* ارزیابی شما نسبت به مقوله منطق عمومی چگونه است؟
** علم منطق امروزه دانشی بسیار گسترده و پویا است. گسترش روزافزون منطق و همچنین کاربردهای عملی آن، منطق را به صورت یک علم مستقل و پردامنه درآورده است چنان که هیچ عرصه ای را نمی توان یافت که از منطق بی نیاز باشد. علم منطق امروزه به سه حوزه اساسی تقسیم می شود: ۱ _ منطق فلسفی ۲ _ منطق ریاضی ۳ _ منطق کامپیوتر.
میان این سه حوزه نیز ارتباط مستمر و مستحکمی وجود دارد به نحوی که پژوهش های میان رشته ای فراوانی را ایجاد کرده است. برخی از حوزه های منطق عبارتند از: منطق گزاره ها، محمول ها، منطق موجهات، منطق زمان، منطق مکان، منطق شهودی، منطق پرسشی و منطق فازی .دهها سیستم منطقی وجود دارد که هرکدام از این سیستم ها خود کاربردهای فراوان و مجزایی دارند کاربردهایی در معرفت شناسی و فلسفه، هوش مصنوعی، ریاضی و علوم. «منطق عمومی» دریچه ای است به این جهان گسترده و پررمز و راز و هدف اساسی از نگارش «منطق عمومی» یا «مبانی منطقی» معرفی آموزه های کلی این حوزه است. چراکه در هر دانشی حداقل ها را باید فرا گرفت و آن مبانی و مفاهیم بنیادین و اولیه آن دانش است. کتاب «مبانی منطق و روش شناسی» مقدمه و مبنایی است برای هرگونه مطالعه تفصیلی درمورد منطق، که محصول تجربه ۲۰ ساله اینجانب در تدریس و تحقیق منطق می باشد .در این کتاب خود را بسیار مدیون کتاب «ایروینگ کپی» منطق دان آمریکایی یعنی «مقدمه ای بر منطق» می دانم .کتاب مزبور حدودا به چاپ دوازدهم رسیده است و این خود نشانه اقبال جامعه علمی در سطح جهان به این کتاب است. مقوله منطق عمومی در ایران مقوله ای فراموش شده است چگونه است که دانشجوی ریاضی از ریاضیات عمومی شروع می کند. دانشجویی فیزیک از فیزیک عمومی شروع می کند اما دانشجوی منطق و فلسفه باید از منطق قدیم شروع کند. این معقول نیست از این رو ضروری است که ما درسی را تعریف کنیم که دانشجو را در یک منظر کلی و یک پرسپکتیو اجمالی با این علم آشنا کند و سپس سطوح عالی تر منطق را معرفی کنیم.
* آیا فصل بندی کتاب براساس یک روش خاص صورت گرفته است؟
** هر کتابی که در منطق عمومی نوشته می شود باید این چند محور را دارا باشد. نخست رابطه منطق و زبان است که مباحث مشابه آن را در کتاب های سنتی خودمان نیز داریم. برای نمونه بحث دلالت الفاظ، این که لفظ چگونه دلالت بر معنی می کند. رابطه دال و مدلول به چه نحوی صورت می گیرد. آیا زبان قاصر است که معنی را برساند. معنایی که در ذهن داریم، آیا واقعاً می تواند توسط حامل زبان منتقل شود در اینجا دانشجو با مغالطات زبانی و غیرصوری آشنا می شود. مغالطات زبان شناختی و کژتابی های زبان را درمی یابد و به اهمیت زبان صوری واقف می شود در این قسمت انواعی از مغالطات ذکرشده است و حدوداً بیست مغالطه مرکزی مورد بحث قرار می گیرند البته ۱۵۰ مغالطه زبان شناختی را منطق دانان کشف کرده اند، اما چون این کتاب، عمومی است از تفصیل مطالب خودداری کرده ام.
آشنایی با این کژتابی های زبان به دانشجو می آموزاند که زبان صوری دارای اهمیت زیادی است. چرا علوم، ریاضی، فلسفه و... صوری می شوند مهمترین دلیل این است که زبان طبیعی از آنجا که مغالطه خیز است، ناکارآمد است. پس یکی از بحث های مهم این کتاب بحث مغالطات است.
