تجدد فرهنگ غالب دوران ماست، به نحوى که تمامى فرهنگها و خرده فرهنگها را به نحوى از انحاء تحت تأثیر خود قرار داده است . اگرچه تجدد به یک معنا حاوى بزرگترین دستاوردهاى انسانى است و تغییرات ناشى از آن کلیه زوایاى جوامع بشرى را درنوردیده است، تا آنجا که به مثابه یک نقطه عطف نسبت به ماقبل خود در کلیه امور فردى و جمعى انسانى در آمده است، اما این به آن معنا نیست که تجدد را غایت مطلوب یافضیلت برتر قلمداد کنیم و آن را به مثابه میزان سنجش صحت و سقم پدیده هاى انسانى تلقى کنیم . لذا در عین خوشامدگویى به بسیارى از پیامدها و نتایج تجدد از کاستى ها و انتقادات وارد بر آن نیز نباید غافل بود، و آن را به قول هابرماس «پروژه اى ناتمام» و طریق گذار و نه مقصد دانست . متجدد شدن (Modernization ) روندى تدریجى دارد و تحقق آن نیازمند بلوغ به شرایط خاص فرهنگى، اقتصادى، سیاسى و اجتماعى است و لزومى ندارد این روند در جوامع مختلف یکسان طى شود، یاهمه جوامع به وضعیت فعلى جوامع اروپایى و آمریکایى برسند . هرجامعه اى حق دارد راه خاص خود را به سوى تجدد بپیماید و ازآن مهمتر به تجددى که خود باوردارد برسد .
بنابر این از ابتدا مشخص کنم که مرادم از سازگارى اسلام و مدرنیته این نیست که اسلام به عنوان یک متغیر خود را با مدرنیته به عنوان ثابت سازگار کند و نتیجه آن «اسلام مدرن» باشد، به این معنى که هر امر مغایر با مدرنیته در اسلام تغییر کند و تمامى احکام و ضوابط اسلامى بر مدرنیته منطبق شوند و تمامى ضوابط و معیارهاى مدرنیته بدون چون و چرا و بى کم و کاست در اندیشه و کنش و منش اسلامى پذیرفته شوند و مدرنیته به عنوان سنگ محک و منبع و معیار رد و قبول گزاره هاى اسلامى درآید . همچنانکه مرادم ازاین سازگارى این نیست که مدرنیته به عنوان یک متغیر خود رابا اسلام به عنوان ثابت سازگار کند و نتیجه آن «مدرنیته اسلامى» باشد، به این معنى که هر امر مغایر با اسلام درمدرنیته مردود تلقى شود و اسلام معیار رد و قبول گزاره هاى مدرن باشد . در صورت اول انحلال اسلام در مدرنیته و در صورت دوم انحلال مدرنیته در اسلام اتفاق مى افتد .
پس مقصود از سازگارى اسلام و مدرنیته این نیست که یکى را بى چون و چرا بپذیریم و دیگرى را در آن منحل کنیم، مراد از سازگارى چیست ؟ آنچه من در این مقاله درمقام بیان آن هستم امکان سازگارى قرائتى از اسلام باروایتى ازمدرنیته است، به عبارت دیگر امکان تحقق اسلام و مدرنیته در یک جامعه . جامعه اى که اعضاى آن به اسلام ایمان داشته باشند و در فکر و عمل اسلامى بیندیشند و اسلامى رفتار کنند و در عین حال ضوابط مدرنیته در آن رعایت شود. امور جامعه بر اساس خردجمعى و آزادى و حقوق آحاد جامعه اداره شود. مى خواهم بگویم جمع بین اسلام و مدرنیته ممکن است .
معناى این سخن این نیست که هر قرائتى از اسلام باهر برداشتى ازمدرنیته قابل جمع است و بین این دو هیچ ناسازگارى اتفاق نمى افتد . برعکس درحال حاضر قرائتهایى از اسلام وجود دارد که با مدرنیته بطور مطلق ناسازگار است . بنابراین آنکه ازامکان سازگارى اسلام و مدرنیته سخن مى گوید پیشاپیش اعلام کرده است که باهردو طرف بحث برخوردى انتقادى دارد، هرچند زاویه و میزان انتقاد نسبت به این دو طرف متفاوت است . از یک سو انتقادات متفکرانى از قبیل السدیر مک اینتایر و نیز متفکران پست مدرن را ارج مى نهد، و از سوى دیگر - که بیشتر وجهه نظر این مقاله است - «اسلام تاریخى» را به دور از پیام اصلى اسلام ارزیابى مى کند.
توضیح آنکه اسلام به عنوان یکى از سه دین بزرگ ابراهیمى و آخرین آنها پس از چهارده قرن با عادات و رسوم و عرف هاى پیروان خود چنان ممزوج شده است که بازشناسى پیام اصلى آن امروز کار ساده اى نیست . در اسلام تاریخى متن کتاب مقدس- قرآن - و گفتار و رفتار پیامبر - محمد (ص) - و سیره و روش اولیاى دین و اجماع علماى مسلمان به مثابه احکام ثابت، فرازمان و فرامکان نگریسته مى شود . دراین رویکرد در عین باور به عقلانیت دینى که از آن به «حکمت» تعبیرمى شود، این عقلانیت لزوماً همواره توسط عقول بشرى قابل درک نیست . لذا نقش عقل به واسطه محدودیت عقل انسانى در استنباط احکام الهى چندان برجسته نیست، و فهم دینى «متن محور» است و فهم «ظواهر» مساوى فهم دین است .
