صادق زیباکلام
تحریمهای یکجانبه اتحادیه اروپا علیه ایران بر سر پرونده هستهایمان جدای از بسیاری ملاحظات دیگر، بیانگر این واقعیت تلخ است که متاسفانه اروپا در عصر دنیای بعد از فروپاشی نظام دوقطبی، این جسارت را ندارد که از خود تحرک و استقلالی نشان دهد و اینگونه تابع و وابسته به آمریکا نباشد. موضعگیری اتحادیه اروپا به عنوان یک خواست سیاسی، اقتصادی و استراتژیک واقعاً حیرتانگیز است. قدرتی که دربرگیرنده 25 کشور مرفه است که برخی از آنها همچون انگلستان، فرانسه و آلمان از ردیف کشورهای طراز اول جهان هستند و قدرتی که 300 میلیون جمعیت دارد، به نحو شگفتانگیزی در عرصه مناسبات بینالمللی فاقد استقلال است. انسان به اروپای امروز که نگاه میکند در حیرت فرو میرود که نسل وینستون چرچیل، ژنرال دوگل، کنراد، آدنائر و سایر شخصیتهای اروپایی که در عرصه مناسبات بینالمللی مقدم بر هر ملاحظه دیگری، صیانت و استقلال اروپا از آمریکا برایشان مطرح بود، به کجا رفتند؟ انسان متحیر میشود که ژنرال دوگل امروز کجاست که با آن سیمای رشید و مردانهاش در برابر جاناف کندی و لیندون جانسون سربلند میایستاد و حاضر نبود سر خم کند.
تعجب میکند که جای نسل دوگل و حتی ژیسکار دستن و ژرژ پمپیدو را که چیزی به نام «اروپا در برابر آمریکا» برایشان معنا و مفهوم داشت، نیکلا سارکوزی گرفته که پا جای پای آمریکا گذاشتن را بزرگترین افتخار میداند. انسان نمیتواند به فکر فرو نرود که امثال هارولد ویلسون، داگلاس هرد، رابین کوک، حتی مارگارت تاچر و جک استراو که به هر حال به یک درجهای از «بریتانیت» برای انگلستان و به تبع آن اروپا قائل بودند، به کجا رفتند و چه شد که جای آنها را دولتمردان و رجالی گرفتند که ظاهراً بزرگترین دغدغهشان آن است که مبادا در دنبالهرویشان از واشنگتن وقفهای یا خدای ناکرده فاصلهای بیفتد. «افول شخصیت سیاسی اروپا» را حتی در حل و فصل بحرانها و مناقشات داخل خود قاره اروپا هم میتوان ملاحظه کرد. در برخی از جدیترین بحرانهای یکی دو دهه اخیر که در اروپا اتفاق افتاده، نهایتاً این آمریکاییها بودهاند که مجبور شدند دخالت کنند تا بحران حل شود. والا خود اروپا آنقدر دچار عقده خودکمبینی شده که حتی قادر نبود بحران و مشکل خودش را حل کند. بحران یوگسلاوی سابق و بحران کوزوو هر دو به نحو باور نکردنی نشان دادند اروپا عاجز از حل بحرانهای خودش است. حتی برای حل این بحرانها نیز آمریکاییها باید دخالت کنند.
قتل عام شش هزار مسلمان بوسنی در سربرنیتسا در برابر چشمان هزاران نیروی نظامی هلندی اوج سقوط استقلال سیاسی اروپا را به نمایش گذاشت. هر طور که بحران یوگسلاوی و کوزوو را تعریف کنیم واقعیت آن است که در هر دو بحران اروپا عاجز مانده بود و نهایتاً نیز ورود آمریکاییها بود که جلوی نسلکشی صربها را هم در بوسنی و هرزگوین و هم در کوزوو گرفت. اروپا این واقعیت تلخ را باید بپذیرد که اگر دخالت آمریکا درون یا برون چارچوبه ناتو نبود ای بسا هر دو بحران همچنان تا به امروز ادامه پیدا کرده بود. اما بعید به نظر میرسد که اگر نسل چرچیل، دوگل و آدنائر وجود میداشت در برابر چشمان نیروهای نظامی اروپا شش هزار زن، مرد و کودک در سربرنیتسا در روز روشن قتل عام میشدند.
حکایت تحریمهای ایران نیز چنین است. اروپا میتوانست به جای آنکه اصرار ورزد تا برای خوشایند واشنگتن یا انگیزه دیگری جلوتر از واشنگتن حرکت کند، اتفاقاً در جهت دیگری حرکت کند و ای بسا ممکن بود موفق شود. منتها اشکال اساسی آن است که اروپا آنقدر دنبالهرو و در سایه آمریکا عادت کرده حرکت کند که خودش هم باور کرده قدرتی نیست. اروپا آنقدر عادت کرده برای حل و فصل بحرانهای بینالمللی چشماش به دست آمریکا باشد که هیچ وقت نخواسته به گونهای جدی این احتمال را مطرح کند که شاید ما نتوانستیم در خصوص پرونده هستهای ایران به توافقی برسیم.
با توجه به عمق دشمنی، بیاعتمادی و سوءظنی که ظرف سه دهه گذشته میان تهران و واشنگتن ایجاد شده و عملاً احتمال حل و فصل هر مناقشهای میان آن دو را از میان برده، من اروپا شاید نتوانم به عنوان یک واسطه، یک قدرت بالنسبه بیطرفتر، گام مثبتی در حل و فصل آن بحران بردارم.
خاویر سولانا تا حدود زیادی یک اروپایی بود. او تلاش کرد به تفاهمی بر سر مساله هستهای با ایران برسد. اما واقعیت این است که بسیاری از رهبران انگلستان، فرانسه و آلمان تلاشهای او را جدی نگرفتند یا در بهترین حالت چشمانشان طبق معمول به رهبران کاخ سفید دوخته شده بود تا ببینند آمریکاییها چه میگویند. توافق سهجانبه ایران، برزیل و ترکیه تجربه دیگری بود که عمق وابستگی اروپا را به آمریکا به نمایش گذاشت. اگر اروپاییها دستکم حسب ظاهرش آن توافق را جدی میگرفتند، همه اعتبار آن به ترکها میرسید؛ ترکهایی که به شدت دنبال یافتن نقشی بینالمللی و منطقهای هستند.
ترکیه یک قدرت نیمه اروپایی است. ترکها سرانجام وارد اتحادیه اروپا خواهند شد و واقعیت این است که از بسیاری جهات ترکها توانستهاند ظرف یکی دو دهه اخیر خود را به اروپا نزدیک کنند. از این منظر، موفقیت سهجانبه در حقیقت موفقیت اروپا بود. اما بلافاصله بعد از عدم پذیرش آن از جانب آمریکا، اتحادیه اروپا هم آن را بیاعتبار اعلام کرد. در حالی که آن توافق میتوانست نقطه شروعی برای اعتمادسازی و برداشتن گامی ولو مختصر به جلو باشد. به جای رفتن به سمت و سوی یک درجهای از استقلال و تلاش جدی در رسیدن به نوعی تفاهم با تهران بر سر مساله هستهای، اروپاییها تلاش جدیدی را شروع کردهاند تحت عنوان اعمال «تحریمهای هوشمند». واقعیت این است که چنین اصطلاحات و تعابیری صرفاً بازی با کلمات و اصطلاحات است. ای کاش به جای رفتن به دنبال اینگونه سرابها، اتحادیه اروپا اندکی به سمت استقلال از آمریکا و مقدار بیشتری به سمت به رسمیت شناختن جایگاه بینالمللی اروپا میرفت.