تاریخ انتشار : ۰۸ مهر ۱۳۸۹ - ۰۹:۵۰  ، 
کد خبر : ۱۶۴۲۳۱
گفت‌وگو با دکتر محمد محمدی‌گرگانی درباره علل ترور مجید شریف‌واقفی

فاجعه مطلق کردن اندیشه‌ها

زهرا بیگدلی مقدمه: مجید شریف‌واقفی روزی که به مجاهدین پیوست به طور قطع ترسی از مرگ نداشت. فکر می‌کرد شاید روزی او هم مثل بسیاری از همرزمانش توسط عوامل ساواک کشته شود. اما برای او که در راه اسلام و مردم مبارزه می‌کرد. این مرگ، مرگی زیبا بود یا نه شاید شهادتی بود که به جان خریده بودش. اما دست تقدیر برای مجید شریف‌واقفی شهادت توسط عوامل ساواک را رقم نزد. او را برادران همرزمش کشتند. چرا؟ چون با تغییر ایدئولوژی سازمانی که به آن دلبسته بود مخالفت کرد. شریف‌واقفی سال 54 توسط همرزمش ترور شد و بعد از انقلاب دانشگاه آریامهر به خاطر شهادت او، دانشگاه شریف نام گرفت. اما چطور یک همرزم توانست همرزم خودش را بکشد؟ این سوالی است که برای کند و کاوش با دکتر محمد محمدی گرگانی عضو هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی و یکی از همرزمان او به گفت‌وگو نشستیم.

* گفت‌وگو در مورد ترور شهید مجید شریف‌واقفی است. این ترور بعد از تغییر موضع سازمان مجاهدین در سال 54 اتفاق افتاد یعنی بعد از اینکه عده‌ای از این جریان به این جمع‌بندی رسیدند که ایدئولوژی رسمی‌شان را از مذهبی به مارکسیسم تغییر دهند. شهید واقفی به دلایل مختلفی که گفته می‌شود ترور شد. یکی از این دلایل را مخالفت شریف‌واقفی با تغییر ایدئولوژی سازمان می‌دانند و اینکه او در حال انشعاب و شکل‌دهی سازمانی تازه بوده. یکی دیگر ازدلایل ترور شدن او را هم مسلح بودنش می‌دانند. اما این دلایل به طور قطع نمی‌تواند کافی و وافی باشد. یعین دلایل ریشه‌ای نیست. در خدمت شما هستم تا از ریشه‌های این موضوع بگویید.
** من سال 54 زندان بودم بنابراین مطالبی که من می‌گوییم از داده‌هایی است که درزندان شنیدم اما سوالی که شما می‌کنید اصلی‌ترین سوال در این زمینه است یعنی سوال اصلی این است که اگر شخصی با جریانی مخالف باشد یا مخالف تغییر مبانی این جریان باشد، چرا باید ترور شود؟ به این سوال است که باید جواب داده شود این سوال؛ سوالی است ریشه‌ای که تنها مربوط به ترور شریف‌واقفی هم نمی‌شود. این نوع اندیشه که مخالفت با یک جریان می‌تواند حذف افراد را به وجود آورد حتی نه به شکل فیزیکی، بلکه به این شکل که مجال صحبت کردن و تریبون از افراد مخالف گرفته می‌شود نیز نباید وجود داشته باشد. من همیشه در این بحث‌ها بر نکته‌ای خیلی تاکید مِی‌کنم؛ اینکه آیا فرد یا افرادی می‌توانند ادعا کنند مالک حق و حقیقت شده‌اند و هرکس با او یا آنها مخالف است. باطل است و باید یا با جناح حق همکاری یا حذف شود؟
