عباس عبدی
وقتی به تاریخ نگاه میکنیم، تعجب میکنیم از اینکه چرا برخی افراد یا حتی مجموعهای از افراد در برابر شناخت واقعیت تسلیم نمیشوند و کماکان بر موضع غیرعقلایی خود اصرار میورزند، البته باید پذیرفت که همه آدمها تا حدی در این زمینه خصوصیت محافظهکارانه و حتی لجوجانه دارند و بر درک خود از واقعیت اصرار میکنند، حتی اگر شواهدی دال بر غلط بودن آن درک ارائه شود. این خصوصیت اگر در حد اندکی باشد، چندان هم منفی نیست، مثل نمک میماند که مقداری از آن برای طعم غذا خوب است، اما وقتی زیاد شود، هم غذا را از دهان میاندازد و هم تشنگی بعدی را ایجاد میکند. گفتم مقدار کم آن بد نیست، زیرا در غیاب این خصلت ممکن است افراد خیلی سریع تغییر موضع دهند و این بیثباتی نیز خود مشکلآفرین است. اما اینکه چرا عدهای بیش از حد و به شکل مسخرهای چشم خود را بر واقعیات میبندند و همواره میگویند انشاءالله گربه است، و بدتر از آن اینکه سگ را به گربه معرفی میکنند، موضوع مناسبی برای تحلیل و بررسی است.
مدتی پیش کتاب «خانه دایی یوسف» و پیش از آن کتاب «اجاق سرد همسایه» را میخواندم که اولی خاطرات یکی از اعضای چریکهای فدایی خلق و دومی خاطرات یکی از اعضای حزب توده در سالهای پس از جنگ دوم جهانی از حضور در اتحاد جماهیر شوروی است. اعضای چریکهای فدایی پس از ضربهای که حزب توده در ابتدای دهه 1360 خورد، از کشور خارج شدند و به اتحاد جماهیر شوروی رفتند و عمدتاً در جمهوریهای آسیایی و شهر تاشکند مستقر شدند.
آنان پیش از رفتن تصور میکردند در حال پا گذاشتن بر بهشت روی زمین و جامعه آرمانی سوسیالیستی هستند، اما وقتی به آنجا رفتند برخی از آنان از همان ابتدا متوجه شدند اینجا چیزی کمتر از جهنم ندارد، از وضع بد اقتصادی گرفته تا ظلم و ستم و دروغ و بیلیاقتی و حتی رفتارهای متقلبانه به وفور یافت میشود. برای درک واقعیت ماجرا خاطرهای در کتاب نقل شده که جالب است. یکی از مردم آنجا از یکی از این چریکها میپرسد آیا در ایران خر هم وجود دارد، که در واقع این سوال ناشی از بیاطلاعی مفرط مردم آنجا از سایر ملل بود. طرف ایرانی هم از روی عصبانیت جواب میدهد بله وجود داشت، آخرین موردش من بودم که به اینجا آمدم.
واقعیات بدیهی و مشهود در اتحاد شوروی چنان بود که اگر هر کس ذرهای صداقت داشت و بیطرف بود فوری متوجه میشد که چه گندابی را به نام سوسیالیسم آرمانی به مردم خودشان و جهان قالب کردهاند، و به همین دلیل تعدادی از این افراد متوجه این وضع و حقیقت شدند، اما مطابق نوشتههای این کتاب بخش قابل توجهی از آنان در برابر این واقعیت مقاومت میکردند و حاضر نبودند بپذیرند این جامعه فروپاشیده و فاسد است و عجیبتر اینکه با حداکثر توان چشم را بر واقعیت میبستند و برداشتهای منتقدان را رد میکردند و لذا از مرحلهای به بعد، منتقدان متوجه شدند امکان بحث و گفتوگو با این جماعت را ندارند؛ جماعتی که ماست سفید را سیاه مینامد و برای آن استدلال هم میکند.
این افراد چنان در پوسته ایدئولوژی و ذهنیت پیشساخته خود زندانی میشوند که هیچگاه نمیتوانند یا حاضر نیستند واقعیات را ببینند، و این وضع همچنان ادامه دارد، تا وقتی که عاملی سبب شکستن این پوسته شود، و پوسته سخت مذکور از آنان جدا شود. این عامل ممکن است یک مساله شخصی یا یک تغییر اجتماعی مهم باشد.
به این افراد نباید فشار آورد که واقعیت را درک کنند، زیرا هرگونه فشاری ممکن است با مقاومت منفی مواجه شود و نتیجه معکوس دهد. این افراد و گروهها، پیشفرضهایی دارند که نگاه آنان به واقعیت از منظر این پیشفرضها شکل میگیرد و چه بسا این پیشفرضها را قابل بحث و گفتوگو هم ندانند، و فقط پس از رسیدن به بنبست و مواجه شدن با یک وضعیت حاد است که آنان مجبور میشوند این پیشفرضها را کنار بگذارند، و هنگامی که این پیشفرضها را مردود کردند، دنیا در برابر آنان جلوه و رنگ دیگری پیدا خواهد کرد، و در برخی از موارد ممکن است برای جبران گذشته بیش از حد هم بیتابی کنند. مواردی از این نوع را ما هم دیده و تجربه کردهایم. در هر دو طرف ماجرا چنین مصادیقی هستند.
در یک طرف کسانی هستند که کماکان با پیشفرضهای غلط خود میتازند و میکوشند واقعیت را به رنگ دلخواه خود تعریف کنند، و سیاه را سفید جلوه دهند و برعکس. آنان اسیر ذهنیتهای بستهایاند که در پوستهای سفت و سخت قرار دارد و دنیا را از پشت این پوستههای غیرمنعطف و ایدئولوژیک میبینند و هویت تاریخی و منافع ملی خود را در چارچوب آن تعریف میکنند و در طرف دیگر هم کسانی هستند که در شرایط خاصی با یک وضعیت حاد مواجه شدند و پیشفرضهای آنان فرو ریخت و دنیا و واقعیت به یکباره برای آنان به رنگ دیگری درآمد. برخی از آنان این نگاه را علنی کردهاند و جبران گذشته را میکنند اما برخی دیگر در خود فرو رفتهاند؛ وضعیت حادی که میتوانست یک مساله شخصی یا مساله عمومی باشد. روند برخی جوامع به گونهای هر آن آبستن حوادثی است که هر کدام میتواند پوستههای اینچنینی را بشکند و ذهنیت پنهان شده درون آن را با واقعیت عریان مواجه و خرد کند. برای رسیدن به این نقطه فقط میتوان مدتی را تامل کرد.