن را طبیعی میدانی... اما اگر فرآیندی را با این دید ننگریم، گرفتار هزار جور آفت میشویم و زرت و زورت معلولها را محکوم میکنیم. مثلا انتقاد شدیداللحن فلان مسئول از فرار مغزها، یا محکوم کردن آلودگی هوا توسط مسئول دیگر...
مسئولانی که گمان میکنند در اتاق فرمان نشستهاند، از همین قماشاند. آنها روابط درونی فرآیندها را درک نکردهاند. بنابراین میخواهند طبق مفاد بخشنامه و مصوبه و صورتجلسه، اهرم فرار مغزها را به سمت پایین فشار دهند و کلید اقتصاد را روشن نمایند و شیر اشتغال را باز کنند! این جماعت، فرآیندها را هضم نکردهاند و خیال میکنند بدون کار روی ورودیها، میتوان خروجیها را تحت تاثیر قرار داد.
و این تفکر که میگویم شاید مضحک باشد، اما متاسفانه واقعیتی تراژیک است فراروی همه ما بسیارند امروز بالادستنشینهایی که مسائل پیرامونشان را با حذف صورت مساله حل میکنند؛ مسئولان ملانقطی که شکر خدا اعراض نهگانه لغات را خوب بلد شدهاند و گمان میکنند با حماسه تغییر نام وزارت آموزش عالی به وزارت علوم، تحقیقات و فنآوری، همه مشکلات را ـ به فرموده ـ حل کردهاند، از همین قماشاند! آن دیگری هم که نام لیگ آزادگان فوتبال را لیگ حرفهای برتر میگذارد، شاید خیلی اهل علم نباشد، اما ضریب گولیاش در همان ابعاد است و تفاوتی با آن مسئول قبلی ندارد...
توی مملکتی که بچههای دبستانیاش الفبا را از روی نمره اتومبیلهای صفر کیلومتر میآموزند، بدیهی است که پس فردایش جدول عناصر شیمیایی مندلیف را هم از توی هوا یاد میگیرند؛ این یک امر طبیعی است. حالا هی بنشینیم و ذکر محکومیت آلودگی هوا بگیریم! در تهران روزاروز کلی خودروی جدید به ترافیک شهری افزوده میشود، از آن طرف برنامه مدون و معینی هم برای خارج کردن خودروهای فرسوده، حل گرههای ترافیکی و حمل و نقل همگانی نداریم، آن وقت خیال میکنیم در این دنیای باقالی به چند من، صبح به صبح ذیل نصایح پدرانه مسئولان، هوا تمیزتر میشود؟ زهی خیال باطل!
طرفه آن که همان مسئولی امروز آلودگی هوا را محکوم میکند و برای آن یقه چاک میکند که دیروز روز در خوش خوشان توسعه قیچی سه منی به دست میگرفت و روبان خودروسازی جر میداد. این یعنی عدم درک یک فرآیند! تو خود بر علت پا میفشاری و آن گاه سادهلوحانه معلول را محکوم میکنی! یکی بر سر شاخ و بن میبرید...
توسعه را فریاد میکشی و برای بالا رفتن سطح تحصیلات که ضروری توسعه است، یقه پاره میدهی و دانشگاه میسازی. بعد میبینی که از محصولات جنبی دانشگاه جهان سومی، اولی دیرتر وارد شدن به صحنه فعالیت اجتماعی است و این دیرتر وارد شدن، لاجرم معضلاتی را موجب میگردد... توسعه را میستایی و این فساد را محکوم میکنی؟ این دو ابتدا و انتهای یک فرآیند هستند، اگر نگوییم که دو خاصه از یک پدیدهاند، مثل سوزانندهگی و در عین حال نورانی بودن آتش که تقدم و تاخر ندارند بر هم. باری؛ آن را که خانه نئین است، بازی نه این است!
