تاریخ انتشار : ۲۲ مهر ۱۳۸۹ - ۰۸:۰۰  ، 
کد خبر : ۱۶۴۴۱۴

به سکولاریسم شک کرده‌ام

پیتر برگر ترجمه: ناصرالدین على تقویان مقدمه: پیتر برگر به عنوان جامعه شناس براى چند دهه یکى از جالب ترین نویسندگان در حوزه دین و جامعه مدرن بوده است. شاید شهرت او به دلیل کتابى است که در حوزه جامعه شناسى دین با نام سایبان مقدس (Sacred Canopy) نگاشته، اما وى همچنین علاقه اى شدید به مباحث مربوط به توسعه و سیاست و نیز ماهیت اعتقاد دینى در جهان مدرن از خود نشان داده است، چنان که کتاب در شکوهى در دورست: پرسش از ایمان در عصر ساده دلى (۱۹۹۲) و نیز در جدیدترین کتابش، نجات خنده: وجه کمیک تجربه انسانى مشهود است. وى در سال هاى اخیر عضو هیأت علمى دانشگاه بوستون و نیز مدیر انجمن مطالعات فرهنگ اقتصادى دانشگاه بوستون بوده است. گروه اندیشه

از من مى پرسند کسى که ذهنش در طول یک دهه تغییر کرده است، چگونه مى تواند این قدر خودشیفته باشد. به نظر مى رسد این خودشیفتگى متضمن آن است که شخص نگاهى کاملاً جدى به شأن و جایگاه خود داشته باشد. حساسیت لوترى علاج ناپذیرم به من مى گوید که چنین نگاهى گناه آلود است. حتى قریحه همیشگى من در طنز حکم مى کند که این نگاه مضحک است. با این حال، پس از درنگى کوتاه آن را پذیرفتم. این کار را دقیقاً به این دلیل کردم که معتقدم ذهن من براى سیر و سیاحت هایش آن قدرها غیر عادى نیست که عارى از هر فایده اى باشد. تجاربى که طى ده سال گذشته کسب کرده ام عموماً براى همه قابل تکرار است، و به نظر خود من هر کس دیگر نیز مى تواند به بیشتر نتایجى که من رسیده ام برسد.
تأثیرات جهان سوم
این دوره ده ساله، دست کم تا آنجا که به اندیشه من درباره موضوعات دینى مربوط مى شود، وصف الحال من است. کتاب شایعه اى درباره فرشتگان در سال ۱۹۶۹ به چاپ رسید، امر بدعت آمیز هم در سال ۱۹۷۹. در این فاصله ده ساله، بیشتر کار من به عنوان جامعه شناس، مستقیماً نه به دین بلکه به مدرنیزاسیون و توسعه جهان سوم مربوط مى شد، و نیز به مسأله چگونگى انتقال دیدگاههاى جامعه شناختى به راهبردهاى سیاسى انسان دوستانه (مسأله اى که نخست ذهن مرا به جهان سوم مشغول داشت).
با این حال، این گریزهاى جامعه شناختى، تأثیر مستقیمى بر نوع نگاه من درباره دین گذاشت. اگر از من پرسیده شود که مهم ترین تجربه اى که مرا از کتاب اول به کتاب دوم رهنمون شد چه بود، خواهم گفت که آن تجربه، تجربه جهان سوم بوده است. در سال هاى دهه ۱۹۶۰ ذهن من مشغول مسائل مربوط به سکولاریته بود، و کتاب شایعه اى درباره فرشتگان کوششى بود براى غلبه درونى بر سکولاریته. جهان سوم به من آموخت که آن دلمشغولى تا چه حد نژادپرستانه بود: درست است که سکولاریزاسیون امروزه پدیده اى جهان گستر است، اما پدیده اى است که در آمریکاى شمالى و اروپا بسیار بیشتر از هر جاى دیگر ظهور کرده و قوام یافته است، در حالى که نگاه به مقیاس جهانى به ناچار دیدگاهى متعادل تر درباره روند سکولاریسم به دست مى دهد. نیروى اجتماعى سترگ دین در جهان سوم ما را حیرت زده مى کند. همین حیرت زدگى شدید مرا بدین نتیجه رساند که گفت وگویى جدید با ادیان جهانى باید در اولویت دستور کار الهیات مسیحى قرار گیرد. (این مطلب را در کتاب امر بدعت آمیز شرح داده ام).
فکر مى کنم دیدگاه هایم طى این دوره تغییر اساسى نکرد. مسائلى که ذهن مرا مشغول کرده البته به نحو قابل ملاحظه اى عوض شده، اما مواضع دینى و سیاسى اصلى من کم و بیش یکسان باقى مانده است. واقع مطلب این است که من در عرصه الهیات، تغییرى متمایل به «چپ» و در عرصه سیاست، تغییرى متمایل به «راست» داشته ام. این تحول، برخى از دوستانم را آشفته ساخته و حتى رنجانده است (گرچه گفتن ندارد که برخى نیز از آنچه که دیگران را رنجانده است خرسند شده اند).
به هر حال، جهان سوم براى این هر دو جریان فکرى سرنوشت ساز بوده است؛ در عین حال براى من مورد و مصداقى تجربى و عینى بود تا به تنوع و اقتدار گسترده مقوله دین بیشتر پى ببرم. از این رو (یک بار و براى همیشه) دریافتم که دیگر غیرممکن است که از روى تعصبات نژادپرستانه، فقط در سنت یهودى - مسیحى متوقف بمانم. در سال هاى دهه ۵۰ و ابتداى دهه ۶۰ تغییرى اساسى تر در اندیشه هایم درباره دین به وقوع پیوست (وقتى به گذشته مى نگرم، این تغییر عمدتاً متأثر از آن بوده که آمریکا را پس از آنکه به درستى از سوى جان موراى کودیهى John Moray) (Coddihy «خودشیفتگى اروپا» نام گرفت تجربه کردم). از مواضع نو ارتودکس جوانى ام گذر کردم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که اندیشه ام بیش از هر چیز دیگر با سنت لیبرالیسم پروتستانى سازگارى دارد. اما مواجهه شخصى و همچنین مواجهه فکرى با جهان سوم، آن نوع لیبرالیسم را طورى وسعت داد که پیش از آن نمى توانستم پیش بینى اش کنم.
مى توانم با اطمینان بگویم میزان شوکى که از رنج انسانى ناشى از فقر و سرکوب جهان سوم به من دست داده است به اندازه شوکى است که به هر انسان مرفه غربى دست مى دهد، و من همچنان اعتقاد راسخ دارم که باید هرچه زودتر تسکینى براى آن یافت. اما کوشش هاى من براى درک علل این رنج و تدوین استراتژى هایى قابل قبول براى غلبه بر آن، باعث شده عمق احمقانه بودن راه حل هایى را که «چپ» سیاسى پیشنهاد و از آنها دفاع مى کند دریابم. چنین نگاهى شاید در ذات خود زایندگى تئولوژیک نداشته باشد اما قطعاً مرا از ابتلا به الهیات بافى هایى که این روزها مد شده مصون داشته است. این نوع نظام هاى الهیاتى شعارهاى توخالى مارکسیسم را با اصطلاحات مسیحى تطهیر مى کنند.
نگرش‌هاى تعدیل شده سکولاریزاسیون
از قضا، دهه مورد نظر مصادف است با دیدارهایى که از رم هم در ابتداى دهه و هم در انتهاى آن داشتم. در ۱۹۶۹ من از طرف دبیرخانه اى که واتیکان براى «بى ایمانان» تشکیل داده بود مأمور برگزارى و اداره کنفرانسى در رم شدم. اتفاق جالبى بود، بویژه به لحاظ ارتباط هایى که میان اعضاى سازمان کلیساى رم و طیفى ناسازگار از دانشگاهیانى که درباره مسأله سکولاریزاسیون کارکرده بودند برقرار شد. گزارش مذاکرات و برنامه هاى کنفرانس بعدها در کتابى با عنوان فرهنگ بى اعتقادى (The Culture of Unbelief) منتشر شد.
