یادآوری پشتکار و کوشش روشنفکران حتی در صورتی که قرار است آسیبشناسیشان را انجام بدهیم ضروری است. روشنفکران نقش عمدهای در پیشرفت و برنامههای نوسازی در عرصههای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی کشور در یک قرن اخیر داشتهاند و در این مسیر تاوان زیادی نیز دادهاند. به طور طبیعی فضای روشنفکری مانند هر پدیده دیگری نقاط ضعفهایی هم داشته و دارد و زمانی که با یک فاصله تاریخی به گذشته نگاه کنیم بهتر میتوان این ضعفها را تشخیص داد. همانطور که همگان میدانند فضای روشنفکری پس از انقلاب اعم از مذهبی و غیرمذهبی غالباً متاثر از اندیشه چپ بود. این امر البته بدان جهت مطلوب به نظر میرسید که به طبقات محروم جامعه و به بحث عدالت توجه فوقالعادهای داشت. در کنار این دو، روشنفکران آن دهه به آزادی بیان و خودمختاری انسان توجه ویژهای داشتند. اصولاً به خصوص با اقبالی که به گرایشها و جریانهای روشنفکری و سیاسی بعد از انقلاب پدید آمد این اندیشهها به میزان قابل توجهی در دل جامعه ایران رخنه کرد. در عین حال به دلیل اینکه فضای پرشوری از حدود یک دهه پیش از انقلاب به تدریج در بین گروههای روشنفکری و حتی گروههای سیاسی نفوذ پیدا کرده بود و نوعی رادیکالیسم آمیخته با بحثهای ایدئولوژیک وجود داشت تا حد بسیاری در مقاطع مختلف قدرت واقعبینی را از بسیاری از روشنفکران سلب میکرد.
به عبارت دیگر روشنفکران آن دهه بیش از آنکه به دنبال تحلیل واقعیتهای جامعه باشند میخواستند براساس الگوهای از پیش تعیین شده هم جریان امور را تحلیل کنند و هم به یک طراحی استراتژیک برسند. این موضوع به جریانهای سیاسی که همراه با رنگ و لعاب روشنفکری بسیار غلیظی هم بودند مربوط میشود. همین موجب شد آنها تا حد زیادی واقعیتها را درک نکنند و به تعبیر مشهور در بسیاری از مواقع به تله چپروی میافتادند. آسیبهای این چپرویها بیش از آنکه برای دیگران باشد متوجه این روشنفکران و هوادارای فکری و سیاسیشان بود. به ویژه در دیدگاههای اخیر روشنفکران که به بررسی آن دوران پرداختند مانند کاری که آقای حمید شوکت با عنوان چپ در ایران انجام دادهاند کاملاً فاصلهگیری از امر واقع در ذهن و ایده روشنفکران آن تاریخ دیده میشود. در نهایت اما روشنفکران آن نسل به این جمعبندی رسیدند که به گونههای متفاوتی باید اهداف فرهنگی، سیاسی و اجتماعی خود را پیگیری کنند. حاصل این نگاه شکوفایی فرهنگی درخشانی بود که اهتمام به آن را روشنفکران، به تدریج از اواخر دهه 60 در ایران شروع کردند. نوعی جمعبندی اعلام نشده یا کمتر اعلام شده در بین اغلب روشنفکران آن نسل با تناوب زمانی مختلف پیش آمد که به این نتیجه رسیدند که آن نگاه ارادهگرایانه که لزوماً بتوانند عالم را براساس مانیفستهای از پیش تعیین شده دگرگون کنند ممکن نیست. این رویکرد تازه موجب شد روشنفکران به کار تدریجی باور پیدا کنند و انعکاس این اتفاق هم یک دستاورد درخشان فرهنگی است که از اواخر دهه 60 شکل ثابتی پیدا کرد و تا سالهای اخیر هم ادامه داشته است.
باید گفت روشنفکران آن دوره در بحث عدالت چندان با امر واقع فاصله نداشتند بلکه راههای رسیدن به عدالت نزد آنان واقعگرایانه نبود. به هر حال جامعه ایران با تبعیض طبقاتیای که تجربه کرده بود به یک نظریه موثر عدالت احتیاج داشته و معمولاً جریانهای عامهگرا از این نیاز استفاده میکنند و در اکثر موارد نیز به نتیجه نمیرسند چرا که اصولاً در خاستگاهی نیستند که بتوانند یک نظریه عدالت واقعی را بارور کنند و به گونهای موثر عمل کنند.
کمتوجهی به زمینههای تحقق اعتقادات سیاسیشان مشکلی بود که در روشنفکران آن دهه و گاهی اوقات در روشنفکران نسلهای جدیدتر و دانشگاهیان و دانشجوها به چشم میخورد. این کمتوجهی به خصوص در زمینههای فرهنگی که در جامعه ایران وجود دارد و به طور مشخص نقش عامل مذهب که همچنان به طور فعال در ذهن عامه مردم عمل میکند و در مواقع بسیاری جهتگیریهای سیاسی آنها را نیز شکل میدهد. باید این نکته را ذکر کرد که در حال حاضر اغلب روشنفکران و فعالان سیاسی آن نسل تا حد زیادی به این زمینه فرهنگی توجه کردند در حالی که ممکن است این روشنفکران زمینه دینی نداشته باشند. در حال حاضر به تاثیرگذاری عامل مذهب در فرآیندهای سیاسی بیش از گذشته توجه شده و روشنفکران به این واقعیت رسیدهاند که بخشی از تحولات ایران به شکل نیرومندی متاثر از مذهب است.
