فرهنگ غرب آنچنان که در فرهنگ معاصر ما رخ نموده ما را به توجه بیش از پیش به خود فرا می خواند. در فرهنگ معاصر ما دانشمند کسی است که میراث فرهنگ غرب را بشناسد و علم آن است که از غرب آمده باشد، از سویی هیچ دانشمندی نمی تواند در کار خود نوآوری داشته باشد مگر این که با ابزارهای غربی علم آشنایی داشته باشد. از این رهگذر علم، در گفتمان معاصر ما به ترجمه و دانشمند به مترجم و اندیشمند به ارائه دهنده کالای دیگران تغییر هویت داده اند.
در این میان سطحی از اندیشه ها، ایسم ها و نظریه هایی شکننده را می توان یافت که نه ریشه در میراث گذشته ما دارند و نه می توان آنها را برآمده از وضع کنونی جهان و در راستای تئوریزه کردن آن به شمار آورد. این کولونی حجیم مکاتب و افکار معلق در فضای گفتمانی معاصر ما، بیشتر ناساز با هم و در تعارض و تنافر با یکدیگر قرار دارند، به گونه ای که پژوهشگران در مقام گزینش با چنان حجم وسیعی از اندیشه ها، مکاتب معلق در فضا و بی ریشه و ایسم هایی که از خاستگاه اولیه خود کنده شده و در فضای فرهنگی ما رها شده اند، مواجه می شوند که حیرت زده نمی دانند کدامیک را برگزینند و با چه معیاری انتخاب کنند؟ در این میان بیم آن می رود که این حجم از تئوری و نظریه به انباشتی راکد بدل شود، هر چند می توان با رویکردی احیاگر، این توده انباشته از اطلاعات را از راه ابقای بخشی و حذف بخش های دیگر، احیا کرد و گسست موجود را به اجتماع تئوری ها حول اندیشه ای واحد تبدیل ساخت. این رویکرد دارای دو وجه است؛ وجهی نفی کننده و وجهی پذیرنده، وجهی مثبت و وجهی منفی و وجهی سلبی و وجهی ایجابی. در واقع می توان با اتخاذ چنین جهت گیری هایی، به احیای اطلاعات انباشته شده دست زد و آنها را با روح جمعی از خوانندگان این معلومات و جریان های اساسی درون فرهنگی جامعه ایشان همساز کرد. چرا که اندیشه می تواند با یک جهت گیری واضح و با کمترین حجم از اطلاعات و معلومات، فرهنگ و یا تمدنی را پایه ریزی کند.
با این وجود، ما بیش از دو قرن و نیم است که به ترجمه، شرح، تفسیر و ارائه میراث گفتمان غربی پرداخته ایم بدون این که تکلیف خود را در قبال فرهنگ غرب به وضوح روشن کنیم. هنوز که هنوز است جهت گیری ما در قبال فرهنگ غرب، جهت گیری یک ناقل است و بس، هنوز عصر ترجمه برای ما پایان نپذیرفته و به نظر می رسد دانشمندان و اندیشمندان ما به ارائه کنندگان نظریات و تئوری ها تغییر ماهیت داده اند. گویی علم در جایی است و دانشمندان ما نسبت به آن علم می یابند و یا علم صرف نظر از پیشینه هایش از فضایی به فضایی دیگر منتقل می شود. در این میان پرسشی که مطرح می شود آن است که یک مترجم و یا عرضه کننده را می توان روشنفکر، اندیشمند و یا دانشمند خواند؟ در پاسخ باید گفت که دانش و علوم به طور کلاسیک در کتاب ها عرضه شده اند و کتاب ها نیز در قفسه کتابخانه ها جای گرفته اند، اما علم زمانی تولید می شود که دانشمند یا عالم نسبت به دانش ترجمه شده یا عرضه شده، موضعی اتخاذ کند. این موضع می تواند ریشه یابی تئوری ها در فضای ویژه تولید آن تئوری ها، برای بازشناسی فرآیند اندیشه و تحول اجتماعی آنها باشد، یا در جهت تطبیق مستقیم تئوری مورد نظر در جستارهای ویژه خودمان برآید. هرچند بهتر آن است که حتی در این حالت نیز نظریه ای همبسته با وضعیت کنونی باز تولید کنیم. بنابراین باید موضعی که در قبال این علم ترجمه ای اتخاذ می کنیم، در وهله اول با آگاهی به الزامات وضعیت واقعی خودمان در زمان کنونی صورت پذیرد. از سوی دیگر نیز باید یا این اندیشه ها و تئوری های غربی را به ریشه هایشان ارجاع دهیم، یا این مجموعه را به مثابه تجربه انسانی مربوط به پیشینه تمدنی دیگر، که قابل شناخت است ولی قابل انتقال نیست، تلقی کنیم.
با این وجود، در فضای گفتمانی ما در عصر حاضر حتی اگر تألیفی نیز صورت می گیرد، ارائه مواد علمی است که در واقع یا از غرب الهام گرفته، یا سامان بخشی دوباره همان مواد غربی است. چنین به نظر می رسد که سخن گفتن از چیزی در این میان همان چیز تلقی می شود. فقط کافی است گردآورنده به زبان های بیگانه تسلط داشته باشد و به منابع و مصادر دسترسی داشته باشد و در جهت فهم و کسب معرفت نسبت به موضوع مورد نظرش تلاش کافی را مبذول دارد تا یک دانشمند تلقی شود. چنین کسی نمی داند که توان و وقت خود را مصروف دانش نساخته، چه او تنها به جمع آوری اطلاعات و معلومات پرداخته است. در واقع به بازخوانی معلومات و استنباط علمی جدید از آنها و یا به شناخت ریشه های موجد این معلومات در فضای گفتمانی ویژه خودشان و یا به تئوریزه کردن این معلومات، متناسب با شرایط و وضعیت ویژه خود همت نکرده است، تا از این رهگذر علمی نو بر ساخته و به معلومات پیشین اضافه شود. فرآیند تألیف باید به بررسی موضوع مورد نظر و صورت بندی گزاره هایی پیرامون و همچنین نقد آنچه در باب موضوع مورد نظر گفته شده بپردازد، البته تمام این ها باید پس از بازگشت دادن مواد و داده ها به خرد عریان یا شرایط موضوع مورد بررسی، برای تکمیل و تنظیم نهایی یا حذف اضافات و تکمیل کاستی ها صورت پذیرد، درست همان گونه که شارحان گذشته ما عمل می کردند. اما آنچه امروز با آن مواجهیم به کلی با این مدل متفاوت است. در فضای گفتمانی ما در عصر حاضر، حتی موضوع های گزینش شده و حتی اشخاصی که در مورد ایشان سخن می رود غربی اند و کمتر دیده می شود موضوعاتی بومی و برآمده از شرایط حیات محلی خودمان برای بررسی انتخاب شوند، گویی نه تنها روش ها و تصورات علوم ضرورتاً باید از گونه غربی آن باشند، بلکه حتی موضوعات مورد پژوهش نیز الزاماً باید غربی باشند. از این رهگذر می بینیم که گزاره های علوم به صورتی حجیم روی هم انباشته شده اند، ولی ما حتی یک حرف نیز به آنها نیفزوده ایم.
کتاب ها و مقالات علمی، پیرامون موضوعات غربی که مکاتب و روش های غربی را ترویج می کنند، به حدی زیاد شدند که آهسته آهسته به مثابه خود علم تلقی شدند و حاملان و مروجان این مکاتب و روش ها و شارحان و مؤلفان تئوری های غربی نیز به عنوان عالم و دانشمند معرفی شدند. در این میان بر تعداد نمایندگان این طرز تفکر افزوده شد، نمایندگانی که به بحث در چارچوب علوم ترجمه ای دست زده و در وجوه مختلف این علوم در میان یکدیگر به مناقشه و رقابت پرداختند. از این رهگذر تبلیغاتی مبنی بر ضرورت بازگشت به منابع و مراجع به زبان اصلی نیز شکل گرفته و به نگارش در آوردن اصطلاحات فرنگی در کنار اصطلاحات عربی یا فارسی رایج در جهان اسلام به بهانه ترس از سوء برداشت ها و یا عدم توانایی زبان عربی و دیگر زبان های اسلامی بر بازنمایی دقیق اصطلاحات(ترمینولوژی) مدرن نیز، در میان افراد موسوم به دانشمند باب شد.
کتاب های کلاسیک و دانشگاهی فراوانی نیز در باب مکاتب غربی به نگارش در آمدند به طوری که می توان گفت حجیم ترین پروژه ای که فضای گفتمانی ما در این عصر به خود دیده، فرآیند ترجمه هزاران کتاب متعلق به گفتمان غربی بود؛ کتاب هایی که در جهان اسلام جوایزی دولتی نیز نصیبشان می شود و نویسنده ها و یا مترجمین آنها گاهی به مراتب عالی دانشگاهی یا دولتی نیز دست می یابند. کتاب هایی که اغلب به عنوان بهترین پژوهش در موضوع خود خوانده می شوند و نویسندگان و مترجمان آنها به مثابه بهترین ناقلان کالای بهترین بازارها شناخته می شوند. در این میان علوم مختلف و نام های رنگارنگ به شکل وسیعی انتشار می یابند به گونه ای که پژوهشگران جوان در برابر این نام ها خود را کوچک می یابند، از رهگذر نام هایی چون هرمنوتیک، سمانتیک، استتیک، متدولوژی، ساختارگرایی، فنومنولوژی، انتروپولوژی، ترنسندتالیزم یا استعلاگرایی، اپیستومنولوژی، اپوخه گرایی و ... روشنفکران به کسانی تبدیل شدند که بیش از هر چیز به تکرار نام های معاصران غربی متعلق به این روش شناسی یا آن مکتب فلسفی پرداختند.
از این رهگذر «استغراب» (غرب شناسی) واژگونه ای در میان معاصرین ما پدیدار شد. در این غرب شناسی واژگونه، به جای این که اندیشمند ما تصویر «دیگری» را در ذهن خود مورد بررسی قرار دهد، تصویر خود را در ذهن دیگری مورد جست وجو قرار می دهد. در این میان وقتی «دیگری» ، رویه های مختلفی داشته باشد، بالطبع چهره من نیز از ابعاد متفاوتی برخوردار می شود. در واقع ما از آیینه دیگری و قدرت بازنمایی آن آغاز می کنیم و در مرحله بعد تصویر خود را در آیینه به نظاره می نشینیم، تصویرهایی چون «فردگرایی اسلامی» «مارکسیزم عربی» ، «درونگرایی» ، «رویکردهای ماتریالیستی در فلسفه اسلامی» ، «اومانیزم و اگزیستانسیالیزم اسلامی» ، وانماهایی از این دستند.
آسیبهای غربشناسی موجود
آسیب های این غرب شناسی واژگونه را می توان در موارد زیر جست وجو کرد:
الف: گزینش جزیی نگر از میراث گفتمان غرب، یا میراث فرهنگ «دیگری» ، با تکیه بر یکی از مکاتب غربی همچون فردگرایی، مارکسیزم، اومانیزم، اگزیستانسیالیزم یا ایده آلیزم بدون توجه به کلیت گفتمان غربی، یا به دیگر سخن فرو کاستن تمدن اروپایی به یکی از اجزای آن بدون توجه به رابطه دیالکتیکی جزء و کل.
ب: یکی دیگر از این آسیب ها انتزاع این اجزاء خارج از شرایط محیطی و برکندن آنها از بنیادهای موجد آنها بدون در نظر گرفتن خصلت های تاریخی این اجزاء است، حال آن که هر یک از این رویکردها در یک نظام علی و در واکنش به رویکردی دیگر نشو و نما کرده اند. به عنوان نمونه رویکرد مارکسیستی در واکنش به رویکرد ایده آلیزم آلمانی ظهور کرد، رویکرد اگزیستانسیالیستی نیز در واکنش به ایده آلیزم و پوزیتیویسم نشو و نما کرد، ایده آلیزم نیز به نوبه خود در واکنش به فلسفه اسکولاستیک قرون وسطی پدیدار شد، در این میان اومانیزم در مقابل خدا محوری در فلسفه مسیحی بوجود آمد، رویکرد فردگرایانه نیز در برابر رویکرد های ایده آلیستی مطلق، پوزیتیویزم نیز در تقابل با سوء استعمال زبان در متافیزیک غربی و پدیدارشناسی در واکنش به دو رویکرد فرمالیستی و ماتریالیستی در فلسفه غرب ظهور کرد؛ بنابراین در یک فرآیند تاریخی، اجزاء هر یک به تفسیر اجزای دیگر می پردازند و در واقع نمی توان تمام اجزا را به یک جزء تقلیل داد.