همین گونه است بسیاری مسائل مبتلا به دیگر. مساله خصوصیسازی بیلگام و شکاف طبقاتی، مساله نظارت غلط دولتی و فرار سرمایه، بزرگی دولت و کندی فعالیتها، اقتصاد تک محصولی و تلاش برای تحزب، و البته مساله سیستم آموزشی و پدیده نشت نشا (فرار مغزها). اینها همه مسائلی طبیعی هستند؛ طبیعی بودن نه به این معناست که باید این گونه باشند، بل طبیعیاند بدین معنا که با فراهم شدن ورودیهای این گونه فرآیندها، پدید آمدن خروجی امری طبیعی است. البته واضح است که هر امر طبیعی، واحد حقیقت نیست...
بگذار یکی ـ دو تا از این دوگانهها را ـ که به صورت علی با یکدیگر ربط دارند ـ توضیح دهم. اگر در ایالات متحده هماره سیستم دو حزبی وجود دارد و در این نظام، حزب سوم (Third Party) هیچ زمانی موفقیتی ندارد، به دلیل زیرساخت دوساختی اقتصاد آن است. یعنی از جنگ شمال و جنوب میتوانی پی بگیری جدال میان صنعت و کشاورزی را. و همین باعث میشود که امروز نیز همین دو حزب باقی مانده باشند. حالا شاید صنعت و کشاورزی تبدیل شده باشند به یک دوگانه دیگر مثلا اقتصاد سنتی (وابسته به نفت، گندم، بورس...) و اقتصاد مدرن (وابسته به صنایعهای تک...). این زیرساخت اقتصادی است که تحزب میآفریند.
حالا در این مملکت گل و بلبل ما، عدهای برآنند تا تحزب راه بیاندازند، غافل از این که وقتی عائدات همه ما و همه احزاب از درآمد تک محصول نفت باشد، تحزب نه ممکن است نه مطلوب... پس عدم تحزب واقعی ارتباط مستقیم دارد با اقتصاد تک محصولی (اگر نگوییم اولی محصول دومی است). دقیقاً همان گونه که نشت نشا مرتبط است با نظام آموزشی.
در عنوان نوشتم نشت نشا، یک مسئله کلان. مرادم از مسئله را شرح دادم. میماند مراد از کلان بودن مسئله. تفاوت نگاه خرد و کلان نیز روشن است. مسئولی که برای مبارزه با فساد اداری به دنبال پیدا کردن کارمندان متخلف است، نگاهش خرد است.
نمیفهمد که وقتی گردش کار در سیستم بوروکراتیک طولانی شد، راشی و مرتشی ـ اگر چه جفت هما فیالنار ـ اما هر دو برای جد و آباء هم فاتحه میخوانند. راشی از این جهت که مرتشی کارش را تمشیت کرده است و وقتش را نکشته است و مرتشی از آن جهت که راشی قدردان بوده است. برعکس، نگاه کلان به مسئله فساد اداری فیالفور درمییابد که به عوض مجازات کارمندان متخلف و تکثیر نهادهای بازرسی ـ و عملا بزرگتر کردن و بالتبع فشلتر کردن سیستم بوروکراتیک ـ بایستی گردش کار را تسریع کرد و رفت سراغ اتوماسیون و فرمهای اطلاعاتی و...
با این بیان روشن میشود که نگاه کلان بر پدیده نشت نشا یعنی چه. یعنی به عوض نگاه خرد و متمرکز روی چهار تا دانشجوی بیچاره بایستی روی تمامی سیستم آموزشی اشراف پیدا کرد.
پدیده نشت نشا (یا فرار مغزها که اصالتاً صحیح نیست) نیازمند یک بررسی همه جانبه و دقیق است، به مثابه یک فرآیند، یک مسئله کلان. در سالیان اخیر، توجه بیسابقهای به این قضیه شده است و هر کسی نیز خود را مسئول و دیگران را مقصر میپندارد. حساسیت روی این پدیده خود نیازمند ریشهیابی است.
چرا در روزگاری که جوانان این مملکت با صرف هزینهای گزاف، دسته دسته برای کار به ژاپن میرفتند، کسی از پدیده فرار مثلا بازوها دم نمیزد؟ فرار نیروی کار با فرار مغزها، در بسیاری از موارد به لحاظ پدیدهشناسی اجتماعی، ریشههای یکسانی دارند. نه فقط این دو، که امروز بحث فرار سرمایه نیز از همین جنس است. اصالتاً در دنیایی که همه چیزش را با سنجه پول اندازه میگیرند، میان مغز و زور تفاوتی معنوی وجود ندارد. تفاوت در بهره مادی این دو است. این ما هستیم که باید ببینیم از فرار کدام یک بیشتر متضرر میشویم و به شرط ضرر چه راههایی برای مقابله با این پدیدهها داریم.
ما هنوز راهبردی را در مقابل این پدیدهها اتخاذ نکردهایم. رئیس مجلس ششم از پدیده فرار مغزها انتقاد شدیداللحن میکند (جامجم، 22/1/80) و رئیسجمهور اصلاحات در سازمان ملل، در جمع ایرانیان به این افتخار میکند که ایرانیها صاحب بیشترین سطح تحصیلات در میان مهاجران به آمریکا میباشند، حال آن که ژاپنیها صاحب بیشترین ثروتاند. و میافزاید این تفاوت عقل حسابگر ژاپنی است در مقایسه با عقل بلند و علم رفیع ایرانی! (چهارم سپتامبر 2000- یو.ان.ویزیتور سنتر)
جالبتر آن که چنین آمارهایی هیچ چیزی را روشن نمیکنند. چرا که این کشورهای مقصد هستند که جنس مهاجر را تعیین میکنند و از میان متقاضیان، دست به انتخاب میزنند. دولت ژاپن از ما نیروی کار میخواهد و دولت ایالات متحده، جوان دانشجو. اگر سوراخ تنگ ویزا کمی گشادتر از این سمالخیاط شود، به جای مهاجرت مغزها، دور نیست که مسافرکشهای تهران خودمان به جای قیقاج رفتن با پیکانهای 52، پشت فوردهای زردرنگ نیویورک بنشینند و مسافر پیک آپ کنند؛ کما این که امروز هم کم نیستند کسانی که از صافی ویزا گذر کردهاند و در توکیو و کویت و نیویورک به چنین کارهایی اشتغال دارند. آیا آن زمان هم حساسیتی روی فرار نیروی کار خواهیم داشت؟
از قدیم هم در طباخیهای همین کهن بوم و بر جهان سومی خودمان، کله و پاچه را در یک دیگ میپختهاند، قیمتشان هم اگر توفیری داشته است، به این دلیل بوده که هر گوسفندی به صورت مادرزادی، به ازای یک مغز، چهارپاچه دارد؛ به طور طبیعی نسبت عددی نخبگان و نیروی کار چیزی است از جنس همین نسبت مغز و پاچه. که البته امید است با پیشرفتهای علم ژنتیک این نقیصه نیز به زودی زود مرتفع گردد!
مهمترین شرط تقرب به درک نشت نشا پذیرفتن این پدیده به مثابه یک فرآیند کلان است. ریشههای این فرآیند به گمان من نه فقط در خروج نیروهای فکری که در مهاجرت نیروهای کار تا انتقال فوتبالیستها به لیگهای خارج از کشور بستگی وثیقی دارند...
کانون توطئه...
نمونههایی از نگاه رایج خرد غیرمسئلهای به پدیده نشت نشا
چرا راه دور برویم؟ زمانی که من درس میخواندم فقط المپیاد ریاضی و فیزیک ساخته شده بود، هنوز خبری از المپیاد شیمی و کامپیوتر و زیست و ادبیات و نجوم و مسابقات جهانی بیخ دیواری و الخ نبود. از میان شش نفر تیم المپیاد ریاضی، پنج نفرشان در کلاس ما بودند، و از میان پنج نفر المپیاد فیزیک، سه تاشان. از آن پنج نفر المپیاد ریاضی، یکیشان که بیشتر رفیقمان بود، در سانحهای نامعلوم جان سپرده است، دیگری هنوز در ایران درس (نـ)میخواند و سه تای دیگرشان در آمریکا و کانادا درس میدهند، درست مثل سه تا رفیق فیزیکیمان. پس میتوانیم بگوییم مسئله نشت نشا (فرار مغزها)، با المپیادیها ارتباط وثیقی دارد.
البته از آنجایی که این بچهها در دبیرستان علامه حلی تهران، وابسته به سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان درس میخواندند، میتوانیم بگوییم فرار مغزها با سازمان ملی الخ ارتباط وثیقی دارد. از طرف دیگر همه این بچهها بدون کنکور وارد دانشگاه شدند و همگی دانشگاه صنعتی شریف را برای ادامه تحصیل انتخاب کردند، پس میتوانیم بگوییم فرار مغزها با صنعتی شریف ارتباط وثیقی دارد...
همه مقالات و شبه مقالاتی که در مورد مسئله فرار مغزها نگاشته شده است، پیرامون یکی از این سه محدوده نگاشته شده است. سال 78، یک هو سه چهار تا روزنامه گیر دادند به استعدادهای درخشان، دلیلش هم روشن بود: ته کار، جناحی سیاسی در اوج بیا و برویی که داشتند، فکری شده بودند که استعدادهای درخشان را جوری زیر اخیه بکشند تا مدیریتی از خودشان بگذارند و اگر نشد نظارتی از خودشان و اگر نشد... آجرهم الله (نانهم) جمیعا... یکی از مسئولان آموزش المپیادیها که داوطلب شد برای نمایندگی در مجلس ششم، باب مسئله ارتباط المپیادیها و فرار مغزها مفتوح شد تا نقش باشگاه دانشپژوهان جوان در این قضیه روشن شود و از آنجایی که دکتر سهرابپور مرد بسیار شریفی است هنوز از رابطه صنعتی شریف و فرار مغزها صحبت چندانی نشده است! ان الله مع الصابرین...
کافی است کمی ذوق داستاننویسی داشته باشی و از جامعهشناسی فرآیند فرار مغزها هم سر در نیاوری ـ از استعداد کار ژورنالیستیک هم که همگان در این ملک به صورت فطری برخوردارند ـ آنگاه بسیار راحت میتوانی، عنوان بسازی... استاد دانشگاه صنعتی شریف، رئیس باند زیرزمینی فرار مغزها بود، این باند با شستشوی مغزی دانشجویان، آنها را به ادامه تحصیل در آمریکا ترغیب میکردند. یا مثلاً 50% ـ اصلا کی به کیست؟ 90% ـ فارغالتحصیلان سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان در خارج از کشور تحصیل میکنند. یا مثلاً راهکار بدهی که باید همه المپیادها را در داخل کشور برگزار کرد.
چرا که شستاد درصد المپیادیها بعد از سفر به خارج برای آزمون المپیاد حالی به حالی شدهاند و حالت فرار مغزها بهشان دست داده است و بعدها برای ادامه تحصیل به خارج از کشور سفر کردهاند... و عناوینی نظیر این که به وفور در مطبوعات یافت میشود... نامههای مخفی پذیرش، دختران زیبارو در قالب آموزش زبان، مهمانیهای علمی و الخ!
بعضی راهحلهای مطبوعاتی مقابله با پدیده نشت نشا را اگر در پدیده مشابه انتقال فوتبالیستها باز تولید کنیم، به این نتیجه میرسیم که باید پای فوتبالیستها را قلم کرد تا هیچ وقت هوس رفتن به لیگهای خارجی به مخیلهشان خطور نکند، راهحلی عملی و بدون ریسک!
