به گزارش فارس، به نقل از پایگاه خبری- تحلیلی " اینکانونینت هیستوری "(Inconvenient History)، "چیپ اسمیت " به بررسی کتابی در رابطه با تاریخ جنگ جهانی دوم پرداخته و مینویسد: " نیکلسون بیکر " در کتاب "دود انسانی: سرآغازهای جنگ جهانی دوم و پایان انسانیت " نگاهی متفاوت به جنگ جهانی دوم داشته است. در ادامه تحلیلی از این کتاب آمده است: در اواخر کتاب The Mezzanine (نیمطبقه)، اولین اثر نیکلسون بیکر، صحنه مهم و عجیبی وجود دارد. قطع نظر از اوج رمان که بطرزی عالی تفسیر شده است، در این صحنه هاوی – راوی اول شخص داستان- بر یک صندلی سلطنتی گرانبها در بازار کنار ساختمان محل کارش نشسته است. او که در حال گذراندن دقایق باقیمانده از وقت ناهار خود است، متوجه یک صفحه مشخص از نسخه کلاسیک اندیشههای مارکوس آورلیوس میشود. و با این کلام کوتاه آزرده میشود:
در یک کلام مشاهده کنید که زندگی فانی تا چه اندازه زودگذر و ناچیز است؛ دیروز قطرهای آب بیارزش بودیم، فردا مشتی خاکستر میشویم.
نمایش این "فلسفه رواقی جانورخوی "، هرچند بطور ضمنی بحث شده است، خود معنیدار است. با با ارائه طرحی در مقابل آن پرده مینیاتوریِ تفکر ذهنی، که در این رمان با ظرافت ایجاد شده است، صدای دیگری شنیده خواهد شد. شبهه هاوی بطرز عجیبی موکد و آشکار است:
اشتباه، اشتباه، اشتباه! من اشتباه فکر کردم. مخرب و ناامیدانه و گمراه و کاملاً ناصحیح.
کتاب هیومن اسموک (یا دود انسانی) نیکلسون بیکر نیز همانند کتاب مزانین (یا نیمطبقه) دقیقاً در همان خط قرار دارد. اما آنجایی که یادآوری دقیقه به دقیقه وقت ناهار در رمان شاداب بیکر، احساس قدرت صعود را در فرد برمیانگیزد، تحلیل رنگارنگ "سرآغازهای جنگ جهانی دوم و پایان انسانیت "، یک سقوط طولانی و دشورا را طرح میکند. این داستانی است که بجای فاش کردن تیرگیهای فیلمهای خبری که به یک کورسو تبدیل میشوند، در این تاریکی فرو میریزد. در چنین دنیایی، خاکستر برخورد هاوی با امپراتور مرده روم با ضرورتی غریب برافروخته است.
همانطور که منتقدین بیان داشتهاند هیومن اسموک یک کار روشمند تاریخی نیست. در این کتاب هیچ گمانهزنی تعیینکنندهای نیامده است، و یک نوشته تجدیدنظرطلبانه نیست، مگر به معنای بسیار کلی. اگر بخواهیم دقیق باشیم این کتاب – گرچه استدلالهای شایستهای دارد - مجادلهآمیز و سرود عزایی برای صلحطلبی نیست. به معنای بهتر، نوعی تقلید ادبی یا ترکیب ادبی -تاریخی است. نویسنده دود انسانی را به عنوان "انبوهی از تصاویر و خاطرات " بیان میکند.
با استفاده از گزارشات روزنامهها و مجلات، سخنرانیها و خاطرات و یادداشتها، و نیز منابع معاصری که در آن زمان در دسترس بوده است، تاریخچهای بریده بریده از حوادث ارائه شده است. نشانه مخصوص شیوه بیکر، تا حد زیادی غایب است. نثر موجز و متمرکز است، و تأکیدی ملموس بر تجربیات انسانی جنگ دارد. تصمیمات نظامی متفاوت در کلام کسانی بیان شده است که رویدادهای جنگ را در موقعیتهایی نکبتبارتر تجربه کردهاند. در ژانویه 1941 هری هاپکینز و وینستون چرچیل، امتیازهای فنی محاصره غذایی را بحث کردهاند و چرچیل ابراز امیدواری کرده است که "بیش از اندازه مشغول تأمین غذایی کشورهای تحت سلطه نباشند. " چند روز و صفحه بعد، یک نویسنده یهودی آلمانی ناخوش به نام ویکتور کلمپرر را میبینیم که در حالی که در درسدن از ترس کِز کرده است "آرزوی محال " خود را اینگونه مینویسد که "با ماشین خودش سراسر آمریکا را بگردد، انگلیسی صحبت کند، روزنامه و مجله بخواند و به سینما برود. " تقابل [این صحنه]، فریبکارانه و نیز بیطرفانه است.
هیومن اسموک در آگوست 1892 آغاز میشود، هنگامی که آلفرد نوبل، در گفتگو با یک خبرنگار صلحطلب ابراز امیدواری میکند که "شاید کارخانههای من زودتر از کنگرههای شما جنگ را پایان دهد "؛ و این بیانی موجز و اصیل از نظریه مدرن بازدارندگی است که به طرزی کنایهآمیز رابطهای میان بروز جنگهای فرسایشی مدرن و تلفات بیسابقهای که این جنگها در غیرنظامیان دارد، برقرار کرده است. پایان داستان در 31 دسامبر 1941 است، هنگامی که حرکتی وحشتناک بزرگترین کشورهای جهان را فرا گرفته و شرایط بدتری در انتظار است. استدلالی که برخلاف حالت داستانی مشورتی ظهور میکند، در فضای احتمالات پیشین و به زبان هنرمندان اخلاقی است که برخی از آنها جنگاورانی در صحنه جهان هستند و برخی دیگر صلحطلبانی منزوی هستند که تلاشی بیهوده برای پیشگیری از فاجعه کردهاند.
منتقدان در رابطه با اثر بیکر بسیار سرسخت بودهاند. امت تیرل از امریکن اسپکتاتور کتاب هیومن اسموک را زاییده یک "ذهن حیوانی و بیشعور " میداند و لقب "بدترین کتاب سال " را به آن اعطا میکند. یکی از مقالهنویسان "یو.اس.ای تودی " مینویسد: "اگر بیکر واقعاً معتقد است ما هرگز نباید وارد جنگ جهانی دوم میشدیم، کتاب هیومن اسموک بطرز وحشتناک و شگفتانگیزی اشتباه است. " یکی از منتقدان دیلی میل لندن، این کتاب را به عنوان "تبلیغی دروغین که خود گوبلز به آن مباهات میکند " توصیف کرده است. نیویورک تایمز با ناخرسندی این کتاب را "یک افتضاح اخلاقی، خودستا " میداند. شما خود قضاوت کنید.
صرف نظر از چنین عصبانیتهایی، بدگویان بیکر برخی بحثها و انتقادات درست نیز داشتهاند. اول، آنهایی هستند که نسبت به استراتژی ادبی بیانتهای کتاب انتقاد کردهاند، این استراتژی که به عنوان یک اهمال هنرمندانه توصیف شده است، بیکر را قادر ساخته که بدون درگیر کردن خود، مقصودش را برساند. اتهام بدیهی از قلم افتادگیهای داستانی و متنی نیز به این کتاب وارد است (پیمان هیتلر - استالین بطور غیرمستقیم مورد اشاره قرار گرفته و معاهده ورسای در حاشیه قرار گرفته است.). موارد انتقادی سازنده دیگری نیز در مورد تفسیر نه چندان متعارف بیکر از وقایع مهم، وجود دارد برای مثال در مورد اطلاع قبلی انگلیس از حمله به کاوتری، و یا تحریک خشم ژاپنیها توسط رزولت بواسطه کمک نظامی به چین، توسعه نیروی دریایی اقیانوس آرام و تحریم نفتی.
با این حال، جان لوکاس مورخ، اولین کسی بود که یک مسئله دشوار و درست را در عنوان کتاب کشف کرد. بیکر در بخش خاتمه کتاب بیان میدارد که " هیومن اسموک " که به فرانز هالدر، (یکی از ژنرالهای ناآرام اما مطیع هیتلر) نسبت داده شده است، به "دودهایی " اشاره دارد که به سلول هالدر در آشویتس دمیده میشده است. اما همانطور که لوکاس میگوید، هالدر در فلوسنبروگ و داخائو زندانی بوده است، نه آشویتس. البته این افشاسازیها برای تجدیدنظرطلبان شجاعی که با چنین تلفیقهایی بیشتر آشنا هستند، تعجبی ندارد. در واقع بهتر است که ادامه دهیم.
در هر صورت اینها خطاهای کوچک ناگواری هستند. مسئله دیگری که موجب انتقادات شدید شده است، تصویر افسانهشکن بیکر از وینستون چرچیل است. وقتی تصویر یک شخصیت برجسته بد توصیف شده است، باید دلایلی وجود داشته باشد.
