* آنچه باعث قیام 30 تیر شد برخی درخواستهای دکتر مصدق بود از جمله در اختیار گرفتن وزارت جنگ. مصدق چرا روی این اختیارات تاکید میورزید؟
** دکتر مصدق به هیچ وجه به ارتش اعتماد نداشت و اختیاری هم در این مورد نداشت. ارتش به طور کامل در اختیار شاه و دربار بود و از دربار هم حمایت میکرد و با دولت میانهای نداشت. توطئهها هم توسط ارتش انجام میشد. دولت صرفاً به مردم متکی بود. شهربانی ظاهراً زیر نظر دولت بود ولی باز شاه نظر میداد که رئیس شهربانی چه کسی باشد. یعنی عملاً این نیرو هم زیر نظر شاه بود و عوامل او بر آن تسلط داشتند.
لذا دولت تسلطی بر نیروهای انتظامی و نظامی نداشت. به همین دلیل در تمام انتخابات گذشته آنها دخالت میکردند و عوامل مورد نظر دربار را از صندوقها درمیآوردند. ژاندارمریها در سطح روستاها و شهربانی و ارتش هم در شهرها و کل ایران در انتخابات اعمال نفوذ میکردند. مصدق دید با این وضع امکان اینکه بتواند مبارزه ضداستعماری و ضداستبدادی را به جایی برساند، وجود ندارد. لذا تقاضا کرد مطابق قانون وزارت جنگ تحت اختیار نخستوزیر قرار گیرد. گرچه شاه فرمانده کل قوا بود اما مسئولیت با نخستوزیر بود و باید این نیروها تحت نظر او اداره شوند. حتی در گذشته اتفاق افتاده بود که شهربانی در بعضی امور دخالت میکرد و برای مردم تضییقات و زحماتی فراهم میکرد و بعد دولت متهم میشد و در افکار عمومی زیر سوال میرفت.
بعد هم باز مجبور بود برای احراز مسئولیتها از میان همان عناصر موجود کسانی را انتخاب کند که سالها تحت اختیار شاه بودند اما سعی میکرد باز به کسانی مسئولیت بدهد که جنبههای ملی و میهنی داشتند و خود را نوکر شاه نمیدانستند.
وقتی دکتر مصدق به لاهه و بعد شورای امنیت رفت، عناصر وابسته به دربار و از آن طرف هم نیروی حزب توده همراستا عمل میکردند. اوضاعی ایجاد میکردند که زمانی که او در خارج کشور داشت از منافع ایران دفاع میکرد شرایط داخلی را ناامن جلوه میدادند، دربار هم از طریق نفوذیهایش نیروی چپ را در این جهت به کار میگرفت، اعتصاباتی در تهران و کارخانهها راه میانداختند، در برخی روستاها خرمنها را آتش میزدند و برخی دهقانها را علیه مالکین تحریک کردند به طوری که در افکار عمومی و بینالمللی چنین مطرح شود که ایران به سمت کمونیستی پیش خواهد رفت. لذا مصدق به این نتیجه رسید که ارتش و شهربانی را پاکسازی کند.
از این جهت زمانی که اختیار کار به دست او افتاد تعدادی از آنها را بازنشسته کرد. انتصابات بیشتر در این جهت بود که افسران تحصیلکرده که با دانش روز غرب آشنا بودند و ملی بودند و چندان وابسته به شاه نبودند به کار گمارده شوند. ضمن اینکه مراقب بود عناصر چپ هم در ارتش نفوذ نکنند چون به آنها هم اعتمادی نداشت. هر چند آنها اوایل از مصدق حمایت میکردند اما او به آنها اعتمادی نداشت.
شاه به هیچوجه راضی به این امر نبود. اما از ترس مردم به این کار تن داد ولی کارشکنی و توطئهها بعد از 30 تیر به شکل دیگری ادامه یافت. مثلاً برنامه ربودن و ترور سرلشگر افشارطوس را اجرا کردند.
کسانی را که مصدق بازنشسته کرد دربار به کار میگرفت و توسط آنها مقاصدش را پیش میبرد. سرلشگر مزینی و منزه که در ماجرای قتل افشارطوس دخالت داشتند از این قبیل بودند. بعد از کودتا هم آنها پاداشهای خود را گرفتند. شاه مزینی را به سمت سرپرستی املاک شاهانه در گرگان منصوب کرد و از این جهت او پاداش بالایی به دست آورد.
اینکه دکتر مصدق افشارطوس را انتخاب کرد یک دلیلش هم این بود که او قبلاً در زمینه موقوفات و املاک شاه کار کرده بود و با خیلی از نزدیکان دربار آشنایی نزدیک داشت و آنها را میشناخت ولی گرایش ناسیونالیستی هم داشت. به خاطر همین آشنایی و روابط بود که او را به عنوان آشتی دادن به منزل حسین خطیبی کشاندند و نقشه خود را اجرا کردند. یکی از اهداف آنها این بود که با کشتن رئیس شهربانی مصدق بگویند در ایران رئیس شهربانی هم امنیت ندارد تا چه رسد به اشخاص و نیروهای سیاسی.
مصدق از اختیارات چه استفادهای کرد؟ بیشترین کارکرد آن در جهت ایجاد امنیت بود. ولی ظاهراً دکتر مصدق اختیارات را برای این میخواست که میدید دخالت شاه حتی مجلس شورای ملی را هم تحت تاثیر قرار میداد. وکلای سرسپرده شاه مجلس را تعطیل میکردند. هر زمان میخواستند آبستراکسیون میکردند و نمیگذاشتند کار پیش برود. لوایحی که مصدق در دوران اختیارات گذراند اگر میخواستند از طریق مجلس بگذرانند امکان نداشت. چرا مجلس چنین وضعی پیدا کرده بود؟ اشکال اصلی به انتخابات دوره هفدهم مربوط میشود. دخالتهای شاه و ارتش در این انتخابات موجب شد وکلای حقیقی ملت به مجلس راه نیابند.
مثلاً سیدحسن امامی امام جمعه که قبلاً عضو مجلس بود، روحانی شیعه بود از منطقه سنینشین مهاباد از صندوق درآمد. بعد هم او را به جای عبدالله معظمی، رئیس مجلس کردند. میراشرافی با همکاری خانواده عدل از مشکینشهر کاندیدا شد که ربطی به آن مناطق نداشت. عبدالرحمن فرامرزی از اهل سنت که همیشه از مناطق جنوب و بندرعباس کاندیدا میشد از ورامین کاندیدا شد. یا دکتر هدایتی که باید از شهرری انتخاب میشد از جای دیگر وکیل شد. این عوامل را بسیج کردند تا مجلس را به دست گیرند. سیدحسن امامی را هم رئیس کردند و بعد کارهای خود را پیش میبردند. در ماجرای 30 تیر برای قوامالسلطنه سیدحسن امامی رای اعتماد از مجلس گرفت.
قصد اصلیشان این بود که حکومت را از طریق مجلس ساقط کنند. در این صورت کارشان خیلی راحت میشد. میگفتند درست است که حکومت دکتر مصدق مردمی بود و مردم رای دادند اما همین مردم آمدند و او را خلع کردند. مجلس به او رای اعتماد نداد و حکومت ساقط شد. وقتی جلوی این کار گرفته شد راه کودتا را در پیش گرفتند.
منطق مصدق این بود که اطرافیان شاه دائم از دولت ارز میگیرند و در سفرهای خارجی هستند و با سفرای خارجی مخصوصاً آمریکا و انگلیس در ارتباطند و همچنین سران ارتش با سفرای خارجی ارتباطاتی دارند بدون اینکه دولت در جریان باشد. این روال برای دولت ملی ناگوار است. بر این اساس او تقاضای اختیارات کرد. شاه هم از بدو امر نه نگفت یارای مخالفت آشکار را نداشت. مهلت گرفت تا جواب بدهد، بعد هم جواب نداد. آمد از طریق وکلای مجلس قوام را مطرح کرد و برای او رای اعتماد گرفت. به اعتراض به این روال واقعه 30 تیر اتفاق افتاد. البته قبل از آن هم علیه دولت سمپاشی زیاد شده بود. مثلاً بسیاری روحانیون را نسبت به دولت بدبین کرده بودند.
تبلیغات میکردند که اوضاع به نفع کمونیستها و حاکم شدن آنها پیش میرود، یا اینکه دولت با فدائیان اسلام در ترور رزمآرا دست داشته است. در آن زمان فدائیان اسلام در حوزهها و نزد زعامت حوزه مقبولیت زیادی نداشت و کارهای آنها را تندرو و غلط میدانستند. به هر حال با این تبلیغات اذهان را نسبت به دکتر مصدق آشفته میکردند. از آن طرف فدائیان اسلام اعتراضاتی به دولت داشتند. وقتی تظاهرات میکردند شهربانی که دست دربار بود میریختند و آنها را میزدند و میگرفتند. بعد طرفداران فدائیان اسلام این کارها را از چشم دولت میدیدند.
