تاریخ انتشار : ۰۸ مهر ۱۳۸۹ - ۰۷:۴۶  ، 
کد خبر : ۱۶۴۰۰۹

آمریکا و ناآرامی‌های فرانسه


دکتر حسین دهشیار
تاثیرگذاری متقابل سیاست داخلی و خارجی نگاه سنتی در ادبیات روابط بین‌الملل همواره بر این بینش استوار بوده است که مباحث و موضوعات تاثیرگذار داخلی کشورها از برد محدودی برخوردار هستند. پدیده ها و حوادث داخلی به علت ماهیت آنها که ویژگی های بومی دارند باید در حوزه خاص خودش مورد توجه قرار گیرند. نظریه غالب این بود که «سیاست [بده و بستان ها، نزاع ها و تصمیمات در قلمرو داخلی] تا لبه و حاشیه مرزهای کشور تداوم می یابد.» از میان دو قلمرو متفاوت و متمایز، قلمرو داخلی ویژگی های خاص خود را دارد و جدا از اینکه چه اتفاقاتی در آن حادث می شود تنها می بایستی دغدغه مردم کشور باشد. قلمرو خارجی نیز که جدا از مسائل درونی فعال است و متاثر از کیفیت تعاملات در داخل ممالک نمی گردد تنها محدود به عملکرد بیرونی بازیگران است. نظریه و تئوری های روابط بین الملل به ضرورت اینکه کشورهای برتر نظام غالباً اروپایی بودند به شدت متکی بر تحلیل های نویسندگان و سیاستمداران قاره اروپا بود. از نظر اینان، عناصر تعیین کننده رفتار بازیگران، نیازهای قدرت های اروپایی هستند بنابراین پرواضح است که آنچه در داخل کشورها و بالاخص کشورهای غیراروپایی می گذرد اهمیت ندارد. در ثانی از نظر اینان چون مردم غالباً چندان توجهی به مباحث سیاست خارجی ابراز نمی کنند و آن را به رهبران سیاسی واگذار کرده اند، غیر طبیعی جلوه نمی کند که تصمیمات بدون توجه به اتفاقات در داخل مملکت گرفته شود. اما به تدریج اعتقاد به انزوای عملکردی سیاست خارجی و داخلی زیر سئوال رفت. استحکام دموکراسی در کشورهای اروپایی و دخالت وسیع تر شهروندان در سیاستگزاری ها براساس دسترسی فزون تر مردم به اطلاعات و گستردگی ارتباطات صورت گرفت و همین عاملی بود که منجر به گسترش دغدغه مردم به مسائل بین المللی شد. از سوی دیگر استعمارزدایی و افزایش تعداد کشورهای مستقل باعث شد که مردم و رهبران این ممالک در رابطه با کشورهای دیگر نقش بیشتری را به سوابق تاریخی و سنت های بومی کشورهای دیگر بدهند. در این چارچوب است که امروزه به وضوح شاهد هستیم که یک تنیدگی پیچیده بین دو قلمرو داخلی و خارجی وجود دارد. آنچه در داخل یک جامعه می گذرد به سرعت و به شدت در چگونگی عملکرد آن بازیگر در صحنه جهانی تاثیر می گذارد. در عین حال هنگامی که در بیرون از مرزهای کشوری، رهبران آن کشور سیاستی را دنبال می کنند بدون کمترین درنگی تاثیرات آن را در معاملات داخلی نظاره می کنند. با توجه به این واقعیت است که متوجه می شویم چرا نگاه سنتی به ماهیت ارتباط بین سیاست داخلی و خارجی با یک درک مدرن جایگزین شده است و اینکه چرا دولت ها نه تنها باید حوادث داخلی را در رابطه با تاثیرگذاری آنها در دیدگاه های مردم خود به تحلیل بگیرند بلکه باید توجه به اثرات آن حوادث در جایگاه جهانی خود داشته باشند.
تمدن فرانسوی و واکنش مسلمانان
آنچه فرانسه را از قدرت های استعماری متمایز می سازد و آنچه فرانسه را در سطحی فراتر از آمریکا به عنوان بازیگر شاخص امروزی در صحنه جهانی قرار می دهد برای شهروندان و سیاستمداران این کشور کاملاً واضح و مشخص است و آن چیزی نیست جز تمدن و فرهنگ متمایز آن کشور. این نگاه تاریخی که در عصر سنتی روابط بین الملل، فرانسه را مجبور به رقابت به بستر خون و آهن با انگلستان کرد، در جهان مدرن فضای روانی ضروری برای عملکرد ناپلئون، دوگل و شیراک در صحنه گیتی را فراهم آورده است. از نقطه نظر فرانسویان آنچه این کشور را برای دیگران جذاب ساخته است ویژگی های تمدنی و فرهنگی این کشور است که در طول تاریخ منجر به این شده است که تاثیرگذاری بد توده ها در ممالک دیگر و رهبران آنان افزایش یابد. بیش از پنج میلیون مسلمان در فرانسه زندگی می کنند که اکثر آنها یا خانواده هایشان از مستعمرات سابق در شمال آفریقا و خاورمیانه هستند. به همین تعداد در آمریکا مسلمان ها زیست می کنند که اکثراً از خاورمیانه هستند. از نظر فرانسویان مسلمانان ساکن کشورشان تحت تاثیر تمدن فرانسوی هستند که در دوران استعمار تجربه گر آن بوده اند در حالی که مسلمانان ساکن در آمریکا مجذوب تبلیغات و جلوه های مادی زندگی آمریکایی هستند که زندگی در این کشور را انتخاب کرده اند. انتخاب مبتنی بر جلوه های تمدنی، یکپارچه شدن در جامعه را طبیعی و تسریع می کند در حالی که انتخابی که مبتنی بر جلوه های مادی و علل تبلیغاتی باشد منجر به این می شود که فرد مسلمان مهاجرت کننده هیچ گاه خود را جزء جامعه احساس نکند و ارزش آن را به سخره بگیرد و علیه جامعه غیر مادری خود بشورد.
شورش های هفته های متمادی به وسیله جوانان متعلق به خانواده های مهاجر که سال ها تحت تاثیر فرهنگ فرانسوی بوده اند، شوک وسیعی را در بین مردم فرانسه و بالاخص نخبگان این کشور در حیطه فرهنگی و سیاسی به وجود آورده است. اتفاقی که همواره انتظار می رفت در آمریکا بیفتد در کشوری به وقوع پیوسته است که کمترین آمادگی روانی را برای مقابله و درک آن داشته است. در ابتدا صحبت از این شدکه خرابکاری ها کار تعداد محدودی عوامل جنایتکار و «بی سروپا» است که نگاه حاکم بر وزارت کشور فرانسه بود، اما به تدریج این نگاه حاکمیت یافت که علت اصلی اقدامات خصمانه در جدایی فرهنگی بین مهاجرین و فرانسویان است. هر چند که وضعیت مادی خانواده های مهاجرین به فرانسه مانند وضعیت مهاجرین به آمریکا نیست اما در مورد فرانسه باید توجه را به ناتوانی ساختارهای ارزشی و فرهنگی فرانسه برای مسیر دادن به دغدغه های مهاجرین مسلمان نسبت داد. در این رابطه تصمیم دولت فرانسه با حمایت همه جانبه آحاد مردم فرانسه درخصوص اجبار مسلمانان به عدم استفاده از حجاب هنگام حضور در مدارس نشانه های اولیه این گسل وسیع فرهنگی بین جامعه مهاجرین و جامعه فرانسوی باید تلقی شود.
تقویت آتلانتیک گرایی و تنیدگی هویتی
عدم نمایش توانایی در حل و فصل معضلات روزمره شهروندان که خود را در به آتش کشیدن هزاران وسیله نقلیه و به آتش کشیدن ساختمان ها متجلی ساخت مشروعیت ساختار و قدرت را تضعیف کرد. تنزل جایگاه جهانی فرانسه، اعتبار این کشور را خدشه دار ساخته که این خود منجر به تنزل نفوذ در شکل دادن به معاملات بین المللی می شود. قدرت چانه زنی هر بازیگری تا حدود وسیعی برخاسته از میزان نفوذ در حرکت دادن دیگر بازیگران به سوی اهداف تعیین شده است. با توجه به اتفاقات به وجود آمده، فرانسویان مواجه با کاهش مدام فضای چانه زنی هستند. بدین روی است که طبیعی جلوه می کند که شاهد افزایش نفوذ و تاثیرگذاری گرایش های طرفدار تقویت آتلانتیک گرایی و تقلیل منزلت اروپا محوری باشیم. آمریکا همیشه این اعتقاد را بیان داشته است که استحکام یکپارچگی در بین کشورهای اروپایی می بایستی مکمل نزدیکی و دوستی با آمریکا باشد و این آن را تقویت کند.