در نظر برخی، اسلام دینی یکپارچه و تک بعدی است.
بی تردید اسلام عبارت از ایمان به خدایی واحد و متعال، یا الله (خدای یکتا و یگانه)، است، خدایی که البته نسبت به انسان و طبیعت تعالی دارد؛ اما باور به خدای واحد، لزوماً به وحدت وجود [به این معنا که جز خدا هیچ موجود دیگری وجود ندارد] منتهی نمی شود، بلکه برعکس، باور به وجود خدایی واحد به کثرت موجودات و تنوع آنها راه می برد، چرا که از منظری به معنای واقعی کلمه اسلامی، سوای خداوند، هر چیز دیگری در این جهان از تنوع و کثرت برخوردار است. از این رو، تنها یک گفتمان اسلامی واحد وجود ندارد، بلکه شماری از گفتمان های گوناگون وجود دارد که جملگی نشان از کوششها و اجتهادهای مسلمین در زمان و مکانی خاص برای فهم جهان پیرامون خود و تفسیر قرآن دارند.
دسته بندی
گفتمان های اسلامی
شاید بتوان گفتمان های اسلامی غالب در حال حاضر را به صورت زیر دسته بندی کرد:
۱- گفتمان توده گرایانه ای که به ظهور منجی نهایی بشریت معتقد است. این گفتمان، گفتمان اکثریت قاطع توده های مسلمین را شکل می دهد و به صرافت طبع دریافته که فرآیندهای مدرن سازی، سکولارسازی و جهانی شدن عملا به خیر و صلاح امت اسلام نیست. به نظر توده مسلمین، فرآیندهای مذکور، در اساس چیزی جز فرآیندهای غربی و غرب گونه شدن نیستند. فرآیندهایی که امت اسلام را از میراث دینی و فرهنگی خود محروم می سازند. در حالی که در عوض آن میراث هیچ چیزی جایگزین نمی سازند. به نظر آنها، چنین فرآیندهایی صرفا به سلطه استعماری غرب و ایجاد تضاد و عدم تفاهم میان طبقات مردم در درون جامعه خواهد انجامید. چنین مردمانی، به دامن اسلامی که به خوبی با آن انس و آشنایی دارند و نیز میراث اسلامی شان پناه می جویند و در عین حال از خداوند تمنا و طلب استمداد و نجات می کنند، اما قادر به خلق اندیشه های نو و تازه، یا سامان دادن جنبش های سیاسی نیستند. چنین گفتمانی غالبا نظرات خود را در قالب اعتراض خودجوش و گاه حتی خشونت آمیز علیه تمام اشکال غربی سازی رادیکال و تجاوز استعماری نشان می دهد؛ اما عمدتا ظهور این گفتمان را می توان در قالب اعمال بشر دوستانه و خیرخواهانه دید، چه بشردوستی در سطح فردی آن (یعنی کمک به نیازمندان) و چه در سطح اجتماعی آن (چون بنای مساجد، بیمارستان ها و مدارس یا برپا داشتن سفره های غذا برای عموم مردم، خاصه در ماه مبارک رمضان و امور از این قبیل).
گفتمان توده گرا، عمدتا گفتمان مردم فقیری است که در حاشیه اجتماع زندگی می کنند، اما نیز افرادی از طبقات ثروتمند جامعه که قدر میراث دینی و فرهنگی خود را می شناسند و می دانند که از دست دادن چنین میراثی به معنای از دست دادن همه چیز خواهد بود، بدان (گفتمان) تعلق خاطر نشان می دهند.
۲) گفتمان سیاسی، این گفتمان متعلق به آن دسته از پیشه وران، دانشگاهیان، دانشجویان و بازرگانان طبقات متوسط اجتماع است، که لازم می بینند برای حفظ این امت دست به کنشی اسلامی بزنند. این مردمان، با درک این امر که کنش سیاسی راه رسیدن به هدفشان را فراهم می کند، یا خود سازمانهایی سیاسی را که به خشونت متوسل نمی شوند و ممکن است از دل آنها سازمانهایی مربوط به جوانان یا سازمانهایی آموزشی انشعاب پیدا کنند، ایجاد کرده اند و یا به چنین سازمانهایی پیوسته اند. برخی از پیروان گفتمان سیاسی، زمانی این توهم را در سر داشتند که در دست گرفتن دولت مرکزی همان نوش دارویی است که دیر زمانی سر در پی آن داشته اند و برخی از آنها مبادرت به ایجاد سازمانهای شبه نظامی کرده، و کوشیدند با رخنه در نیروهای مسلح، قدرت را به زور در اختیار بگیرند. به هر روی، آنگونه که بعدا نشان خواهم داد، از سال ۱۹۶۵ تمایل عمومی به سمت و سوی فعالیت از طریق کانالهای سیاسی مشروع و موجود سوق پیدا کرده است. در حال حاضر اکثر پیروان این گفتمان سیاسی، متمایلند تا فعالیتشان را به قلمرو سیاسی و یا آموزشی محدود سازند.