خاطرهای در این مورد دارم که جالب است. زمانی که مرحوم نواب صفوی و یارانش را گرفته بودند و در زندان ساختمان شهربانی نگه داشته بودند، من و مرحوم کریمآبادی از طرف دولت مامور شدیم برویم زندان و هم از وضع آقایان مطلع شویم و هم با آنها به تفاهم برسیم و زمینه آزادیشان را فراهم کنیم. مرحوم کریمآبادی با فدائیان اسلام رابطه خوبی داشت و آنها نسبت به ایشان سمپاتی داشتند. رفتیم آنجا یک سالن بزرگی بود که مرحوم نواب بالای سالن نشسته بود و یارانش هم دور اتاق نشسته بودند. آن زمان هواداران آنها از بیرون برای زندانیهایشان هدایایی میآوردند. مقدار زیادی کاهو و سکنجبین آورده بودند. وقتی داخل شدیم جوانی هم از در وارد شد که به او سید حائرینیا میگفتند.
او در حالی که به نواب تعظیم و تکریم میکرد رو به نواب گفت حضرت نواب من برای اینکه نظریات شما را برای جامعه منعکس کنم میخواهم نظر شما را بدانم. شما اگر حکومت را به دست میگرفتید و کسانی پیدا میشدند با حکومت مخالفت میکردند و کارهایی شبیه همین کارهای شما میکردند، شما با آنها چه میکردید؟ نواب فرد معتقدی بود و ابایی نداشت اعتقاداتش را بیان کند. لذا صادقانه جواب داد ما آنها را دستگیر میکردیم و اگر تادیب نشدند به مجازاتشان میرسیدند.
مرحوم کریمآبادی گفت خب پس خدا را شکر کنید که الان شما اینجا هستید، کاهو و سکنجبین هم که دارید و دوستانتان هم به دیدنتان میآیند. البته ما آن روز خیلی صحبت کردیم تا آنها را قدری آرام کرده و مساله را حل کنیم ولی موفق نشدیم.
* پرسشی که در رابطه با 30 تیر مطرح است این است که میبینیم در آن مقطع همه نیروها با هم هماهنگ میشوند و نتیجهاش هم پیروزی بر دشمن است. اما یک سال بعد همین وضعیت برعکس میشود و این نیروها همه به جان هم میافتند و اختلافات اوج میگیرد و کودتای 28 مرداد موفق میشود. این ماجرا در انقلاب مشروطه هم بوده. یعنی نشان میدهد ما در برابر دشمن همواره موفقیم ولی از درون ضربه میخوریم. این مشکل را چه باید کرد؟
** یکی از ریشهها این است که در سیاست ایران افراد فعالیت سیاسی را به عنوان یک شغل نگاه میکنند که وقتی شکست میخورند آن را رها میکنند و به سراغ کار دیگری میروند. به عنوان یک امر واقعی و هدف اصیل که با اعماق روحی و جسمیشان سر و کار داشته باشد، نمینگرند. در این صورت وقتی شکست میخورند باید به آن توجه کرده و ضمن پذیرش و اذعان به شکست، دوباره برخیزند و راهحلی دیگر پیدا کنند. مبارزه سیاسی شجاعت میخواهد، در این راستا قبول شکست و اصلاح مسیر هم شجاعت میخواهد. متاسفانه ما این را نداریم.
یک مشکل دیگر این است که خیلی دربسته و جامد فکر میکنیم. سخنی میگوییم و بر همان پافشاری میکنیم که همان باید بشود. وقتی هم میبینیم نمیشود یا اصلاً اشتباه بوده است به جای تصحیح آن، راهی را در پیش میگیریم که عکس و مقابل راه و هدف اولیه است.
یک عده افراد چاپلوس و فرصتطلب هم هستند که دور آدم را میگیرند و شروع میکنند به تعریف و تمجید و طوری به آدم وانمود میکنند که کم کم باورمان میشود که همان که ما میگوییم مهمترین و بهترین است. اینها در نفاقافکنی و تشدید اختلافات خیلی نقش دارند. من این مساله را تجربه کردهام. این افراد که خودشان قدرتطلبند، دور کسی را که قدرت دارد میگیرند و چه بسا آن فرد از ابتدا دارای خصال بدی نباشد ولی اینها آنقدر تلقین و تزریق میکنند که به هر حال اثر میگذارند. خود به خود طرف خودش را یک آدم استثنایی میپندارد. خیلی از دیکتاتورها به این شکل به وجود میآیند. در ماجرای نهضت ملی هم در طرفین این افراد نقش بازی کردند.
زمانی که رضاشاه رفته بود من کم سن و سال بودم ولی یادم هست که محمدرضا میخواست به مجلس برود. در خیابان شاهآباد بودم که تازه رادیو آمده بود. محمدرضا پشت سر فروغی در مجلس ایستاده بود. همان جا فریاد زد که تمامی املاکی را که پدرم از مردم گرفته من پس میدهم، تمامی تعدیاتی که در آن دوران شده است جبران میکنم و... عملاً هم خیلی از اموال را پس دادند. بعد چاپلوسها دوباره دور او را گرفتند که این اموال را چرا پس میدهی. موقوفات درست کن و اینها را نگه داریم به درد میخورد. بعد کار به جایی رسید که محمدرضا آمد گفت هر کس مرا نمیخواهد از مملکت برود.
* اینکه میگویید، آفتی است که همیشه بوده و هست. همواره عدهای دسیسه میکنند و افراد را وسوسه میکنند ولی به هر حال باید با وجود این واقعیت چارهاندیشی کرد. به هر حال فرض کنیم الان ما به آن دوران برگردیم. قیام 30 تیر شده است. عدهای دور دکتر مصدق را میگیرند و عدهای دور آیتالله کاشانی را. این دو چه باید میکردند که کار به کودتای سیاه 28 مرداد نینجامد؟
** دکتر مصدق اول باید افرادی را انتخاب میکرد که اصیل و وطندوست و آگاه به مسائل روز باشند. خان و خانزاده بودن ملاک نیست. درست بودن و صادق بودن افراد مهم است. به این افراد باید میدان داده میشد. مثلاً متین دفتری درست است که خویشاوند ایشان بود ولی فرد مناسبی نبود. مجلس سنا او را برای کمیسیون نفت انتخاب کرد. مصدق انتخابش نکرد. مجلس او را عضو کمیسیون کرد و آمد داخل مجموعه. به هر حال این افراد ضربه خود را میزنند.
آقای نقوی را هم سنا انتخاب کرد. دکتر مصدق نمیتوانست آنها را رد کند ولی باید مواظبت میکرد و آنها را کنترل میکرد. میبینیم آقای مهندس حسیبی و زیرکزاده که مورد اعتماد دکتر مصدق بودند و افراد درستی هم بودند به ایشان سفارش میکنند که ما دیدهایم تیمسار دفتری چنین و چنان گفته و به شما هم ارادت دارد و... دکتر مصدق او را در آستانه کودتا به سمت ریاست شهربانی میگمارد. بعد روز 28 مرداد همین تیمسار دفتری در زندان را باز میکند و دار و دسته شعبان جعفری و خود وی را آزاد میکند و آنها میآیند و در خیابانها راه میافتند و جو را در دست میگیرند و کودتا راه میاندازند.
یک مورد هم خودم شاهد بودم. دوره هفدهم انتخابات رفتم خدمت آیتالله کاشانی گفتم چرا شما برای عبدالرحمن فرامرزی پیام دادید که از ورامین وکیل شود، در حالی که آشتیانیها آنجا بودند؟ ایشان گفت بیسواد، آشتیانیها مثل ریگ ته جوی هستند، در هر صورت با ما هستند ولی با این کار ما فرامرزی را جذب میکنیم. ولی بعد دیدیم همین فرامرزی صبح 29 مرداد بعد از کودتا از کودتاچیان حمایت کرد. یک دلیل این نقیصه هم این است که رهبران ما تشکیلاتی نداشتند که آدمسازی کنند، افراد را شناسایی کنند.
* شما با توجه به اینکه چندین دهه پس از کودتا در کوران مبارزات سیاسی بودهاید و انبانی از تجربه اندوختهاید اگر با این تجربیات برگردید به فضای قبل از کودتا و دوران 30 تیر به رهبران و فعالان آن دوران چه توصیه میکنید که کار به آن سرانجامی که رفت، نرود؟
** میگویم اولاً افراد را بررسی دقیق کنید و به کار بگمارید، ثانیاً در حد همین وضعیت الان با آنها برخورد کنید نه اینکه تعهدات و تضمینهایی برای آینده آنها بکنیم. هر کس کار خوبی کرد تشویق و در نظر گرفته شود و اگر هم کار اشتباهی کرد حمایت نشود.
در مورد اختلافات هم باید بررسی کنیم. اگر سلیقهای است که قابل حل است. اما اگر اختلافات اعتقادی و ریشهای بود مینشستیم و میگفتیم به هر حال نظریات مختلف است، اگر بخواهیم با هم کشمکش کنیم هیچ کدام به نتیجه نمیرسیم و هر دو ضرر میکنیم. حالا که این نظر در کار اجرا هست شش ماه مهلت بدهیم، در عمل چه میشود. بعد اگر نتیجه نگرفتیم نظر دیگر را اجرا میکنیم ولی کارشکنی کردن کار را به همان جا میرساند که رساند.