حسن قاضیمرادی / h_ghazimoradi@yahoo.com
1 بدون اینکه بخواهم به تعریف روشنفکر و گروهبندیهای روشنفکران مبتنی بر مواضع و آرمانهایشان بپردازم، روشنفکر را فردی میشناسم که محور فعالیت نظری و عملی او نقد وضعیت موجود در همه عرصههای زندگی اجتماعی، در نهایت، ار موضع روشنگری و دموکراسیخواهی است. این فعالیت نظری و عملی نقد با هدف تغییر وضعیت موجود هر موضوع اجتماعی انجام میگیرد. اما چنین فعالیتی شامل دو رویکرد اصلی است: رویکرد جستوجوی حقیقت و رویکرد معطوف به قدرت. حقیقت و قدرت دو محور فعالیت روشنفکری را مشخص میکنند. این دو اما در ارتباط باهماند. بنابراین نمیتوان فعالیت جستوجوی حقیقت و کردار معطوف به قدرت را از یکدیگر منفک کرد. او که در جستوجوی حقیقت است به میزانی که حقیقت را به چنگ میآورد، به نوعی از قدرت برخوردار میشود و او که با غامض قدرت درمیآویزد باید به نوعی خود را به حقیقتی متکی کند یا خود را مدعی حقیقتی بشناساند.
جریان روشنفکری ایران، از جمله پیامدهای رسوخ و نفوذ فرهنگ و تمدن نوین غرب در جامعه ما است. در آغاز تکروشنفکرانی پدید آمدند که در پی هر حدی از آشنایی با حقیقت این فرهنگ و تمدن، کموبیش، خود را در تضاد همهجانبهای با واقعیت جامعه سنتی خود یافتند. آنان کوشیدند در پرتو آن فرهنگ و تمدن، در مسیر کشف حقیقت جامعه خود و راه برونرفت از زوالیافتگی آن پیش روند. از همین مرحله آغازین – به تقریب از اوایل سلطنت ناصرالدین شاه – مشخص شد این تک روشنفکران در پیشروی در چنین مسیری با دستگاه زوال یافته حکومت استبدادی و وابستگان آن مواجه شدند؛ دستگاه قدرتی که با توسل به هر شیوهای میکوشید تا مانع پیشروی روشنفکران شود. این موضوع، روشنفکران را با مساله قدرت سیاسی رویاروی کرد و به فعالیت معطوف به قدرت سوق داد. پس در فعالیت روشنفکران ما، از همان آغاز رویکرد جستوجوی حقیقت و رویکرد معطوف به قدرت به هم آمیخت.
2 در رویکرد جستوجوی حقیقت مهمترین مساله، پاسخ دادن به این پرسش است که برای روشنفکر جامعه غیرغربی شناختن جامعهاش چگونه ممکن میشود.
در پاسخ اجمالی به این پرسش باید گفت روشنفکر جامعه غیرغربی از یک سو باید حقیقت فرهنگ و تمدن نوین غرب را در آن حدی بشناسد که، در قدم نخست بتواند جنبههای خاص و عام آن را از یکدیگر جدا کند. نقصان شناخت و ناتوانی در تفکیک جنبههای خاص و عام فرهنگ و تمدن نوین غرب پیامدی جز دنبالهروی و الگوبرداری از این فرهنگ و تمدن ندارد. این دنبالهروی و الگوبرداری نیز هر نتیجهای داشته باشد نقد وضعیت موجود جامعه روشنفکر، نتیجه آن نیست و نمیتواند باشد. اما از سوی دیگر روشنفکر جامعه غیرغربی برای شناخت جامعه خود نیاز دارد که با واقعیت موجود جامعهاش درگیر شود و هر میزان شناخت کسب کرده از فرهنگ و تمدن نوین غرب را با واقعیت جامعهاش و با هدف شناخت خاص آن تلقین دهد. درواقع، شناخت حقیقت جامعه غیرغربی و کشف چگونگی تحول آن در پی تلفیق شناخت عام از فرهنگ و تمدن نوین غرب با شرایط خاص جامعه غیرغربی حاصل میآید. حاصل این تلفیق، شناخت خاص جامعه غیرغربی است.
روشنفکر ایرانی برای تحقق این تلفیق با مشکل اساسی دوسویهای مواجه است: اینکه، از یک سو او برای انجام چنین تلفیقی باید با واقعیت موجود جامعه درگیر شود؛ یعنی باید در متن جامعه قرار گیرد. اما اغلب، حکومتها، روشنفکر را از متن به حاشیه جامعه میرانند و با این کار به او اجازه درگیر شدن با واقعیت موجود جامعه را نمیدهند. از یوس دیگر نیز به صورتهای گوناگون مانع از این میشود که روشنفکران به جنبههای اساسی فرهنگ و تمدن نوین غرب، به جنبههای عام آن، شناخت یابند. چنین حکومتهایی عمدتاً جنبههای تمدنی و نیز جنبههای ظاهری، سطحی و خاص فرهنگ غرب را در جامعه خود اشاعه میدهند. پیامد این وضعیت، در درجه نخست این است که روشنفکر نمیتواند به شناخت مشخص فرهنگ و تمدن نوین غرب دست یابد. دریافتهای او از این فرهنگ، سطحی، پراکنده جزیی و خاص باقی میماند. او وقتی در مقام روشنفکر در حاشیه مانده به اتکای همین دریافتها به سراغ جستوجوی حقیقت یا شناخت در مورد جامعه خودش نیز میرود لزوماً نمیتواند به شناخت مشخص جامعهاش برسد. در این حال، رویکرد جستوجوی حقیقت روشنفکر دو انحراف عمده پیش میآید: آگاهی انتزاعی و حقیقت شخصی.
3 وقتی شناخت روشنفکر از فرهنگ و تمدن نوین غرب به یکسری دریافتهای سطحی، پراکنده، جزیی و خاص از این فرهنگ تقلیل یابد این دریافتها را میتوان «آگاهی» انتزاعی نامید و نه «شناخت» مشخص.
همچنان که اگر او به اتکای همین دریافتها و در عین در حاشیهماندگاش به شناخت جامعه خود رو بیاورد باز هم به دریافتهایی از جامعه خود میرسد که شناخت نیست؛ همان آگاهی انتزاعی است که عمدتاً در پرتو آگاهی انتزاعی از فرهنگ و تمدن غرب به دست میآید. (برای نمونه، آگاهی روشنفکر ایرانی مثلاً از کارگران و سرمایهداران خودمان با واسطه آگاهی انتزاعی از پرولتاریا و بورژوازی اروپای غربی کسب میشود و به همین دلیل انتزاعی میماند.)
روشنفکر ما، در آغاز با فرهنگ و تمدنی آشنا میشود که برای او بیگانه است؛ فرهنگ و تمدنی که اگر در «کلیت»اش شناخته نشود برای روشنفکر عینیت و انضمامیت نمییابد و آگاهی به آن مجرد و انتزاعی میماند. محتوای آگاهی انتزاعی روشنفکر از این فرهنگ و تمدن، خبر یافتن از «چیز»ی است که موضوع شناسایی قرار میگیرد. اما آگاهی فاقد ادراک از چرایی آن «چیز» است. پس، حامل دریافت آن «چیز» در انتزاع آن از زمینه واقعی موجود و متحولش است. این، سخن گفتن از «چیز»ی است که روشنفکر از آن آگاه است بدون اینکه آن را بشناسد. این آگاهی حاصل بازتولید فرهنگ و تمدن غربی در جامعهای غیرغربی و متناسب با ویژگیهای خاص آن نیست. پس، آگاهیای است که در جدایی از واقعیت اجتماعی، کلی و انتزاعی است.
در مورد حقیقت شخصی نیز باید گفت چه بسا، روشنفکر جامعه غیرغربی بکوشد به اتکای هر حد آموختههایش از فرهنگ و تمدن غرب به شناختن واقعیت جامعه خود اقدام کند. این تلاش ممکن است به این صورت باشد که:
1- روشنفکر به اتکای هر حد آموختهاش در نخستین مواجهه با این واقعیتها میتواند به دریافتی از جنبههایی پراکنده از آنها دست یابد.
2- او به اتکای این نخستین دریافتها از فقط جنبههایی پراکنده از واقعیت، از آن جدا میشود و «شناخت» واقعیت را در انکشاف و مکاشفهای درونی پیش میبرد. این مکاشفه درونی تا آنجا ادامه مییابد که روشنفکر با تعمیم دلخواهانه و غیرمنطقی دریافتهای از فقط برخی جنبههای واقعیت به کل آن، به این نتیجه میرسد که به دریافتی کلی از آن رسیده است.
3- او با این دریافت به دلخواه تعمیمیافته و صورت کلییافته به واقعیت باز میگردد و در این حال، دلخواهان آن جنبههایی را که با دریافت کلی او سازگارند به عنوان شواهد و مستندات دریافت کلی خود مورد تاکید و بررسی قرار میدهد و آن جنبههایی را که با دریافت کلیاش ناسازگار است جنبههای استثنایی یا تصادفی واقعیت قلمداد میکند، کنار میگذارد یا نادیده میگیرد.
4- دریافت شخصی خود را از واقعیت که به اتکای تعمیم و انتخاب دلخواسته فقط جنبههایی از آن انجام گرفته همچون حقیقت عام آن واقعیت اعلام میکند. این روند رسیدن به حقیقتی است که باید آن را «حقیقت شخصی» خواند.
حقیقت شخصی – به این اعتبار که به هر حال به جنبههایی از واقعیت متکی است – وجهی از شناخت آن را در خود دارد. اما این حقیقت به همین دلیل، یکپارچگی آن را نقض و آن را چندپاره کرده و فقط به اجزایی از آن توجه میکند. در این روند، روشنفکر به تعمیمهای دلخواسته نسبت به برخی جنبههای واقعیت اقدام کرده و اهمیت برخی جنبههای واقعیت را نسبت به برخی دیگر، ارادهگرایانه، کم یا زیاد میکند. به همین دلیل، این حقیقت از عینیت و عمومیت کافی برخوردار نیست تا مورد توافق عمومی قرار گیرد.
حقیقت شخصی، اعتقاد یا استنباط شخصی است که از تحلیل واقعیت یکپارچه و به اتکای نظریه یا تئوری عام حاصل نمیآید. به سخن دیگر، حقیقت شخصی، پیامد تحلیل مشخص از شرایط مشخص نیست. بلکه بیشتر حاصل تحلیل انتزاعی از واقعیتی مشخص و در عین حال چندپاره و گزینشی است. به همین دلیل این حقیقت از انسجام درونی برخوردار نیست. چرا که بیشتر به یک «سرهم بندی» یا «کلاژ» نظری میماند؛ «کلاژ»ی که اجزای آن در هماهنگی و سازگاری نیستند.
هر حقیقت عمومی و فراگیر، در ارتباط با هر حوزهای از واقعیت، حلقهای از زنجیره حقایقی است که هر حلقه در پیوند با حلقه دیگر است. این در حالی است که حقیقت شخصی حلقهای تک افتاده است. این ویژگی حقیقت شخصی حتی ممکن است همچون ارزش آن تلقی شود. اینکه روشنفکر بخواهد به هر طریقی «چیزی»ی بگوید که دیگران نگفتهاند. به سخن دیگر، اگر روشنفکر میراثداری است که به نقد میراث خود میپردازد، روشنفکر متکی به حقیقت شخصی میراثداری خود را نفی میکند و به همین دلیل نمیتواند به گفتوگوی انتقادی با متفکران و اندیشمندان پیش از خود و همزمان با خود بپردازد.
4 اما رویکرد معطوف به قدرت روشنفکران در دو جهت عمل میکند.
اول اینکه در موضوع قدرت، تعاملی میان حکومت و روشنفکران برای نمونه، درخصوص تحت نظارت قرار گرفتن قدرت سیاسی، تغییر مسالمتآمیز حکومتگران، تثبیت حق مردم در تعیین سرنوشت سیاسی خود، مقابله با گسترش خشونت سیاسی و... وجود دارد. هدف از چنین تعامل دموکراتیکی نیز در چگونگی توزیع قدرت در جامعه است.
دوم اینکه به تجربه تاریخی، اغلب با راندن روشنفکران به حاشیه جامعه هر تعاملی با آن را در موضوع قدرت ناممکن میشود. این نارضایتیای را در روشنفکران ایجاد میکند و موجب میشود آنان رویکرد معطوف به قدرت در فعالیت خود را بر محور جدایی از رویارویی با آن درک و دنبال کنند. این وضع انحرافی در فعالیت معطوف به قدرت در برخی روشنفکران ایجاد میکند که میتوان از آن به «آمریتطلبی» یاد کرد.
روشنفکر آمریتطلب، فردی است که حل تضادها و تعارضات سیاسی و اجتماعی را فقط از طریق به کار بردن «قدرت» ممکن میداند. چنین روشنفکرانی در حل این تضادها و تعارضها و ایجاد تغییرات عمده به زور و کاربرد آن در رابطه آمریت / تبعیت اهمیت میدهند. در این حال دیگر فرقی نمیکند که روشنفکر آمریتطلب در جایگاه امر قرار دارد یا در مرتبه پیرو و تابع. هر روشنفکری که، از جمله به علت فقدان هویت فردی منسجم، مستقل، آگاه و مقتدر، خود را در پناه «اقتدار» جمع قرار میدهد یا خود را به آمرانگی فردی میسپارد که به عنوان مرجع قدرت خویش میپذیرد، آمریتطلب است. همچنان که همه روشنفکرانی که خود را نسبت به دیگران در موضع آمرانگی قرار میدهند آمریتطلبند. جلوه خاص و شایع این خود را در موضع آمرانگی قرار دادن، ایجاد رابطه مراد / مرید یا رابطه نوچهپرورانه با کسانی است که آمریت روشنفکر را میپذیرند.
5 «نقد»، مفاهمه و روشنفکری است؛ مفاهمه و روشنگری در مورد حقیقت و شناخت. نقد تحقیق و پرسشگری در مورد امکانات و ظرفیتها و نیز محدودیتهای تجربه و شناخت دیگری است؛ تحقیق و پرسشگری اینکه تجربه و شناخت دیگری چرا و چگونه متحقق شده است. پس، نقد بیان موضعگیری نسبت به این تجربه و شناخت نیست. بلکه، نقد تبیین چرایی و چگونگی آن، یعنی روشنگری در مورد خاستگاه و مبانی آن، به منظور تعیین امکانها و محدودیتهای آن است. نقد، اقدام در جهت رفع محدودیتهای تجربه و شناخت دیگری و اعتلای ظرفیتها و امکانهای آن است. نقد، توامان رفع کردن و اعتلا دادن است. چنین که باشد نقد ربطی به موضعگیری دوانگارانه رد کردن / تصدیق کردن ندارد. از این رو نقد، در درجه نخست، بصیرت است، بصیرت رازگشایی یا بازگشایی به معنای چندپاره کردن تجربه و شناخت دیگری و هر پاره را جدا از پارههای دیگر بررسی کردن و نتیجه را به کل تجربه و شناخت دیگری تعمیم دادن نیست.
نقد شیوه شناخت است. اما رازگشایی و بازگشایی تجربه و شناخت دیگری در فضای مشترک رابطه با او انجام میگیرد. در این فضای مشترک است که رد و رفع محدودیتهای تجربه و شناخت دیگری همراه میشود با تصدیق و اعتلای امکانها و ظرفیتهای آن. از این رو میتوان گفت که نقد در ذات خود گفتوگویانه است. همچنان که میتوان تاکید کرد گفتوگو، در اساس شیوه تفکر انتقادی است. به علاوه باید تاکید کرد فردی میتواند در فضای مشترک رابطه به نقد منصفانه و توام با همدلی، تجربه و شناخت دیگری بپردازد که از امکان بالقوه و بالفعل خود انتقادی – یعنی انتقاد از خود – در مورد تجربه و شناخت خویشتن برخوردار باشد. نقد هم با رویکرد جستجوی حقیقت درمیآمیزد و هم با رویکرد معطوف به قدرت. از این رو یکی از فعالیتهای مهم روشنفکران متکی به آگاهی انتزاعی و حقیقت شخصی یا آمریتطلب انتقاد کردن است. اما پرسش این است که انتقاد کردن در میان این گروه از روشنفکران چه نسبتی دارد با نقد!
روشنفکران متکی به آگاهی انتزاعی، به ویژه که آگاهی انتزاعیشان و کلیشهای باشد و نیز روشنفکران متکی به حقایق شخصی در انتقاد از نوشتهها یا گفتههای دیگری، عموماً این نوشتهها و گفتهها را با اصول و مولفههای آگاهی انتزاعی یا حقایق شخصی خویش – و نه با واقعیت – میسنجند. در عین حال اگر اینان به واقعیت نیز توجه میکنند که مورد تائید نظرشان است و از آنها میتوانند در جهت باطل اعلام کردن نظر دیگری استفاده کنند. چنین روشنفکرانی آرا و اندیشههای دیگری را در صورتی که با آگاهی انتزاعی و حقیقت شخصیشان منطبق نباشد همچون انحراف، تجدیدنظرطلبی، نافهمی، فریبکاری و... کشف و به باور خود، افشا میکنند. اینان نقد را با افشاگری یکسان میگیرند. این افشاگری واکنشهایی را در آنان برمیانگیزد که از خردهگیری و سرزنش شروع میشود و تا محکوم کردن، برچسب زدن و توطئهگری پیش میرود.
چنین روشنفکری به محض اینکه دریابد دیگری با اصول و مولفههای معتقداتش توافق ندارد به احساس درونی جدایی با او میرسد. از نظر او هر دیگری که با معتقدات و حقایق شخصی او مخالف باشد، درواقع، هویت او را طرد و انکار میکند. این احساس، شدیدتر از همه، برای روشنفکری مطرح میشود که خود را با حقایق شخصیاش میشناسد و میشناساند. اما روشنفکر متکی به آگاهی انتزاعی یا حقیقت شخصی هرگز خود را با مخاطره نقد درگیر نمیکند. او با پرخاشگری، ناسزاگویی و برچسبزنی هرگونه ارتباط با منتقدان خود را ناممکن میکند. در ناممکنی ارتباط نیز نقد است که محال میشود. چنین روشنفکرانی، به درستی، میدانند نمیتوانند به اتکای آگاهی انتزاعی یا حقایق شخصی خود به گفتوگوی انتقادی بپردازند. پس با توسل به چنین ترفندهایی هرگونه رابطه با منتقدان خود را به بنبست میکشانند.
به علاوه چنین روشنفکرانی از هرگونه انتقاد کردن از خود نیز گریزاناند. «اشتباه کردم» موضعی است که هرگز از چنین روشنفکری شنیده نمیشود. علت اصلی این امر، یکسان گرفتن آگاهی انتزاعی و به ویژه، حقیقت شخصی با هویت خویش است. روشنفکر آمریتطلبی که در جایگاه آمر قرار میگیرد فردی است که در ارتباط با دیگران، خود را در مرکز توجه میخواهد. در مرکز توجه قرار داشتن به او احساس برتری و اعتبار میدهد. او انتقاد هر منتقدی را همچون ابزار وجود او در برابر خود میفهمد. از نظر او این ابزار وجود به معنای تلاش برای همتایی با او است؛ آنچه برای او غیرقابل تحمل است، چنین روشنفکری ابزار وجود دیگری در برابر خود را فقط با حق «پرسیدن» به رسمیت میشناسد و نه حق انتقاد کردن. روشنفکر آمریتطلبی که در جایگاه پیرو قرار دارد نیز هیچگونه انتقادی را نسبت به آنچه از مرجع اقتدار خود پذیرفته برنمیتابد. از نظر چنین روشنفکری هرگونه سکوت در برابر چنین انتقاداتی به معنی تسلیمطلبی او و از دست دادن حس همهویتی با مرجع اقتدارش است. پس او به هر انتقادی از مرجع اقتدار خود فقط با خشونت پاسخ میدهد.
در عین حال، باید بر این نکته تاکید کنم که روشنفکر آمریتطلب، چه در مقام آمر و چه در جایگاه پیرو، به واکنش انتقادی نسبت به گفتهها و نوشتههای دیگران میپردازد. اما برای چنین روشنفکری انتقاد از دیگران همچون تلاش برای سلطه بر آنان است. در این رویکرد انتقادی، او اندیشه و کلام را همچون ابزار غلبه بر دیگری به کار میگیرد.