۳) گفتمان فکری. توجه اصلی این گفتمان به مسایل نظری و فکری است.
این طبقه بندی بدین معنا نیست که هر یک از این سه گفتمان کاملا از یکدیگر مجزا بوده و هیچ ارتباطی با هم ندارند. در واقع، گفتمان های توده گرا و سیاسی، در بیشتر اوقات در یکدیگر ادغام می شوند. وضعیت در خصوص گفتمان های سیاسی و فکری نیز از این قرار است، اما با وجود مبنای مشترک میان هر یک از این سه نوع گفتمان، به نظر نگارنده، فرض استقلال این سه گفتمان از یکدیگر از موضع تحلیلی، کاملا سودمند است.
به علاوه از دیدگاه خاصی که این مقاله دارد ارائه دسته بندی ای بر اساس ترتیب و سیر تاریخی، شاید از ترتیب غیر تاریخی مذکور، مناسب تر باشد:
۱- گفتمان اسلامی کلاسیک. این گفتمان ثمره واکنش مستقیم و بلافاصله تجاوز استعماری به دنیای اسلام بود و تا اواسط دهه ۱۹۶۰ گفتمان حاکم را تشکیل می داد.
۲- گفتمان اسلامی نو. این گفتمان پس از ظهوری کم رنگ و حاشیه ای، در اواسط دهه ۱۹۶۰ چهره ای پررنگ تر پیدا کرد و به تدریج خود را از حاشیه به مرکز سوق داد.
هر دو گفتمان کوشیدند برای مسایلی که مدرن سازی و سیاست استعماری غرب بدان دامن زده بود، پاسخی اسلامی دست و پا کنند؛ اما نقاط افتراق اساسی نیز میان آن دو گفتمان وجود دارد که ریشه در دو مساله مرتبط با یکدیگر دارد:
۱) نگرش هر کدام نسبت به مدرنیته غربی.
۲) تفاوت میان جامعیت و فراگیری نگرش کلی هرکدام از این دو گفتمان.
این مقاله در وهله اول به گفتمان های فکری کلاسیک و نو اسلامی توجه دارد و تا حد کمتری نیز به گفتمان سیاسی عطف نظر دارد. در این مقاله می کوشم تا برخی ویژگیهای برجسته گفتمان نو را مورد شناسایی قرار دهم. هر جریان فکری یا سیاسی گه گداری باید درنگ کند و با دیدی نقادانه به خود بنگرد و عملکرد خود را مورد ارزیابی قرار دهد، به نحوی که بتواند پاره ای خصایص نوظهورش را استخراج کند و آنها را در قالب نظام نسبتا منسجمی متبلور سازد و سپس مسیر آینده خود را مشخص نماید.
قابل ذکر است که نخستین نسل اصلاح گران مسلمان در شرایط تاریخی با ساختار فرهنگ مدرن غربی مواجه شدند که از جنبه های بسیاری با شرایط تاریخی حال حاضر تفاوتهای قابل ملاحظه ای دارد. می توان نشان داد که پارادایم سکولار جامعه و فراگیر، که پارادایم زیربنایی ساختار فرهنگ مدرن غربی است، در شعور انسان مدرن غربی همواره جایگاهی محوری داشته و طرز تلقی او را به جهان شکل داده است. همچنین می توان اظهار داشت که جنبه های امپریالیستی مدرنیته غربی از همان آغاز با آشکاری تمام خود را ظاهر ساخته است. علی رغم همه این واقعیات، تمدن مدرن غرب، خود را تمدنی اومانیستی (انسان گرا) و انسان محور می داند و چندی هم _ اگر نه در سطح عمل _ دست کم در تصور و پندار خویش، مدعی گرایش به تعادل و ایمان به ارزشهای مطلق اخلاقی و انسانی شده است. در سطح ساختاری، جوامع غربی دیر زمانی است که به حد والایی از انسجام و یکپارچگی اجتماعی دست یافته اند. اما اوضاع تغییر کرده است. با نظر به سیاق بحث، شاید مفید باشد که سکولاریسم را به عنوان پارادایمی ثابت تصور نکنیم، بلکه آن را سلسله پارادایم پویایی بدانیم که به طور مستمر در هر زمان و مکان امکانات خود را ظاهر می سازد. بسیاری از حلقه هایی که این سلسله را می سازند حتی در پایان سده نوزدهم نیز هنوز عینیت نیافته بودند.
زندگی خصوصی فرد و نیز بسیاری از جنبه های زندگی عمومی او، همچنان از دسترس فرآیندهای سکولارسازی به دور بودند.
به عبارت دیگر، بشر غربی آن عهد تنها در برخی از جنبه های حیات عمومی و اجتماعی خود سکولار بود، اما در زندگی خصوصی و نیز بسیاری از جنبه های حیات اجتماعی و عمومی اش، به ارزشهای اخلاقی و انسانی و غالبا به ارزشهای دینی مسیحیت و اصول اخلاقی پایبندی و التزام داشت. بدین ترتیب ساختار فرهنگی مدرنی که نخستین نسل اصلاح گران اسلامی، یعنی پیروان گفتمان اسلامی کلاسیک با آن مواجه شدند، متعلق به تمدن سکولاری تام و تمام نبود، بلکه فرهنگی بود که در پارهِ ای جنبه ها سکولار شده بود.
در حالی که سکولاریسم نسبی و ناقص در سطح اخلاقی اعتبار و اهمیت ارزشها و در سطح معرفت شناختی ایده تمامیت را باز می شناسد، سکولاریسم تام و تمام (سکولاریسم در همه جنبه ها) هم منکر این امور است و هم خود تصور تعالی را به کناری می نهد. بسیاری از جنبه های منفی مدرنیته غربی؛ که بعدها کما بیش به الگویی مکرر و پدیده ای محوری بدل شدند، در آغاز حوادثی منفرد و رخدادهایی در حاشیه بودند، که البته می شود به راحتی چشم از آنها برداشت. به علاوه نقد خود غربیان از مدرنیته و روشنگری هنوز تبلور نیافته بود، اگر چه صدای اعتراضاتی که اینجا و آنجا به گوش می رسید، پیوسته نیرو می گرفت. برای نمونه ادبیات رمانتیک غرب، اساسا اعتراضی علیه جنبه های منفی مدرنیته غربی است. نوشته های برخی متفکران محافظه کار غربی، همچون ادموند برک، به بسیاری از موضوعات و مباحثی اشاره دارد که بعدا گفتمان انتقادی غرب در باب مدرنیته آن را بسط و گسترش داد. با این همه، کاستی های تمدن مدرن غربی، چه در سطح نظر و چه در سطح عمل، هنوز بر آنهایی که این تمدن را مورد بررسی و پژوهش قرار می دادند، مکشوف نبود، اما در مورد پیروان گفتمان اسلامی نو، وضعیت یکسره متفاوت بود.
تفکر بسیاری از آنها در دهه ۱۹۵۰ شکل گرفت و برای نخستین بار در دهه ۱۹۶۰ با تمدن غربی مواجه شدند؛ یعنی زمانی که مدتی از ورود مدرنیته غربی به مرحله بحران می گذشت و بسیاری از متفکران غربی ابعاد این بحران و بن بست را درک کرده بودند (بنگرید به مقدمه ای بر ساختار شکنی گفتمان سکولار، قاهره، دسامبر ۱۹۹۷).
پیروان گفتمان اسلامی نو، از همان آغاز بر این جنبه های تیره تر مدرنیته غربی وقوف یافتند. این مدرنیته کل جهان را به دو جنگ غربی در انداخته بود، دو جنگی که چون سرتاسر جهان را به میدان مبارزه بدل کردند، «جنگهای جهانی» نام گرفتند. در زمان صلح نیز جهان گرفتار مسابقه تسلیحاتی جنون آمیزی (صلح مسلح) بود.
ملت _ دولت تمرکز یافته، مقتدرتر و سلطه جوتر می شد، به نحوی که به خصوصی ترین جنبه های زندگی انسان ها دسترسی داشت و از طریق دستگاه امنیتی و تعلیمی پیچیده خود می کوشید تا شهروندانش را «هدایت کند» ! رسانه های جمعی، دیگر محصول مدرنیته غرب، به صورت وسیعی به حریم زندگی خصوصی شهروندان تجاوز می کردند و فرآیند یکدست سازی و تب مصرف گرایی را سرعت و شتاب هرچه بیشتری می بخشیدند. در این میان، لذت گرایی چنان قدرت پیدا می کرد که رویاهای مردم را در تسلط خود می گرفت و آرمان شهرهای شهوت آلود و هرزه نگاری (پورنوگرافی) علنی را برای آنها در معرض فروش قرار می داد.
خانواده به عنوان یک نهاد اجتماعی در برابر این فشار تاب تحمل نداشت و بنابراین نرخ طلاق سر به آسمان برداشت و به حد بی سابقه ای رسید. بحران معنا و بحران معرفت شناختی، فقدان هویت اخلاقی و اجتماعی، احساس بیگانگی هر چه بیشتر مشهود می گشت. در حالی که پروژه سرمایه داری لیبرال دیگر پروژه فوق العاده موفقی به شمار نمی رفت، تجربه سوسیالستی نیز با شکست مواجه شده و تمام اعتبار خود را از دست داده بود. جریانهای فکری ضد اومانیستی چون فاشیسم، نازیسم، صهیونیسم و ساختارگرایی، در اندیشه پست مدرن به نقطه اوج خود رسیدند. در اواسط دهه ،۱۹۶۰ گفتمان انتقادی غرب در باب مدرنیته، تبلور یافت و آثار متفکران مکتب فرانکفورت گسترش و عمومیت بسیاری پیدا کرده بود.
مطالعات انتقادی بسیاری در خصوص عصر روشنگری به چاپ رسید. هربرت مارکوزه، که درباره یکدست سازی حاصل مدرنیته غربی و انسان تک بعدی آن می نوشت، سعی داشت نشان دهد که در قلب تمدن غربی و در تمامیت آن، نقصی ساختاری وجود دارد، نقصی که پا فراتر از تقسیم سنتی این تمدن به احزاب سوسیالیستی و سرمایه داری می گذاشت. بسیاری از مورخان تجدیدنظر طلب که تاریخ تمدن غربی را از نو می نگاشتند، سعی کردند تا زشتی جنایت هایی را که غربیان علیه مردمان آسیا و آفریقا مرتکب شده اند و چپاول استعماری سرزمین هایشان را برجسته سازند. در طی همین دوران، بسیاری مطالعات شدیداً انتقادی در خصوص نظریه های توسعه صورت گرفت. جنبش چپ نو، در این زمینه سهم عمده ای داشت. از این رو، برای بسیاری از پیروان گفتمان اسلامی نو، که تمدن غربی را در میانه قرن بیستم مورد بررسی قرار می دادند، چندان دشوار نبود که چه در سطح نظری و چه در سطح عملی، بسیاری از کاستی های تمدن غربی را بازشناسند و بتوانند آن تمدن را در تمامیتش ببینند. به همین دلیل، برای چنین افرادی غیرممکن بود که مانند نخستین نسل از اندیشمندان اسلامی که با تمدن مدرن غربی مواجه شدند، نسبت به آن احساس شیفتگی کنند. مدرنیته ای که آنها می شناختند، تجربه می کردند و مورد مطالعه و بررسی قرار می دادند، از جهات بسیاری متفاوت از مدرنیته غربی ای بود که نخستین نسل از اندیشمندان مواجه با آن تمدن شناختند، تجربه کردند و مطالعه و بررسی نمودند.
باید خاطرنشان ساخت که نسل قدیم و نسل جدید اندیشمندان اسلامی، هیچ کدام نظام های فکری خود را صرفاً و منحصراً بر اساس جهانگردی اسلامی نساختند؛ آن چنان که می توان انتظار داشت، تعامل آنها با مدرنیته غرب، نقش مهمی در شکل دادن به آرای آنها داشت. نه آخر تمدن غربی تمدنی بود که به خاطر دستاوردهای اقتصادی و نظامی اش به جایگاهی محوری در جهان دست یافته بود، نظرات خود در خصوص جهان را به گونه ای مطرح می ساخت که گویی نظر همه انسان ها در همه ایام و اعصار بوده است و معرفتش را به عنوان دانش علمی دقیقی که در مورد همه اجتماعات قابل اطلاق است، تصویر می کرد و در برابر هر کس دیگری غیر خود، چالشی پیش می نهاد که ناگزیر باید با آن مواجه می شد. برحسب نوع چالش و شدت آن، واکنش ها نیز تفاوت می کرد. اصلاحگران اولیه، جنبه های مثبت بسیاری در مدرنیته غربی یافتند، تا حدی که می توان گفت حتی گاه مسحور آن تمدن می شدند. می توان این مطلب را به صراحت در گفته ای که به کرات از محمد عبده نقل کرده اند مشاهده کرد. به گفته او: «در غرب مسلمانانی بدون اسلام یافته و در شرق اسلامی بدون مسلمانان.» قصد عبده از این گفته این است که او در غرب مردمانی یافته که رفتار و اعمالشان از آرمان های اسلامی نشان می دهد اگرچه شخصاً مسلمان نیستند، در حالی که در جهان اسلام، او مردمانی را یافته که اگر چه به اسلام معتقدند اما رفتار و اعمالشان برخلاف اعتقادشان است. بنابراین، مسأله مطرح برای بسیاری از پیروان گفتمان اسلامی قدیم، اساساً این بوده که چگونه اسلام را با مدرنیته غربی سازگاری دهند و حتی چگونه بتوانند اسلام را به گرد تمدن غرب برسانند و مطابق ارزش ها و معیارهای آن زندگی کنند. چنین مسایلی هسته پروژه محمد عبده را تشکیل می دادند، پروژه ای که سیطره خود را تا اواسط دهه ۱۹۶۰ حفظ کرد.
