محمدرضا قنبرى: استاد دکتر احمد مهدوى دامغانى در زمره آن دسته از استادانى است که بحق جانشین ندارند بقیه السلف استادان نامور پیشین؛ مردى که بیشتر عمر شریف هشتادساله را به آموختن و تعلیم سپرى کرده است. او که قریب شصت سال در دانشگاه هاى مختلف درس گفته است و اکنون نیز در دانشگاه هاروارد مشغول افاضه و ترویج و تبلیغ اسلام و معارف حقه جعفریه است. او خود در مقدمه «حاصل اوقات» در این باره مى گوید: «در طى این پنجاه وپنج سالى که این ناچیز به «معلمى» مفتخر و بدین فن شریف مباهى است و بدان عشق مى ورزد، و بحمدالله تعالى چون دیگر هنرها یا مشاغل این ضعیف «موجب حرمان» نشده است و «روز بى کسى از سرم نرفته» است، همواره از نعمت محبت و مهربانى و بذل شفقت و صداقت صمیمانه بیشتر عزیزان ارجمندى که در طول این دوران دراز «معلمى» از دبیرستان هاى پهلوى و دارالفنون و دانشگاه تهران گرفته تا دانشگاه هاى پنسیلوانیا و هاروارد، که من بنده به این سمت و عنوان در برابر آنان به خدمت ایستاده یا نشسته بودم، به حد اعلا برخوردار بوده و هستم و همه آنان در هر طبقه و مقامى که بوده اند و از جمله آنان آن جوان جوانمرد پاکدل پاکیزه خوى خوش سخن، شهیدنازنین کفن خونین که در سال ۱۳۶۰ در منصب رفیع نخست وزیرى به درجه رفیع شهادت نائل شد یعنى مرحوم مغفور دکتر محمدجواد باهنر طیب الله ثراه= همان سَرَه مردى که همه «آیات دفتر اخلاق» را از حفظ داشت و بدان عمل مى فرمود= به بهترین وجه و در مهرورزى رسم وفا را بجا آورده و مى آورند، و با چشم پوشى از عدم شایستگى من بنده همگى به مقتضاى شرافت ذات و کرامت نفس خود حق «معلم» را مى گزارند و پاس او را مى دارند.»
انصاف را که وجه حقیقى شخصیت تابناک استاد مهدوى دامغانى در معلمى اوست. او اگرچه آثار گرانقدرى نیز از خود به جاى گذاشته است لیکن این آثار عشرى از عشیر مقام علمى او را نمى نمایاند. همة آنهایى که درس و کلاس او را درک کرده اند بر این عقیده گواهى صادقند. شیوایى قلم استاد مهدوى دامغانى براستى مثل زدنى است. بارها با خود اندیشیده ام که اگر استاد اقدام به نوشتن رمان مى کردند یکى از پرخواننده ترین نویسندگان روزگار مى شدند. موشکافى هاى دقیق، شرح جزبه جزء وقایع به اتکاى حافظه شگفت آور مقالات او را آنچنان شیرین کرده است که خواننده هنگام خواندن آرزو مى کند که اى کاش نوشته هاى ایشان هیچگاه تمام نشود.
ارادت و شیفتگى استاد مهدوى به ائمه طاهرین صلوات الله علیهم اجمعین به واقع دیدنى و تماشایى است. از استاد دکتر شفیعى کدکنى شنیدم که استاد مهدوى دامغانى هم اکنون نیز که در آمریکا زندگى مى کند هر روز صبح تا از راه دور به آستانه مقدسه حضرت ثامن الحجج علیه آلاف التحیه والثنا اظهار ارادت و چاکرى نکند به سر کار نمى رود. من خود بارها در درس «شرح هاشمیات» کمیت اسدى شاعر سترگ اهل بیت که موضوع اشعار او در فضایل و برترى آل الله علیهم السلام است شاهد پروبال زدن استاد مهدوى دامغانى به هنگام ذکر نام ائمه (ع) بودم به ویژه هنگام ذکر نام مبارک حضرت زهرا(ع) که این شیفتگى و شیدایى با گریه هاى بلند به اوج خود مى رسید و حزن حقیقى استاد و شاگرد را فرو مى گرفت و کلاس را به تعطیل مى کشاند. دکتر سید على محمد سجادى درباره این وجه از شخصیت استاد مهدوى مى نویسد: «اما در دوستى عترت پاک پیامبر (ص) نادره روزگار بود، عاشق رسول و آل او بود، شیفتگى و دیوانگى و سرسپردگى او به زهراى اطهر و جگرگوشگان او از حرکات و سکناتش سارى و جارى بود چه کسى را سراغ دارید که بر سر کلاس و در حین درس از شنیدن نام سیدالشهدا زار بگرید و دیگران را نیز بگریاند؟ چه کسى شنیده است که در دیار فرنگ که اسلام غریب است و تشیع غریب تر مردى هر بامداد که از آپارتمانش در فیلادلفیا قدم بیرون مى نهد روى و دل به جانب ایران و خراسان کند و بگوید :«صلى الله علیک یا مولاى یا على بن موسى الرضا»؟!»
مى توانیم بگوییم استاد بزرگوار ما که خود را «خاکروبه اى از دربار آستان مقدس سلطان سریرارتضا، اعلیحضرت اقدس، على بن موسى الرضا (ع) مى داند همانند حضرت حافظ هرچه کرده است از دولت قرآن کرده است و هرچه یافته است از محبت اهل بیت یافته است.
گفتنى است که استاد مهدوى دامغانى سال هایى از عمر شریف خود را به سردفترى اسناد رسمى گذرانده است. نام بلند او تا علم و ادب و انسانیت باقى است همواره بر سر دفتر مى ماند. مردى که بر چکاد علم و ادب ایستاده است و تنها نگاهى به نام استادان او هر صاحب همتى را شگفت زده مى کند هرچند که خود از سر فروتنى با استشهاد به شعر عارف بزرگ، عراقى بگوید:
من هیچکسم هیچکسم هیچکسم
وزهیچکسان نیز بسى یار بسم
سخن درباره استاد مهدوى دامغانى بسیار است اگرچه او خود این شیوه سخن گفتن را دربارة خود نمى پسندد. پس پسندیده تر آن است که با دعا و آرزویى از زبان حافظ کلام خود را در این مجال اندک به پایان برم:
اى غایب از نظر بخدا مى سپارمت
جانم بسوختى و بجان دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پاى خاک
باور مکن که دست زدامن بدارمت