نقطه تحول جامعه بشری از وقتی شروع شد که تکثر در آن به رسمیت شناخته شد. به رسمیت شناخته شدن تکثر به این معنی است که هر کسی حق دارد هر اعتقادی داشته باشد، اما حق مطلق نیست. پس ما باید بازگشتی بکنیم به باورهایی که باعث شد فضایی به وجود بیاید که در آن شریف‌واقفی ترور شود؛‌ باورهایی که امروزه به خوبی و درستی نقد می‌شود و آن اینکه مارکسیسم به سرعت ایدئولوژی شد. یعنی آرای مارکس سریعاً ایدئولوژیک شد و لنین هم سریع رنگ ایدئولوگ گرفت. لنین در صحبت‌هایش صریح می‌گوید آزادی مطبوعات مزخرف است و ما اجازه نمی‌دهیم آنها که خرده بورژوا هستند روزنامه داشته باشند و هر کس که مخالف است باید اعدام شود. این جمله معروف این است که هر چه به نفع طبقه کارگر باشد درست است و هر چه که مخالف با منافع طبقه کارگر است باید حذف شود. یعنی از دید  لنین ملاک خوب و بد بودن منافع طبقه کارگر است و مرجع تشخیص این خوب و بد هم خود او است. حزب پیشتاز در این دیدگاه حزبی است که منافع طبقه کارگر را در نظر می‌گیرد و خود طبقه کارگر هم نیست بلکه نماینده آن است چون خود طبقه کارگر نمی‌تواند خودش را راهنمایی کند. پس یک عده روشنفکر دور هم جمع می‌شوند و مدافع طبقه کارگر می‌شوند و این را هم تئوریزه می‌کنند یعنی از آن فرهنگ و اخلاق و قانون می‌سازند و با مخالفان هم با قاطعیت برخورد می‌کنند. پس طبق این اندیشه می‌توان به راحتی آنها را که مخالف هستند از بین برد. در قرون وسطی در کلیسا هم عین همین ماجرا اتفاق افتاد. اگر کلیسا تشخیص می‌داد دین و شریعت فردی مشکل دارد این فرد هم مورد شکنجه قرار می‌گرفت. هم ممکن بود اعدام یا کشته شود. در چنین طرز تفکری جرم افراد عقیده آنها می‌شود و در تفکر لنین جرم افراد طبقه آنها است. اما مارکسیسمی که در ایران وجود داشت، مارکسیسمی بود که تا جحدی درگیر مسائل اجتماعی و عملی بود که حتی اندیشه‌های خود لنین هم در آن درست به کارگرفته نشده بود. البته بخشی از افراد چنین مارکسیسمی داشتند من دستنوشته‌هایی از گروه تئوری پرچم دارم که این موضوع را به خوبی نشان می‌دهد.
* تئوری پرچم چیست، درباره آن توضیح می‌دهید؟
** تئوری پرچم، اطلاعیه‌هایی است که گروه مارکسیست – انینیستی که مجید شریف را ترور کردند،‌در یال 54 صادر کردند و دلایل ترور مجید شریف را صریحاً در آن اعلام کردند. متن نوشته‌های دست‌نویسی که من دارم این است: «ما مبارزه ایدئولوژیک را شروع کردیم و در این مبارزه ما پنجاه درصد کادرها را تصفیه کردیم و بسیاری هم تا کسب صلاحیت لازم کنار گذاشته شدند.» یعنی یک عده را رسماً بیرون کردیم و به یک عده هم گفتیم تا صلاحیت کسب نکنید نمی‌توانید در سازمان فعالیت کنید. اما در ادامه بیانیه خصصیات عده دیگری نوشته شده: «معدودی باقی می‌مانند که موضع غیرصادقانه‌ترین،‌غیر تغییر ناپذیرترین و منفعت طلب‌ترین را داشتند. اینها در ظاهر حاضر به انتقاد از خود اصلاح و تغییر شده بودند اما درخفا علیه موجودیت سازمان و تمام دستاوردهایی که خلق ما به بهای جان صدها فرزند خودبه دست آورده بود، مشغول به توطئه‌چینی شدند.» همین جمله که خلقی در مسیری خون داده و ما دقیقاً نماینده همان خلق هستیم،‌ مشکل‌ساز است.
* چرا این دسته باید خودش را نماینده خلق بداند؟ چرا کسی که می‌گوید در حال توطئه است نباید چنین حقی داشته باشد؟ او هم می‌تواند چنین ادعایی بکند. اصلاً فرض کنیم شما نماینده خلق باشید و او نباشد. این چطور مجوز کشتن کسی را که نماینده خلق نیست را صادر می‌‌کند؟
** حالا دقت کنید در ادامه این طور نوشته شده: «آنچه ما را در چند مرحله از آگاه شدن از مواضع خائنانه آنها دور ساخت همانا اعتمادی بود که ما هنوز به آنهابه عنوان یک رفیق سازمانی که قائل به ایدئولوژی سازمان نیستند اما حاضر شده‌اند در راه آن تلاش نند، ‌نگاه می‌کردیم. در صدر این افراد خائن شماره یک قرار دشات.» خائن شمارهیک همان مجید شریف‌واقفی است. ببینید درمورد او چه دیدی داشته‌اند: «او مدت‌ها مدید توانسته بود چهره ضد خلق خود را مخفی کند و رده‌های بالا برسد اما به رغم تمام سال‌هایی که واقعیت وجودی و انگیزه‌های ناسالم خود را پوشانده بود. و به رغم تمام کوشش‌های مذبوحانه برای فرار انتقاداتش بلاخره لبه تیز مبارزه ایدئولوژیک را بالای سر خود حس کرد و نارسایی‌های عمیق ایدئولوژیک خود را دید. به این جهت در یک مرحله کار، کنترل حسابرسی، از بعضی عناصر متزلزل، بعضی افراد از جمله همین فرد خائن شماره یک شد. او که تا دیروز همچون ماری افسرده از زخم‌های شمشیر مبارزه ایدئولوژیک بود، دیگر یکباره به تکاپو افتاد و با چند تن دیگر از افرادی که در همان مراحل اولیه تصفیه ایدئولوژیک تصفیه شده بودند،‌ ارتباط برقرار کرد و با اغوای آنها تصمیم گرفت برای خودش دارو دسته‌ای درست کند. او حتی افرادی را که می‌خواستند حرکت‌های انقلابی خود را ادامه دهند از ادامه راه مایوس می‌کرد.» اینعین متن است که در ادامه آن هم آمده مواضع ضد ایدئولوژیک این افراد باعث شد ما با آنها برخورد کنیم.
* حالا سوال خیلی ساده است، اینکه عده‌ای نظری خلاف مرکزیت سازمان داشته باشند آیا این باید دلیل کشتن آنها بشود؟
** در همین بیانیه نقل قول‌هایی از لنین آمده، بنابراین نقل‌قول‌ها برای منافع طبقه کارگر افراد مجاز به انجام هر کاری هستند.
* فکر می‌کنید چرا پیشتر چنین اتفاقاتی در سازمان رخ نداده بود؟
** اتفاقاً من در این زمینه خاطره‌ای دارم. سال 50 سازمان لو رفت. وقتی می‌گوییم لو رفت یعنی بسیاری از کادرهای درجه یک و دو سازمان با اطلاعات و امکانات بسیاری که در اختیارشان بود دستگیر شدند. اطلاعات آن زماننقش تعیین کننده‌ای داشت. ما می‌دانستیم شکنجه ساواک چیزی نیست که بتوان جلوی آن مقاومت کرد. بنابراین یک قاعده کلی داشتیم که هر کس اطلاعاتی دارد مطمئن باشد ساواک اطلاعاتش را از او می‌گیرد. به همین خاطر هم حرف ما این بود که کسی روی مقاومت خودش حساب نکند. از بچه‌ها خواهش می‌کردیم تنها چند ساعت مقاومت کنند.
یکی از بچه‌های سازمان که خیلی فرد صاحب اطلاعاتی بود به شدت بعد از او رفتن سازمان مایوس شده بود، در حدی که خودش را درخانه زندانی کرده بود. احمد رضایی به من خبر داد چنین اتفاقی افتاده و دونفری رفتیم و به او سر زدیم دیدیم به معنی واقعی این دوست ما داغون است. حالا این در حالی بود که این فرد تا حدی اطلاعات داشت که اگر ساواک او را می‌گرفت بسیاری از نیروها و اطلاعات و مدارک لو می‌رفت. از خانه‌اش که آمدیم بیرون احمد رضایی دستش را روی دستش زد و به من گفت: «محمد،‌اگر ساواک این ار بگیرد،‌دیگر کل سازمان لو می‌رود.» این خبر را به دیگران هم می‌دهند که فلانی به اصطلاح آن روز، بریده و حتی یک ساعت هم مقاومت نخواهد کرد. یکی از بچه‌ها که این خبر را می‌شنود پیشنهاد می‌دهد ترورش کنیم. حالا کی؟ سال 50 خبر به حنیف می‌رسد. وقتی این حرف هم گفته می‌شود که خود سازمان عضوش را ترور کند، حنیف می‌گوید: «آیا کسی در تشکیلات ما هست که بتواند برادر همرزم خودش را بکشد؟» حنیف نگذاشت حادثه سال 54 در سال 50 اتفاق بیفتد و این هم به خاطر شخصیت خاص او بود شخصیت حنیف با فرهنگ و اخلاقیات اجازه نمی‌داد حدثه سال 54 در سال 50 پیش بیاید، وگرنه اگر به تئوری‌های جنبش مسلحانه نگاه کنیم این اتفاق باید پیش می‌آمد.
* شما ابتدای صحبت‌هایتان از ایدئولوژی صحبت کردید؛ به نظر شما این ایدئولوژی است که با خودش خشونت به همراه می‌آورد؟
** قطعاً. اما من ایدئولوژی را دو بخش می‌کنم. مثلاً در باور خدا کسی ایدئولوژی نمی‌شود. هر کس ه رچقد ر هم مطلق به خدا اعتقاد داشته باشد ایدئولوژیک نمی‌شود. ایدئولوژی وقتی به وجود می‌آید که فرد اعتقادات شخصی را در مسائل اجتماعی، اقتصادی، ‌سیاسی که نسبی هستند دخالت می‌دهد. مثلاً‌تقی شهرام که فکر می‌کرد سازمانی که در آن کادر تربیت کرده مطلق نماینده حق است، او ایدئولوژیک می‌شود.
مسائل اقتصادی و اجتماعی و سیاسی نیازمند کارشناسی است و تکثر آرا باید در آن به رسمیت شناخته شود. خطر، جایی است که مسائل سیاسی و اقتصادی و اجتماعی را مطلق کنیم یک فرد می‌تواند به لحاظ تفکر فلسفی پلورال نباشد اما به لحاظ سیاسی پلورال باشد. لزومی ندارد من اعتقادات خودم را حق ندانم. آنچه نباید انجام دهد این است که دیگران را وادار کنم اعتقاداتی شبیه به من داشته باشند یا اگر اعتقادات‌شان مثل من نیست به خودم اجازه بدهم که آنها را بکشم، یا از حقوق اجتماعی محروم کنم.
* در هر حال آن تعصب با خودش خشونت آورد و این خشونت در سال 54 دلیلی شد تا مجید شریف‌واقفی توسط همرزمانش ترور شود. پیامدهای این ترور برای سازمان چه بود؟
** بحث ایدئولوژی اسلامی و مارکسیسم در ایران سابقه طولانی دارد و به زمان انقلاب اکتبر برمی‌گردد. این دو جریان در طول تاریخ صد ساله ایران همواره وجود داشته‌اند. از گذشته‌های دور دو جریان حیدر عمواغلی و میرزا کوچک‌خان را داریم. در مشروطه هم نوعی رقابت این دو ایدئولوژی دیده می‌شود. در سال 42، دو جریان حزب توده و نهضت آزادی را داریم. از سال 44 به بعد دو جریان چریک‌های فدایی خلق و سازمان مجاهدین در ایران فعایت می‌کردند. پس این دو جریان در طول تاریخ صد ساله ایران همواره وجود داشته‌اند. کوشش‌های بسیاری هم شد که این دو جریان بتوانند برای هدف مشترکی هماهنگ شوند اما این اتفاق نیفتاد. در ایران و بسیاری کشورهای اسلامی دیگر مارکسیسم با جریانی مقابل خودش مواجه شد. اما ضربه سال 54 یعنی تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین از اسلامی به مارکسیسم به شدت این درگیری را تشدید کرد. مجاهدین که از طرف روحانیت و اقشار مختلف مورد حمایت بودند بعد از سال 54 و در واقع از سال 53 به شدت از طرف روحانیت و اقشار مختلف تحت فشار قرار گرفتند. یعنی بسیاری از روحانیون و مردم فکر کردند از افرادی حمایت کرده‌اند که تنها تصور می‌کردند مبارز بوده‌اند اما درواقع افرادی هستند که می‌توانند فردی هم‌گروه خودشان را بکشند و اصولاً افرادی جانی هستند.
حادثه سال 54 بیش از هر چیز به جریان روشنفکری ایارن ضربه زد زیرا فاصله بین روشنفکران مذهبی و دیندارانی را که در قشر خود روشنفکر بودند زیاد کرد و خیلی درگیری‌های عجیبی شکل گرفت. مرحوم آیت‌الله طالقانی، آیت‌الله منتظری، آیت‌الله ربانی شیرازی، آقای مهدوی کنی، آقای رفسنجانی و افرادی امثال آنها پول، خانه و امکانات در اختیار سازمان قرا ر می‌دادند، ما از همه اینها امکانات می‌گرفتیم. اما وقتی چنین ضربه‌ای پیش آمد تمام اینها عقب نشستند و به شدت با سازمان درگیر شدند. فکر کردند سازمان درغگو بوده است. من آن زمان بند دوم اوین بودم بسیاری من را مخاطب قرار می‌دادند و می‌پرسیدند از کجا معلوم که شما از ابتدا مارکسیست نبوده‌اید؟ احساس گناه می‌کردند. چون به خاطر اعتقادات مذهبی، به افراد پول و ماشین و خانه داده بودند و این فکر که اعضای سازمان از ابتدا مارکسیست بوده‌اند در آنها حس گناه به وجود می‌آورد. ساواک هم از این وضعیت خیلی استفاده می‌کرد. دائم با افراد صحبت می‌کرد که اینها از اول مارکسیست بوده‌اند و سر شما کلاه گذشاته‌اند. از مذهب شما سوءاستفاده کرده‌اند. تا قبل از آن روحانیت روشن مثل آیت‌الله طالقانی، مشکینی و ... به ما بسیار کمک می‌کردند و ما مشکل اقتصادی نداشتیم. به دلیل اینکه افراد مذهبی معتقد بودند ما افرادی هستیم که در راه اسلام حرکت می‌کنیم و همه جور کمکی به ما می‌کردند.
* در خود سازمان هم ریزش نیرو زیاد بود؟
** ضربه‌ای که از بیرون به جریانی می‌خورد آن را قوی می‌کند. همیشه ضربه‌های درونی است که جریان را متلاشی می‌کند در داخل زندان هم بسیاری مایوس شدند. بسیار بحث پیش آمد. بسیاری از سازمان جدا شدند. درهر حال من فکر می‌کنم از تمام این حرف‌ا باید درس بگیریم. درس اول اینکه هرگونه مطلق کردن یا ایدئولوژیک کردن باورهای خود، باروهای حزبی و اجتماعی در تمام تاریخ فاجعه درست کرده است. به عنوان مثال در خاورمیانه امپراتوری عثمانی که کثیری از ارمنی‌ها را به اسم اسلام کشت در نهایت به جایی رسید که از دل آن اتاتورک بیرون آمد. دوم اینکه در طول تاریخ نشده از مطلق ساختن اندیشه‌ها مشکلات بسیاری به وجود نیاید. مثال معروف هر کس خواست در زمین بهشت درست کند، در نهایت جهنم ساخت، اینجا کاربرد دارد. به همنی دلیل انبیا هم هیچ وقت وعده بهشت زمینی به افراد ندادند. سومین نکته هم در مورد جنبش‌های مسلحانه است. جنبش مسلحانه مجبور است مخفی شود. پس ارتباطاتش محدود می‌شود. عمل امنیتی و نظامی هم نیازمند این است که هر لحظه در آن تصمیم‌گیری شود لاجرم تمرکز، جبر فضای امنیتی است و در چنین فضایی تکثر بی‌معنی می‌شود. هر چقدر فضای امنیتی بیشتر شود پیچیدگی انسان و روابط انسانی کمتر در نظر گرفته می‌شود و مساله بسیار تک بعدی می‌شود. در این فضا تمام جنبه‌های احساسی فرد هم تحت فضای امنیتی قرار می‌گیرد و فرد مجبور می‌شود حتی علائق خانوادگی‌اش را به گونه‌ای تنظیم کند که خللی به فضایی که در آن است وارد نشود. در این فضا انسان تک‌بعدی می‌شود. پس رفتارهایش هم مکانیکی و غیر واقع‌بینانه می‌شود. چنین فضایی می‌تواند کشتن همرزم را هم به همراه آورد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات