اولریش فیشتنر
ترجمه: محمدعلی فیروزآبادی
1- امروزه در بحث و جدلهای مربوط به افغانستان غالباً نامی به میان میآید که احتمالاً موجب ترس باراک اوباما میشود؛ «لیندون بیجانسون»سی و ششمین رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا. جانسون هم مانند اوباما یک دموکرات و اصلاحطلبی پرشور بود که در نهایت نتوانست نیروهای آمریکایی در دیگر نقاط جهان را مدیریت کند و جنگ ویتنام مانع از آن شد که نام وی به عنوان یکی از روسای جمهور شاخص آمریکا در تاریخ قرن بیستم ثبت شود. جانسون دست به کاری زد که کسی قبل از آن جسارتش را نداشت، حتی جان اف کندی که جانسون در واقع میراثدار وی بود. پروژه «جامعه بزرگ» با نام جانسون گره خورده است و هم او بود که با تبعیض نژادی در آمریکا سرشاخ شد و علیه فقر اعلان جنگ داد و درهای آمریکا را به روی مهاجران غیراروپایی باز کرد و سیستم آموزشی را از اساس تغییر داد و حرف از حقوق مدنی پیش کشید و با دو برنامه «مراقبت پزشکی» و «درمان» پایه و اساس سیاست بهداشت و درمان نوینی را گذاشت که حال اوباما میتواند خانه خود را روی آن بنا کند.
با این حال، همه این تواناییهای بزرگ به دلیل برآوردهای غلط جانسون در رابطه با هندوچین از دیدهها پنهان ماند. در سال 1966 یعنی آن زمان که تهاجم آمریکا به ویتنام در اوج خود قرار گرفت، در ایالات متحده آمریکا صحبت از «کمبود شایستگی لازم» به میان آمد و سیاست خارجی جانسون همه موفقیتهای داخلی او را خراب کرد و وی به عنوان جنگطلبی شناخته شد که دیگر نمیتواند چهرهای مسالمتجو در داخل از خود نشان دهد. باراک اوباما یعنی همان برنده جایزه صلح نوبل نیز خیلی زود خود را در به اصطلاح دو شق نامطلوب مشابه پیدا خواهد کرد و در ادامه به احتمال بسیار زیاد کلیت نظم جهانی فعلی زیر سوال میرود.
2- عراق هرگز ویتنام نبود و افغانستان هم هرگز ویتنام نخواهد بود. کسانی که با عجله دست به این مقایسه زده بودند و همواره آن را تکرار میکنند مرتکب خطایی تاریخی میشوند. در اوج جنگ ویتنام 543 هزار سرباز زمینی در منطقه حضور داشتند که بیش از دو برابر مجموع سربازان مستقر در افغانستان و عراق بود. در ویتنام تا پایان جنگ در سال 1975 بیش از 58 هزار سرباز آمریکایی (تنها در سال 1968 هر هفته هزار سرباز) کشته شدند و حداقل سه میلیون ویتنامی و بیش از نیم میلیون کامبوجی و لائوسی جان خود را از دست دادند. هر کس چنین ارقامی را بشناسد باید از مقایسه جنگ امروز با ویتنام دست بردارد. از سوی دیگر عدهای از شباهتهای این جنگ و جنگ ویتنام با توجه به چرخش سیاسی روسای جمهور آمریکا در رابطه با جنگ میگویند.
اوباما هم مانند اسلافش یعنی جانسون و نیکسون وعده پایان زودهنگام جنگ را داد و مانند آنها گفت که نیروهای آمریکایی در کوتاهترین زمان ممکن تصمیم در مورد سرزمینهای اشغالی را به مردم آن کشورها واگذار میکنند. اوباما قول داد تا پایان سال 2011 همه نیروهای خود را از عراق خارج کند و از جولای 2011 خروج نیروهای آمریکایی از افغانستان را آغاز میکند. اما هیچ یک از وعدههای اینچنینی محقق نخواهد شد. همین هفته تعدادی از سربازان جدید آمریکایی به افغانستان اعزام شدند و در نوامبر امسال همه 30 هزار سرباز جدید به افغانستان میرسند و به این ترتیب تعداد نیروهای آمریکایی بالغ بر یکصد هزار نفر خواهد شد. اگر اظهارات اوباما را مبنا قرار دهیم، تا جولای 2011 تقریباً 9 ماه برای یک تحول و چرخش در هندوکش زمان باقی خواهد ماند و این امر با توجه به وضعیت فعلی غیرمحتمل به نظر میآید. این عدم احتمال را میتوان با توجه به رویدادهای همین چند هفته اخیر بررسی کرد. هزاران نیروی آمریکایی و بریتانیایی در شهر کوچک مرجا واقع در جنوب افغانستان دست به جنگی سخت و خسارتبار زدند تا شاید بتوانند بر طالبانی که همچنان حضور خود را حفظ کرده است، غلبه کنند. اما امروز مرجا نه آزاد شده و نه صلحی در آن برقرار است و نمیتوان این شهر را حفظ کرد، زیرا دشمنی که بخشی از آن تار و مار و بخش دیگر آن رانده شده است به زودی بازمیگردد تا آب رفته را به جوی بازگرداند.
نیروهای آمریکایی هماکنون دلسرد و ناامید نشان میدهند و این عملیات نمادی است از آنچه در 9 سال گذشته در افغانستان بر آنها رفته است. شاید آمریکا و همپیمانانش در این نبرد پیروز شوند اما جنگ را باختهاند. این هفته افکار عمومی جهان برای حملهای ظاهراً بزرگ و تعیینکننده علیه قندهار یا همان مقر طالبان افغانستان آماده میشود. ادبیات به کار گرفته شده در این روزها به شدت یادآور گزارشهای ژنرالهای شکست خورده در ویتنام است. پیشاپیش معلوم است که به زودی خبرهای بسیار بدی از قندهار خواهد رسید و بار دیگر ثابت خواهد شد که این جنگی که غرب از آن به عنوان جنگ علیه ترور و عملیات رهاییبخش یاد میکند، برندهای به نام غرب ندارد. اکثریت مردم افغانستان و حتی آن دسته از رهبران فاسد و بیکفایت کابل هم به طرز محسوسی دیگر علاقهای به پیروزی آمریکا و متحدانش ندارند و ظاهراً امروز در اشتیاق خروج نیروهای بیگانه از خاک کشورشان حتی به قیمت حاکمیت دوباره طالبان هستند.
3- عراق از همان آغاز با افغانستان تفاوت داشت. اگرچه صدام حسین دیکتاتوری وحشی بود اما رژیم او، البته با روشهای صدامی، آثاری از مدرنیزاسیون را از خود برجای گذاشت که جامعه عراق تا به امروز از آن سود میبرد. صدام از مذهب برای منافع خود استفاده میکرد اما حاکمی سکولار بود که از مهندسان تجلیل میکرد و علوم جدید او را به وجد میآورد و برای ظاهرسازی از نقش اجتماعی زن برای مناسبات خاورمیانه میگفت. به همین خاطر مدیریت جنگ آمریکا در عراق با وجود خبرهای ناگواری که بین سالهای 2006 و 2007 میرسید به مراتب آسانتر بود. جامعه عراق کاملاً برخلاف افغانستان، جامعهای شهری است که مردم آن به طور متوسط از تحصیلات خوبی برخوردارند و این کشور زیرساختارهایی دارد که در مقایسه با افغانستان میتوان آن را زیرساختارهایی مدرن عنوان کرد.
و همین مساله عراق را در مقابل تلاشها برای طالبانی شدن مصونیت میبخشد. در عراق با وجود اختلافات مذهبی و مشکل کردها و دعوا بر سر درآمد نفت، همواره امکان یافتن طرف گفتوگوهای منطقی وجود داشت و این افراد آن اندازه نفوذ داشتند که برای رسیدن به راهحلهای سیاسی قول و وعده بدهند. عراقیها از زمان حمله آمریکا در بهار 2003 تا به امروز سه بار نمایندگان پارلمان را انتخاب کردهاند و این تعداد انتخابات پارلمانی بیلانی دموکراتیک به شمار میآید. زمانی که اوباما به قدرت رسید، عراق کشوری بود که نخستوزیرش نوری المالکی در راهی قدم گذاشته بود که با وجود سنگلاخ بودن آن هیچ حمله و کشتاری نمیتوانست آن حرکت را متوقف کند و این کلام ـ و نه سلاح ـ بود که میتوانست مانعی در راه آینده این کشور ایجاد کند. اما این دستاورد طی هفتههای گذشته اعتبار خود را از دست داد. با پافشاری اوباما بر طرح خروج نیروهای آمریکایی از عراق تا پایان سال 2011، این رادیکالها و تروریستها هستند که بار دیگر بوی نسیم صبحگاهی در این کشور را حس میکنند و بیش از همه این حاکمان هستند که به یاد عادتهای قدیمی و نامطلوب خود افتادهاند. و حال آن سبک مدیریتی که در چند سال اخیر به دلیل خواست عمومی مبنی بر خدشهدار نشدن وحدت ملی تلطیف شده بود، بار دیگر خودی نشان میدهد.
نخستوزیر مالکی که حزبش در انتخابات پارلمان ماه مارس کرسیهای کمتری از مهمترین رقیبش «ایاد علاوی» به دست آورد، با لجاجتی ناخوشایند ماهها است که از تشکیل دولت جدید ممانعت به عمل میآورد. همه آن توافقهایی که طی سالها و از پس تلاشهای فراوان به دست آمد به نوعی از دست رفت و میتوان گفت این همه ناکامی پیامد سیاست خارجی نسنجیده اوباما است؛ کسی که غالباً چون یک ایدهآلیست رفتار میکند اما از درک زندگی واقعی عاجز است. زندگی واقعی در عراق و افغانستان همواره در سایه امکان وقوع جنگ داخلی قرار دارد. به همین خاطر اوباما (البته اگر در این میان همه دستاوردهای چند ساله ناگهان نابود نشود) در نهایت چارهای ندارد جز آنکه در مورد خروج نیروها از عراق تجدیدنظر کند، حتی اگر چنین تصمیمی به قیمت از دست رفتن اقتدار وی تمام شود. عراق نیز به مانند آلمان پس از جنگ دوم جهانی تا رسیدن به ثبات به حضور نیروهای خارجی نیاز دارد و دولت آمریکا باید در این مورد منطقی رفتار کند.
4- وضعیت کابل و بغداد در سال 2010 چگونه است؟ پاسخ به این پرسش در مورد عراق دشوارتر از افغانستان مینماید زیرا آنجا یعنی در هندوکش بیتردید چیزی جز یک چشمانداز سیاه و تاریک وجود ندارد. مناطق تحت اشغال نیروهای ائتلاف بینالمللی همواره به عنوان پایگاههایی موقتی به شمار میآیند و بخشهای وسیعی از افغانستان به صورت دوفاکتو توسط گروههای بیشمار کوچک و قبایل و جنگسالاران اداره میشود؛ همان کسانی که همواره از آنها به عنوان همکاران طالبان نام برده میشود. و این واقعیت جامعه افغانستان است و در واقع حتی به اصطلاح دشمنان این جامعه هم از بافتی چند لایه و مختلف اعم از فرهنگی، قومی، مذهبی و جغرافیایی برخوردارند و این واقعیت کار را برای بیگانگانی که به بهانه برقراری صلح به آنجا رفتهاند، مشکل میکند. غالباً از گروههای شورشی و دیگر گروههای مخالف در افغانستان به عنوان وابستگان به پاکستان، ایران، روسیه و حتی چین یاد میشود. اما نباید فراموش کرد که بیش از 30 سال جنگ در این کشور ارتباطاتی ایجاد کرده است که گاه سرنخها را به ازبکستان و تاجیکستان میرساند.
تاریخ 30 ساله اخیر افغانستان آکنده از خیانتها و جنایتهایی است که به دلیل همین ارتباطهای خاص تبدیل به معمایی لاینحل شده است. به این ترتیب با یک چنین جامعهای نمیتوان طبق روشها و دستورهای آمریکا دست به تشکیل یک کشور و ملت زد. «کارل آیکنبری» سفیر فعلی آمریکا در افغانستان از مدتها پیش با دولت کابل بر سر بسیاری از مسائل به شدت اختلاف دارد. «ریچارد هالبروک» نماینده ویژه آمریکا نیز در حال حاضر به عنوان دشمن شماره یک پرزیدنت کرزی شناخته میشود؛ همان رئیس جمهوری که طی هشت سال ناتوانی خود را نشان داده است. این کاملاً روشن است که دیپلماسی آمریکا در آستانه رها ساختن افغانستان و در عوض توجه بیشتر به همسایهاش پاکستان است؛ همان کشوری که به عنوان یک قدرت اتمی و خاستگاه اصلی طالبان از مدتها پیش همه توجهها را به خود جلب کرده است. پیشبینی معتبر و دقیق در مورد عملیات و مسائل نظامی امری غامض و پیچیده است. اگر هندوکش در آستانه «توفانی مهیب» قرار دارد پس میتوان گفت که افزایش نیروها مانند آنچه در سال 2007 در عراق اتفاق افتاد به معنی آغاز یک بازی جدید است. انتصاب ژنرال چهار ستاره «دیوید پترائوس» به عنوان فرمانده جنگ افغانستان، از سوی بسیاری از صاحبنظران به عنوان یک نقطه امید تلقی شد.
با این حال تجارب پترائوس از عراق یعنی همان جایی که تصمیمهای وی در تحولات سال 2008 موثر واقع شد، میتواند در هندوکش مایه دردسر شود. پترائوس بارها گفته و میگوید که افغانستان عراق نیست. اما پترائوس همان پترائوس است و این نگرانی وجود دارد که وی با همه تکذیبهایش همان روشهای خود در عراق را در افغانستان پیاده کند. تغییر و تحول در عراق به خاطر افزایش نیروهای آمریکایی در آن کشور صورت نگرفت، بلکه دلیل اصلی آن این بود که در مرحله اول ریشسفیدان سنی استان انبار و سپس سراسر کشور موضع خود را به نفع آمریکا تغییر دادند و از آن پس در زمره متحدان آمریکا قرار گرفتند. در افغانستان اصولاً چنین متحدان بالقوهای وجود ندارد و تصور اینکه پترائوس و آمریکا روزی به طور مستقیم و علنی با طالبان مذاکره کنند، خیال خامی بیش نیست. اما کرزی از مدتها پیش خواهان این مذاکره است و پنهانی به آن عمل میکند و به همین خاطر از نظر دولت وی، آن استراتژی خشن ضدطالبان بیش از هر چیز مانعی بر سر راه صلح داخلی به حساب میآید.
کرزی از مدتها پیش علیه این استراتژی آمریکا عمل میکند و این مساله را به تازگی و با اخراج «حنیف آتمار» وزیر کشوری که از نظر غرب از معدود وزرای با کفایت به شمار میآمد، نشان داد. از سوی دیگر اگر ماموریت ایساف به جایی نرسد و کار به جایی برسد که برای کرزی و قبیلهاش همه چیز یا هیچ مطرح باشد آنگاه شخص کرزی در کسوت فرمانده نیروهای ضدغرب در کشور سر برخواهد آورد. مشکلات عراق در مقایسه با هندوکش مشکلات کوچکی به حساب میآید و در هر حال تا چندی پیش چنین بود. اگرچه همواره خبرهایی از حملات تروریستی مرگبار در عراق دنیا را تکان میدهد اما وضعیت امنیتی تا اندازه زیادی بهتر شده است و از سوی دیگر بسیاری از تحلیلگران دلیل ادامه حملات تروریستی را عدم توفیق در تشکیل ارتش و پلیس ملی میدانند. جنوب بغداد که سه سال پیش هنوز یک منطقه جنگی به حساب میآمد و شبه نظامیان و تکتیراندازان و سربازان آمریکایی در آن به جنگ خانه به خانه مشغول بودند امروز بار دیگر وضع عادیای دارد و منطقهای کاملاً غیرنظامی است. در برخی از دیگر مناطق عراق مثل فلوجه، رمادی و نجف نیز زندگی روزمره جریان دارد و بازارها و ادارات دایر هستند و بچهها در لباسهای مدرسه در خیابانها دیده میشوند. اما اکنون عراق بار دیگر در معرض یک بحران خطرناک قرار دارد.
شبه نظامیان قبیلهای بار دیگر علیه دیگر گروههای قومی وارد عمل میشوند و جالب این است که این گروهها امروزه دیگر از سوی نیروها و دولتهای خارجی حمایت نمیشوند بلکه این بار مناقشهای کاملاً داخلی در عراق ایجاد شده که دلایل آن هم خانگی است و به اتخاذ سیاستهای ناکارآمد باز میگردد. عراقیها از سالها پیش در مورد تدوین قانون نفت با یکدیگر اختلاف شدید دارند. آنها با وجود همه آن مذاکرات و فشارهایی که از داخل و خارج وارد میشود هنوز هم نتوانستهاند راهی درست و عادلانه برای تقسیم ثروتهای عراق پیدا کنند؛ راهی که بتواند برای این کشور صلح به ارمغان بیاورد. عدم توانایی برای نیل به موفقیتهای بزرگ و از سویی ناتواناییهای بیشمار حاکمان به جایی رسیده است که آنها حتی در تامین آب و برق عراق و بسیاری دیگر از مایحتاج مردم درمانده نشان دادهاند. این بازی پیچیده در بغداد موجب رنجش مردم شده است و آنها رفته رفته از رهبران خود که نه تنها رفاه را افزایش نداده بلکه تنها به فکر خود بودهاند، روی برمیگردانند. زمانی «رایان کراکر» سفیر پیشین آمریکا در عراق، نسبت به احتمال بازگشت وضعیت گذشته به عراق هشدار داد و حال نزدیکترین دوستان و متحدان عراق این هشدار را تکرار میکنند و این مساله زنگ خطری جدی محسوب میشود. این به معنی کمرنگ شدن همه امیدهایی است که به همزیستی عراقیان بسته شده بود و این همه درست در زمانی اتفاق میافتد که آمریکا در فکر خروج کامل نیروهایش از عراق است.
5- بیتردید اوباما گزینههای زیادی برای عراق ندارد. اگر به عنوان فرمانده کل نیروهای مسلح آمریکا واقعاً همه نیروهای خود را از عراق خارج کند به احتمال زیاد این به معنی شکست در آزمون عراق خواهد بود و دولت آمریکا دیر یا زود این را درک خواهد کرد. از نظر اکثر کارشناسان غربی تنها با حضور نیروهای آمریکایی است که نیروهای معتدل در بغداد قادر به پیشبرد طرحهای خود خواهند شد و گرفتن این شانس از آنان اشتباهی تاریخی به شمار میآید. اما مساله در افغانستان به گونه دیگری است. در این کشور گزینههای به شدت متناقضی مطرح میشود که برآورد پیامدهای آن کاری بس دشوار است. اکثر کشورهای اروپایی خروج سریع از این کشور را ترجیح میدهند و گویی استراتژی آنها «پس از من دنیا چه آب و چه سراب» است. فشارها بر اوباما برای پایان دادن به این عملیات نظامی بیهوده است و سپردن تعیین سرنوشت به افغانهای ناراضی بالا میگیرد. کانادا، هلند، لهستان، استرالیا و بسیاری از کشورهای دیگر نیروهای خود را خارج یا اصل حضورشان را زیر سوال خواهند برد و ایساف تکه تکه میشود و اوباما باید انتخاب کند که یا این جنگ پرهزینه را تنها با همکاری بریتانیا ادامه دهد یا بدون پیروزی مهر پایان بر آن بزند.
هیچ یک از این دو گزینه مطلوب و جذاب نیست و به همین خاطر به احتمال زیاد آمریکا همه تلاشش را البته برای آخرین بار در جهت یافتن راهحلی سازنده به کار خواهد برد. در حال حاضر مساله این نیست که این راهحل و برنامه به سرعت اجرا شود بلکه مساله اصلی دقیق اجرا شدن آن است. همان طور که فرمانده شکست خورده و اخراجی ایساف یعنی ژنرال مک کریستال قبل از کنار گذاشته شدنش گفت این کار امری سهل و ممتنع به حساب میآید. اگر قرار باشد برنامههای مک کریستال ادامه یابد این امر مستلزم افزایش مداوم نیروهای آمریکایی در افغانستان خواهد بود. امروز در افغانستان هنوز هم همه آن فاکتورهایی که از زمان آن «بازی بزرگ» در قرن نوزدهم میان امپراتوری بریتانیا و روسیه جریان داشت، نقشی مهم ایفا میکنند. این مناقشه آن مناقشهای است که تنها در داخل مرزهای افغانستان حل نمیشود. اگر اوباما واقعاً آن رهبر جهانی نجاتدهندهای است که پس از انتخابش به مقام رئیسجمهور آمریکا از او یاد میشد پس باید بتواند بار دیگر کنفرانسی در مورد افغانستان برگزار کند که همه طرفهای ذینفع از جمله روسیه، چین، پاکستان، ایران و حتی به نوعی طالبان و برخی از جنگسالاران در آن حضور داشته باشند.
با توجه به موقعیت فاجعهبار فعلی تنها چنین کنفرانسی است که میتواند راه خروجی برای برونرفت از این وضعیت فلاکت بار پیدا کند. اگر این تلاشها صورت نگیرد آنگاه پیشبینی آینده افغانستان کار دشواری نیست؛ به تدریج و سپس به سرعت همه متحدان آمریکا خود را کنار میکشند و سازمان ملل هم به کارهای خود مشغول میشود و دیر یا زود افغانستان را فراموش میکند. بعد از آن، این کشور به دامان هرج و مرج میافتد و در پایان طالبان به عنوان نجاتدهنده بار دیگر امورات آن کشور را به دست میگیرد. به این ترتیب تاریخ یک بار دیگر گرفتار دوری باطل میشود و خون همه آن قربانیان و همه آن تلاشها به هدر میرود و افغانستان بار دیگر در همان نقطهای قرار میگیرد که در سال 2001 قرار داشت.
6- در عراق و افغانستان مساله فراتر از ایجاد ثبات در دو کشور و جامعه است. مساله اصلی بر سر کل منطقه و حوزههای نفوذ ژئوپولتیک و همین طور بر سر نوعی بازی نهایی برای نقش آمریکا در جهان است. در یک نظر اجمالی میتوان پیشبینی کرد روزی میرسد که آمریکا در همین سالهای آغازین قرن بیست و یکم موقعیت خود را به عنوان یک ابرقدرت در افغانستان و عراق از دست بدهد و این مقام را به چین واگذار کند؛ همان کشوری که در حال حاضر در تمام دنیا به یک «قدرت نرم» معروف است، همان طور که زمانی آمریکا با این ادعا وارد عرصه سیاست جهانی شد. و این امکان نیز وجود دارد که نام باراک اوباما به عنوان رئیسجمهوری در تاریخ ثبت شود که شکست هژمونی آمریکا در جهان را رقم زد. اما در ماهها و سالهای اخیر سایه شوم یک بحران اقتصادی تاریخی هم بر جهان سنگینی میکند؛ بحرانی که ابعاد آن فراتر از آمریکا و نقش او در جهان است. شاید اولویت اصلی همان جنگهای آمریکا در عراق و افغانستان باشد اما سه قدرت بزرگ و متوازن در عرصه سیاست جهانی به دلیل آن بحران، واقعیتهای تلخی را تجربه میکنند. سازمان ملل، ناتو و اتحادیه اروپا در خطری بزرگ قرار دارند و حال زیانهای جانبی این جنگها را به خصوص در خارج از افغانستان به چشم میبینند.
این سه قدرت در هندوکش نشان دادند که نه تنها شایستگی جلوگیری و مداخله در بحرانها را ندارند بلکه تنها هزینهها را افزایش میدهند. اگرچه سازمان ملل برنامه موفق آموزش در افغانستان را کلید زد و توانست وضعیت بهداشت و درمان را بهبود بخشد اما در مورد وظیفه دیگرش یعنی ساخت یک ملت کاملاً شکست خورد. ناتو هم در چارچوب نیروهای ایساف هرگز نتوانست در هیچ نبردی موفق شود و صلحی برقرار کند. نیروهای کشورهای عضو اتحادیه اروپا نیز که حضور کاملی در افغانستان دارند بیش از هر چیز برای منافع ملی خود میجنگند و نه علیه دشمنان افغانستان جدید. همه این دادهها حاصل یک واقعیت تلخ است؛ امروزه در افغانستان همه امیدها برای یافتن راهحلی عاقلانه و فراگیر برای این مشکلات کانونی و اصلی جهانی از بین رفته است. شکست نهادهای جامعه بینالمللی در افغانستان به هر حال برای ترکیب و قالب جهان پیامدها و نتایجی به همراه دارد. پیامد مثبت میتواند این باشد که همه نیروهای شکست خورده به طور مشترک به تجزیه و تحلیل شکست خود بپردازند و با تمام قوا برای تجدید ساختار ناتو، سازمان ملل و همین طور اتحادیه اروپا اقدام کنند اما ظاهراً کسی به این مساله مهم باور ندارد. اما پیامدهای منفی این شکست به مراتب محتملتر است. اعضای آن ائتلاف جهانی در هندوکش نه تنها به یکدیگر نزدیکتر نشدهاند بلکه در واقع فاصلهشان بیشتر شده است.
ابعاد بزرگ این شکاف و جدایی میان آمریکا و اروپا قابل مشاهده است و ابعاد کوچکتر آن را میتوان در روابط میان کشورهای اروپایی دید و در این میان به خصوص آلمان است که با آن نقش ویژه و پیچیده خود در عملیات نظامی منزوی شد و حتی مورد تمسخر جامعه جهانی قرار گرفت. اگر ماموریت افغانستان آن طور که به نظر میآمد پایانی ناخوشایند داشته باشد تمام طرفهای درگیر جنگ به تدریج از یکدیگر فاصله میگیرند و هیچ چشماندازی برای آن کشور و منطقه از خود برجای نمیگذارند و این مساله خسارتی فراگیر و گسترده در سیاست جهانی به شمار میآید. بیتردید مسئولان جنگ افغانستان باید از روشهای فعلی دست بردارند و با آگاهی از وضعیت اسفبار امروز کار روی یافتن راهحلی عاقلانه و عملی را شروع کنند. بیتردید واقعیت زمان به ما حکم میکند کنفرانسی بزرگ و با شرکت فعال همه بازیگران برای یافتن راهحل تشکیل شود.