* به نظر میرسد فرهنگ نقد و انتقاد در جامعه ما جایگاه واقعی خود را پیدا نکرده و نقد در ذهن بسیاری از افراد با یک بار منفی همراه است. ما میخواهیم بدانیم اساساً شما را به عنوان یک روشنفکر، آیا با این پیشفرض موافق هستید و اگر موافقید، علت این ضعف فرهنگی را در چه میدانید که باعث شده این فرهنگ در جامعه ما و حتی در میان بسیاری از افرادی که خود را نماینده جامعه روشنفکری میدانند، ضعیف و غیرقابل تحمل و به معنای نفی شدن باشد؟ (نمونه بارز آن جدال دو تن از روشنفکران مشهور ما در سال گذشته بود)
** نخست باید دید خود نقد چیست و فرهنگ آن چگونه پرورش مییابد؟ اگر فرهنگ «نقد» را نه فقط شاخص رشد فردی و توسعه اجتماعی، بلکه شاه کلید درک جهش معرفتشناختی عصر جدید بدانیم (نقد در معنای عام از پیرایش متون مقدس دینی و ویرایش منابع کلاسیک ادبی در دوران «نوزایی» گرفته تا نقد به معنای «سنجش» کانتی در دوران «روشنگری»...، و تا «نظریه انتقادی» فرانکفورتیهای معاصر)، فاصله ما با فرهنگ جدید نقد نسبت نام دارد با وقفه فرهنگی- تاریخی ما، پس «خود حقیقت نقد حال ماست آن!» نقد در ادب ما نه سنجش بلکه مقصود و محصول آزمون است و عرفان ما فرهنگی غنی در ضرورت داشتن «محک» برای دریافتن فرق میان «نقد و قلب» پرورده است.
عرصه نقد در اینجا، نه جواهر مجرد عقلی بلکه سپهر برزخی نفس یا عالم مثال و «تمثیل» است و نقادی همان تاویل یا علم ارجاع ظاهر به باطن به یاری محک روشنگر «شهود» است.
روشنفکر کنونی (با «منورالفکر» پیشین) اما به معنای جدید همان «روشنگر» بنا به تعریف کانتی است و شعارش «جرات خوداندیشیدن داشته باش!) غالباً نقد به «حقیقت» یابی معرفتشناختی فرو کاسته میشود. اما همین شعار روشنگری نشان میدهد که اول، نقد پیش از دانش بر یک خواست اخلاقی مبتنی است؛ شجاعت. همچنین این خواست نشانگر یک اراده سیاسی است: رهایی از قیمومت و انقیاد.
پس همان گونه که فوکو نشان داده است، موضوع نقد سه قطب حقیقت (امکان و حدود معرفت)، اخلاق (شکلگیری خودمختار) و قدرت (محدودههای حکومت) است. پس روش نقادی همواره سه ساخت باستانشناختی، تبارشناختی و راهبردی(استراتژیک) دارد. اما اگر نقد کانتی خصلتی منفی داشت، یعنی تجاوز نکردن از مرزها، مراد فوکو از نقد به معنای مثبت، رهایی از حدود است. بهترین درسی که ما شرقیان از غرب میتوانیم و باید بیاموزیم همین روحیه نقادانه است. بهترین نقدها از غرب هم تاکنون توسط متفکران بزرگ خود غرب بیان شده است.
ذات «استکبار» غربی اگر در عمل «اراده اراده» است، در عرصه نظر و بیان پختگی تحمل ابراز عقاید و مواضع مخالف گوناگون را یافته و با پذیرش همین آزادیها و از همین طریق، کلام مخالفان را خنثی و بیاثر میسازد. نقد دیری است در همه عرصههای علمی، ادبی و... سیاسی و رسانههای خاص هر حوزه نهادین شده است.
در سیاست علاوه بر رسانهها و مطبوعات، تلویزیونها هر شب پیش از پخش اخبار پربیننده، چند دقیقه برنامه طنز سیاسی و خیمهشببازی دارند که همه دولتمردان را بیاستثنا دست میاندازند.
و اما «نقد حال ما» در این میان و میدان از سنخ همین حکایتهای مورد اشاره شماست. روشنفکرانمان هم گویی بیش از آنکه دلنگران نقد در راه حقیقت، خیر و رهایی باشند، دلمشغول نق و نقیضه و غر و لند و انتقامگیری از هماند؛ نه نقد دیگران را نسبت به خود روا میدارند و نه خود طوعَاً و کرهَاً عار این کار را علیه خود میپذیرند. و اگر روشنفکر که بنا به تعریف طلایهدار فرهنگ نقد است، با خود و با یار این کند... پس از روزگار برگردد که: اذا فسد العالم فسد العالم! و چه جای گله از گردون؟
* اگر واقعاً روشنفکران ما که به گفته خودتان و بنا به تعریف، طلایهدار فرهنگ نقد در جامعه هستند این برخورد را با نقد دارند و در واقع آن را برنمیتابند، چه انتظاری از مردم عادی است که پاسخ و عکسالعملی شایسته به نقد و نقد شدن داشته باشند؟ در واقع چطور باید این فرهنگ را در جامعه و در بین مردم نهادین کرد؟
** خوشبختانه این جو هنوز غالب نشده است، اما متاسفانه فرهنگ نقد (در فقدان ارگانهای آن) همچنان ضعیف است. راه مقابله هم از خود آغاز میشود و سپس نحوه برخورد با دیگری است. روشنفکر با رفتارش نسبت به کارنامه خود و همردیفاناش به مردم مدل معرفی میکند و نشان میدهد که منظور از نقد به گزینی، تمییز دادن سره از ناسره، برونرفت از بحران (کریتیک - کریزیس)، و توان داوری و ارزیابی بخشیدن و درست دیدن و راهیابی است و هر مقوله را بر کرسی مشروعیت و بر سر جای خود نشاندن است. توقع از روشنفکر این است که مفاهیم و تعاریف را در زبان مادری خود به روشنی بفهمد و بیان کند، تا بتواند آرمانها و طرز فکرش را به مردم و جامعه دینی کشور تفهیم کند و متقاعدشان سازد نقد خود و گذشته و وضع موجود، نشان آگاهی و خودآگاهی و پیششرط هر تغییر و تحول و اصلاحی است. پس راهحل اساسی معضل ضعف نقد یک انقلاب فرهنگی است برای آفرینش و انتقال حساسیتهای لازم همهجانبه: محیط زیستی، حقوقی - قانونی علیه تبعیض و... با استشعار به اینکه معضلات ما ساختاری - تاریخیاند و نه فقط سیاسی - جناحی و مقطعی.