نشت نشا یک پدیده زیرزمینی نیست. فقط محدود به کشور ما هم نیست. چین و هند و پاکستان هم سالهاست که گرفتار این معضل هستند و نیروهای دانشگاهیشان عمدتاً در غرب مشغول به تحصیلاند. نه فقط کشورهای آسیایی که امروز اروپاییها نیز از مسئله مهاجرت مغزها مینالند. دانشگاه سوربون فرانسه پایه حقوقی بسیار پایینتر و امکاناتی بسیار کمتر از یک دانشگاه درجه دوی آمریکایی دارد، پس خیلی غریب نیست که اساتید و دانشجویان سوربون و اکسفورد و سایر دانشگاههای اروپایی، جل و پلاسشان را جمع کنند و آرام آرام بن کن کنند به سمت ینگه دنیا.
بسیار بامزهتر آن که همین عبارت فرار مغزها (نشت مغز یا Brain drain) را داخل ایالات متحده، مطبوعات به کار میبرند، به دلیل فرار نیروهای مستعد ایالات مرکزی فقیرتر به سیلیکون ولی (Silicon Valley) در غرب یا بوستون در شرق که به مراتب پولدارترند!
مسئله زیرزمینی نیست. در آن مافیایی وجود ندارد. حرف درآوردهایم که باندهایی زیرزمینی برای بچهها پذیرش میفرستند و خودمان هم باور کردهایم. بچهها سر و دست میشکنند برای رفتن. بگذار مسئولان آگاه بخوانند! دانشجوی سال سه شریف اگر اپلیکیشن فرم دستش نباشد و برای تافل لغت حفظ نکند، یا مشنگ است، یا فقیر است، یا پخمه. بگذریم که امروز با رونق تدریس خصوصی و موفقیت تضمینی در آزمون سراسری و رقابت مدارس غیرانتفاعی، دانشجوی فقیر در شریف پیدا نمیتوان کرد!
بسیار هم طبیعی است که مغزها از چنین مجموعههایی بن کن شوند به سمت غرب. خیال میکنند به جای سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان از سازمان ملی پرورش عقب افتادهها نیروهای فکری فرار میکنند؟ یا مثلاً به جای برگزیدگان المپیادها، مردودیهای پایه دوم دبیرستان باید پذیرش بگیرند؟ یا به جای دانشگاه صنعتی شریف، واحد گاگول تپه دانشجوی دکترا بفرستد به خارجه؟
بدیهی است که فرار مغزها از چنین مجموعههایی صورت میگیرد. آیا میتوانیم خرده بگیریم که چرا فوتبالیستهای موفق ما به لیگهای اروپایی میروند؟ انتظار داریم بازیکن ذخیره لیگ دسته دو از تیم آتشنشانی بلند شود و برود وسط بوندلسلیگا؟ اگر این جور بود که میشدیم برزیل و مالیات دستمزد فوتبالیستهامان تنه میزد به صادرات قهوه!
استیون اسپیلبرگ فیلمی به نام آمیستاد ساخته است. این فیلم سفارشی برای تخفیف معضل بحران هویت سیاهان آمریکایی به روی پرده رفت. پژوهشهای چند سالهای مسئولان ایالات متحده را به این نتیجه میرساند که ناامیدی، فقر اقتصادی و فرهنگی سیاهان که موجد معضلاتی جدی برای جامعه آمریکا است، از بحران هویت آنها ناشی شده است.
به همین دلیل در فعالیتهای اجتماعی، راهکار رواج تورهای مسافرتی به آفریقا برای سیاهان را آزمودند و در عرصه فرهنگی چنین فیلمی ساخته شد... (تورهای مسافرتی با همکاری شرکتهایی فریبکار راه افتاده بودند. شرکتها در حقیقت همان نسابههای دوره جاهلی خودمان هستند، اما نه مسلط به علمالانساب! سیاهپوستها دسته دسته به این شرکتها میروند و فرمی پر میکنند و نام پدر و پدربزرگ و... بعد هم پولی میدهند تا شرکتها برای آنها رسماً هویتسازی کنند که مثلاً جد و آبائت اهل روستایی بودهاند در کنیا و فلان سال با فلان کشتی به فلان ایالت آورده شدهاند و... قس علی هذا!)
اما فیلم آمیستاد پشتوانهای بود برای تقویت بنیه فرهنگی این جبهه؛ فیلمی که سفر چند برده شورشی را از شرق به غرب نمایش میدهد.
زمانی که کشتی آمیستاد بنادر اسپانیا را به مقصد آمریکا ترک میکرد، تجار برده آنها را در غل و زنجیر میکردند و از پیرها و لاغرها و بیمارهایشان هم نمیگذشتند.
اما امروز قضیه متفاوت است. آمیستاد گنجایشش محدود است و بردگان فراوان. پس تجار دست به انتخاب میزنند. چاقها، سالمها و باهوشها را سوار میکنند. کسانی که ولیوی (Value ارزش؟!) بیشتری داشته باشند... امروز آمریکا به نیروی کار با تخصص بالا نیاز دارد، به تیزهوشانی از جنس پیشرفته تحصیلی نیاز دارد، نیاز به کارگرانی باهوش و مبدع دارد تا چرخهایش را بچرخانند... سرکنسول برای همین توی سفارتخانه مینشیند به مصاحبه. امروز بردگانند که برای سوار شدن به کشتی سر و دست میشکنند...
اگر انفعال خود را در قضیه نشت نشا متوجه میشدیم و میدیدیم که این سرکنسول است که مهاجران را سوار میکند، درمییافتیم که در تفاخر به سطح تحصیلی ایرانیان مقیم آمریکا، چه مغالطهای نهفته است! و البته عروسکچرخان همان سرکنسول، نشت نشا را به مثابه یک پدیده کلان، بسیار بهتر درک میکند. پس مدام سعی میکند تا ظرفها را تکان بدهد که نشتی بیشتر شود. پس نباید منتظر خاورمیانهای آرام باشیم! و البته قرار است این مقاله به ظرف و نشتی آن بپردازد، نه به محیط پیرامون ظرف... شقشقه هدرت!
مؤخره:
پیشتر خلاصه ویرایش نشدهای از این متن را روزنامهای به صورت پاورقی ـ البته نامنظم ـ چاپ کرده بود. بعدتر یکی دو تا مجله هم نسخه کامل آن را ـ البته با اندکی تغییر ناجور ـ کار کردند. گذشت و البته در همان دوران تصمیم گرفتم که اگر فرصتی دست داد، سر و سامانی به آن پرت و پلای اول بدهم و حاصلش همین شد که هست... و جئنا ببضاعه مزجاه...
و البته این نوشته نیازمند شواهد و مآخذی بیش از این است. باری... گمان نگارنده بر این است که لباللباب حقیقتی در این نوشتار حک گردیده است که افزودن شواهد و مآخذ و نمودارها و گرافها نیز چیزی به حاق آن حقیقت نمیافزاید، اگرچه شاید برای اطمینان قلوب مؤثر باشد...
به هر رو، مدرسهای که بودیم، گاهی وقتها انشای رفقا را مینوشتیم. بعضی اوقات آن قدر در نخ این معرفت فرو میافتادیم که فرصت نمیشد انشای خودمان را بنویسیم. سالها از آن روزگار گذشته است. اما هنوز هم بازی همان بازی است... باز هم مجبوریم انشای دیگران را بنویسیم، چرا که نمینویسند، و این فرصت را از آدمی میگیرد تا انشای خودش را بنویسد... و یا دست کم به عوض همه اینها بنشینیم کنار سیدیوسف، روی صندلی شاگرد ولوو برویم کویر، برویم دریا، برویم آسمان.
نویسنده کتاب