ج: یکی دیگر از آسیب های این غرب شناسی واژگونه، بازخوانی میراث اسلامی، یا میراث «من» ، از منظر خرده رویکردهای غربی است، تفسیر کلیتی اصیل از نگاه خرده رویکردی بی ریشه و غیربومی که از رهگذر آن وجه تمایز و مشخصه ای برای میراث مورد تفسیر باقی نمی ماند. از این طریق میراث گفتمان غربی مقام چارچوبی را می یابد که هر قرائتی و از هر میراثی باید در آن چارچوب مورد بحث و گفت وگو قرار گیرد. فرآیندی که در آن غرب به مرکز و دیگر میراث ها به حاشیه و همچنین مرکز در آن به معیار مقایسه و حاشیه به مورد مقایسه بدل می شود، فرآیندی که در نهایت به بی هویتی و استحاله حاشیه که مدام به مرکز احاله می شود، می انجامد. در این میان علم «استغراب» یا غرب شناسی با هدف شکستن مناسبات حاشیه و مرکز و به وجود آوردن یک فضای چند مرکزی به وجود می آید تا زمینه تبادل را میان گفتمان های رقیب آماده سازد.
د- فروکاستن کلیت گفتمان اسلامی به یکی از اجزای مشابه در گفتمان رقیب یکی دیگر از این آسیب هاست.
با چنین نگاهی تمدن اسلامی دارای رویکردهای گوناگونی همچون رویکرد ماتریالیستی مثلاً در مثال گرایی فارابی یا رویکرد زبان شناختی در وجودگرایی ابوحیان توحیدی یا رویکرد اومانیستی در صوفی گری یا علم اصول می شود.
ه - نهادینه ساختن عقده حقارت در نهاد گفتمان خودی در مقابل خودبزرگ بینی گفتمان رقیب، به این گمان که نوسازی گفتمان خودی تنها در آیینه گفتمان «دیگری» ممکن می شود و گفتمان خودی تنها در صورتی می تواند به پیشرفت «دیگری» در یکی از ابعادش نزدیک شود که جست وجوگران و پژوهشگران گفتمان خودی، گفتمان «دیگری» را نمایندگی کنند. حال اگر این پژوهشگران از گفتمان خودی نمایندگی کنند، نشان خواهند داد که تحولات و پیشرفت های «دیگری» در عرصه های گوناگونی چون فلسفه و روش شناسی های آن چیزی جز پیشرفت در علوم عقلی محضی چون ریاضیات و طبیعیات یا حتی علوم نقلی ای چون علم حدیث یا تصوف، علم اصول یا فلسفه و کلام متعلق به گفتمان خودی نیستند.
راه های غربشناسی
علم استغراب یا غرب شناسی میراث گفتمان غرب را از راه های ذیل به بررسی می نشیند:
الف) رویکرد غرب شناسانه در وهله اول میراث گفتمان غرب را نه به هدف برگرفتن علم و یا شناختی از آن بلکه برای اتخاذ موضعی درست در قبال این میراث حتی در قبال سامانه های علمی آن، مورد بررسی قرار می دهد. از این رهگذر می توان علوم جهان غرب را طبق رویکرد غرب شناسانه و طبق تقسیم بندی قدما نه از «علوم غایات» بلکه از «علوم وسائل» برشمرد.
ب: این رویکرد همچنین غرب پژوهی را به مثابه بخشی از تحلیل شرایط معاصر قلمداد می کند و میراث گفتمان غرب را به عنوان یکی از مؤلفه های سازنده فرهنگ معاصر که بر شیوه اندیشیدن و تصورات بسیاری از ما نسبت به جهان تأثیرگذار بوده، مورد بررسی قرار می دهد. در واقع آنچه امروزه از آن به عنوان استعمار فرهنگی یاد می کنیم، خود موضوع پژوهش علمی ویژه ای است فراتر از شعار، که تأثیرات دامنه دار آن چنان به درازا کشیده که نه تنها ضمیر خودآگاه بلکه ضمیر ناخودآگاه ما را تحت تأثیر خود درآورده است. ادامه دارد...