تاریخ انتشار : ۰۹ آذر ۱۳۸۹ - ۱۳:۲۶  ، 
کد خبر : ۱۶۴۳۷۳

شهرها بدون بافت تاریخى مى‌میرند

مقدمه: بافت تاریخى شهرها، دربرگیرنده هسته آغازین شهر است و همچون قلبى خون را در کالبد و زندگى اجتماعى آن مى دواند و شرح تاریخ، فرهنگ و حیات مدنى شهر را در سینه خود نهفته دارد و به نوعى حافظ خاطرات و تمدن ما هستند. اما در ایران این بافت ها با بى توجهى مواجه شدند و دراثر نادیده انگاشتن ارزشهاى آنها، رخت بر بستن حیات اقتصادى و عدم بازسازى و به کارگیرى روشهاى نادرست حفاظت همچون نگرش موزه اى و باستان شناسانه رو به ویرانى گذاشتند. عدم تلاش در جهت انطباق آنها با زندگى جدید باعث گریز جمعیت از این بافتها شد و این چنین بود که این بافتها که فرصتهاى فراوانى همچون بهبود زندگى اجتماعى و توانایى جذب گردشگر را در خود داشتند به تهدیدهایى تبدیل شدند که مردم از آن گریزانند. اما اگر خواستار حیات اجتماعى همگون هستیم و اگر براى میراث فرهنگى خود ارزش قائلیم چاره اى جز توجه به بافتهاى کهن شهرى نداریم. همانگونه که دکتر محسن حبیبى رئیس دانشکده هنرهاى زیبا و استاد گروه شهرسازى دانشگاه تهران مى گوید: «تا چنین باورى نداشته باشیم. زنده سازى این بافتها ممکن نمى شود. گفت وگوى ما با حبیبى را بخوانید.

مهرداد ناظرى ـ روزبه زعفرانى
* قبل از اینکه وارد بحث اصلى شویم ترجیح مى دهم به تعریف بافتهاى تاریخى بپردازیم زیرا در این مورد ما با تشتت آرا و نوعى عدم درک مشترک روبرو هستیم. سازمان میراث فرهنگى تعریف خاص خود را از بافتهاى تاریخى ارائه مى دهد، شهرداریها به گونه اى دیگر آن را تعریف مى کنند و متخصصان شهرى با کند و کاو در تئوریها و نظریات ویژگى هاى دیگرى براى آن قائل اند. به نظر شما بافت تاریخى داراى چه تعریفى است و چه ویژگى هایى دارد؟
** به نظر من هر بافتى، تاریخى است. حتى بافتهاى حاشیه اى هم تاریخى محسوب مى شوند و به دوره، واقعه و یا جریانى اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى مربوط مى شوند. پس بهتر است در اینجا حوزه مورد بررسى مان را مشخص کنیم. وقتى از اصطلاح «بافت تاریخى» صحبت مى کنیم این گرفتارى پیش مى آید که اغلب فکر مى کنند ما باید از چیزى مربوط به گذشته صحبت کنیم. درحالى که تاریخ اصلاً گذشته ندارد و دائماً در حال شدن و به روز درآمدن است. به طور کلى بافتهاى شهرى ایران را مى توان در سه دوره بررسى کرد. دوره اول به قبل از سال ۱۳۰۰ برمى گردد که مربوط به قبل از اقدامات نوپردازانه پهلوى است که بافت قدیم محسوب مى شود و هنوز هم نشانه هایى از آنها وجود دارد. دوره دوم که دوره میانى است از سال ۱۳۰۰ آغاز و تا سال ۱۳۴۵ که اولین طرح هاى جامع شهرى شکل مى گیرد ادامه پیدا مى کند. دوره سوم نیز از سال ۱۳۴۵ به بعد را در برمى گیرد که بافت جدید یا معاصر نامیده مى شود. بحث بهسازى، نوسازى و بازسازى بافتهاى شهرى مى تواند مربوط به هر سه دوره باشد. همانطور که بناهاى قدیمى نیاز به توجه دارند، بافتهاى جدید نیز بعضاً نیاز به بهسازى و نوسازى دارند.
* بافتهاى قدیمى از یکسو دچار فرسودگى فیزیکى هستند و از سوى دیگر از حیات اجتماعى تهى شدند و کارکردهاى خود را از دست دادند چرا سرنوشت بافتهاى قدیمى این گونه شد؟
** به دلیل قدمتشان، بى توجهى به آنها، روزآمد نشدنشان، فراموشى مردم و مسؤولان و بخصوص اینکه با مصالحى ساخته شده اند که به مرور به دلیل مرمت نشدن دچار فرسودگى کامل شده اند. از سوى دیگر خروج جمعیت از آنها و تبدیل شدنش به بافتهاى تاریخى یا متأثر از تجارت و سودجویى توسط اقشار در حال گذار شهرى این معضل تشدید شده است. ناگفته نماند توجه به این بافتها از سال ۱۳۶۷ شروع شد و مشخصاً از سال ۱۳۷۳ به بعد توجه بیشترى به این بافتها شد. اما متأسفانه روزآمد کردن این بافتها به گونه اى انجام شد که منجر به تخریب گسترده این بافتها شده است.
امروز آنچه مورد توجه قرار گرفته است بافتهاى قدیمى است که در دل شهرها گرفتار آمده اند و به آن شهر قدیمى، بافت قدیم مى گوییم که بین ۳ درصد تا ۵ درصد وسعت شهرها را شامل مى شود. درحالى که ۹۵ درصدبافتهادرخارج از این محدوده قراردارند که موردتوجه قرارنمى گیرند.
* مى توان اینطور گفت که ما از زمانى که شهرنشینى مدرن را بطور ناقص تجربه کردیم، بحث فرسودگى بافتهاى قدیمى شدت بیشترى یافته است؟
** این نظر درستى است. یعنى از زمان رضاشاه و مخصوصاً از سال ۱۳۴۵ که طرحهاى جامع شهرى تهیه و تدوین مى شوند. دراین طرحها یک بخش از شهرها به عنوان بافتهاى قدیمى شناخته مى شوند و هیچ توجهى به آنها نمى شود و مثل یک جزیره اى در دل شهر امروز قرارمى گیرند و به نوعى رها مى شوند که همین عامل سبب فرسودگى مى شود.
در پى آن این بافتها دچار فرسودگى اجتماعى، فرهنگى، اقتصادى شدند و تبدیل به جزیره هاى فراموش شده اى شدند که در اقیانوس شهرها غرق شدند و چون فراموششان کردیم، ارزشهاى آن نیز برایمان مکتوم مانده است و حداکثر فکر مى کنیم که بافت کهن داراى چندبناى تاریخى است که این بناها باید حفظ شوند و بقیه آن را مى توان تخریب کرد. درحالى که خود این بافت، قائم به ذات داراى ارزش است و بخشى ازهویت ما را تشکیل مى دهد.
* به نظر مى رسد مشکل بافتهاى کهن از نگرشى که ما نسبت به آن داشتیم ناشى مى شود و نظام برنامه ریزى ما براى بافتهاى تاریخى دردسرساز شده است. یعنى زمانى آنها را فراموش کردیم و هنگامى که به ارزشهاى آن پى بردیم و خواستیم آنها را حفظ کنیم از زاویه نادرستى به آنها نگاه کردیم و راه حلهایى به کار گرفتیم که در بطن خود فرسودگى درپى داشت و به جاى آنکه به مرمت و بازسازى آنها بپردازیم صرفاً به حفظ آنها پرداختیم و مثل یک موزه به آنها نگاه کردیم. این نگرشها چه تأثیراتى بر بافتهاى کهن داشتند؟
** ما درمورد بافتهاى قدیمى دو نگرش حاکم داریم. اولین نگرش نظرى کاملاً انفعالى دارد و حفاظت صرف را توصیه مى کند و مى گوید: به این بافتها دست نزنید، خیلى زیباست که این نگرش از بافتهاى کهن شهرى ما یک موزه مى سازد. درحالى که شهر یک موجود زنده است و اصلاً نمى تواند تبدیل به موزه شود. این نگرش عملاً باعث شد کسانى که در آن بافتها زندگى مى کردند، وقتى نمى توانستند هیچ کارى براى بهسازى انجام دهند، از آنجا مهاجرت کنند. این دیدگاه از سال ۱۳۴۵ به بعد وجودداشته و امروز هم وجوددارد. اما نگرش دوم که نگرشى نوپردازانه است، معتقد به ورود بولدوزر به بافتهاى کهن است.
