مقدمه
فلسفه تکنولوژی از جمله فلسفههای مضافی است که کاربرد بسیاری در جامعه ما دارد، در حالی که توجه چندانی به آن نمیشود یا اگر هم میشود بیشتر جنبه جدلی دارد، برای مثال گاهی به منظور دفاع از فلسفه شرق در برابر فلسفه غرب و گاهی در مدح سنت و در ذم تجدد – و از این دست مباحث انتزاعی مشابه به کار میرود.
اهمیت کاربردی فلسفه تکنولوژی بر کسی پوشیده نیست. حدود چند ماه پیش که مسائل هستهای در رابطه با ایران مطرح شد، ملاحظه کردیم که به هیچوجه دید واحدی درباره تکنولوژی یا حداقل درباره تکنولوژی هستهای در جهان وجود ندارد. این موضوع، زمینهای بود برای این که به ما فرصت دهد تا در مورد این قضیه مقداری فکر کنیم. روی هم رفته در آن ایام سکوت کرکنندهای حاکم شد و مسائلی طرح گردید و موقتاً راهحل سیاسی معقولی هم خوشبختانه یافته شد اما پس از آن این موضوع بایگانی شد. با این وجود من فکر نمیکنم اینگونه مسائل دیگر در جامعه ایران قابل بایگانی کردن باشد، چرا که مشابه این مسئله دیگر مدام دامنگیر ما خواهد شد و ما مجبوریم که به نحوی آمادگی داشته باشیم تا بتوانیم در موقعیتهایی که چنین مسائلی مطرح میشود مقداری تامل کنیم و با تدبیری بیشتر و به صورتی انتقادی با آنها برخورد کنیم.
دامنه بحث از نظر موضوعی بسیار وسیع است، به همین سبب غالباً مایه حیرت است که مبحثی با این وسعت به این دیری مورد توجه قرار گرفته است. تقارن علم و تکنولوژی در دوران معاصر قرینه کاملی در ابتدای روزگار باستان ندارد. نزدیکترین بصیرتهای باستانی آرا و اقوالی است که قبل از افلاطون در قرن پنجم قبل از میلاد تا قرن چهارم قبل از میلاد نزد ماقبل سقراطیان شکل میگیرد و بعداً بنا به گفته ارسطو مبداء مستمرترین بحث آکادمیک، قبل از تاسیس آکادمی افلاطون، یعنی فلسفه میشود که تا دوران معاصر ادامه یافته است. اوج این ایام زمانی است که نظریه اتمی دموکریتوس مطرح میشود و با وضع اتم به عنوان اجزای لایتجزی از یکطرف هر شی را قابل بررسی میکند ولی با غیرقابل ادراک خواندن آنها، نظریهپردازی را به فعالیتی گمانهپردازانه محکوم میکند. پیروان دموکریتوس نظریه اتمی خود را حتی برای پدیدههایی چون ترشی و شیرینی به کار بستند ولی هرگز نتوانستند از چگونگی تشخیص این موجودات ترش یا شیرین سخنی بگویند. چارهای جز این نبود چون علم آن زمان اساساً غیرآزمونی بود. و هر آزمونی متضمن ابزارها یا تکنولوژیهایی است که در پرتو آن پدیده مورد بحث آشکار میشود. این به معنای آن نیست که علم یونان باستان کاملاً با ابزار بیگانه بود – چنانکه در دوره مابعد ارسطویی در آثار ارشمیدس میتوان مصادیقی را سراغ گرفت. به هر حال باید اذعان داشت که در لحظه تعیینکننده علم/فلسفه یونان باستان به اعتبار نفوذ سقراط گامی که در پرتو نگاه اتمیستها برداشته شد در ارتباط با علم/ تکنولوژی گامی منفی بود به طوری که در قدم بعدی در آثار افلاطون حتی به معرفت ادراکی هم به دیده ظن نگریسته میشود و معرفتشناسی محض به محور تحقیقات فلسفی تبدیل میگردد. تحولات دوره هلنی و رومی توسط جهان اسلام حفظ شد و در برخی از موارد گامهایی هم در جهت پیدایش علوم مجهز به ابزار برداشته شد. لیکن تلافی علم و تکنولوژی و فلسفه در قالب علم جدید به ظهور آمد. با آنکه این روایت سادهاندیشانه است، لااقل میتوان ادعا کرد که همه عناصر اصلی موضوع مورد بررسی ما در آن حضور دارند و میتوان گفت که تا همین اواخر با وجود اینکه مصادیق تکنولوژی در برابر دیدگان ما بسیار زیاد بوده اما هیچوقت به صورت متمرکز در مورد آن فکر نکردهایم. در مجموعه اندیشههایی که در قرون 17 و 18 شکل میگیرد تکنولوژی مورد توجه واقع میشود و پا به پای آن به نظام سیاسی از زاویه تکنیک و تکنولوژی نیز نگریسته میشود.
این مجموعه سیاسی – فنی تقریباً از قرن هجدهم جا میافتد و توجه متفکرین را جلب میکند، اما در ابتدا با خصومت همراه است، چنانکه جنبش رمانتیستی هم در زمینه سیاسی و هم در زمینه تکنولوژیک در تضاد با جریان حاکم یعنی روشنگری و انقلاب صنعتی قرار میگیرد.
اولین کتاب با نام «فلسفه تکنولوژی» در نیمه دوم قرن 19 منتشر میشود. اگر بخواهیم با دیدی وسیعتر به قضیه نگاه کنیم نظریههای مارکس/مارکسی را هم میتوان در همین قالب صورتبندی کرد که همگی به نحوی از انحا با تصویری ترقیخواهانه گره خوردهاند، به این صورت که هرجا تکنولوژی دستاوردهایی داشته است یا اگر در یک یا دو مورد توفیقی حاصل شده است آن را تعمیم دادهاند و ما را به دیدی یوتوپیایی (آرمانشهری) نزدیک کردهاند. این دید، در قرن 19 دید حاکم است که در مورد مارکسی آن، با فلسفه هگل گره میخورد و به این صورت است که تصوری که از تحول تکنولوژیک وجود دارد همراه با نوعی تعصب است به این صورت که تکنولوژی با دینامیکی شبههگلی – اگر نگوئیم هگل – ما را به جایی میرساند که کلیه نعمتهای مادی برایمان تامین میشود و فوزی ایجاد میگردد که در پرتو آن، انقلابی اخلاقی در وجود آدمیان رخ میدهد که بهترین بیانش همان جمله معروف مارکس است که از هرکس بنابر توانش و به هرکس بنابر نیازش. این جامعه یوتوپیایی که در پرتو تحولات شگرف قرن 19 ترسیم میشود عملاً با جنگ جهانی اول دچار وقفه میگردد. در ایام قبل از جنگ جهانی دوم، شاهد دیدی توتالیستی و تمامیتنگر هستیم که بیشتر متفکرین محافظهنگر (محافظهکار) از یونگر و اشپینگر و اشمیت گرفته تا هیدگر را دربرمیگیرد. اینها در مقابل آن جهان یوتوپیایی، جهانی را که ترسیم میکنند «ویرانشهر» است و چیزی که بعد از این همه تاریخ، عاید بشر میشود جز این ویرانی مطلق نیست که در زمین حاکم میشود. اگر امکانات این ویرانی در نیمه اول قرن بیستم هنوز فراهم نبود، در نیمه دوم این امکانات هم تامین میشود، یعنی با تحول سلاحهای اتمی که با آن علیالاصول میتوان تمامی دنیای بشر و کرهزمین را از هستی ساقط کرد: امکان انهدام مطلق به این تصاویر، تصاویر متناقضی هستند که ناشی از تحولات تکنولوژیکاند و بحث در مورد آنها فوقالعاده دامنهدار است در نتیجه میتوان گفت که دیگر این مباحث را که از قلمرو فرهنگ عمومی جدا شدهاند و در سطح آکادمیک خود را تثبیت کردهاند، نباید صرفاً به دست سیاستمداران سپرد باید به آنها حداقل با دقتی آکادمیک پرداخته شود و سپس در سطح عمومی منعکس گردد. (برای بحث پیرامون موارد متعدد به مقاله ترجمه شده ضمیمه مراجعه شود.)
آیا تکنولوژی بیطرف است
گفته میشود تکنولوژی خودش از خودش خاصیتی ندارد و همه چیز به این بستگی دارد که ما چگونه آن را به کار میبریم. این که هر وقت درباره تکنولوژی خاصی صحبت میکنیم درباره یک پدیده واحد و معنایی ثابت حرف میزنیم یا نه، جای بحث دارد. برای نمونه در مذاکراتی که ایران با جهان درباره انرژی هستهای داشت، مشخص شد که به هیچوجه تصوری واحد از تکنولوژی نزد طرفین وجود ندارد و آنچه ما میگوئیم از نظر آنها بیاعتبار است و آنچه آنها میگویند نیز از نظر ما اعتباری ندارد.
یکی از خصوصیات مسائل تکنولوژیک، دقیقاً همین است، یعنی درست برخلاف نظریه بیطرفی یا خنثی بودن تکنولوژی، ما میبینیم که تکنولوژی امری جانبدارانه است و نوعی ابهام و چندمعنایی را همیشه در بر دارد. در حقیقت ما در چنین موقعیتی با معانی مختلفی از تکنولوژی هستهای سروکار داشتهایم که از دیده پوشیده مانده است و از یک طرف سوءنیت تلقی شده است و از طرف دیگر زور گفتن. اما آنچه آشکار است ابهامی است که در تکنولوژی وجود دارد. یکی از مسائل کلیدی در این باره این است که ما چگونه میتوانیم از تکنولوژیای که با آن سروکار داریم ابهامزدایی کنیم و کارکرد آن را آنطور که باید و شاید تعریف کنیم. وقتی در چنین مواردی نزاعی درمیگیرد این نزاع درباره نحوه کارکرد آن تکنولوژی است.
تکنولوژیای که در آن نزاع تابستانی مطرح شد، تکنولوژی ایمن و امنی که میتواند ارزان باشد و برای ما صرفهجویی مالی به همراه آورد در نظر گرفته میشد. این صفات، صفاتی بود که از اواسط قرن گذشته برای تکامل منابع انرژیهای جدید در اروپا مطرح میشد اما در همان اروپا بعد از چند دهه این ایمنی و امنیت و ارزانی صادق از کار درنیامد. بنابراین وقتی این دلایل از جانب ما اقامه شود، کسانی که صاحب این تکنولوژیاند و ایمننبودن و ارزان نبودن آن را تجربه کردهاند با دیدی منفی به ما خواهند نگریست و آنچه در این میان برجسته میشود جنبه دیگر این تکنولوژی یعنی بهرهبرداری تسلیحاتی از آن خواهد بود. در نتیجه مذاکرات دچار وقفه میگردید و سوءنیتی به طرف مقابل نسبت داده میشد و این دور باطل مرتب ادامه پیدا میکرد. در این گونه موارد استدلال یقینیای وجود ندارد که به وسیله آن بتوان با اطمینان گفت که بعداً چه خواهد شد. در جنگ جهانی اول یا دوم، کلیه مراکز و کارخانههای مختلف صنعتی و تولیدی به راحتی تبدیل به تجهیزاتی برای تولید تسلیحات شد، پس اگر کارخانههایی که به تولید تلویزیون، یخچال، رادیو و ... میپردازند تا این حد ابهام داشته باشند و بتوانند به چندین و چند صورت مورد استفاده قرار بگیرند به طریق اول فعالیت و فرایندی که استوار بر علم است میتواند کاربردهای بسیار متنوعی داشته باشد و به اشکال گوناگون مورد استفاده قرار گیرد. بنابراین چنین بحرانی همانقدر مهم است که بحرانی در سطح فکری، اعتقادی یا معرفتی اهمیت دارد. در نتیجه در برابر نظریه خنثی بودن تکنولوژی، با تحلیل موقعیت میتوان گفت که هر فرایند تکنولوژیکی پر از ابهام است. پس برخلاف این تصور که تکنولوژی ابهامزدا است، باید اذعان کرد که تکنولوژی میتواند انواع و اقسام ابهامها را دامن بزند و این دیگر به نبوغ ما بستگی دارد که چگونه جهات مختلف این ابهام را تشخیص دهیم و برای صورتبندی درست یک مسئله به کار گیریم. غفلت از این ابهام سبب میشود که ما خود را به ظاهر خنثای تکنولوژی بسپاریم و به طور ضمنی تسلیم سلطهای بشویم که در دل آن پنهان است.
تکنولوژی، انسان و جهان
هنگامی که تکنولوژی با فعل آدمی گره میخورد و روی محیط، موقعیت و جهان وی تاثیر میگذارد و تغییراتی در آنها به وجود میآورد، نحوه درج تکنولوژی بین انسان و جهان چگونه است؟ اگر تکنولوژی خنثی نیست این خنثی نبودن به چه اشکالی ظهور میکند؟
میتوان موقعیت ماقبل تکنولوژیکالی را تصور کرد که در آن فقط انسان و جهان وجود داشته باشد. اما چه اتفاقی میافتد وقتی به اعتبار ورود یک تکنولوژی، میان انسان و جهان، قدم جدیدی برداشته شود؟ این اتفاق چندگونه است. میتوان تکنولوژیها را در سطح متعارف به سنتی و نو تقسیم کرد. بنابراین اگر یک تکنولوژی ابتدایی را در نظر بگیریم و آن را در موقعیتی انسانی مندرج کنیم چه چیزهایی میتوانیم بگوئیم که اهمیت داشته باشد؟ این تکنولوژی در این موقعیت نقش عاملی تقویتکننده (amplificatory) را بازی میکند یعنی نقشی که توان ما را افزایش میدهد. اما هرکدام از این تکنولوژیها که به وجود ما اضافه میشود ما را از یک سری چیزهای دیگر محروم میکند. یعنی اگر من دارم با شما تلفنی صحبت میکنم این بدانمعنا است که دیگر از موقعیت رودررو برخوردار نیستم. در این حالت شما فقط یک صدای محض هستید که آن هم به واسطه گوشی و با مقداری تغییرات صدایتان شنیده میشود.
این شرایط با حالتی که شما رودرروی من هستید فرق میکند. ولی در عوض موقعیت رودررو که به دوره ماقبل تکنولوژی تعلق دارد شما را از امکان ارتباط در مقیاس جهانی محروم میکند. بنابراین هر تکنولوژیای که وارد نسبت میان انسان و جهان میشود یک سری از عوامل را حذف میکند و ماهیتی تقلیلگرا دارد (تقلیلگرایی= reductive) برای مثال در مورد مذکور انواع و اقسام حسهای شما ساقط میشوند و فقط حس شنوایی یا حسی که مربوط به کلام است برجسته میشود ولی از طرف دیگر امکان ارتباط در فواصل بیشتر را برای ما فراهم میکند. در این حالت وقتی این ابزار جزء جسم شما میشود نوعی تجسم (Embodiment) رخ داده است. انواع و اقسام اشیایی که به صورت تکنولوژیک بین ما و جهان قرار میگیرند از یک طرف حالت تقویتکننده و از طرف دیگر حالت تقلیلگرا دارند، موردی که در آن جزء لاینفک وجود شما میشود و در جسم شما ادغام میشود و موردی است که به اعتبار این امتداد میتوان گفت که نسبتی تجسمی واقع شده با افراز برقرار کردهایم که در مورد غالب تکنولوژیها صادق است.
اما وقتی ابزار تکنولوژیک در یک موقعیت دیگری از زیست جهان ما وارد میشود به نحو دیگری هم میتواند ظهور کند. در حالت نسبت تجسم، ابزار در وجود آدمی ادغام میشود، اما ابزار میتواند در جهان نیز ادغام شود. مثلاً در اندازهگیریها، ابزار انسان جدا میشود و در جهان ادغام میشود. مانند درجه حرارت که خاصیتی عینی از جهان را نشان میدهد. اما اتفاقی که در اینجا میافتد این است که جهان به کمک این ابزار قرائت شده است. روی درجه حرارت، انواع و اقسام مقیاسها وجود دارد. این امکانات قرائتی، امکاناتی است که امروزه بسیاری از تکنولوژیها آنها را تامین میکنند و میتوان گفت این تکنولوژیها، تکنولوژی هرمنوتیکی هستند یا نوعی تکنولوژی که با متن گره میخورد با زبان ما ارتباط مستقیم برقرار میکند.
این تکنولوژیهای هرمنوتیکی با ظهور کامپیوتر و امکاناتی که هم از نظر تصویری و هم از نظر کلامی تامین شده است روز به روز در حال گسترشاند و هر روز امکانات جدیدی را برای بهرهبرداری از توان زبانی ما تامین میکنند.
ادموند مونیه – فیلسوف فرانسوی – در تحلیلی که بعد از جنگ جهانی دوم ارائه داده به این نتیجه رسیده است که ظاهراً ما تا کنون در مورد زبان از دید تکنولوژی غافل بودهایم و به نظر میرسد که از این به بعد روز به روز بیشتر از توانهای تکنولوژیک نهفته در زبانمان استفاده خواهیم کرد. بنابراین در مقابل آن تجسمبخشیدن، در اینجا نوعی نسبت هرمنوتیکی مطرح میشود.
نسبت میان نظریه و مشاهده
مسئله دیگر نسبت میان نظریه و مشاهده است که در فلسفه علم مطرح میشود. در فلسفه علم، مسائل بیشتر تحتتاثیر فلسفه ریاضی شکل گرفت و ساختار یا بازسازی منطقی نظریههای علمی مورد توجه اغلب فیلسوفان واقع شد. از دیگر سو گرایش تجربی یا پوزیتیویستی که معطوف به مشاهده بود این مسئله را مطرح میکرد که چگونه میتوان مفاهیم علمی را ساخت و نظریههای علمی را بیان کرد؟ نظریه غالب این بود که میتوان پلهپله از مشاهدات شروع کرد و به نظریه رسید و سپس در قالب آن نظریه، قوانین نظری را بیان کرد. در واکنش به این نوع نظریه، فلاسفه مابعد تجربی (Ppost Empiricism) معتقد بودند که چنین نیست و تا زمانی که نظریهای در کار نباشد، نمیتوان مشاهده درخوری انجام داد و مشاهدات به این اعتبار به وقوع میپیوندند که ما صاحب نظریهای باشیم، حتی اگر این نظریه پیش پا افتاده و شکل نگرفته باشد.
نزاعی که در اینجا پیش میآید نزاع میان نظریه و مشاهده و تقدم و تاخر آنها است؛ یعنی این که آیا ملاک، آزمونهای علمی است و بعد نظریه یا ملاک، نظریههای علمی است و بعد آزمونهای علمی.
اما در ارتباط با فلسفه تکنولوژی نکتهای که در اینجا از نظر تقدم و تاخر مطرح میشود درحقیقت در چارچوب روایت تاریخی از علم و تکنولوژی قرار دارد. به این معنا که در بسیاری از روایتهای حاکم، شما همیشه شاهد این هستید که وقتی صحبت از دنیای قدیم و دنیای جدید میشود، دنیای قدیم شدیداً آلوده به خرافات و اندیشههای باطل است اما انقلاب علمی این دنیا را زیر و رو کرده است و پس از آن است که این تکنولوژی شکل میگیرد و موهبتهایی را برای ما تامین میکند. در این چارچوب، بدیهی است که علم مقدم بر تکنولوژی است و تکنولوژی آن چیزی است که در پرتو این علم تعین میپذیرد.
تصوری که در برابر این دیدگاه قابل طرح است این است که چرا تکنولوژی مقدم بر علم نباشد و بر چه اساسی ما این جنبه را در نظر نمیگیریم؛ به ویژه آنکه از زمانی که دنیا، دنیا بوده تکنولوژی هم بوده اما در مورد علم، همیشه علمی در کار نبوده است. علم در نهایت علم دنیای یونانی است و یا به دنیای بابلی و جوامع ماقبل یونان باز میگردد. در نتیجه عمر علم، عمر چندانی نیست که بخواهیم از تقدم آن سخن بگوئیم.
در حالتی که علم مقدم بر تکنولوژی است ادعا این است که از نظر وجودی انقلاب صنعتی در قرن 18 به وقوع پیوسته است در صورتی که انقلاب علمی در قرون 16 و 17 رخ داده است. بنابراین هم از لحاظ زمانی و هم از نظر وجودی علم مقدم بر تکنولوژی است. ادعایی که در برابر این سخن مطرح میشود از آن هیدگر است. از نظر وی به اعتبار تکنولوژی است که علم شکل میگیرد ولی از قضا علم در قرن 17 تحتتاثیر انقلاب علمی به وجود آمد و تکنولوژی متاخر است بر آن. ادعای هیدگر ممکن است خلاف شهود ما به نظر برسد ولی استدلالی که میکند این است که اگر ما امکانات لازم را برای وقوع آزمونهای فیزیکی نداشتیم نمیتوانستیم مولد چنین علمی باشیم. در نتیجه از نظر وجودی معتقد است که تکنولوژی مقدم بر علم استف اما از نظر تاریخی بالعکس است. اما «لین وایت» معتقد است که تکنولوژی هم از نظر وجودی و هم از نظر زمانی بر علم تقدم دارد. دلایلش را هم بر این مسئله استوار میکند که اگر انواع تکنولوژیای مثل ساعت و عدسیها وجود نداشت، تصور (nation) زمان نامتناهی و فضای لامتناهی دنیای نیوتونی یا گالیله اصلاً ممکن نمیبود. بنابراین مکانیسمهای کمکی بصری این امکان را به انسان میدهند که بتواند فضاهایی را تجسم کند که بسیار دور از ذهن به نظر میرسند. از نظر زمانی هم معتقد است که اگر ساعت مکانیکی نبود تا زمان، تمام افعال ما را نظارت کند این امکان برای ما فراهم نمیشد که مفاهیم اصلی دیگر مکانیک گالیلهای و نیوتنی را برای صورتبندی انواع و اقسام قوانین به دست آوریم.
تکنولوژی و دموکراسی
وقتی به معانی و مفاهیم کلیدی چند قرن اخیر نگاه میکنیم میبینیم که امروز این معانی و مفاهیم مولفههای اصلی فرهنگ را تعریف میکنند و به آن شکل میبخشند در حالی که بسیاری از نزاعهای گذشته در حقیقت با تعارض آنها آغاز شد. در حقیقت مهمترین نزاعی که در عصر جدید به وقوع پیوست نقد تکنولوژی و دموکراسی از دید فرهنگ بود. جریان فکری رمانتیکها در واقع نوعی نگاه منفی تمامعیار نسبت به دید تکنولوژیک و دید دموکراتیک بود، لیکن سیر تحول لیبرالیسم توانست نگاهی مثبت بر تکنولوژی و دموکراسی تحمیل بکند، به طوری که ایدئولوژی لیبرالدموکراسی همچنان نزد بخش اعظم جهانیان محبوبترین دیدگاه سیاسی به شمار میآید. اینکه سرنوشت این دید مثبت چه خواهد شد اکنون مورد بحث نیست. لیکن مورد بحثانگیزی که شامل بسیاری از جریانهای جدید است مواردی است که در آنها به میانجی «فرهنگ» تلاش میشود تا ضمن اعطای بار مثبت به تکنولوژی، دموکراسی به فراموشی سپرده شود. لذا اگر بخواهیم این دیدگاهها را به نحوی شماتیک و تصویری نشان دهیم این جریانات را میتوانیم به صورت زیر تعریف بکنیم.
مسائل مطرح در فلسفه تکنولوژی
بخش وسیعی از مسائل فلسفه تکنولوژی مربوط به اخلاق است. امروزه تکنولوژی آنقدر گسترش و تنوع پیدا کرده و بر امکانات ما افزوده است که در نتیجه ما باید قدرت تصمیمگیری فوقالعادهای را از خود بروز دهیم تا مشخص شود که در هر مورد چه تصمیمی باید بگیریم و کدام تصمیم سنجیده یا نسنجیده است. برای مثال در تکنولوژیهای مرگ (Death Technoloyg) و تکنولوژیهای تولد (Birth Technology) برای تصمیمگیری باید ملاکهای اخلاقی را مدنظر قرار داد. همچنین مسائل مختلفی که در بیوتکنولوژی مطرح است بازخوردهای اجتماعی بسیاری دارد؛ مثلاً کلونینگ یا مهندسی ژنتیک میتواند کل تولیدات اجتماعی، اقتصادی، غذایی و ... را تحتتاثیر قرار دهند. موضوع دیگر محیط زیست (Enviromental) است که باید به طور جدی این پرسش در مورد آن مطرح شود که با وجود بلایی که در اثر غفلت ما بر سر آن آمده است چهطور میتوان محیط زیست را دوباره احیا کرد؟ در حوزه آکادمیک هم نقد فرهنگی (Cultural Critic) را داریم، به این صورت که از کنار این فرهنگسازیهایی که میشود و این فرهنگی که شکل میگیرد و صاحب نفوذ میشود نباید بیتفاوت گذشت و باید برای درک آنها کوشش کرد و به این مسئله اندیشید که چگونه میتوان آنها را باتوجه به تجارب تلخی که در گذشته وجود داشته مهار کرد. مسائلی که در اینجا مطرح کردم ممکن است دور از ذهن باشند اما وقتی در عرصه اجتماع وارد میشوند با سیاست و نظام سیاسی و چیزهای دیگر گره میخورند، به طوری که اصلاً فکرش را هم نمیتوان کرد عالمی که در آزمایشگاه مشغول آزمایش است لزومی داشته باشد که به این مسائل اعتنا کند. اما من معتقدم که باید آگاهی حداقلیای نسبت به این امور داشت و دایم در حال نقد آنها بود تا بدینوسیله تصر سنجیدهای از چنین موقعیتهای پرمخاطرهای برای ما حاصل شود.