بیکر با شیوه نویسندگی عجیبی بیان میدارد که "بمباران برای چرچیل یک نوع روش آموزش بود، راهی برای تعلیم بوسیله کشتار ساکنین شهرهایی که به عنوان افرادی خبیث در مناطق دوردست نبرد دانسته میشدند. " اینکه چرچیل چنین دکترینی داشته است، بحث برانگیز نیست. این مفهوم بارها آزادانه در سخنرانیهای عمومی و خصوصی تکرار شده است، برخی اوقات در حالتی بد (در خصوص کشتار کودکان آلمانی، این کنایه او بارها تکرار شده است که "وظیفه، باید بر تمایل انسان مقدم باشد ")؛ و برخی اوقات در حالت یک افسانه عالی (او در بخشی از کتاب تاریخ جنگ بزرگ مینویسد "مرگ خبردار ایستاده است "). و برخی اوقات نیز بگونهای است که درخواست "ایثار نامحدود " با صبر سرسختانه، که از سوی نخست وزیر اعلام شده بود، شاهد آن است. چرچیل در مورد محاصره دریایی که در جنگ جهانی اول توسط نیروی دریایی او انجام شد مینویسد و با افتخار اظهار میدارد که "تمام آلمان را همانند یک قلعه محاصره کرده است " تا "با گرسنگی دادن تمامی جمعیت آن – مردان، زنان و کودکان - آنها را مجبور به تسلیم کند. "
منتقدان بیکر که با اظهاراتی روبرو بودهاند که شاید بتوان آنها را بطور منصفانه یک اتهام تعبیر کرد، دارای دو نظر و ایده متفاوت هستند که اغلب یکجا بیان شدهاند. از یک سو ادعا میشود که این "وسواس سرسختانه علیه چرچیل " که به بیکر نسبت داده میشود، بخاطر ناتوانی ابلهانه او در درک سخنان رهبری گزافنویس است که میل شدیدی به استفاده از عبارات تند دارد. از این لحاظ بیکر بسادگی مانند کسی است که معنای یک لطیفه را نمیفهمد. و چقدر این لطیفهها زیاد هستند. مدافعان چرچیل میگویند که نوشتار شرارتبار بیکر ساختگی و دروغگویانه است. و هنگامی که سخنان چرچیل جامه عمل میپوشند، حامیان این افسانه باید بپذیرند که ادبیات رعبآور افراد خاص، ماجراها و مشکلاتی قدیمی در پی دارد، که در هر صورت با دگرگونیهای اوضاع پیچیده توجیه میشوند، شرایطی سخت را ایجاد میکنند، و مورخان صادق که خوانندگانشان آنها را اصلاح کننده میدانند، این مشکلات را بخوبی توصیف میکنند.
چنین اطمینانهایی اشتباه هستند. موکدا باید گفت که بطور عادی معروف نیست که بمباران شهرهای آلمان توسط نیروی هوایی سلطنتی انگلستان پیش از نبرد میان نیروی هوایی آلمان و نیروی هوایی سلطنتی رخ داده است. همچنین بطور عادی معروف نیست که چرچیل هزاران پناهنده یهودی آلمانی را در طول دوران جنگ، زندانی کرده است. همگان نمیدانند که پس از اعلام جنگ از سوی موسیلینی، پلیس سوار کانادا، به دستور سلطنت، شهروندان ایتالیایی تبار را به بازداشتگاه میفرستاد و انگلستان نیز همین کار را میکرد. همگان نمیدانند که محاصره غذایی و گرسنگی دادن به غیرنظامیان توسط نیروهای انگلیسی اجرا میشد و نیروهای اجرایی متفقین همواره مانع اثربخشی کمکهای انساندوستانه میشدند. مورخان، یعنی کسانی که منبع یک آشفتگی پایدار هستند، از این موضوعات آگاهند. بنابراین این نقل سنتی در فهم شرایط وضعی و در دروغها، انعطافهایی ملایم دارد. باید از داستان قهرمانانه حفاظت شود.
بیکر با اشاره به سخنرانی مشهور ولی فراموش شده "خون، تلاش و اشک " تعهد رسمی چرچیل برای جنگ علیه "حکومت ستمگر و نفرتانگیزی که هرگز از تاریکی بیرون نیامده و مجموعهای از جنایت علیه بشریت است " را یادآور میشود، و در اینجا کنایهای وجود دارد. تصمیمات به بازیگران وابستهاند. و وینستون چرچیل بازیگری در صحنه جهانی بود که تصمیمات او باعث مرگ و بدبختی بسیاری شد. در "فهرست سیاه و اسفناک جنایت علیه بشریت " او یکی از شرکای جرم است. سخنرانی جامع او ایدهآلهای ارزشمند را میستاید تا سوزاندن کودکان در جاهایی مثل هند، فلسطین و آلمان را توجیه کند. او به عنوان سنگری در برابر نیروهای ضد آزادی و قلدری برای دموکراسی شد که سرکشی و تمرد او یک ارزش والاست. اما گزارش بیکر این اجازه را به ما میدهد که آنچه احتمالاً صحیحتر است را ببینیم؛ یعنی مردی با شخصیتی مهیب و سرشتی تند که اغلب در جهت یک تعهد اسفناک برای غربتی نابودکننده، عمل میکند. چرچیل از یک "روشنایی سفید، نفوذناپذیر و والا سخن میگوید که در سرتاسر سرزمینمان (انگلستان) " میتابد. اینها سخنان مردی توهمزده است که در افسانهای اسفناک از بقایای یک امپراتوری اسیر شده است. اینها سخنان مردی است که تا جایی که خودش بخواهد از منطق پیروی میکند؛ تا آنجایی که مرگ خبردار ایستاده است.
چرچیل هیچ چارهای برای گرفتاری یهودیان اروپایی یا آلمانهای بیگناه ( "هونها ")که در سخنان خود برای رنج و عذاب آنان افسرده میشود، نمیاندیشد. او وقتی فضا مهیا شود با اشتیاق از غیرت نژادپرستانه سخن گفته و با تندی و زبانی عامیانه و خیانتآمیز از دسیسه یهودیان میگوید. او انسان شکمپرستی است که گرسنگی مردم تحت بیرق استراتژی را جشن میگیرد. برای چنین انسانی زندگی فانی، "زودگذر و ناچیز " است.
بیکر در اوایل کتاب خود تصویر حکایت فاشکننده خود را از یک تجدیدنظرطلب شناختهشده طرح میکند:
بارون پونسونبی نویسنده کتاب اشتباه در دوران جنگ چیزی را به یاد میآورد که وینستون چرچیل سالها پیش به او گفته بود. او در 11 مارس 1929، گفته بود که "من دوست دارم اتفاقاتی بیافتد و اگر این اتفاقات روی ندهند من دوست دارد باعث وقوع آنها شوم. " و او این کار را کرد.
مدافعان این افسانه، با اعتقاد تلاش میکنند که تصویر لکهدار این موجود مشهور و بیمایه را ترمیم کنند، و چند صباحی هم موفق به این کار میشوند. اما کتاب هیومن اسموک همچون ضربه و خراشی بر حاصل تلاشهای آنان است؛ او شواهد آشکار و قاطعی را طرح میکند که بسادگی با تفاسیر مورخان سرهم نشده و نادیده گرفته نمیشود. البته نظریات مخالف نیز در طول دهها سال اساساً استدلالی مشابه داشتهاند. ما سخنان نیلسون و چارملی و دیوید ایروینگ –پیش از عقبنشینی او از اظهاراتش- را داریم. با این حال مسئله همواره به گونهای بوده است که در خور مورخان بوده و تردیدهایی عادی را برانگیخته است. مخاطبان بیکر متفاوتند و از اینرو شیوه او نیز متفاوت است. منتقدین از تفاوت آگاهند و به همین خاطر تند هستند.
تعادل غیراخلاقی
البته سروصدای نویسندگان شرح حال مقدسین، دور از انتظار نیست. یکی دیگر از خصیصههای مهم انتقادات نسبت به کتاب بیکر در این اتهام همیشگی وجود دارد که او بخاطر آنچه "تعادل اخلاقی " دانسته میشود، مقصر است. این خطمشی که بیش از همه توسط دیوید پریس - جونز در بررسی تفسیری "تعادل غیراخلاقی " اتخاذ شده است، با تمامی ارزیابیهای منفی، با لحنی توهینآمیز و مغرورانه برخورد میکند.
"تعادل اخلاقی " صرف نظر از ریشه عقلانی آن، اخیراً یک شبکه مشمئز کننده را فرض کرده است؛ این روش همانند "استثناگرایی آمریکایی " یک کلمه رمزی آشفته و اصطلاحی است که بیشتر برای خفه کردن بحث بکار میرود تا ادامه آن. مشاهده کنید که تصور تثبیت شده برتری اخلاقی –یا عدم تقارن اخلاقی- هیچگاه مورد آزمون قرار نگرفته و هرگز بوسیله تحلیلهای اخلاقی بیطرفانه و دقیق، توجیه نشده است. منتقدین بخاطر تمرکز روانی که بر یک گزارش مورد احترام وجود دارد، تمایلی به وارد شدن به چنین مباحث سنگینی را ندارند. عملیات نظامی صورت گرفته توسط مردان بزرگ محبوب، بسادگی از انتقاد اخلاقی به دور هستند. این یک تابوی بزرگ است. فریاد پیروزی، آسانتر از انتقاد است. شاید هری ترومن مرتکب جنایتهایی شده است که بسیار مهمتر از جنایاتی است که چارلز مانسون بخاطر آن در زندان است، اما در اینجا آداب خاصی حکم میکند. اگر اینگونه فکر میکنید، مواظب زبانتان باشید. مبادا به سیاهی بیرونی بیافتید. یک قاضی گفته است که هیچ تشابهی میان بردگی و خدمت سربازی وجود ندارد.
اما هنوز هم مسائل درست و متناسب نیستند. وقتی بیکر شرحی ناخوشایند از یهودستیزی غیریهودیان که از سوی قهرمانان محبوب کتابها مورد مخالفت قرار نگرفته، ارائه میکند، واضح است که عقیده او همانند فلسفه بازدارنده آلفرد روزنبرگ، تند نیست. این مسئله حتی زمانی صادق است که ادبیات چرچیل به اندازه کافی به تلخی و خصومتی که در زبان نازی بخوبی فهمیده و محکوم میشود، نزدیک میشود، و در واقع همینطور هم بود. حقیقت بسادگی هرچه تمامتر در روایتها و داستانها گم شده و به تدریج در سایه حوادث و رویدادها قرار میگیرد. هنگامی که فرانکلین رزولت قویا با تصویب قانونی مخالفت کرد که به هزاران کودک یهودی عمدتاً آلمانی اجازه میداد وارد آمریکا شوند، بیکر احساسات همان وکیل جوانی را یادآور میشود که سالها قبل بخاطر نمایندگی بیش از حد و آشکار یهودیان در دانشگاه هاروارد ابراز نارضایتی کرد و بعدها بدنبال کاری در این جهت بود. بطور مشابه، وینستون چرچیل که در سال 1920 یک "اتحادیه فاسد " وابسته به یهودیان بلشوئیک را محکوم کرد بعدها دستور به بازداشت "اتباع دشمن و مظنونین " داد که نتیجه آن دستگیری 11.000 یهودی در دوران جنگ بود. و ما نیز تعجب میکنیم.
این لااقل به اندازه تلقی بیکر از نازیها، بیطرفانه است. آدولف هیتلر به عنوان یک نظامی به لحاظ عاطفی خشن، که اینطور هم بود، دانسته شده است. او به عنوان مردی توصیف شده که دارای تعصبات شدید و عداوتی نفرتبار است؛ مردی که عصبانیت او شدید است، و شاید به لحاظ روانی بیمار و با این حال تابع عقل است. در تاریخنگاری بیکر این روشن است که هیتلر به دنبال اجتناب از جنگ با انگلستان بوده است. روشن است که به قدرت رسیدن او ریشه در خاکسترهای معاهده ورسای داشته و قدرت او نیز گاهگاه اندک بوده است. او خطرناک و دردسرساز، اما انسان بوده است. هیتلر نیز بازیگری در صحنه جهانی بوده که تصمیمات او باعث مرگ و بدبختی بسیاری شده است. البته این مسئله هرگز بحث نشده است.
گوبلز نیز یک فرد رمانتیک پرتلاطم و ترکیبی عجیب از خوی مالیخولیایی و طبعی سرد و تودار است. بیکر در اوایل کتاب به خاطراتی اشاره میکند که فاش میسازد او (گوبلز) چگونه از دوستی با هیتلر لذت میبرده به گونهای که انسان را یاد دلتنگیهای یک کودک بیپدر میاندازد. بعدها در سال 1941 گوبلز مینویسد: "اینجا جنگ جهانی دوم است، و نابودی یهودیان باید یکی از نتایج ضروری آن باشد. " آیا این مسئله مورد بحث قرار گرفته است؟ مطمئناً توسط نیکلسون بیکر، نه.
ابهام اخلاقی، تعادل اخلاقی نیست. یک سلسله به همپیوسته لزوماً یک سرازیری نیست. شیطان، تنها یک کلمه است. اینکه مطالعه کامل و محققانه بیکر بایستی با چنین خصومتهایی روبرو شود، صرفاً مایه تأسف نیست؛ بلکه یک درک و فهم تیزبین را نشان میدهد که خود باعث نیاز بیشتر به اطمینان میگردد. در شرایط انسانی آرزویی شدید برای آرامشی از نوع ثنویت مانیگون ثبت شده است که هرگز وجود نداشته و نخواهد داشت. برای رفع این نیاز، یک داستان تکرار میشود و فریبهای ادبی تنظیم میشوند. پناهگاهی ایجاد شده است، کسانی که دچار مشکل هستند پوشش داده میشوند.
پایان انسانیت
عبارت "پایان انسانیت " ما را به مفهوم بسیار روشنی که آنسوی واژه "تعادل اخلاقی " است، یعنی آنچه بدون شک در کتاب بیکر طرح شده است، رهنمون میسازد. به عبارت دیگر، این عبارت یک اشاره است، که معنای آن فراخواندن بار اخلاقی نامحدود یک رویداد منحصر بفرد است؛ رویدادی که به لحاظ کلامی مخالف هرگونه عدمتقارن مفروضی، تصور شده است. ریچارد کان در نقد نظریه بیکر در واشنگتون پست مینویسد: "جسارت زیادی لازم است که عقل سلیم را در مورد جنگ جهانی دوم به چالش بکشیم. این مسئله خصوصاً زمانی صادق است که جنگ با هولوکاست ترکیب میشود، یعنی چیزی که پلیدی آن به هیچ وجه قابل بحث نیست. "
در اینجا بایستی تأکید شود که نیکلسون بیکر نه در کتاب هیومن اسموک و نه در مصاحبهها و تفاسیر جنبی آن هیچ نشانهای از تردید یا شکاکیت محدود نسبت به گزارش رسمی هولوکاست از خود بجای نگذاشته است. بله، انتقادات اندکی هستند که تردیدهایی را در این زمینه طرح میکنند، این انتقادها، ارجاعاتی به تلقی به ظاهر سادهلوحانه بیکر از طرح شکستخورده ماداگاسکار هیملر داشته و یا اشاره کردهاند که در آن سوی این طرح غیرمنتظره، چیز "مرموزی " وجود داشته است. اما اینها صرفاً سروصداها و اختلالاتی بیش نیستند. با مراجعهای منسجمتر به [کنفرانس] وانسی، و با قرائتی همراه با توجه لازم، حسن نیت بیکر تأیید میشود.
در کتاب هیومن اسموک دوبار به گاز زیکلون B اشاره شده است. اولین اشاره به استفاده از عامل حشرهکش در آشویتس در اوایل سال 1941 است. این تصویر با لحنی محزون و دهشتزا بیان شده است: "پشههای مرده ". دومین اشاره به مدتی بعد در همان سال باز میگردد و از اعتراف حیرت آور رادولف هاس نشأت گرفته است. به ذهن بیکر هم نمیرسید که انسانهای معقول و جدی به این رویداد دوم شک کنند. اینکه مذاکرات وانسی بتواند مورد تعبیری کمتر غیراخلاقی از آنچه مجاز دانسته میشود، قرار گیرد، احتمالی است که از تصور خارج است. خوشبختانه بیکر همان اعتقادی را دارد که اکثر انسانهای خوب، دارند.
بحثی که باقی میماند این است که فرصتهایی واقعی وجود داشته تا از قباحت آنچه در حال وقوع بوده پرهیز کرد. بیکر به دیدگاه آرونسون شلومو مورخ اشاره میکند که میگوید حملات و بمبارانهای انگلیس علیه مراکز پر جمعیت آلمان –که به گفته چرچیل برای "زدن ریشه اصلی آلمان " بوده است- تنها موجب اتحاد مردم آلمان پشت سر رژیم هیتلر شد. بیکر در یک مرکز گفتگوی آنلاین در خصوص کتاب هیومن اسموک، یک توضیح موقتی و اجمالی میدهد:
مسئله تعجبآور این است که برخی از مذاکرات آتشبس در اواخر سال 1939 و اواسط 1940 راههای فرار یهودیان از غرب را بازگشود (که این راهها با آغاز جنگ توسط انگلیس و فرانسه بسته شد) و حتی احتمالا موجب بازگشت احزاب معتدلتر در آلمان شد. (من آنچه را که لیبی فردریک صلحطلب در گواهی خود در کنگره اعلام کرده بود به خاطر دارم: او گفته بود یهودیان "در پای میز مذاکره با انگلستان و آمریکا، به عنوان حامیانشان، شانس بیشتری برای رسیدن به حقوق خود دارند تا در میدان نبرد. ") همچنین این تردید وجود دارد که شدت یافتن بمباران انگلیسیها در سالهای 1940 و 1941 – که به گفته لرد ترنچارد "آلمانها را بیدار کرد و آژیرها را به صدا درآورد "- یک هدیه آشکار به دولت هیتلر بود که به یک بیمار روانی خشمگین و آدمکشی متعصب کمک کرد که پنج سال پرسروصدا [ی دیگر] در قدرت باقی بماند.
اجازه بدهید که تصریح کنیم، کشتار فرضی یهودیان اروپا توسط نازیها، در هر سطحی که باشد، به لحاظ منطقی قابل اعتراض است؛ که برگ برنده "تعادل اخلاقی " ممکن است روزی از بازی خارج شود یا لااقل از اعتبار آن کاسته شود. حتی اگر تجدیدنظرطلبان بر اساس هر خصیصه مبنایی موجه باشند نیز این واقعیت که یهودیان تحت سلطه هیتلر شکنجه و آزار و اذیت شدهاند، به عنوان یک علامت فرهنگی و واقعیت تاریخی، مسئلهای پر طنین باقی خواهند ماند. ما هرگز نمیتوانیم از این موضوع آگاه شویم که آیا بیکر در رابطه با فرصتهای از دست رفته درست میگوید یا خیر. اما مطمئناً میدانیم که در سالهای بعد از دورانی که بیکر آن را ثبت کرده است و در عواقب طولانی پیروزی متفقین چه گذشته است. ما از ماجرای درسدن آگاهیم. از هیروشیما و ناکازاکی آگاهیم. ما اردوگاههایی را میشناسیم که سرنوشت بسیاری در آنها رقم خورده است. ما کشورهای دیکتاتوری را میشناسیم که در جریانی بوجود آمدند که توجیه شده بودند –و هستند. از وجود اردوگاه گولاگ و طرح 5 ساله آگاهیم. میلیونها انسان بیگناه وجود داشتهاند که به خاکستر تبدیل شدهاند. مائو و آنکل جو مطمئناً توسط قدرتهای دموکراتیک روی کار آمده بودند، همانطور که رژیم صدام حسین اینگونه بود. این گزارشهای پیچیده، سوالاتی بدون جواب طرح کردهاند. سوالاتی که بیکر حق دارد آنها را طرح کند.
برخی خوانندگان هیومن اسموک از ارجاع نیمهظاهری بیکر به "پایان انسانیت " ابراز سردرگمی کردهاند. این سردرگمی خود روشنگر است؛ و نشاندهنده یک بیتوجهی کوچک است. برای کسی که رنجهای گرسنگی شدید را تجربه کرده است، تا حدی که به آدمخواری افتاده است، چنین سردرگمی وجود نخواهد داشت. برای مادری که در سردابی در درسدن پناه گرفته و تمام تلاشش نگهداری از کودک شدیداً مجروحش است، پایان انسانیت قبلاً فرا رسیده است.
نشانههای صلحطلبانه
و اما این به نامه رسمی صمیمانه آلفرد نوبل و موضوع به طعنه تحریکآمیز صلحطلبی بازمیگردد. بیکر تبادل تأثیرگذار نامه میان دو نفر را اینگونه شرح میدهد:
کریستوفر ایشروود عصرانهای همراه با دوست شاعرش ویستن آودن، در پالوس وردس کالیفرنیا میل کرد. آودن در آن موقع مواضع ضدجنگ خود را ترک کرده بود. او به ایریشوود گفت که واژههای سانسکریت –که گاندی از آنها استفاده میکرد- را دوست ندارد. آودن گفت: "حقیقت این است که من میخواهم مردم را بکشم. " این مسئله در سوم آگوست 1940 اتفاق افتاد.
دیده میشود که مسیر حرفهای ادبی بیکر بسیار تحت تأثیر این انگیزه بوده است که از فراموشی آثار زودگذر زمان فرار کند و بنابراین هیچ تعجبی ندارد که رفتار او در گذشتن از رویدادها با نظرات فراموش شده ایدهآلیستهای عجیبی همخوانی داشته باشد که به دنبال از میان بردن پستی و بلندیهای جنگ یا کاهش رنج و عذاب آن هستند (دیوید پریک جونز این افراد را "تنها و خودپرست " مینامد). در کتاب هیومن اسموک غالباً واژههایی شیوا از صلحطلبان آورده شده است که در مورد طرفداران انساندوستی و حامیان محض عدممداخله است.
داستانهایی در مورد افرادی که به دلایل اعتقادی از خدمت در ارتش خودداری میکردند وجود دارد که توسط متفقین زندانی شده و یا در آلمان کشته میشدند. کاترین فیتزگیبون از اتحاد بینالمللی زنان برای صلح و آزادی در مخالفت با خدمت سربازی در ارتش آمریکا سخنرانی کرده و آن را شبیه "الگوی دیکتاتوری " هیتلریسم دانسته است. دروثی دی، سردبیر کاتولیک ورکر جنگ را "عمارتی از مصیبت " مینامد. جنیت رانکین، نماینده مونتانا در کنگره گفته است "نمیتوان جنگ و آزادی را با هم داشت ". در فضای ملتهبی که متعاقب آنچه رزولت "حمله ناجوانمردانه و بیدلیل " نامیده است، کنگره به جنگ علیه ژاپن رأی داد و در آن زمان رانکین تنها کسی بود که به این جنگ رأی منفی داد. هنگامی که او میخواست در صحن مجلس سخنرانی کند با فریاد و سروصدا اجازه صحبت کردن به او داده نشد.
ماجرای مخالفان جنگ با انگیزههای گوناگون نیز وجود دارد، مثل سِر اسوالد موسلی و دیگر فاشیستهای انگلیسی که بدون هیچ رسیدگی قضایی، زندانی شدند. و افرادی مثل چارلز لیندبرگ که برای کشور نازی ابراز همدردی و تحسین نموده بودند. بیکر تلاشهای گروه اول آمریکا را نیز بررسی کرده است. این افراد، همانطور که بیکر نیز مدعی شده است، در مقایسه با "صلحطلبان اصیل "، "انزواطلبهایی " هستند که –بسیاری از آنها دارای طبیعت پارانویدی و نظامیاند و- از آمریکا میخواستند دست از سر آلمان بردارد، چرا که آلمان سنگری بود که استالین را عقب میراند.
با این حال به تلاشهای افرادی مثل کلارنس پیکت، دبیر اجرایی کمیته خدماتی دوستان آمریکا، اهمیت داده شده است، او به همراه رافوس جونز، عضو دیگر این انجمن، و هری فودیک، مبلغ مشهور ضدجنگ، برای لغو محاصره غذایی مبارزه کرده و بطور ناموفق یک لابی برای تصویب قانونی تشکیل دادند که به موجب آن این اجازه صادر میشد که کودکان مهاجر به سواحل آمریکا منتقل شوند. پیکت در سال 1938 مینویسد: "کمترین کاری که میتوانیم انجام دهیم این است که تا حد امکان به کسانی که برای یک زندگی جدید و مفید به سمت ما میآیند کمک کنیم. "
ناشناخته بودن ماجرای این مردان و زنان، چندان تعجبی ندارد. آنها به عنوان افرادی منفور طرح شدهاند، خصوصاً زمانی که تأثیر جنگ افزایش یافت و اوج زمانی که المر بارنز آن را ایجاد "بیهوشی و کوری موقت " توصیف میکند. کتاب هیومن اسموک آنها را لااقل برای لحظاتی از انزوا نجات میدهد.
هنگامی که حامیان چرچیل اعتراضات خود را بیان کردند و حامیان هولوکاست انزجار ویژه خود را اعلام کردند، واکنش، کاملاً جانبدارانه باقی ماند. این رسیدگی مجدد بیکر به درخواست صلحطلبان بود که موجب اخلالی درونی – و بیشتر جهانی - در این دادرسیها شد. کریستوفر هیچنز در مقابل درخواست بیفایده گاندی برای "جنگ بدون سلاح با نازیسم " به منظور هدف قرار دادن کشتار و خونریزی بجای اظهار پیمانهای غلط، اعلام داشته است که "من همه چیز را با این لحن مورد بررسی قرار میدهم. " او بعدها موضع صلحطلبی را "احمقانه " دانست و بیکر این موضوع را از روی همدردی مورد بررسی قرار داد اما بدون قید و شرط و بطور مطلق به آن نپرداخت. دیگر منتقدان، تسلیم بیکر در مقابل اهتزاز پرچم سفید را بگونهای موثر و از روی احساسات رد کردهاند؛ آن را "حاکی از ناباوری "، "ناپختگی "، "سادهلوحی " و یا بدون استدلال یک اشتباه فریبکارانه دانستهاند.
بیکر در مصاحبهای با جیمز موستیخ از بارنز اند نوبل ریویو اینگونه پاسخ داده است که "من فکر میکنم برخی از صلحطلبان سادهلوح به نظر میرسند " او ادامه میدهد:
صلحطلبی در سالهای 1939 یا 1940 در انگلستان، به نوعی تحقیرآمیز بود. چاپخانهها حاضر به چاپ روزنامه پیس نیوز نشدند. صلحطلبی تقریباً یک تابو بود. و افرادی که میگفتند هواپیماها نباید از انگلستان به پرواز درآمده و به عمق شهرهای آلمان رفته و آنجا را با بمبهای آتشزا بمباران کنند، انسانهایی منفور دانسته میشدند.
این یکی از آن موارد است؛ اگر لحظهای فکر کنید به معنای آن پی میبرید. آنگاه آیا این امکان وجود ندارد که در عین حال هم نسبت به مطلقگرایی گاندی تردید داشته باشیم و هم اساس آنچه بطور ضمنی فرض شده است را رد کنیم؟ در کل مخالفت روسچاخ با صلحطلبی باید از جایی نشأت گرفته باشد. در واقع به نظر میرسد تأیید صریح آودن ریشهای محکم داشته باشد. و همانند تمایل انسانی به مذهب یا پدرسالاری، به روشنی ریشه در بیولوژی داشته و غریزهای در مقابل نزاع باشد. لئو روستن با صراحت اظهار داشته است که "انسانها جنگ را دوست دارند ". یعنی ممکن است یک نتیجه معکوس گرفته شود. هیومن اسموک اهریمنهای زیادی را زنده کرده است. این مورد، رامشدنی نیست.
اذهان جنگگرا ممکن است در پاسخ به امید کاریکاتوری بیکر، با یکی از بیانیههای دیکتاتورمآبانه چرچیل خود را تسلی دهند. وینی میگوید "بسیار بهتر است که تمدن اروپای غربی با تمام دستاوردهایش، به یک پایان غمانگیز برسد تا اینکه دو دموکراسی بزرگ ادامه یافته و از تمامی آن چیزهایی که به زندگی ارزش زندگی کردن را میدهند، محروم باشند. "
عبارت "آنچه به زندگی ارزش زندگی کردن میدهد "، تصور قاتلی اعتراف کرده، است که بخوبی بیان شده و نشاندهنده تکبر آشکار و فراوان است. این جمله را از هیچن عاریه میگیریم که بیان میکند، من همه چیز را با این لحن مورد بررسی قرار میدهم.
این یک شرط تضمین شده است که طرفداران ستم دیده اصالت وجودی در ویچی فرصتی برای استراحت پیدا کنند. در آشویتس سالن تئاتر و استخر شنا وجود داشته است. حتماً در آنجا از موسیقی نیز استفاده میشده است. زندگی از بخشهایی تشکیل شده است. زمان، یعنی همه چیز. در فضای زمان هر اتفاقی ممکن است بیافتد، از اتفاقات کم ارزش گرفته تا امضای معاهدات مهم. در بعد زمان است که میتوان احتمالات را با استفاده از کتاب مکاشفات یوحنا آزمون نمود. برای فهم این مطلب باید آن چیزی را دید که چرچیل – و مارکوس آورلیوس- هرگز ندیدند.
نیکلسون بیکر اشتباه فکر میکرد. این بار باید آشکار گفت با این امید مبهم که کسی فریاد ما را بشنود.