* مطمئناً ضعف این فرهنگ در جامعه ضعف ما را در زمینههای دیگر به همراه دارد. در واقع باز بودن فضای نقد و انتقاد در جامعه میتواند خود علت و معلول رشد یافتگی جامعه در زمینههای دیگر از جمله جامعه مدنی، عرصه عمومی و در نهایت دموکراسی باشد. حال با این توصیفات، این ضعف فرهنگی که آن را در سطوح بالاتر و حتی در بین روشنفکران هم میبینیم تا چه حد از رشد جامعه مدنی در جامعه ما جلوگیری میکند و ما را عقب نگه میدارد؟
** با توجه به این واقعیت که دولت و حکومت در جوامع شرقی و جنوبی نقش تعیینکنندهای در رشد و پیشرفت یا رکود و پسرفت عمومی جوامع دارند، ضعف یا فقد نهاد نقد میتواند خطر و خللی جدی برای سرنوشت ملی کشورهایی چون ما داشته باشد. خوشبختانه جامعه مدنی ما که در قیاس منطقهای از نرخ رشد بالاتری برخوردار است و همچنین تکثرپذیری ذاتی دین اسلام و نهاد روحانیت شیعه هیچگاه امکان غلبه جو تکصدایی را مانند کشورهای بلوک شرق سابق نداده و نخواهد داد.
اما به هر حال با توجه به قدمت سنت سلطنتی در میهن ما، هنوز در عرصه فرهنگ و روحیات، فرهنگسازی در جهت اعتلای نقد و نقادی، مساله و کار سهل و سادهای نیست. غیبت به رسمیتشناسی منتقدان و اپوزیسیونهای ملی - مستقل و قانونی، واکنشها و موقعیتهای بحرانی - انفجاری جای نقدهای اصولی - منطقی را میگیرند و نیروهای افراطی راست و چپ مبتکران صحنه میشوند.
* معمولاً گفته میشود امروزه و در جوامع مدرن همشکلی و همانندی همه گروهها امکانپذیر نیست و تنها چاره کار وحدت در عین کثرت است و این وقتی محقق میشود که گروههای مختلف سیاسی در جامعه ظرفیت شنیدن انتقاد و پذیرش دیگری را داشته باشند. وقتی در جامعه ما این فرهنگ به وجود نیامده، این وحدت چگونه میتواند حاصل شود؟
** به رغم همه ضعفهای فرهنگی - اجتماعی به ویژه در زمینه کمبود روح تسامح و رواداری در برابر مخالفان و دگراندیشان، یکی از نشانههای هوشمندی روحیه ایرانی که از هجمه اقوام بیگانه جان سالم به در برده، این بوده که انتقادات اگر از بیرون شنیده نمیشده است. به شکلی دیگر از درون سر برمیآورده است. اگر دقت کنیم میبینیم انتقادات همواره در درون جبهههای مختلف دوباره مطرح شده و به شکل مزمن تکرار شدهاند. به قول شریعتی همه نهضتها و انقلابات همیشه در جبهه خارجی پیروز شدهاند و در جبهه داخلی شکست خوردهاند.
البته ضدانقلابها و ارتجاعها هم میتوانند مشمول همین قانون شوند. در هر جبههای نهایتاً زبانهای حقگویی بانگ برخواهند آورد. و شاید روزی نوعی همسویی عمومی ملی و توحیدی عملاً شکل گیرد.
* نظر شما درباره ضرورت توجه افراد به خود نقادی چیست؟
هانس یوناس متفکر آلمانی کتاب معروفی دارد به نام «اصل- مسئولیت» (1979) که در همصدایی با کتاب «اصل - امید» ارنست بلوخ (1959-1954) نوشته و مساله مسئولیت بشر امروز را نسبت به سرنوشت و هستی و نیستی نسلهای آینده بشریت تحلیل میکند. هر موضع و اقدام ما به ما و اکنون محدود نمیشود، بلکه فرزندان ما تاوان و غرامت اشتباهات ما را خواهند پرداخت. چنین رویکردی هر چند یک آغاز و همراه با خطا باشد، نشان میدهد که پیششرط نقد از نظر اخلاقی دارد به تدریج تامین میشود که دلیری اندیشیدن علیه خطاهای گذشته خود را داشته باش! و با چنین امید و مسئولیت اصولی برای مردمسالاری آینده و در راه.