علاوه بر مذهب مقوله قومیتها نیز در فرآیندهای سیاسی و اجتماعی جامعه ایران موثرند. این مولفه به خصوص در مقاطعی که خلاء قدرت در ایران به وجود آمده نمود پیدا کرده است و روشنفکران قومی در آن مقاطع فعال شدهاند. اگر بخواهیم آسیبشناسی کنیم گاهی آنها هم درک درستی نسبت به مسائل و واقعیتها ندارند. این روشنفکران قومی در دهه 60 با برداشت و ارزیابیهای غلط باعث شدند زمینههای خشونت سیاسی هر چند برخلاف نظر آنها، اتفاق بیفتد. در مجموع به نظر میرسد آنچه در دوره بعد از دوم خرداد به شکل نیرومندی در میان روشنفکران مطرح شد همچنان مهم است. این موضوع ایجاد بسترهای گفتوگو و تعامل در میان روشنفکران است. هر چند از نکات مثبت آن دوران گفتوگوی انتقادیای بود که روشنفکران دینی و غیردینی داشتند و یکدیگر را مورد نقد قرار میدادند و نقاط ضعف طرف مقابل را آشکار میکردند. این امر موجب شد شکوفایی نسبی فرهنگی و کلامی در بین روشنفکرانمان پدید آید. در یک سال و نیم اخیر هم بیشتر در فضاهای مجازی این گفتوگو به شکل دیگری مطرح شده است. گاه لبههای انتقادی پررنگی نسبت به یکدیگر دارند که البته همین امر هم مثبت است. اصولاً گفتوگو بستر نزدیکی جریانهای مختلف را فراهم میکند. این مقولهای است که ایران فوقالعاده به آن نیازمند است.
روشنفکران در دهه 70 به سیاست نیز پا گذاشتند که این موضوع موجب انتقاداتی شد. یک جریان روشنفکری باید به این نتیجه برسد که وارد سیاست بشود یا نشود. به عبارت دیگر وارد شدن یا نشدن روشنفکران به عرصه سیاست و قدرت فینفسه مذموم نیست.
این امر بستگی دارد به اینکه یک جریان روشنفکری برای خود و جامعه چه اهداف و ظرفیتهایی را در نظر بگیرد. اصولاً روشنفکری حتی اگر به طور مستقیم وارد سیاست نشود یک پدیده سیاسی است.
روشنفکران چه بخواهند، چه نخواهند خود را در معرض تحولات سیاسی قرار خواهند داد. ولی اینکه به طور مستقیم وارد شوند یا نه برمیگردد به تحلیل اوضاع و ظرفیتهای آن جریان روشنفکری. ورود بخشی از روشنفکران به حوزه قدرت در فضای پس از دوم خرداد یکی از دستاوردهای درخشان آن تاریخ بود. ورود مجموعهای از روشنفکران به این عرصه باعث شد حوزه سیاست به میزان بسیاری عقلایی شود و امکاناتی را از طریق دولت برای جامعه مدنی فراهم سازد. متاسفانه عمر آن دوران همچون سایر مواردی از این دست تجربه ارزشمندی را در اختیار روشنفکران و به خصوص روشنفکران سیاسی قرار داد. این تجربه نشان داد حضور روشنفکران در این عرصه مفید و سودمند و حتی ضروری است. اما باید گفت این اقدام بیشتر واجب کفایی است و نیاز نیست همه جریانهای روشنفکری به این حوزه پا بگذارند.
در جمعبندی ناخودآگاهی که از اواخر دهه 60 صورت گرفت برخلاف آثار گذشته توجه به عرصه عمومی از زبان استادانی همچون بشیریه و میلانی مورد بررسی قرار گرفت. بر این اساس جمعبندی سه دهه اخیر نشان میدهد همه روشنفکران در شکوفایی یک نوع دموکراسی اجتماعی موثر بودند. همه اینها زمینههای تاسیس دولت مدرن در ایران و گذار به آن را فراهم ساخته است. در اینجا لازم است به سه نکته در باب روشنفکری یعنی گفتوگوی میان روشنفکران، پرداختن به سیاست و گروههای روشنفکری بپردازیم. در گذشته اگر قرار بود هر نوع گفتوگوی سیاسی صورت بگیرد بیشتر پرخاشگرانه بود اما در حال حاضر مبرا از این موضوع است. اما توجه به گفتوگو در میان روشنفکران و به ویژه گفتوگوی انتقادی ارتقا پیدا کرده است. اکنون میبینیم که بسیاری از روشنفکران سیاسی که صبغه دینی هم دارند به نوعی از سوی روشنفکران سکولار حمایت میشوند یا برعکس، آن کسانی که معتقد به سنت روشنفکری دینی هستند به این مقوله توجه میکنند. این امر حاصل گفتوگوهایی است که زمینههای آن را فراهم کرده است. البته میتوان مثالهای نقضی هم در این زمینه آورد اما تمایل غالب به گفتوگوهای دوستانه است. در زمینه پرداختن روشنفکران به سیاست هم باید گفت پدیده روشنفکری همچون پدیدههای دیگر نمیتواند خود را از سیاست مبرا سازد. مهم این است که روشنفکری بتواند به اهداف و وظایفش در این فضا بپردازد. همچنین جناحبندی در میان روشنفکران امری طبیعی است چرا که یک امر فرهنگی را نمیتوان در قالبهای سخت جاسازی کرد. اما میتوان گفت نمیشود انکار کرد که همچنان برخی روشنفکران به تصورات پیشین خود خیلی دل بستهاند و آنها را به صورت اموری غیرقابل نقد درمیآورند و به صورت گذشته عمل میکنند. اما فرآیندی که وجود دارد نشان میدهد این رویه رو به کمرنگ شدن است.