علیاکبر بهشتی
مسیحی صهیونیستها که با رؤیای پیروزی در جنگ آخرالزمان میخواهند تاریخ را با فتح خود در گور کنند، برای قدس، «نقشه راه» کشیدهاند؛ نقشهای که در آن مسلمانان باید نقش نعش را بازی کنند. یا بیتفاوت باشند یا اگر به مجاهده با مسیحی صهیونیستها برخواستند کشته شوند و پس از شکست در «دره آرماگودن»، بیتالمقدس را برای همیشه به اشغالگران بسپارند. این وسط توجه به دعوای بوش و شارون، غفلت از اصل ماجراست. مسیحی صهیونیستها میخواهند توجه مسلمین را معطوف به اختلافات ساختگی آمریکا و اسرائیل نمایند تا مسلمین یکی به طرفداری از بوش و دیگری به نفع شارون، آنقدر سرگرم این نمایشنامه شوند که فراموش کنند این هر دو قصد دارند بیتالمقدس را «اورشلیم» کنند و غفلت کنند که این یک پاپیش گذاشتنها و یک پاپس گذاشتنها فریبی بیش نیست. مسلمین اما به نیکی دریافتهاند که بوش و شارون علیرغم همه این تنازعات دروغین، به هدفی واحد مینگرند تا قدس نه فقط در نام که در مرام نیز به سیطره ایشان درآید. ادبیات عربی جایش را به ادبیات عبری دهد و بعد از تغییر در اسمها، رسمها نیز به سود مسیحی صهیونیستها ترسیم شود. در این راه، نقشه هم مهیاست: نقشه راه، تا نگاهها همه به مجادلات ساختگی دوخته شود و در پس این گمراهی، مسلمین مگر در خواب، راهی به قدس و رهایی قبله اول مسلمین داشته باشند. این فریب اما سکهای دوروست و تنها به مشغول داشتن مسلمین به منازعه مسخره بوش و شارون محدود نمیشود. روی دیگر این سکه که متأسفانه توسط برخی مطبوعات داخلی نادیده گرفته میشود، دعوای ساختگی صهیونیستها با یکدیگر است. اینکه گناه صهیونیستها را نباید به پای همه یهودیان نوشت به همان اندازه درست است که تقسیمبندی صهیونیستها به دو دسته افراطی و میانهرو، نادرست. صهیونیستها در این سالیان نشان دادهاند که همگی سروته یک کرباسند و گاه اگر میانشان درگیری رخ میدهد، زنهار که نمایشی بیش نیست؛ پس «صهیونیسم علیه صهیونیسم» دروغی بیش نیست که این هر دو به یک آرمان میاندیشند و در راه نقشه راه و سیطره بر قدس، نه در استراتژی، نه در تاکتیک و نه در هیچ چیز دیگر اختلافی با هم ندارند. زین رو خروج از غزه و برچیدن شهرکهای یهودینشین را تنها باید نیمی از نقشه راه تلقی کرد و آن نیمه دیگر همانا دیوار اول مسلمین حفر کردهاند تا قدس نه با آتشباری اسرائیل که خود به خود(!؟) فرو ریزد و کسی این اشغالگران را به خاطر جنگ، محاکمه نکند؛ همه نیمی از نقشه راه را ببینند و آنچنان در رثای صلح ـ بخوانید تزویر ـ غرق شوند که از یاد ببرند تخریب مسجدالاقصی دستاورد همین صلح بوده است؛ به راستی حق دارد آن کودک فلسطینی که جز سنگ، جز غیرت و مردانگی هیچ نمیشناسد. چه، او از صلح، ضربهها خورده است. اگر جنگ، خون از بدن پدرش ریخت و او را شهید کرد اما صلح، خون به دل مادرش کرده و او را هر روز بیآنکه شهید شود، به شهادت میرساند. اگر جنگ، سر پدرش را با گلوله برید اما صلح، سر مادرش را با پنبه میبرد، و چون اینجا کسی خونی نمیبیند او بر داغ مادرش سوگوارتر است. حق دارد پس اگر سنگ را آنی از دستان خود جدا نمیکند. حق دارد پس اگر سنگی بر سر اسرائیل فرود میآورد و سنگی بر سینه صلح... صلح، صلح... از این واژه آیا تلختر هم برای کودکان فلسطینی میتوان پیدا کرد؟ مگر نه اینکه در جنگ، پدرش را از دست داد و در صلح، این سرزمین او بود، زمین او بود، دین او بود و آئین او بود که از دست رفت؟ ... ولی سنگ را که از او نمیتوان گرفت. روحیه گرفتن انتقام خون پدرش را، غیرت را، شجاعت را، آرزوی بازپسگیری قدس را که از او نمیتوان گرفت. امید را که از او نمیتوان گرفت. آخر او اگر کودک است و از نقشه راه چیزی سر در نمیآورد اما خوب میداند که تنها راه آزادی قدس، کشیدن «نقشه رهایی» است: جنگ با صلح، آری جنگ با صلح که این یکی بیش از آن دیگری، دست و پای او را بسته است و دلش را شکسته است.
