تاریخ انتشار : ۰۸ مهر ۱۳۸۹ - ۰۷:۱۶  ، 
کد خبر : ۱۶۴۳۶۳

پدیدارشناسى و جهان باشکوه هنر


هومان فصیحى
گفتار پیش روى بر آنست تا تأملى بنماید در پاره اى مرزهاى مشترک و تفاوت هاى فکرى در رویکرد دو حوزه ادبیات معاصر و پدیدارشناسى (که شاید بتوان آن را مقدمه اى بر فلسفه جدید دانست) به هستى.
پیوند پدیدارشناسى با دیگر حوزه هاى اندیشه را باید در این نکته جست وجو کرد که پدیدارشناسى اساساً پرسشى دوباره در خصوص «چیستى تفکر» است.تأمل در گفتار نویسندگانى چون فیلیپ سولرز، وجود چنین پیوندى با حوزه ادبیات را آشکارتر مى نماید. فیلیپ سولرز، نویسنده شهیر غربى، بر این باور است که رمان «فکر مى کند» و رمانى که فکر نمى کند رمانى کاذب و محصولى براى بازار است. رمانى که فکر نمى کند در واقع تناقضى است در کلمه. به زعم وى چنین رمانى، تنزل ادبیات است به مقاصد مکانیسم صرف عالم خیال فقیر شده.
از سوى دیگر، این گفتار را به نوعى مى توان ترسیم گر سیماى نوین ادبیات معاصر دانست. ادبیاتى که به رغم گذشته دیگر به آسانى نمى توان مرز آن را از سایر حوزه هاى اندیشه همچون فلسفه تعیین کرد. تا جایى که طرح مسائل فلسفى در داستان ها و آثار ادبى معاصر، شیوه اى رایج و مرسوم در این حوزه محسوب مى گردد و این را مى توان به نوعى چرخش ادبیات معاصر از توجه به «فرم» به تأمل در «معنا» دانست. بنابر قولى از امیل زولا؛ «در پس همه بحث هاى ادبى، همیشه یک مسأله فلسفى نهفته است.» رنان در جایى تأثیر روحیه علمى بر پیکره ادبیات را چنین توصیف مى‌نماید:
«دنیاى واقعى که علم به ما نشان داده، به مراتب برتر از دنیاى خیالى آفریده تخیل است... اگر شگفتى هاى قصه همیشه براى شعر ضرورى به نظر رسیده است، شگفتى هاى طبیعت، شعرى خواهد ساخت هزار بار والاتر، شعرى که خود واقعیت خواهد بود و در عین حال، هم علم و هم فلسفه.»
به زعم برادران گنکور، رمان نویس دانشمندى تمام عیار است که عهده دار وظایف و تحقیقات علمى است. زولا در جایى ادعا مى نماید که «اکنون که قدرت انسان ده برابر شده، ما با بقیه نسلمان در حال فتح طبیعتیم.» به زعم زولا، «رمان نویس هم مشاهده گر است و هم آزمایشگر: مشاهده گر زمینه را براى ظهور شخصیت ها و وقوع رویدادها آماده مى کند: آن وقت سر و کله دانشمند پیدا مى شود و آزمایش را آغاز مى کند، یعنى شخصیت ها را در یک داستان خاص به حرکت در مى‌آورد.»
اساس هویت ادبیات معاصر را باید رابطه متقابل واقعیت و تخیل دانست و در توصیف سیماى نوین آن اغراق نخواهد بود اگر همنوا با والاس استیونز اذعان کنیم که: «ادبیات ایفاگر نقش اصلى زندگى است البته به این جمله باید ناگزیر افزود، به شرط آنکه زندگى هم ایفاگر نقش اصلى ادبیات باشد.»
از سویى شاید بتوان از بیدار شدن وجدان ادبیات سخن راند. وجدانى که تغافل ادبیات از واقعیت خارجى و فرو افتادن آن در تخیل بى قید و بند را بر نمى تابد. وجدانى که بر مبناى آن «دنیاى خیالى بالاخره جذابیت خویش را از دست مى دهد» (والاس استیونز).
شاید بتوان بر این باور بود که هم در حوزه فلسفه و هم در قلمرو ادبیات، دلهره اى که بنا بر قولى از آندره مالرو درک زندگى حاصلى جز آن نخواهد داشت، دریاى اندیشه فیلسوف و ادیب معاصر را خروشان نموده است و یا شاید ادبیات با نظر افکندن به زیبایى، ترسیم گر شکوه حقیقت براى فلسفه گردد (اشاره به گفتارى از توماس آکویناس که زیبایى، شکوه حقیقت است).
حقیقت را مى توان از منظرى شاعرانه رصد نمود و یا از روزنه علمى به آن نگریست. در ساخت شاعرانه حقیقت آفریده مى گردد، حال آنکه پژوهش علمى تنها به کشف حقیقت دست مى یازد. بلینسکى سخن از «شعر واقعیت» مى گوید که «شعر واقعیت» زندگى را از نو خلق نمى کند ، بلکه آن را باز مى آفریند. هر چند، گاه در قلمرو ادبیات، میزانى از ادراک در فراروى ذهن قرار مى گیرد که در آن آنچه واقعیت دارد و آنچه خیال مى شود با هم یکى مى شوند؛ «نوعى باطن بینى حاصل یا قابل حصول براى شاعر.»
پدیدارشناسى با تکیه بر اصل «بازگشت به خود اشیا» در تلاش براى درک معناى دقیق ترى از هستى در مقایسه با سایر علوم است که به دگرگونى ساختار و چارچوب اندیشه و ذهن انسان در مقام فاعل مدرک منجر مى شود. پدیدارشناسى در پى «رهانیدن آگاهى از آنچه آگاهى نیست» مى‌باشد.
پدیدارشناسى در پى ساخت معنایى نوین براى دیگر علوم و بویژه علوم انسانى است که تجدید روش نگاه به انسان را به عنوان فاعل شناسا در حوزه هاى گوناگون دانش دنبال مى نماید. پدیدارشناسى بر آن است تا بدون هیچگونه پیشداورى، به نفس اشیا آنچنان که بر ذهن ظهور و نمود دارند، رجعت نماید و صدور هرگونه حکمى درباره اشیا را به متابعت از عین اشیا موکول سازد.
تأمل در ادبیات رئالیستى، وجود خطوطى از چنین نگرش و تفسیرى از هستى را آشکار مى کند. روزگارى شانفلورى مجموعه مقالاتش را در دفاع از وجدان بیدار شده، رئالیسم نام نهاد. رئالیسم به عنوان واژه اى که از حوزه فلسفه به حوزه نقد ادبى جاى باز نموده است، از جایگاهى ویژه در خط مرزى میان تفکر فلسفى و اندیشه ادبى برخوردار است. در حوزه ادبیات رئالیستى، غایت نویسنده نمایاندن زندگى آنچنان که واقعاً هست، مى باشد. واقعیت از منظر رئالیسم، پدیده اى تاریخى و اجتماعى است که تحت تأثیر جریان هاى گوناگون دائماً دستخوش تغییر و دگرگونى مى‌شود.
در رئالیسم، واقعیت همچون جسم شناورى است که از گرده هر تلاش ذهن عاصى براى تعریف کردن آن سوارى مى گیرد، یا به آن ماهى اى مى ماند، که همه جانداران دیگر را مى بلعد و سپس دریایى را که در آن شناور است سر مى کشد. از سویى دیگر آنچه پدیدارشناسى با رد و ارجاع خود به آن بداهت مى بخشد و به گفته مرلوپونتى، از آن جهت که نمى توانیم آن را به گونه اى دیگر بیان کنیم، از آن به اگزیستانس یا نحوه خاص وجود انسانى تعبیر مى کنیم، همین بودن در جهان یا بودن در موقعیت است که برحسب آن «ذهن هرگز محض نیست و جهان هم عین محض نیست.»
رئالیسم بر آن است تا ادبیات را وادار به رجعت به جهان واقع نماید. «تخیلش را با وزنه حقیقت به حال تعادل درآورد و قالبها و قراردادها و تلقیاتش را تسلیم قهر آلایش زداى واقعیت کند... رئالیسم به عنوان وجدان ادبیات اعتراف مى کند که مالیاتى، غرامتى به دنیاى واقع بدهکار است» (دیمیان گرانت).
چنان که جورج بکر مى گوید واقعیت هرچه باشد، به نظر مى رسد که به جرأت مى توان گفت با هیچ اثر هنرى مترادف نیست و بر آن مقدم است. پس رئالیسم یک فرمول هنرى است که با درک خاصى از واقعیت مى کوشد تصویرى از آن ارائه کند. رئالیسم را شاید بتوان به نوعى نماد خودآگاهى ادبیات دانست. نوعى میل ارادى ادبیات به قرابت با واقعیت، یا بنا بر قولى از دیمیان گرانت، وجدانى که بیدار شد و خود را موسوم به رئالیسم یافت. در این میان آنچه از اهمیت بسزایى برخوردار است طرح این پرسش خواهد بود که آیا بینش این وجدان برخاسته از فاعلى است که جنبش پدیدارشناسى به عنوان جنبش تجدید حیات خرد انسانى به او چنین مى‌نگرد:
«من یک میدان هستم، یک تجربه ام؛ یک روز و یک بار براى همیشه، چیزى به کار پرداخته است که حتى موقع خواب نمى تواند از دیدن یا ندیدن، احساس کردن یا احساس نکردن، رنج بردن یا شادمان بودن، از اندیشیدن یا آسودن و به یک سخن از تبیین خویشتن همراه با جهان، باز بماند.» (مرلوپونتى)
با این وجود در تقابلى آشکار با دیدگاه پدیدارشناسانه که معتقد است خارج از التفات آگاهى به ذوات، آنان فاقد معناى وجودى هستند، رئالیسم مدعى موجودیت حقیقى مدرکات در خارج از ذهن مدرک مى باشد. در واقع، رئالیسم بر مفهوم وجود جسمانى خارجى مستقل از ذهن تأکید مى‌نماید.
رئالیسم معتقد است که آگاهى نمى تواند یکسره از جسم بگریزد و یکباره وزنه تعادل شرایط مادى خود را به دور افکند. با تأمل در نگاهى که پدیدارشناسى در مقام مطالعه ذهن انسانى به مسأله آگاهى دارد، مى توان نوعى تشابه را در این خصوص در دو حوزه رئالیسم و پدیدارشناسى جست وجو نمود. در حوزه پدیدارشناسى، آگاهى تابشى است به خارج از خود و اگر به خودى خود چیزى نیست، در این صورت هیچ قلمرو درونى را براى وارسى عرضه نمى کند و شناخت نمى تواند در هیچ موردى شبیه‌سازى جهان باشد.
جهان وارد ذهن نمى شود بلکه این ذهن است که با پروازى بى وقفه به سوى جهان، خود را متعین مى سازد. به عبارت دیگر از این دیدگاه، «آگاهى درون ندارد، فقط بیرون از خود است و همین فرار مطلق است که آن را به عنوان آگاهى قوام مى‌بخشد.»
با وجود تمامى این تشابهات و تضادها در نگرشها و رویکردهاى این دو حوزه (یکى از ادبیات و دیگرى از فلسفه) باید آن گونه که هایدگر معتقد است، اذعان داشت که فلسفه فى نفسه شاعرانه است، اما هرگز شعر نیست و شعر هم فى نفسه نیروى فکرى و مفهومى است، اما هیچگاه اثر فلسفى نیست. شاید همصدا با جانسون باید گفت: «راحت تر است بگوییم شعر چه چیزى نیست.»

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات