عباس عبدی
برخی از دوستان که در ماههای گذشته در زندان یا از طریق احضاریه قضایی بازجویی را تجربه کردهاند، در مواردی فرصت داشتهاند که فارغ از بازجویی وارد گفتوگوی غیررسمی و تحلیل وضع موجود شوند، و اتفاقاً این بخش از گفتوگوها برای آنان و برای ما که از آنها اطلاع پیدا میکنیم، جذابتر است. در این میان یک مضمون که در موارد متعددی و به شکلهای متفاوتی بیان شده جالب است. طرف مقابل در برابر این استدلال که نگاه بخشی از مردم به وضعیت سیاسی منتقدانه و از سر مخالفت است، چنین پاسخ میدادند که فقط سه دهک بالای جامعه چنین موضعی دارند، یا میگفتند طبقه متوسط و بالای جامعه شامل این قاعده میشوند، یا اینکه فقط طبقات بالا و میانی شهرهای بزرگ مثل تهران چنیناند، و سپس به نحوی استدلال میکردند که گویی با خط کشیدن دور این جماعت غیرقابل جذب و هدایت نیافتنی میتوانند امور جامعه را تمشیت و اداره کنند. در این یادداشت میکوشم نشان دهم که چنین برداشتی اشتباه است و باید چارهای اندیشید. ابتدا اینکه نارضایتی را محدود به طبقه متوسط یا سه دهک بالای جامعه یا مناطق خاص شهری کنیم، یک اشتباه است. اما بخشهای دیگر جامعه هم کموبیش با مسائل خاص خود مواجه هستند. هر جامعهای را میتوان از دو جهت افقی یا عمودی تقسیمبندی کرد. تقسیمبندی افقی مثل نژاد، دین، قومیت، زبان و موارد مشابه است. در تقسیمبندی عمودی هم میتوانیم جامعه را فارغ از تقسیمات افقی به لحاظ اقتصادی یا سیاسی به طبقات مختلف تقسیم کنیم. مثلاً دهکهای اقتصادی یکی از تقسیمات مشهور است. یا طبقهبندی براساس سرمایهدار، طبقه متوسط، کارگر، کشاورز و ... نیز نوع دیگری از تقسیمبندی است. این دو تقسیمبندی با یکدیگر تفاوت بنیادی دارند. تقسیمبندی افقی را میتوان در مواردی (و نه همه موارد) بلاموضوع کرد یا نادیده گرفت یا بخشی را حذف کرد. مثلاً جامعهای مثل ژاپن را از حیث نژاد، قومیت و زبان نمیتوان تقسیمبندی کرد، چون همه آنان جزء یک گروه نژادی، قومی، زبانی و شاید مذهبی هستند و تعداد اندکی خارج از این مقولات قرار میگیرند که چندان مهم نیست. اما در ایالات متحده وضع کاملاً فرق دارد و این تقسیمبندی موضوعیت و اهمیت دارد.
اما در هر دو جامعه طبقهبندی عمودی وجود دارد و کموبیش هم ممکن است مشابه باشد. به عبارت دیگر اگر تمایزات افقی مذکور ذاتی یک جامعه محسوب نشوند، تمایزات عمودی مرتبط با ساخت اجتماعی و اقتصادی است. برای مثال اگر در یک کشور تصمیم بگیرند تمامی اعضای یک طبقه افقی را از کشور اخراج کنند، این کار منطقاً امکانپذیر است. هر چند عملی به غایت ناعادلانه است، همچنان که در برخی از کشورها این اتفاق رخ داده است.
تغییر ترکیب جمعیتی ارامنه در ترکیه عثمانی حدود یک قرن پیش، از این جمله است، اما هیچ جامعهای نمیتواند یک قشر و گروه عمودی را بدون تغییر در ساختارها از جامعه خود حذف کند و اگر هم به هر دلیل چنین کند، پس از مدتی که چندان زیاد نیست، مجدداً آن قشر و گروه بازتولید میشوند چون جامعه به وجود و بقای آن قشر نیازمند است و آن را به نحوی که مناسب باشد احیا میکند.
این اقشار و گروهها، عضوی از پیکر اجتماعاند و کارکرد خاص خود را دارند و قابل حذف شدن یا نادیده انگاشتن نیستند، حتی قابلیت مستحیل شدن در طبقات و اقشار دیگر را ندارند. اگر شرایطی فراهم شود که آنان نادیده گرفته یا حذف شوند، دو اتفاق رخ میدهد؛ اول اینکه کارکرد جامعه با حذف یا نادیدهانگاری آنان دچار اختلال میشود و سایر اقشار و گروهها هم از این وضع متضرر میشوند.
اتفاق دوم این است که جامعه برای جبران این خلأ و کاستی، به طور عادی از میان سایر گروههای باقیمانده، عدهای را برای ایفای نقش به زمین مانده قرار میدهد. بنابراین اداره امور هر جامعهای نمیتواند به گونهای باشد که یک یا چند گروه از طبقات عمودی را به صورت ساختاری و جدی با خود مخالفت کند و به جای کوشش برای حذف یا نادیدهانگاری آنان باید وضعیت موجود را مطابق با خواستها و آرمانهای همه طبقات شکل داد.
از سوی دیگر باید توجه داشت که سه دهک بالای جامعه یا هر تعبیری که از آنان شود، فقط 30 درصد مردم نیستند، گرچه اگر هم فقط 30 درصد بودند، نادیده انگاشتن آنان غیرممکن بود، اما این 30 درصد شاید بیش از 80 درصد اقتصاد غیردولتی را در اختیار دارند و شاید 90 درصد کارآفرینان و نخبگان جامعه را شامل میشوند و احتمالاً بالای 70 درصد آموزش دانشگاهی را در خود جای دادهاند. و وزن آنان در شهرهای اصلی کشور نیز بیش از 50 درصد است و تاثیرگذاری آنان بر امور جامعه چند برابر بیش از سایرین است. و به همین دلایل باید توجه داشت که اگر هم در کوتاهمدت بتوان آنان را نادیده گرفت، در میانمدت نتایج سوء چنین وضعی مشهود خواهد شد و در بلندمدت عواقب آن جبرانناپذیر خواهد بود.