انگلستان وظیفه اشاعه این نظر را در بین اروپاییان در طول دهه های گذشته بر عهده داشته است. به همین جهت شاهد عملکرد متفاوت این کشور در برابر جبهه مقابل بوده ایم. برخلاف آمریکا، جبهه فرانسه- آلمان تاکید را بر این قرار داده اند که نیاز به شکل گیری هویت متفاوت و متمایز و در شکلی وسیع تر مخالف آمریکا در قاره است. هویت اروپایی ضروری است چرا که باید جلوی آمریکایی شدن فرهنگ اروپا را گرفت. خروج فرانسه از فرماندهی مدیترانه ای ناتو، به وسیله شارل دوگل، تلاش صدراعظم آلمان ویلی برانت در راستای گشایش به شرق در دوران اوج جنگ سرد و مخالفت شدید و توامان ژاک شیراک و گرهارد شرودر با آمریکا در خصوص بحران عراق کاملاً در چارچوب اعتبار دادن به هویت اروپایی باید ارزیابی شود. محوریت فرانسه در جبهه ضدیت با آمریکا به شدت برخاسته از جایگاه تمدن این کشور در گستره اروپا بوده است. ناآرامی های فرانسه به وضوح اعتبار نظری طرفداران هویت اروپایی را خدشه دار کرده است. این نگاه که فرهنگ و ارزش آمریکایی به لحاظ عملکرد خود باید در قاره مورد توجه قرار گیرد و به تعارض گرفته نشود محققاً تقویت شده است. شکست فرانسه در ترغیب کشورهای مرکز و شرق اروپا برای مخالفت با آمریکا و موضوع عراق منجر به انزوای این کشور در قاره شد. حوادث داخلی اخیر بیش از پیش تفکر قدرت دیگر اروپایی یعنی انگلستان را در خصوص تنیدگی هویتی با آمریکا و رد نظریه هویت خاص اروپایی که فرانسه محور سیاست خود قرار داده بود تقویت کرده است. دولتی که با مشکل مشروعیت داخلی مواجه شود به شدت در موضع ضعف در صحنه ترغیب بین المللی قرار می گیرد. شکست در جنگ را می توان جبران کرد و روحیه ملی را به شرایط مطلوب برگرداند اما ترمیم مشروعیت ارزش های حیات دهنده هویت ملی را که به چالش گرفته شده اند بسیار مشکل است بتوان ترمیم کرد. واضح است که فرانسه در قاره به حاشیه رانده شده است و نگرش های رقیب فرانسوی ها در موقعیت هدایت کننده و شکل دهنده به سیاست های قاره ای قرار گرفته اند. فرانسه که در قاره با توجه به شکست دولت این کشور در ترغیب شهروندان به قانون اساسی در شرایط غیرمطلوب قرار گرفته بود امروزه محققاً از اعتبار ضروری و حیثیت ارزشی برای به چالش کشیدن حضور همه جانبه آمریکا در اروپا محروم شده است.هویت اروپایی به عنوان «بچه محبوب» فرانسه بیش از همیشه در حاشیه مباحثات اروپایی به لحاظ تضعیف داخلی نخبگان فرانسوی قرار گرفته است و موضع آمریکا که خواهان همسویی وسیع تر دوسوی آتلانتیک به رهبری تلویحی قدرت غیراروپایی است جلوه وسیع تری یافته است.
خاورمیانه بدون فرانسه
فرانسه محققاً از نقطه نظر نظامی یک قدرت قاره ای محسوب می شود اما این کشور فاقد ظرفیت لازم سخت افزاری برای به نمایش گذاشتن قدرت در گستره جهانی و بالاخص خاورمیانه است. به دنبال حوادث ۱۹۵۶ کانال سوئز آغاز نقش برجسته و قاطع آمریکا و از بین رفتن نقش آفرینی فرانسه به عنوان یک قدرت نظامی را در خاورمیانه باید پذیرفت. اما به لحاظ ویژگی های خاص فرهنگی فرانسه همچنان نقش تاثیرگذار را در مستعمرات سابق متجلی ساخته است. با توجه به این واقعیت بوده است که آمریکا همچنان همکاری فرانسه در حل و فصل مشکلات را در رابطه با مستعمرات سابق فرانسه به عبارتی حوزه های تمدنی فرانسه را خواستار بوده است. آمریکاییان در راستای تقویت موضع خود در خاورمیانه این درک عقلانی را به نمایش گذاشتند. ضرورتی غیرقابل اجتناب برای استفاده از کانال های فرانسوی وجود دارد. این نکته بیش از همیشه در مسائل مربوط به سوریه و لبنان خود را نشان داده است. در تلاش برای تصویب قطعنامه ۱۵۵۹ که سوریه را بعد از بیش از دو دهه مجبور به خروج از لبنان کرد آمریکا حمایت فرانسه را درخواست کرد. این کشور به دنبال ترور رفیق حریری که از دوستی شخصی با رهبر فرانسه برخوردار بود خواهان حمایت فرانسه برای دخالت دادن سازمان ملل برای به مجازات رسانیدن عاملان شد. آمریکا برای به دست آوردن مشروعیت عملیاتی در لبنان و فرانسه نیازمند حمایت فرانسه است. آمریکا در خاورمیانه به عنوان متحد اسرائیل و در بسیاری از کشورهای منطقه مهره دست آموز اسرائیل قلمداد می شود.
سوریه با تونس بر این تصور در منطقه بود که به گسترش حوزه نفوذ خود در لبنان توجیه اخلاقی داد و در برابر فشارهای آمریکا و فشارهای مخالفان خود در لبنان مقاومت کرد. آمریکا با دخالت دادن و اعطای نقش رهبری به فرانسه در بیرون راندن نیروهای سوری از لبنان و هدایت قطعنامه ضدسوری شورای امنیت درخصوص ترور رفیق حریری سعی بر این کرده است که هزینه های حضور خود در منطقه را کاهش دهد. مردم لبنان و سوریه که دارای وابستگی های فرهنگی با فرانسه هستند همیشه مخالفت وسیع این کشور با سیاست های اسرائیل را تحسین کرده اند محققاً نسبت به ارزیابی های فرانسه درخصوص موضوعاتی که با آن درگیر هستند اعتبار قائل می شوند. آنچه را که آمریکا در لبنان و سوریه فاقد آن است فرانسه دارا است، یعنی تصور منصف بودن در منازعات منطقه ای و این به شدت نیروهای ضدآمریکایی را در سوریه و لبنان تضعیف کرده است. امیل لحود رئیس جمهور لبنان و بشار اسد رئیس جمهور سوریه می توانند با متهم کردن آمریکا به پیاده سازی سیاست های اسرائیل مردم کشور های خود را علیه ارزش های آمریکایی که از طریق سازمان ملل اشاعه می یابد تحریک کنند اما از این سلاح نمی توانند بهره برداری کنند به خصوص اگر فرانسه مسئول و ناظر و هادی باشد. فرانسه با توسل به اعتبار خود موفق شد به آمریکا کمک کند که دو قطعنامه فوق را علیه سوریه به تصویب برساند بدون اینکه امکانی برای چالش سوریه باشد. به عبارت دیگر فرانسه موفق شد جنبه های خشن قدرت آمریکا را مدیریت کند و از طریق نهادهای بین المللی و چندجانبه گرایی به حل و فصل معضلات منطقه ای بپردازد. آنچه حوادث اخیر فرانسه به وجود خواهد آورد این است که نفوذ و قدرت تاثیر گذاری این کشور به شدتی وسیع تر تضعیف و کاسته شود. آمریکا در آ ینده تحت فشار کمتری خواهد بود که در کشورهایی از قبیل لبنان و سوریه با توجه به منافع و اعتبار فرانسه تصمیم گیری کند. شورش های مسلمانان ساکن در فرانسه، منجر به این خواهد شد که ارتباطات فرهنگی بین فرانسه و موطن اصلی این مهاجرین تضعیف شود و به تدریج قالب های فکری و ارزشی آمریکا خلأ را پر کنند، همانطور که آمریکا در منطقه نفوذ سنتی انگلستان یعنی عراق به ایفای نقش رهبری پرداخته است، در آینده نه چندان دور شاهد خواهیم بود که آمریکا بدون توجه به نیازهای فرانسه نقش رهبری را بر عهده بگیرد. فرانسه در فرآیند خروج کامل از معادلات خاورمیانه قرار گرفته است و در چشم انداز بلندمدت فرانسه را تنها در حاشیه معادلات منطقه می توان متصور شد. آنچه در چند هفته در شب های تیره و تار حومه پاریس و شهرستان های فرانسه به وقوع پیوست پیامدهای گسترده در اعتبار و منزلت جهانی فرانسه و بالاخص نفوذ این کشور در خاورمیانه خواهد داشت. آنچه را که آمریکا نتوانست از طریق سیاست های خود انجام دهد، تظاهرکنندگان مسلمان در فرانسه برایش به ارمغان آوردند. فرانسه در شرایطی از نقطه نظر ارزشی قرار گرفته است که چاره ای جز واگذار کردن مناطق نفوذ فرهنگی خود به آمریکا ندارد. نخبگان فرانسوی از نقطه ای ضربه خوردند که کمترین انتظار را داشتند و آمریکاییان بهره مند از کمک گروه هایی در گستره سیاست خارجی شدند که برایشان باورکردنی نیست.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات