زبان ابزاری است برای برقراری ارتباط . اما برای برقراری یک ارتباط مفید و مؤثر تحقق چند شرط ضروری است. یکی وجود معانی مشترک میان دو طرف است. مادامی که در اشتراک معنایی بین فرستنده و گیرنده پیامی وجود نداشته باشد، گفتوگو (دیالوگ) شکل نخواهد گرفت و ما شاهد تکگویی (مونولوگ) خواهیم بود. این امر در جایی که هر دو طرف در آنِواحد مشغول صحبت با یکدیگر نیز باشند صادق است و مادام که طرفین معنای حرفهای یکدیگر را متوجه نباشند با وجود همزمانی صحبت، ما شاهد وجود تکگویی هستیم تا گفتوگو. تفاهم و اشتراک معنایی گاه یک امر وراثتی است مانند آنچه در میان مردم یک سرزمین رخ میدهد که به واسطه زبان مشترک مادری مفاهیم و معانی مشترکی را نیز دارا هستند. گاه این تفاهم، وراثتی نبوده و اکتسابی است که از راه گذر زمان و انتفاع معنایی، این تفاهم شکل میگیرد. نکته مهم در اینجا اینکه، تفاهم چه در قالب ژنتیک آن وجه در شکل اکتسابیاش، ساخته میشود. این تفاهمات، هژمونی رفتار ارتباطی ما را رقم میزند و باعث میشود یک مؤانست ادارکی - احترامی شکل بگیرد.
نقش زبان در تحریف واقعیت را نیز نمیتوان نادیده پنداشت. زبان با ارائه مفاهیمی نزدیک به مفهوم حقیقی، شکلگیری یک حقیقتنما را سبب میشود و به مرور با تکثر حقیقتنماها آن یگانه حقیقت ممکن، مفهومی کتمان شده از نظرها میماند. برای نمونه مفهوم حقیقت بشر، مفهومی است که لابهلای مفهومی به نام حقوق بشر مدفون شده و جای خود را به حقیقتنمایی داده که دستاویزی برای تعرضات و تهدیدات قرار گرفته است. زبان در خود همچنین مؤلفههای رفتار تاریخی را یدک میکشد.
هانتینگتون توزیع فرهنگ در جهان را توزیع قدرت میداند و پراکندگی فرهنگی را پراکندگی قدرت. زبان به مثابه فرهنگ با حضور خویش، حضور قدرت را اعلام میدارد. هر زبان در خود ارتشی نهفته دارد. استقرار این ارتش استقرار قدرت است. اچ.ءال. نایبرگ نیز در مقدمه کتاب خود به نام طوفان فرهنگی چنین تعریفی ارائه میدهد. وی در آنجا مینویسد تغییر فرهنگی پیش زمنیه و پیش درآمد تغییرات سیاسی و بنیادین است. از دید او ابتدا ارزشها تغییر میکنند و سپس هر چیزی ممکن میشود. اندیشهها به واسطه زبان تربیت و هدایت میشوند و فرهنگ فکری خاستگاهی زبانی دارد. از دگر سوفکر، سرچشمه عمل و کردار است و از دل رفتار فکری، رفتار عمل و کردار است و از دل رفتار فکری، رفتار عملیزاده میشود فلذا فرهنگ رفتار عملی ما ریشه در فرهنگ فکری ما دارد.
اما در سوی دیگر بحث امنیت ملی نیز رابطه اصلی خود را با ارزشها برقرار میسازد. فرید من اعتقاد دارد که مفهوم امنیت ملی مفهومی توسعه نیافته است و لذا نمیتوان به تعریف متقنی از آن دست یافت؛ با این حال تعاریفی که از امنیت ملی به دست داده شده و در اینجا با موضوعیت بحث ما تناسب و ارتباط دارند از ارزشها سخن میرانند. والتر لیپمن امنیت ملی را توان یک جامعه در حفظ ارزشهای خویش میداند. تریگر و سیمونی نیز امنیت ملی را قدرت یک جامعه در حفظ منافع خود میدانند. ارزش به زعم این صاحبنظران عرصه سیاسی، جوهره اصلی تفکر امنیتی به ویژه در سطح ملی را شکل میبخشد. بنابراین حفظ ارزشها که ارزشها فرهنگی را در رأس آنها میبینیم و از آنجا به ارزشهای زبانی نیز مدخلی ایجاد میشود، کلید حفظ امنیت ملی است و هر جا که تهدیدی یا تهاجمی علیه ارزشها شکل بگیرد تهدید یا تهاجمی علیه امنیت یک کشور و ملت صورت پذیرفتهاست.
از قول مقام معظم رهبری در کتاب «نکتههای ناب (یک) آمده است: ... البته بیبندوباری و فساد هم یکی از شاخههای تهاجم فرهنگی است اما تهاجم فرهنگی بزرگتر این است که اینها در طول سالهای متمادی به مغز ایرانی و باور ایرانی تزریق کردند که تو نمیتوانی؛ باید دنبالهرو غرب و اروپا باشی. نمیگذارند خودمان را باور کنیم.» در تعبیر سخنان ایشان میتوان گفت که از خود بیگانگی و عدم باور خوشتن 2 معضل اصلی حاصل از تهاجم فرهنگی است. همین دو عامل برای تبدیل ما به چیزی غیر از آنچه هستیم و میتوانیم باشیم کافی است. از خود بیگانگی یعنی از دست دادن گذشتهای کهن؛ یعنی فراموش کردن تاریخی خود؛ یعنی کنار گذاشتن تمامی آن افتخارات دیرینه؛ یعنی زایل شدن جایگاه تاریخیمان در میان ملل دیگر؛ یعنی بیبهرگی از هر بالندگی؛ و ختم کلام یعنی هیچ بودن. عدم باور خویشتن یعنی الگوبرداری به جای الگودهی؛ یعنی ناتوانی و ناداری و نادانی. در قلمرو کاربری زبان آنجا که ما از واژگان بیگانه بهره میبریم نوعی اقرار به ضعف و بردگی و وابستگی را شاهد هستیم. پذیرفتن واژه بیگانه یعنی پذیرفتن حضور بیگانه؛ پذیرفتن واژه بیگانه به معنای تعلق از هر نوع فکری و فناوری و اقتصادی و غیره است. این وابستگی و اقرار به ضعف، اسباب عدم اعتماد به خویش را فراهم ساخته و یک عقده خود کمبینی ملی را سبب میشود. همین امر امام خمینی(ره) را وامیدارد تا بگوید فرهنگ استعماری جوان استعماری تربیت میکند.
آر.جی.دوآندراده در مدلهای فرهنگی و انگیزههای انسانی میگوید که مدلهای فرهنگی میتوانند عامل شکلگیری نیروی انگیزشی شوند. فرهنگ بر انگیزهها و محرکهای فردی تأثیرگذار است؛ لذا فرهنگی که بر مبنای خود کمبینی بنا شود طبیعی است که توان ایجاد انگیزههای اجتماعی مثبت را نیز ندارد. توسعهنیافتگی که علت و معلول ضعف اقتصادی و سیاسی است در همین نبود انگیزهها بارور میشود و در مرحله بلوغ خویش ناتوانی ملی را باعث شده و زمینهساز تحقق قدرت خارجی در داخل میشود که در لایههای بیرونی ایجاد تغییر در ارزشها کرده و امنیت ملی را به تزلزل دائمی وامیدارد.
هویت ما نیز به عنوان یک شاخصه فرهنگی از ناحیه زبان آسیبپذیر مینماید. هویت، آن مجموعه عناصری را گویند که متمایز کننده دوشیء یا دو فرد از یکدیگر است. هر انسان دارای ویژگیهایی منحصر به خود است که او را از اسنان دیگ متفاوت و متمایز میسازد. این ویژگیها گاه مرثی و ظاهری و گاه غیر مرثی و باطنی است. زبان یکی از این عناصر است که میان دو فرد از دو سرزمین مختلف، دو نژاد مختلف و دو قبیله مختلف ایجاد تفاوت میکند. در عین حال با توجه به برخی مؤلفهها در خود زبان، این تفاوت میتواند حتی کاربری زبانی، دو فرد(برادر یا خواهر) با یکدیگر تفاوتهایی داشته باشند. هویت هر کس زیر زبان او نهفته است. واژگان به کار رفته از سوی ما هویت ما را فریاد میزنند. زبان نخستین و اصلیترین وجه افتراق یا اتفاق میان افراد یک جمع است. از معضلهای مهم کشور ما تفاوتهای فرهنگی و بالاخص زبانی است. تفاوتهای زبانی باعث شده تا حتی برخی معانی و مفاهیم در طوایف مختلف در تعارض با یکدیگر قرار گیرند. این تعارضات میتوانند مانع از ایجاد وحدت و تفاهم در بین آنها شوند. اگر نبود عامل وحدت بخش دین، به اطمینان، شکافهای زیادی را میشد در اقصی نقاط ایران رصد کرد.
مک لوهان، زبان را راهی برای فهم تازهای از جهان پیرامون میداند. ترجمه، از راههای ورود زبان بیگانه به یک کشور محسوب میشود. هر زبان - اگر بخواهد به درستی ادراک شود - در پس خود فرهنگی را نفهته دارد که همراه با آن زبان و بدون اخذ اجاره وارد میشود. یادگیری یک زبان یعنی یادگیری فرهنگ نهفته در پس آن زبان - اینجاست که نه تنها دغدغههای خاطر ما در امر ترجمه بلکه در امر آموزش زبان در مؤسسات آموزشی نیز نمود مییابد. بومیسازی زبان مبدا در زبان مقصد و بومیسازی مواد آموزشی در جا و حد ممکن خود از واکنشهای مؤثر در این زمان هستند. طبق نظر مک لوهان محتوای یک رسانه میتواند موجب تغییر کیفیت روابط انسانی شود و دامنه، سرعت و قالب جدیدی را به روابط و رفتار او ببخشد رسانه میتواند با الگوسازی رفتاری و شخصیتی، فرد را به پیروزی از آن الگو تشویق و ترغیب کند. در این میانه شخصیتهای ادبی و سینمایی که معمولاً به هیبت یک قهرمان ظاهر میشوند به دلیل برخورداری از ویژگیهای قهرمانانه خود حس تقلید را در مخاطب زنده میدارند. هر بینندهای نوع و بعد خاصی از رفتار قهرمان را میپسندد و تلاش در تقلید از آن خواهد داشت. برای برخی شیوه راه رفتن قهرمان و برای برخی دیگر تکیه کلامهای او مهم بوده، ارزش تقلید کردن را دارند. برای برخی طرز لباس پوشیدن شخصیت جالب توجه است و برای برخی تواناییهای فیزیکی او. ارسطو معتقد است انسان از هر چه تحسین کند تقلید میکند و لذا تحسین شخصیتهای داستانی که لابهلای ادبیات زبانهای دیگر و به واسطه ترجمه این زبانها اتفاق میافتد زمینه تقلید ما را نیز از این شخصیتها فراهم و این تقلید یک تقلید همه جانبه حتی در کلام و لحن خواهد بود. این تقلید چراغ سبزی برای ورود فرهنگ بیگانه و کنارزدن فرهنگ سنتی خواهد بود.
انسان جزیرهای محصور در خویش نیست. او در مقطعی از زمان قرار گرفته که وسایل ارتباطی بیش از انتشار، در خدمت شکلگیری ارتباطات جمعیاند. نگاه راهبردی به این مقوله حذف صورت مسئله نیست بلکه تبدیل تهدید به فرصت است. هر قدر که فرهنگی میتواند از راه زبان وارد شود همان قدر نیز میتواند از همان راه صادر گردد. مهاجرتهای بیرونی همانقدر که تهدیدی در این امر به شمار میروند مهاجرتهای داخلی یک فرصت محسوب میشوند. از این حیث هر قدر گردشگری خارجی میتوان مضر باشد - علاوه بر خروج ارز و غیره - گردشگری داخلی میتواند مزایای بیشماری را حتی از منظر زبانی داشته باشد. بنابراین مدیریت فرهنگی کارآمد در زمانی خود را نشان خواهد داد که از این تهدید فرصتی بسازد. تملک فرهنگی نوعی تصاحب فرهنگی است و به معنای از آن خود ساختن رفتار فرهنگی یک ملت دیگر است. یا گذشت زمان یک رفتار فرهنگی وارداتی به یک رفتار داخلی و بومی تبدیل میشود و رفتهرفته ماهیت بیگانه خود را از دست میدهد. تصاحب یا تملک فرهنگی، ناشی از رفتار ابزاری است اما در جنبههای دیگر نیز قابل مشاهده است. برخی واژگان جایگاهی دائمی در زبان یک ملت پیدا میکنند و به لحاظ عدم بومیسازی و معادلیابی برای آنها این واژگان بخشی از زبان آن کشور میشوند و جزو سرمایه و داراییهای زبانی آن کشور به حساب میآیند.
در زندگی مدرن، انسان به دور از فناوری ره به جایی نمیبرد و زندگی و حیات امروزی ما آنچنان با فناوریهای مختلف درهم آمیخته که انفصال این دو از یکدیگر ناممکن مینماید. فناوریها این فرصت را به دست دادهاند تا با پسانداز زمانی، اوقات خود را هر چه بیشتر و بهتر مصروف اهداف متمرکز خویش کنیم اما یک واقعیت انکار ناشدنی در پس این فناوریها رفتار آفرینی آنهاست. استفاده از هر اسبابی، رفتار خاص آن اسباب را زیر میطلبد. از سویی فناوریها به سبب ماهیت نوآورانه خود پیشینه اسمی و ماهیت زبانی در دستگاه دستوری زبان ما ندارند و لذا اسامی تازهای را به خود ملحق میبینند. این اسامی بنا به ایدههای دستوری زبان سازنده شکل میپذیرند و گاه برگرفته از معانی زبان فناور هستند. گاه نام خود فناور بر اسبابی قرار میگیرد و لذا ترجمهپذیر یا معادلپذیر نیست. مالکیت معنوی، حقوق ابداعی و اختراعی زا به مخترع یک فناوری وامیگذارد اما در خصوص نام یک فناوری (حق مالکیت اسمی) ایراد نظر ندارد. این به خصوص برای کشورهای جهان سوم و کشورهایی که دامنه اختراعات و اکتشافاتشان بسیار محدود است مفید مینماید.