به همین دلیل اجتهاد، اگرچه فى الجمله در برخى مذاهب پذیرفته شده، اما از اجتهاد در فروع فراتر نرفته است. در اسلام تاریخى -که ازآن به «اسلام سنتى» نیزمى توان تعبیرکرد - اجراى احکام شریعت ملاک اسلامى بودن جامعه است . از آنجا که دراین دیدگاه دراحکام شرعى حقوق آدمیان لحاظ شده است، نیازى به تمسک به امثال اعلامیه جهانى حقوق بشر نیست .
ازاین دیدگاه بهترین زمانها زمان پیامبر بوده و مسلمانان موظفند جامعه خود را منطبق با الگوى عصرنزول بنمایند و در ناسازگارى پدیده هاى مدرن با الگوى عصر پیامبر اشکال از پدیده هاى مدرن است، یا باید آنها راحذف کرد یا در آن الگوى مقدس گنجانید . تأویل متن در معارضه با حکم عقل چندان جایى ندارد، چراکه اکثرقریب به اتفاق احکام عقل ظنى است و از عقل قطعى و یقینى کمتر اثر است .
آنچه به اختصار ذکر شده چکیده اى از دیدگاه اسلام تاریخى یا اسلام سنتى است که طیف وسیعى از مذاهب اسلامى از سلفى ها، اخبارى ها، حنبلى ها و وهابى ها، تا قرائت رسمى دیگر مذاهب اسلامى را در برمى گیرد . علیرغم کثرت معتقدان به این دیدگاه، وعدم تردید در مسلمان بودن آنها و بااحترام به برداشت آنها، این دیدگاه با مدرنیته در تعارض است و در عصر حاضر با پیاده شدن آن در عرصه عمومى، در جامعه جایى براى مدرنیته نخواهد بود .
پیروان اسلام تاریخى اگرچه در زندگى خصوصى خود مشکلى براى رعایت ضوابط اسلامى ندارند، اما در عصر ما براى اجراى احکام اسلامى در جامعه با مشکل جدى مواجهند و چاره اى ندارند یا اینکه از اجراى احکام شریعت درباره دیگران و درجامعه چشم بپوشند و به تعطیل دین در جامعه راضى شوند و یا اینکه براى جارى ساختن ضوابط دینى در جامعه به زور و خشونت متوسل شوند . مسلمانان سنت گرا غالباً به راه حل اول تن داده اند و مسلمانان بنیادگرا به راه حل دوم روى آورده اند .
اصول سازگارى اسلام و مدرنیته
اکنون نوبت به بررسى قرائت دیگرى از اسلام و نسبت سنجى آن با مدرنیته مى رسد . این قرائت رو به رشد حاصل مطالعات جمعى ازمتفکران مسلمان است که در جوامع اسلامى به «روشنفکران دینى» موسومند و در اندیشه خود روشنفکرى و مدرنیته را با اسلام جمع کرده اند . در تفکر این جریان عقلانیت و ایمان، حقوق انسانى و تکلیف الهى، آزادى فردى و عدالت اجتماعى، خردجمعى و اخلاق دینى، عقل بشرى و وحى الهى با هم همزیستى مسالمت آمیز دارند. روشنفکران دینى پیام اسلامى را با گوهر مدرنیته توامان پذیرفته اند . ویژگى هاى اسلام روشنفکرى یااصول سازگارى اسلام و مدرنیته به شرح زیر قابل ذکر است :
اصل اول :
در مقایسه با اسلام رسمى که «صورت گرا» بود، اسلام روشنفکرى «غایت گرا» است، و معتقد است کلیه احکام، مناسک و گزاره هاى دینى در خدمت یک غایت متعالى است . این غایت متعالى در کلى ترین بیان آن «کرامت انسانى» است، که از آن به تقرب به خداوند یا سعادت قصوى (نهایى) نیز تعبیرمى شود. هر یک ازاوامر، نواهى، مناسک، احکام وگزاره هاى اسلامى غایتى جزئى دارد . این غایات همگى در راستاى آن غایت نهایى و مطلوب متعالى هستند، دین درمجموع اجزاى خود یک جهت گیرى به سوى امر متعالى براى رهایى و کمال انسان است . ارزش اعمال و مناسک دینى زمانى محقق مى شود که این جهت گیرى تأمین شده باشد .
غایات دینى ثابت، دائمى، فرازمانى و فرامکانى هستند،اما ابزار و احکامى که حاصل این غایات هستند در شرایط مختلف زمانى مکانى تغییر مى کنند .
براین اساس حتى کتاب مقدس - قرآن کریم - نیز دربردارنده هردوگونه حکم اسلامى است، یعنى همچنانکه احکام ثابت، جهان شمول، فرازمانى و فرامکانى در قرآن کم نیست، اما اینگونه نیست که همه بیانات و گزاره هاى قرآنى از این قسم باشد، بلکه درکتاب مقدس گزاره هاى ناظر به شرایط خاص زمان نزول و احکام متغیر و موقت نیز یافت مى شود .قرآن و پیامبر نمى توانسته اند نسبت به مسائل و مشکلات عصر نزول و صدراسلام و زمان خود بى تفاوت باشند.
روشنفکران دینى معتقدند فقیهان مسلمان با بسیارى ازاحکام متغیرو موقت موجود در آیات و روایات، معامله احکام ثابت و دائمى کرده اند، وغالب مشکلات مسلمانان معاصر ازاین ناحیه تولید شده است .