قسمت دیگر، بحث تعریف است. دانشجو در این قسمت با ویژگی های تعریف صحیح آشنا می شود. از بخش های دیگر، منطق قیاسی است که به تفضیل مطرح می شود که در آن هم به مباحث منطق قدیم توجه شده است و هم منطق جدید. بخش بعد منطق استقرایی است و نهایتا منطق علم یا متدولوژی علوم است که هم به متدولوژی علوم قیاسی پرداخته شده است هم به متدولوژی علوم استقرایی .در منطق علم باید ساختار علم را تبیین کنیم سپس منطق علم را بیان کنیم.
* نسبت منطق عمومی با منطق قدیم و منطق جدید چیست؟
** علم همواره درحال پیشرفت است. اما علم واقعی هیچگاه نابود نمی شود بلکه به تکامل می رسد. ما نمی توانیم بگوییم که علم جدید، علم ارسطویی را در خود ندارد. فیزیک ارسطویی بخشی از واقعیت را تبیین کرده است. منطق ارسطو نیز امروزه زنده است اما با زبان های دیگر محتوای منطق ارسطویی را می خوانیم. امروز منطق ارسطو را به زبان دمرگان و زبان ون می خوانیم. هر دانشجوی ریاضی هندسه اقلیدسی را می خواند. اما نه به زبان اقلیدوس بلکه به زبان هیلبرت.
ما چه بسیار نکاتی را در منطق ارسطویی می یابیم که خود موسس منطق به آن واقف نبوده است. منطق ارسطویی زنده است اما به زبانی دیگر از این میراث استفاده می کنیم. منطق ارسطویی با پیدایش منطق جدید کامل تر شده است. ریاضیات اقلیدسی با ریاضیات نااقلیدسی کامل تر شده است. هندسه اقلیدسی یک سطح تقریبی و حدی از هندسه نااقلیدسی است و منطق ارسطویی هم یک سطح تقریبی از منطق فرگه، راسل، کولین و گودل است. این تلقی که منطق با ارسطو به پایان می رسد هم در غرب مطرح بوده است هم در شرق. برای نمونه شما در عصر صفویه، ملاصدرا را که فیلسوف بزرگی است می بینید که به منطق چنان که شایسته است نپرداخته است چون تلقی غالب این بود که منطق، منطق ارسطویی است و به منطق چیزی نمی توان افزود: ملاصدرا جز یک رساله کوچک در باب منطق چیزی در این زمینه ندارد. در نگرش آنان خداوند انسان را ارسطویی آفریده است. اما با آمدن لایب نیتس و فرگه منطق تحول عظیمی یافت. لایب نیتس در خشت خام چیزی را می دید که دیگران در آینه نمی دیدند. او پدر منطق جدید است برای اولین بار توسط او نمادهای ریاضی در منطق به کار گرفته شد. اما مادر زمانه فرزند او را ۲۰۰ سال بعد متولد کرد. فرگه در اواخر قرن ۱۹ متولد شد. او با نوشتن کتاب مهم «مفهوم نگاری» یا «مفهوم نگاشت» که بعدها توسط راسل و وایتهد در کتاب «اصول ریاضی» کامل شد انقلابی در منطق ایجاد کرد اما در کل باید گفت در منطق عمومی هم ارسطو زنده است و هم فرگه امروزه به راحتی می توان با دیاگرام ون و قواعد انبساط، منطق ارسطویی را یاد گرفت، بدون اینکه دچار مشکلات قدما شویم. به جای شرایط انتاجی که بسیار مشکل و دست و پاگیر بوده است امروزه با قواعد بسیار ساده می توان منطق ارسطویی را فهمید و محاسبات آن را دنبال کرد.
* ازجمله فصول این کتاب، فصلی است درمورد استقراء. ارزش و اهمیت استقراء چه اندازه است؟
** هنگامی که ارسطو کتاب منطق را می نوشت، بیشتر وقت و همت خود را صرف منطق قیاسی کرد او هم مؤسس منطق قیاسی بود و هم مؤسس متدلوژی منطق قیاسی. ارسطو منطق قیاسی را در کتاب تحلیلات اول آورد و متدولوژی علوم قیاسی را در تحلیلات دوم مطرح کرد. هرچند او به استقراء نیز اشاره کرد، اما طنین استقراء در ارغنون ارسطو چندان بلند نبود. از ارغنون ارسطو تنها صدای قیاس به گوش می رسد. پس از ارسطو حتی هنگامی که به ابن سینا می رسیم، تلاش های ابن سینا درمورد تفاوت میان استقراء و تجربه قابل توجه است. در فلسفه ما مجربات را جزء یقینیات به شمار می آورند، اما استقراء را جزء ظنیات. پس تفاوت استقراء و تجربه چیست؟ ابن سینا تجربه را معادل استقراء + قیاس خفی می داند آن قیاس خفی هم براساس این است که الاتفاقی لایکون دائمیاً ولا اکثیراً یعنی استقراء + عنصر علیت تبدیل به تجربه می شود. اگر در موارد عدیده تقارن میان A و B را مشاهده می کنیم این نمی تواند اتفاقی باشد بله متضمن یک رابطه علی است. وقتی کتاب اساس الاقتباس خواجه نصیر را ببینید درخواهید یافت در منطق قیاسی نکات بسیاری دارد که حتی امروز برایمان سودمند است. اما تنها یکی دو صفحه راجع به استقراء بحث می کند.
این بخش از منطق نحیف و فرتوت بود، تا در دوران جدید و رنسانس و پس از رنسانس که علم جدید زائیده می شود، فرانسیس بیکن و جان استوارت میل سعی در تدوین منطق استقرایی می کنند. کتاب مشهور «ارغنون جدید» از بیکن در این راستا نوشته شده است. ارغنون ارسطو منطق قیاسی است ، اما باید به منطق استقرایی توجه کرد. کتاب «نظام منطق» در قرن ۱۹ به وسیله استوارت میل نوشته می شود. او استقراء را با صدای بلند فریاد کرد. بیکن منطق قدیم را که منطق قیاسی بود ابزار غلبه بر خصم می دانست اما کار منطق استقرایی را غلبه بر طبیعت می دانست. امروزه به خوبی می دانیم ارغنون منطق دو ساز و دو نوا دارد! ساز و نوای قیاس و ساز و نوای استقراء. باید صدای هر دو ساز را شنید و از افراطی و تفریط اجتناب کرد.
تعامل ارزشمندی در متدولوژی و روش شناسی میان استقراء و قیاس وجود دارد. برای پیشرفت علم به هر دو توأمان نیاز است. بنابراین در یک کتاب عمومی باید هم به قیاس و هم به استقراء توجه کرد. این کتاب دو فصل راجع به منطق استقرایی دارد، با انواع استدلال های استقرایی آشنا می شویم، استقراء تعمیمی، شمارشی، آماری، تمثیلی، محلی و هر کدام موازینی دارند که ذکر شده است. فصل دیگر راجع به استقراء احتمالی، حساب احتمالات و منطق احتمالات است.
* از دیگر مباحث این کتاب بحث منطق و رابطه آن با زبان است در این مورد توضیح دهید؟
** اساسا منطق در ظرف ذهن ایجاد می شود. انسان در ذهن خود تامل منطقی دارد، اما هنگامی محصول این تامل، علم محسوب می شود که از فردی به فرد دیگر منتقل شود و هویت جمعی پیدا کند یعنی از حالت فردی خارج شود. در فصل اول به مغالطات غیر صوری و زبانی می پردازیم و در این فصل دانشجو را با کژتابی های زبان طبیعی آشنا می کنیم تا به ارزش زبان صوری واقف شود. زبان علم نباید استعاری و شاعرانه باشد، بلکه باید صریح، آشکار و بدون ابهام باشد. این همان شعار معروف دکارت یعنی «وضوح و تمایز» و همچنین شعار معروف لایب نیتس یعنی «محاسبه پذیری در کلام» است. لایب نیتس می گفت «جایی برای مشاجره نیست باید نشست و محاسبه کرد» از دیگر مباحث منطق تعریف است. تعریف اساسا ماهیتی زبان شناختی دارد تعریف را قدما در عرض استدلال لحاظ می کردند. آنان موضوع منطق را دو چیز می دانستند؛ «معرف و حجت» . اما امروز آنچه اساس است، رکن است همان استدلال است. اساس منطق به علم استدلال تعریف می شود. تعریف، مقدمه بحث است و خصلتی زبان شناختی دارد این نکته که «تعریف» نیز اهمیت پیدا کرده است از زمان فرفوریوس پدید آمده است. حتی ارسطو چنین تلقی ای نداشت. او تعریف را جزء منطق محسوب نمی کرد. بحث ایساگوگه یا ایساغوجی در لغت به معنی مقدمه و مدخل است که بر زمان فرفوریوس برمی گردد. فرفوریوس شاگرد افلوطین بود. او در قرن دوم میلادی کتابی به نام ایساگوگه (مدخل) نوشت که بعدها در جهان اسلام نام عربی اساغوجی به خود گرفت و این مقدمه در آغاز تمامی کتب منطقی آمده است. این مقدمه بعد ها متورم شد. چنانکه بخشی از منطق قرار گرفت. به هر حال بحث منطق و زبان بسیار مهم است و این بحث لااقل باید شامل دو بحث اساسی باشد. ۱- مغالطات زبان شناختی و غیرصوری ۲- تعریف منطقی
* میان علم منطق و منطق علم چگونه می توان رابطه برقرار کرد؟
** چهارمین بخش از مباحث منطق عمومی، ارتباط دارد با منطق علم. این ارتباط از زمان ارسطو شروع شد ارسطو در تحلیل اول منطق قیاس را پایه ریزی کرد و در تحلیل دوم راجع به برهان علمی و معرفت علمی سخن گفت و اینکه اساسا علم باید چه ویژگی و مشخصه ای داشته باشد؟
ارسطو به متدولوژی علوم قیاسی پرداخت و کمتر به استقراء توجه کرد. پس رابطه علم منطق و منطق علم از زمان ارسطو شروع شد. از آنجا که علم به گفته افلاطون یک باور صادق موجه است.
توجیه در علم بسیار مهم است به گفته پوان کاره «همان طور که خانه مجموعه ای آشفته از سنگ و کلوخ نیست، علم هم مجموعه آشفته ای از داده ها نیست» یک نظم و نظامی لازم است. هر علمی یک اصولی دارد، همیشه باید پرسید این اصول چیستند؟ اینجاست که ارزش علم منطق در منطق علم آشکار می شود.
ابن سینا در دانشنامه علایی می گوید «علم منطق، علم ترازو است و علم های دیگر علم سود و زیان، و هر دانشی که به منطق سخته نشود، یقین نبود، پس به حقیقت، دانش نبود» در اینجا منطق تشبیه به یک ترازو شده است که ابزار سنجش است. علم آنگاه علم است که توجیه و هویت جمعی پیدا کند توجیه فردی اهمیت ندارد و این معنی عینیت در علم است. هر ادعای علمی باید با استدلال همراه شود تا علم تلقی شود. ما به میزان استدلالی که داریم می توانیم ادعای علمی بودن کنیم. البته علم هم دارای مقام اثبات است و هم دارای مقام ثبوت. علم باید دارای توجیه باشد پس اگر به ضوابط منطقی در روش شناسی پایبند نباشیم به بی روشی ختم می شویم و به تعبیر ابن سینا دیگر یقین نداریم، و با جهل سر و کار داریم، حتی ملاصدرا که بسیار متاثر از عرفان بوده است هنگامی که از غار فردیت خود بیرون می آید پرچمی داشت که رویش نوشته است «والمتبع هوالبرهان» چیزی قابل پیروی است که برهانی باشد پس ما در علم هم به خلاقیت فردی و هم به انضباط جمعی نیاز داریم. اگر خلاقیت فردی نباشد چشمه معرفت خشک می شود و اگر انضباط جمعی وجود نداشته باشد، چشمه و آب چشمه، گوارایی خود را از دست می دهد. هم جوشش درونی و هم گوارایی بیرونی را نیاز داریم. یعنی هم مقام ثبوت را منظور کنیم هم مقام اثبات را.
اینجاست که اهمیت علم منطق و منطق علم را فهم می کنیم و امروزه این بحث در روش شناسی پذیرفته شده است. این کتاب ۱۳ فصل دارد که تمامی فصول آنها رابطه وثیق و مستحکمی با هم دارند.در اینجا لازم است متذکر شوم که برای آموزش منطق ما باید از منطق عمومی شروع کنیم نه از منطق قدیم. البته باید تاریخ منطق و میراث گذشتگان را خواند و فراگرفت و از این رو منطق قدیم را نیز باید فرا گرفت اما اینها باید بعد از منطق عمومی باشد که متاسفانه این امر در جامعه ما مورد غفلت واقع شده است. بعد از یونان و قبل از دوران معاصر من هیچ کشور و تمدنی را سراغ ندارم که بر شکوفایی جهان اسلام در منطق باشد ابن سینا، فخرالدین رازی، قطب الدین رازی، سهلان ساوی، سراج الدین ارموی، نجم الدین کاتبی قزوینی، کمال الدین یونسی، خواجه نصیر طوس و...
عبارت نیوتن را نباید فراموش کرد که «اگر من می توانم افق های دورتر را ببینم به خاطر این است که بر دوش غولان سوارم» اما نباید بر پای این تحولات افتاد و هویت خود را فراموش کنیم. سنت شرح و حاشیه نویسی یعنی بر پای غولان افتادن و بلندنشدن. باید افق ها دورتر را دید.
* تلقی غالب در ایران این است که منطق جدید ابزار پوزیتیویسم است نظر شما در این مورد چیست؟
** در روایت آمده است: الناس اعداء ماجهلوا. مردم دشمن چیزهایی هستند که نمی دانند. منطق جدید با شعار لایب نیتس شروع شد که شعار ابن سینا هم بود. ابن سینا در آغاز کتاب شفا نوشته است که اگر منطق دان می توانست از راهی غیر از لفظ ایده های خود را به دیگران منتقل کند، هر آینه از لفظ بی نیاز می شد. تمامی گرفتاری پیشینیان همین بود که آیا لفظ و لفظ طبیعی می تواند حامل خوبی برای معانی باشد. آنچه برای منطق دان مهم است این است که بتواند ایده های خود را به دیگران منتقل کند. پس به واسطه ای نیاز داریم هر چقدر بتوانیم واسطه ای پیدا کنیم که کمترین دخل و تصرف را در انتقال معنی داشته باشد ارزشمندتر است.
ما در منطق جدید ابزاری را طراحی کرده ایم که اجازه چنین کاری (دخل و تصرف) را به شما ندهد و این همان صوری کردن منطق است. خواجه نصیر هم در کتاب اساس الاقتباس به این سمت پیش می رود. او از متغیرهای ریاضی استفاده کرده است. او به زبان ریاضی و اهمیت آن آگاه بود. لایب نیتس نخستین کسی است که از علائم شبه ریاضی در منطق استفاده می کند. عالی ترین شکل این کاربردها با فوگه شروع می شود در واقع منطق ابزار تحلیل بود. منطق جدید با فیلسوفان تجربی قرین بوده است اما این را نباید به معنی علیت گرفت. فیلسوف تجربی مانند هر فیلسوف دیگری ابزاری برای بیان دیدگاه ها و مدعیان خود می خواهد. پس از این ابزار (منطق) استفاده می کند. اگر فضای فلسفی دیگری حاکم شود، باز از منطق جدید استفاده می کند و منطق جدید در خدمت فلسفه او قرار می گیرد. پس این تقصیر ابزار نیست، مانند ماشینی که با آن حرکت می کنیم: سمت و سوی این ماشین دیگر به عهده ماشین نیست بلکه این ما هستیم که آن را هدایت می کنیم. در دوران ویتگنشتاین منطق جدید در خدمت فلسفه زبانی قرار می گیرد در دوران دیگری که حلقه وین حاکم بود منطق جدید در اختیار آنان بود. در بستر فلسفه تحلیلی مباحثی مطرح شده است که هیچ صبغه تجربی ندارد، اما ابزار تحلیل آنها نیز منطق جدید است. در دل فلسفه تحلیلی، فلسفه اخلاق و متافیزیک احیا شده است. متافیزیک که دیگر اصلا فلسفه تجربی نیست، ولی همه این نظامها، منطق جدید را در اختیار گرفته اند. در بیست سال اخیر در دانشگاه استنفورد یک آزمایشگاهی تشکیل شده به نام آزمایشگاه متافیزیک که سعی در احیاء و تدریس فلسفه متافیزیکی افلاطون و ارسطو و لایب نیتس دارد. این آزمایشگاه به مدل سازی و صوری سازی متافیزیک همت گماشته است که ابزار آن منطق جدید است. پس منطق جدید یک ابزار است که از آن استفاده های گوناگون می توان برد.