نقشه راه را سران مسیحی صهیونیست کشیدند تا قدس را به تمامی از چنگ مسلمین درآورند؛ نقشهای از بالا به پایین. از رأس به قاعده. تاریخ نشان داده چنین نقشههایی، سخت عملی میشوند و معمولاً نقش بر آب میشوند. «نقشه رهایی» اما بر عکس از قاعده به رأس است. از پایین به بالا. خطوطی روی کاغذ نیست که برای اجرا شدنش دنبال راهکار گشت. خود، راهکار است و قبل از ترسیم روی صفحات کاغذی، در دل مسلمین رسم شده است. جای امید هم فراوان؛ دو انتفاضه را فلسطین به تنهایی انجام داده و قدس، راهی به رهایی نبرده. انتفاضه سوم ولی به نظر میرسد که از آن کل مسلمین باشد. از آن همه مسلمانانی که به نقشه رهایی میاندیشند. این نقشه نه کار مردان فلسطین بوده، نه ابتکار رؤسای مسلمین، افتخار توده مسلمین است؛ همانها که سالهاست مثل کودکان فلسطینی زیر ستم صلح قرار دارند و به جای شهدی شیرین، «جام زهر» مینوشند. همانا که مسیحی صهیونیستها را از «نیل تا فرات» در چنگ خود دارند. در این راه اما از طعنه تاریخ. نیز بیمی ندارند. برایشان این مهم نیست که در میانجیگری تاریخ، در لیست تروریستها قرار بگیرند یا در گروه مصلحین. مسلمین سالهاست که از این برچسبها خوردهاند. اتفاقاً به دلیل فرار از همین انگها بوده که عمری است رنگ شکست به خود گرفتهاند. تاریخ هم اگر راوی درستی باشد درباره ایشان و مجاهدتهایشان به حقیقت قضاوت خواهد کرد که مسلمین مجبور بودند برای نقشه رهایی به «جنگ با صلح» بپردازند. بگذریم که اگر کسی را به سینه بیسکینه تاریخ، به درددل این هزارههای تاریک و باریک، راهی باشد خواهد یافت که تاریخ، خود نیز دل خونی از صلح دارد!
نه بوش با شارون سر جنگ دارد، نه صهیونیسم با صهیونیسم. مسیحی صهیونیستها از نشان دادن این نمایشهای خسته کننده، قصد ماهگیری از آب گلآلود را دارند. دولت اسرائیل هم اگر از ورود یهودیان افراطی به مسجدالاقصی جلوگیری میکند، نه از این روست که از سیطره بر قدس پشیمان شده باشد. مروری بر پارهای سخنان رد و بدل شده میان سران دولت اسرائیل و آنها که خود را حاکم فلسطین می دانند، ثابت میکند که اسرائیل این بار نقشه دیگری کشیده است؛ به این بهانه که خود در جلوگیری از ورود یهودیان افراطی به مسجدالاقصی پیشقدم شده، لاجرم از سران حکومت فلسطین انتظار در مبارزه با فلسطینیها پیشدستی کرده و با این کار، زحمت مقابله با این مسلمین افراطی (!) را هم از روی دوش اسرائیل بردارد. در ورای این بازی اما دولت اسرائیل و نومحافظهکاران حاکم بر کاخ سفید، دست در دست هم مشغول کارند. یکی نقشه راه میکشد و دیگری دیوار حائل. یکی از لزوم مبارزه با افراطیهای هر دو گروه دم میزند و دیگری در زیر مسجدالاقصی مشغول حفر تونل است. هر از چندی هم به جنگ زرگری با همدیگر میپردازند تا اصل قصه فراموش شود. اصل قصه ولی برای هر دوی این جماعت، سخت مقدس است: «گوساله سرخمو، سه ساله شده و اگر در جنگ آخرالزمان، تاریخ را با پیروزی خود در گور نکنیم، بعید نیست که در شروع دوباره تاریخ توسط مسلمین جایی داشته باشیم. پس خیلی زود و به طوریکه احساسات مسلمین جریحهدار نشود. باید مسجدالاقصی را تخریب و هیکل سلیمان را در مکان معهود نصب کرد.»
تا رسیدن به «زمان موعود»، تنها امید «نقشه رهایی» است. اشغالگران که دیری است برای ما رجز میخوانند اینک از نیل تا فرات در محاصره مسلمین قرار دارند. اگر بنا باشد به اسم صلح، رسم مسلمانی برچیده شود، انتفاضه سوم را نه فقط فلسطینیان که کل مسلمین رقم خواهند زد. چه باک که اغیار نیز بیهیچ اختلافی، همه با هم آمدهاند. آمدهاند تا بعد از کشتن ما تاریخ را با فتح خود تمام کنند و با خیالی راحت، سر بر بالین مرگ گذارند. ما ولی به این امید زندهایم که به تاریخ، حیاتی دگر بار بخشیم. زمینمان را اگر چندی از ما گرفتند، زمان را برای همیشه از اشغالگر سرزمینمان بگیریم؛ پس نه عجب که در نبرد آخرین، ما نگاه دشمن را هدف قرار دهیم وایشان، چشم ما را. ما فریاد ایشان را و ایشان حلقوم ما را. ما راه ایشان را و ایشان، پای ما را.
«آوینی» راست میگفت؛ «در عالم رازی هست که جز با بهای خون فاش نمیشود.»