اگر تجربه شیخ محمد عبده از مدرنیته غربی متفاوت بود، بسی پیش از طرح چنین اظهارات و چنین پروژه ای، در خصوص آن احساس شک و تردید می کرد. رخداد زیر می تواند توضیح بیشتری از این مطلب به دست دهد. در سال ،۱۸۳۰ شیخ رفع التحتاوی، که دلبستگی اش به تمدن غرب شهرت کافی دارد، در پاریس به سر می برد. در همان سال، توپ های فرانسوی، شهرها و روستاهای الجزیره را بی محابا به خاک و خاکستر بدل ساختند. شیخ التحتاوی در پاریس تنها می توانست نورهای روشن را ببیند و تنها ریتم های ظریفانه و آراسته مدرنیته غربی را بشنود. در حالی که شیخ های الجزیره که در معرض حملات استعماری وحشیانه قرار گرفته بودند، آن هم با پیشرفته ترین فناوری موجود در آن زمان، تنها می توانستند شعله های خشمگین آتش را ببینند و سروصدای بمب ها را بشنوند. زمانی به یکی از این شیخ ها گفته شد که لشکرهای فرانسوی در واقع برای گسترش تمدن و مدرنیته غربی به الجزیره آمده اند. پاسخ این شیخ، به همان اندازه که سربسته بود، معنا و مفهوم داشت: «پس چرا این همه باروت به دنبال خود آورده اند؟» پیروان گفتمان اسلامی نو به مانند این شیخ الجزایری، بوی تند باروت را حس کردند، شعله های آتش را به چشم دیدند و غوغای بمب ها را شنیدند و تماشا کردند که چگونه اسبان استعمار غرب همه چیز را در زیر سم های خود لگدمال کردند. سپس دیدند که چگونه باروت با درآمدن به صورت سلاح های مخرب گوناگون، در همه جا حضور پیدا کرد: بمب ها، موشک ها، سلاح های بیولوژیک و هسته ای و دیگر سلاح های مشابه. نخست حکومت های غربی و سپس حکومت های شرقی، شمالی و جنوبی، بودجه های هنگفتی را برای تولید و یا خریداری چنین سلاح هایی در نظر گرفتند. در واقع صنعت سلاح های کشتار جمعی، به مهم ترین صنعت روزگار عقلانیت و روشنگری بدل شد و بشر تکامل یافته امروزی برای نخستین بار در تاریخ طولانی خود بیش از آن که هزینه های خود را خرج تولید محصولات غذایی سازد، صرف تولید سلاح های مخرب می کرد.
جانبداری از مدرنیته غربی هرگز منحصر به گفتمان اسلامی کلاسیک نبود؛ بلکه این گفتمان بخشی از نگرش عمومی و غالب در جهان سوم از آغاز سده بیستم بود. کشورهای جهان سوم می کوشیدند براساس همان معیارهای تمدن غربی از در رقابت و مسابقه با آن درآیند. لیبرال ها خواهان آن بودند که تمامیت نگرش مدرن غربی، «جنبه های تلخ و شیرینش با هم» پذیرفته شود. مارکسیست ها با تمردی نه چندان قابل توجه، معتقد بودند که مردمان جهان سوم می توانند از طریق دروازه های مارکسیستی و عدالت اجتماعی، به سرزمین موعود مدرنیته غرب پای گذارند. اسلام گرایان هم به نوبه خود تصور می کردند که می توان نگرش مدرن غربی را اخذ کرد یا به عبارت دیگر اسلام را با آن سازگار ساخت. جالب آن است که همه این جریان ها و جنبش های دینی یا سکولار، سوای تمایلات ایدئولوژیک و پس زمینه اجتماعی یا قومی شان، غرب را معیار ارجاع نهایی و خاموشی تلقی می کردند. ادامه دارد...