یکى از ماجراهاى پس از برگزارى این کنفرانس که در خاطر من مانده است در یک مهمانى رخ داد. یکى از سیاستمداران برجسته دموکرات مسیحى در حالى که بسیار تعجب زده نشان مى داد عالیجنابى از دبیرخانه مذکور را طرف خطاب قرارداد و پرسید این کنفرانس اصولاً درباره چه بود. پاسخ شنید: «سکولاریزاسیون». آن سیاستمدار سپس پرسید: «سکولاریزاسیون چیست؟» عالیجناب نیز شجاعانه برخاست و خلاصه اى نسبتاً کافى و رسا از ماهیت سکولاریزاسیون ارائه داد. پیرمرد بدعنق حزب دموکرات مسیحى به دقت گوش داد، سپس دستش را بلند کرد و با لحنى قاطع گفت: «ما به آن اجازه نخواهیم داد».
در آن زمان، این حرف مرا به خنده انداخت. چند هفته بعد به دعوت ایوان ایلیچ به مکزیک رفتم - سفرى که در تمرکز من بر موضوع جهان سوم بسیار تعیین کننده بود. به یاد مى آورم که این داستان را براى ایلیچ تعریف کردم. او هم خندید، اما آن را به اندازه من خنده دار نمى دانست. ایوان ایلیچ اغلب درست مى گفت (اغلب نه همیشه). در این مورد نیز وقتى ایده مقابله با سکولاریزاسیون را به اندازه اى که من نامعقول مى دانستم نامعقول ندانست برحق بود.
در ۱۹۷۹ من در رم بودم، درست در بحبوحه انقلاب ایران. به دلیل اینکه قرار بود از طریق تهران به هند پرواز کنم، با نگرانى رویدادهاى ایران را از تلویزیون ایتالیا دنبال مى کردم. توده هاى عظیمى از پیروان آیت الله [امام] خمینى با پوسترها و پلاکاردهایشان که به نظر مى رسید تا انتهاى افق گسترده شده اند، مدام شعار «الله اکبر» سر مى دادند. به یاد اظهارنظرى که یک دهه پیش درباره سکولاریزاسیون شنیده بودم افتادم و فهمیدم که اصلاً هم خنده دار نبوده است. در واقع مقابله شورمند و هیجانى با سکولاریزاسیون دقیقاً همان چیزى بود که آیت الله [امام]خمینى در ذهن داشت، و پیامد انقلاب ایران هرچه باشد، باید پذیرفت که فعلاً تا حدودى در این کار موفق بوده است.
یقیناً در جهان اسلام، از اقیانوس اطلس تا دریاى چین، هیچ چیز دیگرى غیر از دین نیست که چالشى جدى را با اشکال سکولاریته (ازجمله سکولاریته مارکسیستى) ترتیب داده است. به هر حال به دلیل ناآرامى هاى ایران در آن زمان ناچار شدم برنامه سفرم را عوض کنم و مستقیم به هند پرواز کنم - این اولین دیدار من از هند بود، دیدارى که تأثیرش بر من کامل تر از هر دیدار دیگرى از یک فرهنگ دینى غیرغربى بوده است و درحالى که هندوئیسم، به دلایل عدیده، پویایى اسلام معاصر را به نمایش نمى گذارد، اما عملکرد آن نیز بى گمان مطابق ایده من از سکولاریزاسیون نیست که در دهه ۱۹۶۰ داشتم و پیش بینى مى کردم.
البته جهان سوم تنها دلیل تعدیل دیدگاه قبلى ام درباره سکولاریزاسیون نیست. شواهد تأثیرگذارى از احیاى دینى در آمریکاى شمالى وجود داشته است. همچنین احیاى دینى مهمى نیز دست کم در برخى از بخش هاى شوروى سابق شکل گرفت. اهمیت این مسأله آنگاه بیشتر مى شود که توجه داشته باشیم این بخش ها براى دست کم نیم قرن تحت سرکوب برنامه ریزى شده و پیچیده اى قرار داشتند. البته چنان که برخى صاحب نظران اشاره کرده اند، این بدان معنا نیست که نظریه سکولاریزاسیون اشتباه بوده است. اما به نظر من اکنون مى توان گفت که هم گستره و هم سرسختى سکولاریزاسیون را بزرگنمایى کرده ایم، حتى در اروپا و آمریکاى شمالى، و در بیشتر نقاط جهان. این نظر من به خودى خود، فقط در حکم تجدیدنظر در نظریه اى جامعه شناختى به واسطه فشار شواهد تجربى است.          ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات