به گزارش فارس، پایگاه خبری- تحلیلی "اینکانونینت هیستوری " (Inconvenient History)، در مقالهای نوشته "جوزف بیشاپ " (Joseph Bishop) مینویسد: هر چه جدی تر به مطالعه تاریخ، به ویژه جنگ جهانی دوم بپردازیم، در می یابیم که بین آنچه عموم باور دارند و آنچه در حقیقت رخ داده است، تناقض آشکاری وجود دارد. شاید دلیل این باشد که کتابخوانان، نه تنها در امریکا که در همه جهان، در حال کمتر شدن هستند؛ چرا که تلویزیون و فیلم های سینمایی پر بیننده کلیتی از اطلاعات و نظرات را به آنها منتقل می کند. این در حالی است که هزینه های هنگفتی برای پژوهش در این موضوع اختصاص یافته و کتاب های خوب بسیاری نیز در این زمینه منتشر شده است. مسئله اینجاست که آنچه بر پرده ی سینما و صفحه ی تلویزیون ظاهر می شود متفاوت از آن چیزی است که از پژوهش ها به دست آمده است.
برنامه های پر بیننده به ظاهر مستند تلویزیون افسانه ها و دروغهایی درباره جنگ جهانی دوم به مخاطبان تحویل می دهند؛ و گویا حقیقت محض و بهترین تفسیر از وقایع همانی است که آنها می گویند. برای مثال، سرهنگ اولیور نورث Oliver North ، یکی از چهره های اسبق و سرشناس کاخ سفید، بارها در شبکه تاریخ و دیگر شبکه ها ظاهر شد و علل واقعی به کار گیری سلاح هسته ای به دست ایالات متحده را تبیین کرد. در نظر او ایالات متحده به دو دلیل از سلاح هسته ای استفاده کرد : اول وادار کردن ژاپن به تسلیم شدن و دوم جلوگیری از حملات نظامی بعدی امریکا به ژاپن. بنا بر سخنان وی سلاح هسته ای از نابود شدن افراد بی شماری- که معمولاً یک میلیون نفر برآورد می کنند- جلوگیری کرد. در نگاه او این کار اگر قهرمانانه نباشد حداقل سیاستمدارانه بود! اولین بار دولت ترومن و بسیاری از روزنامه های پر تیراژ و رسانه های رادیویی به صورتی غرض ورزانه و نسنجیده و در همان روزهای پایانی جنگ جهانی دوم، این افسانه را در گوش امریکایی ها و دیگر افراد جهان خواندند. عموم مردم امریکا, قاعدتاً به دولت و گفته هایش اعتماد کردند و در آن زمان هیچ کس در صحت این تبلیغات خلاف واقع تردید نکرد. در سال های بعد انتقادهایی سر برآورد ولی عموم مردم آنها را نپذیرفتند.
با اینکه نزدیک پنجاه سال از ساخت افسانه نجات جان انسانها می گذرد ولی این افسانه در نظر عموم هنوز به قوت خود باقی است. یک نمونه خوب برای نشان دادن پایایی این دست افسانه ها همان جنجالی است که در سالهای 1994 و 1995 در نمایشگاه اینولاگِی'Enola Gay در اسمیت سونیان Smithsonian شهر واشنگتن رخ داد؛ آنگاه که گروهی به محض شنیدن چیزی جز همان افسانه میهن پرستانه که سلاح هسته ای به کار گرفته نشد مگر برای پایان دادن به جنگ و نجات جان انسانها، بر آن خشم گرفتند.
حقیقت این است که از منظر نظامی، الزامی برای بمباران هسته ای ژاپن نبود. و تصمیم برای به کارگیری آن ابداً ربطی به ژاپن نداشت. امریکا با این کار، بیشتر می خواست قدرت نظامی و تاثیرش بر اوضاع جهان را به نمایش بگذارد.
دنبال کردن سیر تکامل چنین داستان رقت انگیزی، از جنبه های بی شماری سودمند خواهد بود. این افسانه در آغاز جنگ جهانی دوم شکل گرفت؛ آنگاه که فرانکلین روزولت پذیرفت که با یکی از دانشمندان بزرگ زمان به نام آلبرت انیشتین دیداری داشته باشد. در آن دیدار انیشتین از برنامه ساخت سلاحی بسیار قوی به دست آلمان های نازی ابراز نگرانی کرد؛ بمبی که تنها با یک انفجار می تواند شهر بزرگی را با خاک یکسان کند؛ او اذعان کرد که اگر امریکا نتواند قبل از آلمان به آن فناوری دست یابد جنگ را به آلمان می بازد. فرانکلین روزولت پذیرفت و پروژه منهتن را در دستور کار خود قرار داد؛ پروژه ای برای ساخت بمب هسته ای.
انیشتین سرپرست گروهی از فیزیکدانان شد که بسیاری از آنها یا یهودی بودند یا کمونیست. بسیاری از این افراد یا عضو گروه های کمونیستی اروپا و امریکا بودند یا پیش تر در آنها حضور داشتند. این افراد پناهندگانی بودند که برای گریز از بازداشت شدن و دیگر اقدامات امنیتی که با حمایت آلمان ها در اروپا شکل می گرفت به آغوش امریکا پناه بردند و در آنجا اجازه ی اقامت گرفتند.
تردیدی نیست که آنها همگی از آلمان نازی کینه به دل داشتند و قصدشان این بود که آلمان یا کشورهای اروپایی تحت کنترل آنرا بمباران هسته ای کنند. این دستور کار سرّی و سیاسی بر سیاستمداران اصلی امریکا و همچنین سیاست گذاری شان اثر گذاشت.
ایالات متحده میلیاردها دلار صرف تحقیقات پروژه ی منتهن کرد و این پروژه در اوایل تابستان 1945 تقریباً به پایان رسید. در تاریخ نگاری رسمی قضایا کمی دگرگونه است. به نژاد و گرایش سیاسی اکثریت فیزیکدانان درگیر در پروژه ی منتهن هیچ اشاره ای نمی شود و همواره چنین می شنویم که عمل آنها تنها از روی علاقه به کمک به امریکا برای دفع خطر سر چشمه گرفته از آلمان نازی بوده است. و از این جهت سلاح اتمی را ساخته اند که امریکا بتواند در مواجهه با این خطر احتمالی حرفی برای گفتن داشته باشد.
با وجود این، وقایع آنگونه که انتظارش را داشتند پیش نرفت. قبل از تکمیل بمب هسته ای جنگ در اروپا پایان گرفت، بنا براین فکر استفاده از سلاح هسته ای در اروپا از سر بیرون رفت. در ماه می 1945 پایان جنگ را در اروپا جشن گرفتند و این در حالی است که اولین انفجار آزمایشی هسته ای تقریباً در اواسط جولای اتفاق افتاد. متفقانِ پیروز در شهر پوتس دام آلمان گرد هم آمده بودند و به بررسی وضعیت اروپای پس از جنگ پرداختند قصدشان این بود که تصمیم نهایی را بگیرند و سرنوشت جهان را رقم بزنند. در این گردهمایی فقط به موضوع اروپا پرداختند و این در حالی بود که جنگ هنوز در منطقه اقیانوس آرام در جریان بود؛ بنا بر این تنها همان منطقه بود که می توانست هدف بمب هسته ای قرار بگیرد.
در خط سیر افسانه بمب هسته ای به این نکته بر می خوریم که ژاپنی ها لجوجانه از تسلیم شدن امتناع می کردند، چرا که افسار ژاپنی ها به دست جرگه ای افراطی و نظامی بود که خواستار مبارزه ملت تا آخرین جزیره و تا آخرین نفر بود. پس حمله نیروهای امریکایی به خاک ژاپن برای پایان دادن به جنگ ضروری بوده است. تخمین می زنند که در این نبردها که اگر نگوییم چند سال، حداقل چند ماه طول می کشیده، نزدیک یک میلیون انسان جان خود را از دست می دادند. امروز کاملاً بر مورخان و پژوهشگران روشن شده است که در آمادگی ژاپن برای تسلیم شدن نمی توان تردید نمود. چرا که در آن زمان ژاپن در حال جستن راهی برای گفتگوی صلح با امریکا از طریق فرستادن دیپلمات هایش به واتیکان، پرتقال، سوئد و مسکو بود.
در این راستا امپراطور ژاپن در اقدامی غیرمنتظرانه به شوروی پیام فرستاد تا با نماینده رسمی او پرنس کونویه Prince Konoye دیدارکنند تا به فرآیند تسلیم شدن رسمیت بخشد. ایلات متحده پیغام های دیپلماتیک ژاپن را دریافت و تحلیل می کرد و به خوبی از این اقدامت صلح جویانه و همچنین وضع فجیع ژاپن آگاهی داشت. روشن است که ژاپن به دلیل بمباران های استراتژیک و محاصره دریایی کاملاً در شکست به سر می برد و بنا بر این در حال یافتن راهی برای برون رفت از آن وضعیت بود. ارتش امریکا با انجام مطالعات امنیتی و سری استراتژیک دریافت که ژاپن تا چند ماه دیگر تسلیم می شود و الزامی برای آغاز نبردی دیگر با آن کشور وجود ندارد. همچنین وجود اندک هدف هایی برای حمله نشانگر این بود که ژاپن به پایان خط رسیده و تنها همان محاصره دریایی می تواند به تسلیم شدن آن کشور بیانجامد. ارتباط ژاپن با نیروهایی که در خاک آسیا داشت قطع شده بود و بنا بر این نمی توانست به نیروی کمکی و پشتیبان دل خوش کند. ذخایر غذایی آنها کاملاً ته کشیده بود و از ظرفیت های صنعتی شان نیز تقریباً چیزی باقی نمانده بود و روز به روز به دلیل بمباران های مکرر نیروهای هوایی امریکا در حال نابود شدن بود.
با این که در حالت طبیعی گزارشات اطلاعاتی کاملاً سرّی است، حقیقت این است که امریکا پیغام های سرّی ژاپن را رمز گشایی می کرد و به خوبی می دانست که وضعیت داخلی آن کشور و ارتباطات بین المللی اش در چه وضعیتی به سر می برد. عموم امریکایی ها بر این عقیده بودند که ژاپن هنوز قدرت خویش را حفظ کرده بود و بنا داشت تا چند سال دیگر هم به جنگیدن ادامه دهد. در نظر آنها ژاپن هم این تصمیم ویرانگر و هم ادوات آن را داشت که در برابر حملات از خود دفاع کند.
تسلیم بی قید و شرط یکی از شرایط صلح بود که بر سر زبان ها افتاده بود. این اصطلاح در اسناد رسمی و سیاسی امریکا نیامده بود و شکل گیری اش از آن زمان آغاز شد که فرانکلین روزولت چندی بعد از پیرل هاربور Pearl Harbor در سخنرانی اش در سال 1941 آنرا به کار برد. پندار امریکایی ها این بود که متحدان می بایست بدون هیچ گونه پیش شرطی کاملاً تسلیم متفقان شوند. در نگاه عموم کاملاً می شد حس رضایت را دید، ولی رهبران نظامی به سرعت دریافتند که این امر تنها مقاومت بیشتر و ادامه کماکان جنگ را در پی دارد. در این صورت شمار تلفات امریکا بی جهت افزایش می یافت و سرمایه ملی هنگفتی نیز صرف آن می شد.
در اواخر 1944 رهبران سیاسی و نظامی امریکا به رئیس جمهوری توصیه کردند که شرایط تسلیم شدن ژاپن را تدوین نماید و تبصره ای در آن بگنجاند که بر اساس آن امپراطور همچنان بر جای خود باقی بماند. نمایندگان صلح فرستاده شده از سوی ژاپن، پیام های سرّی رهگیری و رمز گشایی شده و گزارش های اطلاعاتی، همه خبر از آن داشتند که ژاپنی ها تقریباً هر گونه شرایطی را از طرف پیروز می پذیرند مگر آنچه به جایگاه امپراطور بر می گردد؛ چرا که در نگاه ژاپنی ها امپراطور و وجود او به لحاظ مادی، معنوی و فرهنگی برای بقای ژاپن حیاتی است. همچنین به راحتی می شد دریافت که اولاً ژاپن بدون چنین تبصره ای هرگز تسلیم نخواهد شد و ثانیاً امریکا برای آنکه بتواند دست از نبرد کشیدن را تحقق بخشد، همکاری بین دو کشور را بعد از جنگ تضمین کند و به گونه ای سامان مند خاک ژاپن را به تصرف در آورد، به شخص امپراطور نیازمند است.
ترومن این را پذیرفت و بنا بر این در پیش نویس بیانیه ی پوتس دام Potsdam Declaration در سال 1945 چنین تبصره ای گنجانده شد. ولی به اصرار بیرن پیش از آنکه بیانیه را به ژاپن بفرستند این تبصره را حذف کردند. بیرنز Byrnes نمی خواست که در آن زمان جنگ به پایان برسد. سیاست او بر ادامه جنگ استوار بود؛ جنگ تا زمانی که امریکا فرصتی بیاید که به خونین ترین و اثر گذارترین شکل ممکن دو بمب خود را منفجر کند و با این کارش اثری روانی بر روس ها بگذارد. دست آخر صلح مشروط به وقوع پیوست و پذیرفتند که میکادو Mikado بر تخت امپراطوری باقی بماند و هیروهیتو Hirohito در پیغام رادیویی بی سابقه اش در سال 1945 فرمان تسلیم مردم ژاپن را صادر کرد و به امریکا اجازه داد تا به اهدافش در ژاپن دست یابد. چیزی که اگر نگوییم غیر ممکن، بسیار مشکل می نمود این بود که امپراطور خلع و در دادگاه نظامی محاکمه شود.
بسیاری از افراد یکصدا با هم به ترومن توصیه کردند که بمب هسته ای را به کار نگیرد، به ژاپن حمله نکند و با توجه به اهداف جنگی امریکا سیاست تسلیم بدون شرط را به گونه ای که ژاپنی ها آن را قبول کنند، تعدیل بخشد؛ از جمله این افراد می توان به این نام ها اشاره کرد: فرماندهان ارتش امریکا، مارشال Marshall ، آیزنهاور Eisenhower و مک آرتور MacArthur ، فرماندهان نیروی هوایی امریکا، لی می Le May ، اسپاتز Spaatz و آرنولد Arnold ، دریاداران نیروی دریایی امریکا، نی میتز Nimitz ، لی هی Leahy و کینگ King ، وزیر نیروی دریایی، فورستال Forrestal ، وزیر جنگ، استیمسون Stimson ، وزیر امور خارجه، استتینیوس Stettinius و جانشین وزیر امور خارجه، گرو Grew. چنین نظراتی می توانست رئیس جمهوری را کاملاً قانع کند ولی تاثیر بی اندازه جیمی اف بیرنز Jimmy F. Byrnes بر ترومن نظر وی را تغییر نداد و سیاست امریکا را در مسیری سخت انداخت.
ژنرال آیزنهاور با عباراتی همچون غیر ضروری و وحشتناک، پیش از انفجار های هسته ای نگرانی خود را از این موضوع ابراز کرده بود. با توجه به پیشینه تاریخی و اقدامات وی یک چنین رویکرد اخلاق گرایانه ای نسبت به بمب هسته ای بسیار جالب می نمایاند. بمباران کامل و آتش افروزانه شهرهای آلمان که جان چندصد هزار غیر نظامی را گرفت، زیر نظر همین فرد انجام شد؛ همان کسی که در اوایل دوران پس از جنگ کنوانسیون ژنو را زیر پا گذاشت و باعث شد که تعداد بی شماری از اسرای جنگی باقی مانده در اردوگاه های غربی به دلیل نرسیدن غذا، امکانات پزشکی و نبود سرپناه مناسب جان خود را از دست بدهند.
اگر بخواهیم علت این تغییر سیاست را توضیح بدهیم باید ریشه های آنرا در انحرافات دیپلماتیک بکاویم. ترومن در اواسط 1945 بیرنز را وزیر امور خارجه خود کرد. بیرنز مشاور روزولت نیز بود از سالها پیش رفاقت صمیمانه ای با ترومن داشت و با مشورت های او بود که ترومن وارد عرصه سیاست شد. او هم از لحاظ شخصی و هم از لحاظ سیاسی ترومن را زیر بال و پر خود گرفت و بر پیروزی او اثر گذاشت. حتی می گویند ترومن در نگاه بیرنز آدم بی کفایت و نه چندان باهوشی می نمود. در انتخابات سال 1944 در حالی که انتظار می رفت بیرنز نامزد معاونت ریاست جمهوری امریکا شود، ترومن به گونه ای کاملاً تصادفی این عنوان را از آن خود کرد. زمانی که فرانکلین روزولت در اوایل سال 1945 فوت کرد او که جانشین رئیس جمهوری بود به ریاست جمهوری رسید. وجود ترومن سراسر آکنده از شک و هراس بود و آنچنان سر در گم شده بود که به سوی دوست و مشاور دیرین اش بیرنز رفت تا در مسائل مربوط به سیاست گذاری راهنمای او باشد. این دو نفر به یاد روزهای شاد گذشته فضای دوستانه ای بین خودشان ایجاد کردند که فراتر از مناسبات و سیایت های حزبی بود. بی شک ترومن احساس می کرد که زیر دین سنگین بیرنز قرار دارد و همچنین به مشاوره های او نیازمند است. بنا بر آنچه گفته شد تاثیر بی حد و حتی سرنوشت ساز بیرنز در آن دوره اصلاً جای شگفتی ندارد.
انگیزه ها و برنامه های بیرنز هم جنبه ی شخصی و هم جنبه سیاسی داشت. وی در زمان برگزاری گردهمایی یالتا Yalta که هدف آن توافق با روس ها بود نقش مهره اصلی روزولت و سخنگوی گردهمایی را ایفا کرد و پس از بازگشت به امریکا در مقام دفاع از آن توافقات صورت گرفته برآمد و پنداشت که آن سیاست، بسیار خوب و اجرا شدنی است. در حقیقت می توان گفت که اعتبار سیاسی و شخصی وی کاملاً با آن توافقات درهم تنیده شد و به تدریج روشن شد که آن توافقات آن قدرها هم برای جهان مفید نبود و بیشتر به نفع شوروی تمام می شد تا امریکا. شرایط و توافقات این معاهده مبهم بود و می شد تفاسیر گوناگونی را از آن برداشت کرد. بنا بر این گمان می رفت روس ها آنگونه که می خواستند آنرا تفسیر کنند و مطابق با اهداف شخصی شان به آن عمل نمایند. و همین می توانست شخصیت بیرنز را تخریب کند. این توافقات از منظر سیاسی برای امریکا و از منظر شخصی برای بیرنز، فاجعه آفرین بود. در 1945 رهبران امریکا کاملاً به این نتیجه رسیدند که برقراری ارتباط و توافق با روسیه کار بسیار مشکلی است. روس ها در آن زمان در حال منطبق کردن اروپا با خواسته ها و برنامه های خودشان بودند و برای آسیا نیز همین برنامه را در سر داشتند. به ویژه پس از اعلام پیش از انتظار جنگ علیه ژاپن و حمله ی قریب الوقوع ارتش سرخ به منچوریا Manchuria بر انجام این کار مصرتر شدند.
تکمیل ابر سلاح جدید امریکا نوید وجود راه دیگری برای حل این مسائل بود. گمان می رفت که شاید روس ها تحت تاثیر آن قرار بگیرند؛ ولی برای نیل به این هدف نیاز به اعمال این شرایط بود: اولاً بمب حتماً منفجر شود؛ ثانیاً حتماً در یک نبرد از آن استفاده شود؛ ثالثاً باید به گونه اسف بار آنرا به کار بگیرند؛ و رابعاً تنها با انفجار از پیش تعیین نشده، آن هم روی یک شهر بزرگ می توان به حداکثر تاثیر تکان دهنده ی آن رسید. انفجار بمب هسته ای بیش از آنکه نظامی باشد، سیاسی بود و امریکا می پنداشت که با این کار می تواند سیاست های روسیه در قبال اروپا و امریکا را بیشتر مهار کند. رهبران امریکا با این کار می توانستند چماق در دست بگیرند و روسیه را مهار کنند و به اهداف جهانی شان دست یابند. این اصلی ترین دلیل بیرنز در سیاست گذاری خارجی امریکا بود که ترومن نیز آنرا پذیرفت.
گردهمایی پوتس دام که قرار بود با حضور سه کشور امریکا، روسیه و انگلیس برگزار شود به بعد از اعلام نتایج آزمایش هسته ای امریکا موکول شد. اگر نتایج موفقیت آمیز بود، امریکا عنوان صاحب ابر سلاح را از آن خود می کرد. در غیر این صورت باید به سیاست آشتی جویانه و روند توافق با روس ها ادامه می داد. گزارشات به سرعت دریافت شد و نتایج از آنچه انتظار می رفت فراتر بود. ترومن به سرعت سیاست سخت گیرانه ای نسبت به روسیه اتخاذ کرد و در تصمیم نهایی اش بر آن شد تا بمب هسته ای را بر سر ژاپن بریزد. آنگاه که این تصمیم را گرفت به هیچ چیز توجه نکرد: احتمال تسلیم ژاپن، مرگ انسانها، مسائل اخلاقی و انسانی و حتی توصیه متفق القول رهبران نظامی و سیاسی امریکا مبنی بر استفاده نکردن از سلاح هسته ای و پذیرش صلح با ژاپن. استفاده از بمب هسته ای به دردناک ترین شکل ممکن، صورت سیاست چماق و هویج را داشت؛ و امریکا این سیاست را در برابر همان ابر قدرت نو پا که می توانست موقعیت امریکا را در مناسبات جهانی به خطر بیندازد، به کار بست. "ما این فناوری را به شما می دهیم، اگر ... " حکم هویج را داشت و "یا همکاری کنید یا ... " حکم چماق را.
وقایع اسف باری در هم پیچید. دو شهر ژاپن را بمباران کردند و در هر یک از این شهرها نزدیک یکصد و پنجاه هزار نفر جان باختند- این رقم حاصل جمع کشته شدگان با اشعه رادیو اکتیو، مجروحان و غیره می باشد. بمب هسته ای ژاپن را مجبور به تسلیم نکرد، چرا که ژاپن ماه ها پیش از آن خو رابرای تسلیم شدن آماده کرده بود و اگرچه امریکا این حقیقت را می دانست ولی چشمش را بر روی آن بست. انفجار بمب ها زمان جنگ را کوتاه نکرد؛ اگر نگوییم ماه ها حداقل چند هفته بیش از آنچه نیاز بود جنگ به طول انجامید. جان انسان ها نه تنها حفظ نشد، بلکه گرفته شد. چند صد هزار انسان جان باختند تا امریکا بتواند برتری و اثر گذاری اش را به اتحاد جماهیر شوروی بفهماند. مضحک این که ابداً به آنچه انتظار داشت نرسید چرا که تاثیر روانی اش بر روسی ها بسیار محدود بود؛ آنها کماکان همان خط مشی سیاسی سابق را در اروپا پی گرفتند؛ به اهدافشان در آسیا دست یافتند؛ و بیشتر نقاط جهان را زیر سلطه خود کشیدند. روس ها به جای آنکه مهار شوند نامطمئن تر و دریده تر شدند و آنگاه بود که جهان به دو قطب اصلی تقسیم شد و به محلی برای نبرد بر سر بدست آوردن تسلیحات بسیار گران قیمت و خطرناک تبدیل شد. و آتش جنگ سرد شروع به زبانه کشیدن کرد.
این ماجرا جنبه های جالب بسیاری دارد که می تواند مورد پژوهش و بررسی های عمیق قرار بگیرد.
فیزیکدانان یهودی در مقابل استفاده از بمب هسته ای از خود مقاومت نشان دادند و از این رو به ترومن اعتراض نمودند. نگاه نژاد براندازانه آنها به آلمان پس از آنکه معلوم گشت که هدف بمب اروپا نیست بلکه آسیاست به رویکردی اخلاقی تر و انسان دوستانه تر بدل گشت. پس این فیزیکدانان ترومن را مجبور کردند که سلاح هسته ای و تکنولوژی آن را در اختیار جهانیان قرار بدهد؛ بارز ترین مصداق این کار دادن تکنولوژی این سلاح به شوروی بود. هدف فیزیکدانان از طرح این موضوع کاهش تنش و رسیدن به صلح و آشتی جامعه جهانی آرمانی بود؛ ولی ترومن توصیه آنها را جدی نگرفت و از آن تبعیت نکرد. بعدها فاش شد که چند تن از این افراد در نقش جاسوس، این تکنولوژی را به روس ها انتقال داده اند و از این رو روسیه خود توانست بمب هسته ای بسازد. با این کارشان در هراسی هسته ای فرو رفت که چند دهه به طول انجامید و همین امر جهان را به لبه پرتگاه نابودی کشاند. نزدیک به هزاران سلاح هسته ای در جهان ساخته شد. آن هراس امروز هم پا بر جاست و قطعاً خطر استفاده از سلاح هسته ای در جهان امروز بسیار بیشتر از دوره تنش های بین المللی جنگ سرد است؛ چرا که دانشمندان هسته ای راحت تر و با تمایل بیشتر می توانند راز رسیدن به این تکنولوژی را به دیگران بفروشند و از این رو تکنولوژی ساخت سلاح هسته ای به دست کشورهای کوچک و نا امن افتاده است.
جدا کردن حقوق بین المللی و حقوق نظامی بی شک نادرست است. به قصد هدف قرار دادن غیر نظامیان و همچنین استفاده از سلاح های سمی که اشعه رادیو اکتیو نیز قطعاً از همین دست است، علیه هر فردی ممنوع است. در هشتم آگوست 1945 و تنها چند روز بعد از بمباران هیروشیما توافق نامه ای در لندن به امضا رسید که بر اساس آن بنا شد که پایه های قانونی محاکمه عاملان جنایات توکیو و نورمبرگ ریخته شود. تنها یک روز بعد از آن، ناکازاکی نیز بمباران شد. هیچ کدام از رهبران سیاسی و نظامی امریکا برای انجام این جنایات مجازات نشدند؛ این در حالی است که بسیاری از آلمان ها و ژاپنی ها را برای جنایاتی بسیار جزئی تر از این پای میز محاکمه کشیدند و پس از محکوم کردنشان، تیرباران نمودند. هنوز هم مشخص نیست که این کار تا چه حد برای جهان مشکل آفرین خواهد بود یا تا چه اندازه وجدان امریکا را نا آرام خواهد کرد.
در سالهای بعد، نفرت عمومی از به کار گیری سلاح هسته ای حیثیت کشورهای دارنده این سلاح را به خطر انداخت. نقدها و بازنگری هایی سر برآورد و کشورهایی که جایگاه تاریخی شان در معرض خطر بود به سراغ همان استدلالهای "مهار آسیب " و "کاردانی در موضوع " رفتند. برای مثال بیرنز در مصاحبه هایی که پس از جنگ انجام داد سعی کرد انگشت اتهام را به سوی "کمیته موقت " بچرخاند. همان کمیته ای که به دست رئیس جمهور تشکیل شده بود تا به او در امور مختلف مشاوره بدهد؛ وی ادعا کرد که همین کمیته بود که به ترومن توصیه کرد تا ازسلاح هسته ای استفاده کند. حقیقت این است که تنها نقش کمیته که بیرنز نماینده ی شخص رئیس جمهور ریاست آن را بر عهده داشت، این بود که بر تصمیماتی که جای دیگری گرفته می شد، بدون آوردن چون و چرا مهر تایید بزند. مارگارت ترومن Margaret Truman ، دختر رئیس جمهوری در خاطراتی که از زندگی پدرش نوشته است، ادعا می کند که پدرش در جلسه ای که در پوتس دام تشکیل شد از فرماندهان ارشد امریکا نظر خواست و بر پایه گفته های وی همه یا بیشترشان نظر بر استفاده از بمب هسته ای داشتند. پس از اینکه وی چنین چیزهایی نوشت، بسیاری از مورخان با انجام پژوهش هایی دریافتند که امکان برگزاری چنین جلسه ای به لحاظ تاریخی غیر ممکن است. به علاوه هیچ گونه سندی مبنی بر برگزاری چنین جلسه ای در خاطرات، روزنویس ها و مصاحبه های افراد به ظاهر شرکت کننده، وجود ندارد. جالب اینکه مارگارت ترومن به هیچ کدام از این انتقادات پاسخی نداده است. پس از جنگ استیمسون Stimson را قانع کردند که به چند نویسنده اجازه دهد تا با نام او مقاله ای را در مجله ی هارپر Harper's Magazine به چاپ برسانند. وی در این مقاله از همه نظرات و توصیه های خود درباره بمب هسته ای پا پس کشید و نظرات جدیدی بیان کرد که در راستای سیاست و دکترین جنگ سرد قرار داشت. در خاطراتی که استیمسون، بیرنز و ترومن و بسیاری از افراد دیگر بعدها نوشتند، به شکلی یکسان سعی کردند تا تاریخ را با نگرش و لحنی استوار و دوستانه تر به تصویر بکشند؛ با این کار غالباً حقایق گذشته را تحریف کردند و برای حفظ شخصیت خود و دیگران متمسک به دروغ پردازی شدند.
مورخان و شرح حال نویسان حقیقت جو، با وجود اینکه به روال معمول بسیاری از اسناد و مدارک از حالت محرمانه درآمده بود، نتوانستند- هنوز هم نمی توانند- به روزنوشت های شخصی افراد اصلی درگیر در موضوع، مدارک و اسناد آن دوره و گزارشات رسمی محرمانه، دسترسی پیدا کنند. فقط نویسندگان موافق نویس بود که اغلب منعی برای دسترسی به این اسناد نداشتند. آنگاه که به-اصطلاح دولتِ شفاف سازِ دمکراتیک و نمایندگانش که ادعا می کنند چیزی برای پنهان کردن ندارند، از اطلاعات سوء استفاده می کنند، نتیجه این می شود که تاریخ تحریف شود، جامعه امریکا و جهانیان به اشتباه بیفتد و دست پژوهشگران در این موضوع شدیداً بسته شود. تمام این موارد کاملاً بر خلاف حق مسلم مردم برای تفحص در اسناد وقایع عمومی است.
سیاست پس از جنگ و جایگاه جهانی امریکا در جنگ سرد به خطر افتاد. سیاست گذاران امریکا بنا را بر حفظ سلاح هسته ای گذاشتند تا هم بتوانند دوباره از آن استفاده کنند و همه به دشمنان بفهمانند که می توانند دوباره چنین فاجعه ای را بیافرینند. لازم بود حیثیت همان امریکایی که مردمش را فریب نمی دهد و جنایات جنگی مرتکب نمی شود، پابرجا بماند.
مسئولیت بر دوش رسانه های جمعی نیز جای بحث بسیار دارد. آنها به شخصیت های سرشناس نظامی و سیاسی آن زمان دسترسی داشتند ولی هرگز سیاست و عملکرد آنها را به چالش نکشیدند؛ و به جای آن همان مسیر دولت را پیش گرفتند و همان روند افسانه سازی درباره ی بمت هسته ای و به کار گیری آنرا پیش راندند. عموم امریکایی ها به گفته های دولت اطمینان کردند و بدون اینکه اطلاعاتی از جبهه مخالفان و منتقدان به گوششان برسد این افسانه را به جای حقیقت پذیرفتند.
روند تاریخ شگفتی انسان را برمی انگیزد. کتاب های مهمی در این زمینه چاپ شدند ولی خوانندگان بسیار کمی از آنها استقبال می کنند. پس از شصت و اندی سال از گذشت این حوادث هنوز چنین افسانه هایی در اذهان بسیاری از مردم امریکا پابرجا مانده است. و تنها تعداد کم شماری از پژوهشگران و خوانندگان هستند که به حقیقت ورای این افسانه ها پی برده اند. چرا که بسیاری از مردم زیر بمباران اطلاعاتی تلویزیون و فیلم های سینمایی قرار گرفته اند که در آنها گونه ی متفاوت و دروغین یک چنین افسانه هایی به تصویر کشیده می شود. آیا در پنجاه یا صد سال آینده این افسانه ها در هم شکسته خواهد شد یا هنوز به همین قوت یا حتی بیشتر از آن پابرجا خواهد ماند؟ جنگ جهانی دوم آکنده از دروغ ها و گژبرداشت هایی است که بانیان آن آرزوی پابرجا ماندن آنها را دارند. درک نادرست از گذشته تنها به فاجعه ای برای آیندگان منتج خواهد شد.
به هر روی، بمباران هسته ای به هیچ وجه ضروری نبود و در حقیقت این گونه از نسل کشی ها تعداد بی شماری از شهروندان غیر نظامی را به کام مرگ کشید. اف جی پی ویل F. J. P. Veale در نقد مشهور خود از جهان امروز بر این باور است که استفاده از یک چنین سلاحی که بین کشتن نظامی و غیر نظامی فرقی نمی گذارد هرگز یک پیشرفت نظامی نیست؛ که بازگشتی به دوران بربریت است.