به زعم این گروه باید همه چیز خراب شود و از نو ساخته شود. بافتهاى کهن ما بین این دو نگرش گیرکرده اند و هردو دیدگاه باعث ویرانى آنها شده است.
 درحالى که نظر سومى وجوددارد که مى گوید باید این بافتها را معاصرسازى کرد و به نوعى به حفاظت فعال از آنها پرداخت.
* مقصودتان ازمعاصرسازى چیست؟
** معاصرسازى یعنى آن چیزى که به عنوان نیازهاى امروزین زندگى شهرى شناخته مى شوند باید درآنها وجودداشته باشد. ما متأسفانه نیازهاى زندگى امروزى شهرى را فقط با خودرو تعریف کردیم و براین باور هستیم که این خودرو باید از همه جا عبورکند. پس بولدوزر را به کارگرفتیم و راه خودرو را بازکردیم. درحالى که در دنیا براى این قضیه فکرکردند. مثلاً در ایتالیا وقتى مى خواستند بافت قدیمى را حفظ کنند به جاى اینکه کوچه را عریض کنند، ماشین را کوچک کردند تا بتوانند از لابه لاى این کوچه ها عبورکنند.
درواقع به جاى اینکه رابطه توده و فضا را کلاً برهم ریزند، فضاها را مجدداً تعریف کردند و مشخص کردند که تاکجا خودرو مى تواند حرکت کند و کجا باید پارکینگ باشد. ولى ما این کارها را نکردیم و در بین نگاه موزه اى و نگاه بولدوزرى دست و پا زدیم و مهمترین چیزى که وارد قضیه شده سوداگرى زمین و ساختمان است.
* آیا این نگاه ریشه در ذهنیت جامعه ندارد؟ درغرب ذهنیت مدرن و مدنى یک ارتباط عقلانى و عاطفى با بناها برقرار مى کند ولى درجهان سوم به نوعى این ارتباط قطع شده است. چون مدرنیته با یک گسست و تأخیر وارد زندگى ما شده و بدون ایجاد پیش زمینه هاى لازم خود را به ما تحمیل کرده است.
** درست است. در واقع نوعى شیفتگى به ترقیات غرب وجود دارد که جهان سوم چشم بسته آنها را مى پذیرد. ولى نکته مهم ترى که به آن توجه نشده است ، این است که ما در شرق پدیده اى به نام پاک کردن حافظه تاریخى داریم، که این تفکر باعث مى شود گذشته بى ارزش شود و وقتى نگاه انقطاع گرایانه مدرنیسم حاکم مى شود فاجعه رخ مى دهد. جهان سوم نمى خواهد گذشته را به یاد آورد زیرا نسبت به گذشته خود احساس خوشایندى ندارد و در حال سرگردان است و شیفته آینده نامعلوم که هنوز نیامده است .
* آنتونى گیدنز جامعه شناس انگلیسى دراین باره مى گوید: اگر مى خواهیم مسائل و مشکلات خود را حل کنیم باید دوباره برگردیم و سنت هایمان را بشناسیم، کارى که اگر در کشورهاى جهان سوم موردتوجه قرار گیرد عقب افتادگى تلقى مى شود.
** به نظر من سنت آن چیزى است که جارى است در غیراین صورت منسوخ مى شد. مثلاًسنت امروز ما این است که کت و شلوار بپوشیم. سنت همیشه خود را به روز مى کند اگر این تعریف از سنت را بپذیریم بحث گیدنز درست است. وقتى به گذشته نگاه مى کنیم مى بینیم همه چیزش بد نبوده است. وقتى مى گوییم بد نبوده یعنى از جریانى صحبت مى کنیم که ریشه در گذشته داشته و اکنون هم حضور دارد. ما ارزشهایى داریم که این ارزشها پایدار است. بى زمان است و در هرزمانى شکل هاى متفاوتى از خود نشان مى دهد. اینها ارزشهایى هستندکه بدون آنکه به آنها فکر کنیم، حضور دارند. براى همین من همیشه مى گویم که ما در برخورد با بافتهاى کهن، فرسودگى کالبدى و فیزیکى را که طبیعى هم هست به فرسودگى و کهنگى بنیانهاى اجتماعى تعبیر کرده ایم و به آن حمله بردیم. در حالى که آن بنیانها فرسوده نشده بود و فقط کافى بود از این بنیان هاى اجتماعى استفاده مى کردیم تا این بافت فرسوده خود را به روز مى کرد.
* به بیان دیگر ، اهمیت بافت تاریخى ، به بناهاى آن نیست و حیات اجتماعى و مدنى که در آن جریان دارد، هویت مستقلى از تک تک بناهاى آن دارد؟
** بله ، نگاه ما به بافتهاى تاریخى، نگاه کالبدى و جسمى است، نه نگاه جان و زندگى . وقتى به پدربزرگها و مادربزرگها نگاه مى کنیم چه چیزى در وجود آنها ارزشمند است؟ جسم شان که فرتوت شده است ولى ما به روح و تجربه آنها اهمیت مى دهیم. بافتهاى تاریخى ما اگرچه جسم شان پیر شده است ولى روح آنها بایدحیات داشته باشند.
هنوز هم در همین بافتهاى فرسوده که بخشى از جامعه قدیم در آن زندگى مى کنند روابط اجتماعى بسیار قوى و منسجمى برقرار است. اما متأسفانه ما بدون توجه به این روابط تصمیمات نادرستى اتخاذ مى کنیم. ما در تحقیقاتى که در منطقه ۱۷ تهران انجام دادیم، ساکنان مى گفتند ما مى دانیم که اینجا باید بهسازى شود ولى حاضر نیستیم زمین مان را به شما بدهیم ولى حاضریم طرح شما را پیاده کنیم. ما باید در بهسازى بافتهاى تاریخى از ساکنان و مردم بومى آن مناطق کمک بگیریم.
* اگر بخواهیم مسائل و مشکلات بافتهاى تاریخى را بشناسیم در چه محورهایى مى توانیم آن را طبقه بندى کنیم؟
** مهم ترین مشکل این بافتها، خروج اقشارى است که دلبستگى اجتماعى ، فرهنگى به این بافتها داشتند. در بسیارى موارد، کسانى در بافتهاى تاریخى ما ساکن هستند که تازه واردند و اقشار در حال گذار محسوب مى شوند و به این فضا و مکان تعلق خاطر ندارند. باید دراین مناطق مثل همه جاى دیگر مدیریت شهرى وارد شود و ساماندهى مجدد دراین بافتها انجام دهد تا اقشارى در این بافتها ساکن شوند که ارزشهاى این بافت را مى شناسند و مى دانند که در یک خانه قدیمى زندگى کردن یعنى چه؟
ولى این اصل براى جوانها پذیرفته نیست. آنها مى خواهند در آپارتمان زندگى کنند. ولى الآن در پاریس تمام آرزوى مردم این است که در خانه قدیمى زندگى کنند زیرا مى توانند در این بافت خودشان را پیدا کنند. خانه دوران کودکى تان را به یاد آورید؟ آن خانه پر از نور و گرمى است و زندگى در آن جریان داشته است. مشکل دیگر فرسودگى وسیع فیزیکى است که در نتیجه نگاه موزه اى یا بولدوزرى به وجود آمده است. ممکن است به این نتیجه برسیم که فقط باید بناهایى را که باقیمانده است، حفظ کنیم و بناهاى دیگر آنقدر فروریخته که دیگر نمى توان آن را حفظ کرد. ولى حرف من این است که شخصیت و روح آن بافت حضور دارد و در زندگى ما نقشى اساسى ایفا مى کند. بنابراین ما یک مشکل کالبدى داریم و یک مشکل زندگى که باید به هر دو توجه کنیم. هم باید کالبد را بهسازى و ترمیم کنیم و هم باید زندگى اجتماعى را به آن برگردانیم. به عنوان مثال بازار تهران آرام، آرام در حال تبدیل به یک مکان عمده فروشى بود ولى یک اقدام کوچک باعث نجات آن شد و آن چیزى نبود جز رسیدن مترو به بازار تهران. زمانى که مترو به بازار تهران رسید، بازار دگرگون شد و شروع کرد به خود ترمیمى و اکنون مى بینیم که معاصرسازى در آنجا در حال انجام و پیگیرى است. سومین معضل ما در بافت هاى تاریخى به روز نبودن تأسیسات و تجهیزات شهرى است. به روز شدن به این معنا نیست که اگر ما مى خواهیم خطوط آب، گاز و تلفن را گسترش دهیم به بافت ها آسیب برسانیم و بر روى یک خط مستقیم حرکت کنیم. شرکت گاز و مخابرات و... باید بپذیرند که در بافتى خدمات رسانى مى کنند که داراى پیچ و خم است و خود را ملزم بدانند که با این بافت تطبیق دهند و دسترسى ها نیز به گونه اى عقلانى تأمین شوند. نکته دیگر اینکه تجربه نشان داده در مناطقى که دلبستگى هاى اجتماعى کمتر است، کار مسؤولین شهرى سخت تر است و در جاهایى که دلبستگى اجتماعى وجود دارد کار سهل تر و آسان تر است، مشروط بر آنکه با ساکنان رابطه برقرار کنیم و در تصمیم سازى ها دخالت شان بدهیم.
* شاید بتوان گفت حلقه مفقوده در برنامه ریزى شهرى ما این است که انسانها در آن دخیل نبوده اند و عناصرى گم شده هستند!
** در واقع ما در سیاستگذاریها و تصمیم گیرى در قبال بافتهاى تاریخى همان عملى را انجام دادیم که در بیابان برهوت انجام مى دادیم و هیچ فکر نکردیم که در اینجا زندگى جریان دارد.
* آیا به وجود آمدن طبقات جدید اجتماعى و رشد ناهمگون شهرى و شکل گیرى نوکیسه ها در این امر دخیل نبوده است؟
** ذهنیت ما به یک ذهنیت نوپرداز تبدیل شده است که این ذهنیت در جهت قطع ارتباط باگذشته حرکت مى کند. از سوى دیگر سوداگرى نیز به آن اضافه مى شود و هر چیزى نه ارزش تولید یا مصرف، بلکه ارزش مبادله پیدا مى کند. این نگاه سوداگرانه در بافتهاى تاریخى باعث شد زمین داراى ارزش مبادله شود و به نوعى وارد چرخه سوداگرى شود. ما در بافت تاریخى به ساختار و بنا توجه داریم. اما براى سوداگر بنا ارزشى ندارد. آن را تخریب مى کند تا زمین را به دست آورد. این چرخه سوداگرى داراى یکسرى تولیدات اجتماعى هم هست که نوکیسه گان جزو آن محسوب مى شوند. سوداگران عموماً اعلام حضورشان با عناصرى است که نشاندهنده تجدد باشد. نوکیسه ها معمولاً دل مشغولى آینده را دارند و گاهگاهى هم غم گذشته را مى خورند ولى هیچگاه در حال زندگى نمى کنند ولى فقط با در حال زندگى کردن است که زندگى شکل مى گیرد و بافتهاى قدیمى این وضعیت را داشته اند و هنوز هم دارند ولى ما این حال را درک نمى کنیم چون در حال زندگى نمى کنیم.
* بیایید از زاویه دیگرى بحث را دنبال کنیم. اصلاً چه نیازى به بافتهاى کهن داریم، یعنى این بافتها چه مزایا و امکاناتى در اختیار ما قرار مى دهند که ما را به خود محتاج مى کنند؟
** من سؤال شما را طور دیگرى جواب مى دهم. اعتقاد من این است که هیچ انسانى نمى تواند بدون گذشته اش زندگى کند. شهر هم به همین گونه است و نمى تواند بدون گذشته اش به حیات سالم خود ادامه دهد. شهر بدون گذشته، بى هویت و بى معنا مى شود. فقط کافى است که فکر کنیم ریشه اى نداریم در این صورت دچار تشویش ذهنى و ناهنجارى مى شویم و الآن شهرهاى ما دچار ناهنجارى و تشویش هستند زیرا ریشه هاى آن را قطع کردیم. به همین دلیل است که از زندگى در چنین شهرى لذت نمى بریم.
* یعنى انسان تعلق خود را به شهر از دست مى دهد؟
** الآن شما کجا مى توانید بروید و قدم بزنید و با قدم زدن تاریخ گذشته را مرور کنید. شهر زنده شهریست که وقتى شما با فرزندتان بیرون مى روید بتوانید به او بگویید اینجا میدان بهارستان است، اینجا اتابک کشته شد، اینجا اولین مجلس ایران تأسیس شد، اینجا... . در این صورت اینجا براى بچه معنا پیدا مى کند و فرزندمان احساس هویت مى کند. ما الان این گونه مکان ها را نداریم ما گذشته خود را از بین بردیم. بافت هاى کهن شهرى شناسنامه و سند هویت ما هستند. الان با یک مشاور فرانسوى قرارداد بسته شده است که در تهیه طرح جامع تهران با ما همکارى کند. ما آنها را براى بازدید به مکان هاى مختلفى بردیم از جمله یکبار به یکى از مناطق مرکزى تهران رفتیم. ما به آنها گفتیم: اینجا بدترین جاى ممکن است و باید براى آن برنامه ریزى کنیم. در حالى که این دوستان فرانسوى به ما گفتند: این مناطق از زیباترین جاهایى بود که آنها دیده بودند. بین من متخصص ایرانى و آن متخصص فرانسوى جدال درگرفت. من او را برده بودم به جایى که به نظرم بدترین جاى ممکن است ولى او معتقد بود: زیباترین جا همین جا است. براى این که او با نگاه هویتى مى بیند. در نظر او پذیرفته شده است که مى توان ماشین را یک جایى نگه داشت و براى آن پارکینگ درست کرد. براى او معنى دار است که شلنگ آتش نشانى را مى توان به آنجا برد و اورژانس مى تواند دو متر راه را پیاده برود ولى براى من معنى ندارد. این دو نگاه متفاوت به قضیه است. من مى گویم در این شهر هیچ ندارم که به آن تکیه کنم و متخصص شهرى فرانسوى هم الان با این که تجربه مدرنیته را گذرانده دوباره به عقب باز مى گردد و مى گوید من نمى توانم گذشته خود را فراموش کنم و همبستگى ملى در همین جا، شکل مى گیرد.
* در بازسازى بافت هاى قدیمى چه تجربه هایى وجود دارد و از کجا باید شروع کنیم که حیات اجتماعى و اقتصادى به این بافت ها برگردد؟
** تجربه هاى جهانى در این مورد فراوان است. جنبش پیاده رو سازى یکى از موفق ترین این تجربه ها است ولى باید ما ابتدا باور کنیم مردم، مسؤولان، متخصصان باید باور کنند که حیات ما به بافت هاى تاریخى بستگى دارد. ما به گذشته باور نداریم. ما مى خواهیم همه چیز را همین امروز بنا کنیم. ولى هیچ چیز امروز بنا نشده است. هر پدیده اى گذشته اى دارد و ما سهم اندکى در آن داریم و قسمت اعظمش مربوط به گذشته است ولى ما مى خواهیم آن را پاک کنیم. اگر ما امروز در حال تجربه کردن مدرنیته هستیم در کنار آن باید بپذیریم که با فت هاى تاریخى سند هویتى ما هستند و بدون داشتن هویتى مشخص، بسط مدرنیته نیز ممکن نیست. اگر به این باور برسیم راه کارش پیدا مى شود. اگر باور کنیم مى توانیم بافت و حیات را نگه داریم آن وقت در بازسازى این بافت ها موفق مى شویم. و ذهنیت درونى خود این بافت مهم تر است تا ما بخواهیم از بیرون نگاهى به آن تزریق بکنیم. باید باور کرد.
* سپاسگزارم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات